خانه » چهره ها » امیر اثباتی– نام آوری گمنام

امیر اثباتی– نام آوری گمنام

علی اکبر لبافی، ۲۲ اسفند ۱۳۸۹

در سالهای نوجوانی بودم که شنیدم فردی از خانواده اثباتی در کار فیلم و تئا‌تر هستند.

امیر اثباتی 1385
امیر اثباتی ۱۳۸۵

کم کم با نام ایشان در پایان فیلم‌ها آشنا شدم. تا اینکه در پیامی که در زیر بخش طایفه اثباتی درج شده بود متوجه شدم آقای اثباتی در بخش هنرهای نمایشی بیش از یک فرد عادی است. او چهره‌ای ملی و نام آوری در مقیاسی فرا‌تر از آن چیزی است که من تصور می‌کردم. این پیام را که معرفی اجمالی آقای اثباتی و کار‌هایش بود، آقای حسن جوله (؟) درج کرده بودند. پس از آن من به نام امیر اثباتی حساسیت بیشتری داشتم. همین حساسیت بود که از دور نام او را در برنامه‌ای از سیما شنیدم. به سرعت خودم را جلوی تلویزیون رساندم. چهره‌اش و ابروانش همه گواهی می‌داد که او خودش هست. برگجهانی است. نظری بسیار کوتاه راجع به موضوعی داد.‌‌ همان چند جمله‌اش کافی بود که مرا شیفته خود کند. هرچه جلو‌تر رفتم بیشتر متوجه شدم که آقای اثباتی چقدر بلند آوازه و نام آور است.

وقتی پیشنهاد باز کردن بخشی به عنوان چهره‌ها را در سایت ارایه کردم، پیوسته به دنبال آقای اثباتی بودم تا راجع به او هم بنویسم. از چند نفر اثباتی سراغش را گرفتم. کسی او را نمی‌شناخت. حتی محمدتقی که شجره نامه اثباتی‌ها را می‌نوشت. برای حسن جوله پیام گذاشتم بی‌نتیجه ماند. از طریق مدیر سایت برایش ایمیلی فرستادیم که نشانی از امیرحسین بدهد، بی‌فرجام ماند. در بخش ستون آزاد خطاب به همه اعضا نوشتم که کسی نشانی از اثباتی مشهور به من بدهد. هیچکس او را نمی‌شناخت. هرچه بیشتر جستجو کردم، بیشتر متوجه شدم که امیرحسین چقدر در روستا گمنام است.

پدر امیر اثباتی، سفری به کانادا برای دیدن فرزند 1388
پدر امیر اثباتی، سفری به کانادا برای دیدن فرزند ۱۳۸۸

اما من آرام ننشستم. سراغ نام‌آور گمنام را در نشست سالانه سایت گرفتم. معلوم بود که سراغ او را نباید از فامیل و برگجهانی‌ها گرفت. امیرحسین در وطنش گمنام است. خانم سونیا اثباتی این را زود‌تر از من متوجه شده بود. به همین دلیل او را نه در میان هم‌ولایتی‌ها که در میان همکارانش جستجو کرد. جایی که او غریبه نیست و چهره‌ای آشناست. نشانی او را از مجله فیلم یافت. تماس‌ها انجام شد وقرار‌ها گذاشته شد. عصر روزی که همه تعطیل بودند به محل کار آقای اثباتی رفتیم. جایی که همه کار می‌کردند. جایی در اطراف خیابان استخر. داخل سوله‌ای که از بیرون به هرچیزی شبیه بود جز جایی که در آن فیلم یا سریالی تلویزیونی ساخته می‌شود.

بی بی ، که همیشه قرآن می خواند. اوایل دهه 60 (امیر اثباتی پیش از رفتن به مدرسه، الفبا را از این مادربزرگ آموخت)
بی بی ، که همیشه قرآن می خواند. اوایل دهه ۶۰ (امیر اثباتی پیش از رفتن به مدرسه، الفبا را از این مادربزرگ آموخت)

هنوز خانم اثباتی نیامده بود که من و آقای اثباتی گفتگو‌ها را شروع کردیم. پرسید چه کسی سایت را راه انداخته است. گفتم آقای فیض آبادی، فهمیدم او را نمی‌شناسد… ادامه دادم: برادر زاده‌ام. فهمیدم مرا هم نمی‌شناسد، گفتم برادرزاده حاج حسن… حاج نوراله… نوهٔ حاج محمد… اما او همچنان نمی‌شناخت. پرسیدم از خانواده لبافی یک نفر را که می‌شناسید نام ببرید! او گفت می‌دانم لبافی‌ها طایفه‌ای هستند در برگجهان. پرسیدم شما با کدامیک از خانواده‌های اثباتی فامیل هستید؟ محمد تقی اثباتی را می‌شناسید؟ نه. محمدعلی پدرش یا کربلایی علی‌اصغر؟ نه. سونیا خانم رسیده بود. گفتیم او را یا پدرش را می‌شناسید؟ نه. آقای اثباتی گفتند از برگجهانی‌ها من فقط خانواده خودمان و عمه‌هایم را می‌شناسم. این اواخر هم هروقت رفتیم برگجهان یا در خانه پدری بودیم یا رفته‌ایم بالابا.

پرسیدم خانه پدری؟! پدرتان در قید حیات هستند؟ منزلشان کجاست؟ در پاسخ شنیدم پدرشان زنده است و خانه‌ای در کنج جنوب شرقی درب زینعلی دارند. با تعجب گفتم آنجا که آقای عبدالرزاق اثباتی سکونت دارند. گفتند بله. ایشان پدرم هستند. هاج و واج ماندم. عبدالرّزاق! آری به همین سادگی. پیرمردی که کمتر مثل سایرین به القاب مشهدی و یا کربلایی یا حاجی خطاب می‌شود. پیرمرد خوش‌صحبتی که به دنبال یک هم‌صحبت است تا از سیر تا پیاز ماجراهای شنیدنی بگوید. فرصتی دست دهد در مسجد و کوچه موعظه‌ای کند، کنج خلوت مسجد روستا عبایی قهوه‌ای بردوش اندازد و نماز مغرب وعشا را با صدای بلند بخواند. من این پیرمرد را خوب می‌شناسم. او نیز مرا. بار‌ها با هم هم‌صحبت شده‌ایم. اما چرا باید نمی‌دانستم که او فرزندانی دارد مثل امیرحسین. ما را چه شده است که باید یک سال به دنبال فردی بگردم که پدرش را بار‌ها دیده‌ام؟

خانم سونیا اثباتی، هماهنگ کننده و همراه مصاحبه
خانم سونیا اثباتی، هماهنگ کننده و همراه مصاحبه

امیرحسین در سال ۱۳۳۵ خورشیدی در تهران متولد شد. مادرش اهل برگجهان نبود. خانم شریفه گوهری. او سالهایی است که به دیار باقی شتافته است. امیرحسین نخستین فرزند عبدالرزاق و شریفه است. حمید وسعید و نغمه فرزندان بعدی این زوج هستند. آقای اثباتی بزرگ در زمان تولد امیرحسین مثل همهٔ برگجهانی‌های دیگر در سرآسیاب دولاب یا پیرامون آن می‌نشست. دقیق‌تر بگویم درمحدوده خیابان دلگشا و جابری. امیرحسین هنوز مدرسه نمی‌رفت که به محله نارمک نقل مکان کردند. امیرحسین دبستان را در سالهای نخست دهه چهل در دبستان علوی‌نیا تمام کرد. سپس وارد دبیرستان خوارزمی شماره ۳ واقع در خیابان دماوند شد.

امیراثباتی در سال ۱۳۵۳ در کنکور دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، رشته هنرهای تجسمی پذیرفته شدند. سال بعد وارد رشته معماری شدند. سال ۵۷ و قبل از پیروزی انقلاب نمایشگاهی با مدیریت آقای اثباتی در دانشکده مذکور دایر می‌گردد که در آن پوسترهایی با مضامین انقلاب به نمایش گذاشته می‌شود. ایشان بیان کردند چنین اقدامی در آن سال بسیار خطرناک بود. ادامه دادند: کتابی با عنوان «هنر در گرماگرم انقلاب» توسط فرهنگستان هنر به چاپ رسیده است که راجع به آن نمایشگاه مطالبی نوشته است و اخیرا در کتابهای همشهری همراه نیز یکی از پوسترهای آن نمایشگاه که متعلق به من بود چاپ شده است.

پوستر آقای اثباتی در نمایشگاه دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران، قبل از انقلاب
پوستر آقای اثباتی در نمایشگاه دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران، قبل از انقلاب

آقای اثباتی افزود بعد از پیروزی انقلاب نام ۹۰ نفر به ترتیب حروف الفبا به عنوان اخراجیان دانشکده اعلام شد که نفراول این فهرست امیرحسین اثباتی بود. اگرچه به زودی فهرست تصحیح شد و افرادی که طبق گزارشهای اشتباه اخراج شده بودند، مجدد به دانشکده دعوت شدند، اما او وارد بازار کار شده بود ودیگر به دانشگاه نرفت.

از آقای اثباتی پرسیدم چه شد که از این کار سر درآوردید؟ در آن سال‌ها رشته هنر هیچ سابقه‌ای و طرفداری در برگجهان نداشته است. در خانواده هم به نظر نمی‌رسد سابقه‌ای در این خصوص وجود داشته است.

آقای اثباتی گفتند: من از کلاس دوم دبستان متوجه شدم نقاشی کردن را دوست دارم. در نقاشی استعداد داشتم. مادرم مرا به کلاس نقاشی با رنگ روغن فرستاد. اگرچه پدرم معتقد بود هزینه کردن برای بوم و قلم ورنگ روغن، درواقع دور ریختن پول است!. اما می‌گفت کاری به کارتان ندارم. اما مادرم پی گیر بود ومرا تشویق می‌کرد. حتی یادم هست در تابستانی که آن روز‌ها یک تا دوماه به برگجهان می‌رفتیم، چهرهٔ پیرمردی را کشیدم. البته با مداد. مرحوم آشیخ حسین (دایی پدرم) از راه رسید. من با شوق و ذوق نقاشی را بردم وبه ایشان نشان دادم. ایشان فرمودند این کار‌ها را دیگر نکن. این کار‌ها حرام است!!. البته من به نقاشی کردن ادامه دادم. در دبیرستان هم کتاب‌های غیر درسی مطالعه می‌کردم. یادم است هر وقت به منزل عمه‌ام می‌رفتم حسابی سرگرم خواندن مجلاتی می‌شدم که در اتاقی انبار شده بودند (۱). به تئاترهم خیلی علاقه داشتم. در دبیرستان کار تئا‌تر می‌کردم. همین سابقه‌ها بود که سبب شد از دانشکده هنرهای زیبا سر درآورم.

پس از انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه‌ها به کار گرافیک مشغول شدم. با مجله فیلم – از شماره ۸ – آشنا و وارد آن شدم و از آنجا بود که با حرفه فیلمسازی ارتباط برقرار کردم. سال ۶۳ طراحی لباس و صحنه فیلم «گنج» را انجام دادم. از آن سال تا کنون مشغول به همین کار بوده‌ام (حدود بیش از ۲۰ فیلم سینمایی و چندین مجموعه تلویزیونی و تئا‌تر). در مواردی برای فیلم‌ها وتئاتر‌ها پوس‌تر طراحی کرده‌ام. طراحی عنوانبندی چند فیلم و مجموعه تلویزیونی، از جمله «سریال آرایشگاه زیبا» به عهده من بوده است. سال ۱۳۶۹ آقای داریوش فرهنگ که کارگردان فیلم «دو فیلم با یک بلیت» بود و همزمان در فیلم هم بازی می‌کرد از من خواست کمکش کنم و برنامه ریزی و دستیاری کارگردان هم به کار طراحی اضافه شد. در سریال علی کوچولو هم به طور خیلی اتفاقی وارد جرگه کارگردانی شدم و حدود۱۰ قسمت از این مجموعه ۳۰ قسمتی را کارگردانی کردم.

۴بار برندهٔ سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر (۲) و ۴بار هم برنده تندیس جشن خانه سینما شده‌ام. همچنین چند دوره برگزیده منتقدان و نشریات سینمایی بوده‌ام. یک بار به خاطر طرح پوس‌تر فیلم «زینت» جایزه دریافت کرده‌ام. یک بار هم به خاطر طراحی پوس‌تر نمایش عروسکی «سارا». جوایزی هم برای طراحی صحنه و لباس در تئا‌تر گرفته‌ام.

a-esbati6طراحی موزه سینمای ایران و همکاری در طراحی موزه جنگ از دیگر فعالیت‌های من در این سال‌ها بوده است. در حال حاضر نایب رییس خانه سینما هستم.

از آقای اثباتی خواستم بگویند کدام کارشان را بیشتر دوست دارند. گفتند: فیلم «نرگس» به کارگردانی خانم بنی اعتماد را خیلی دوست دارم. هر چند که به ظاهر فیلم ساده‌ای به نظر می‌رسد ولی فکر می‌کنم طراحی موفقی دارد و برای من تجربهٔ لذت بخشی بود. حتی بیشتر از مثلا طراحی صحنه ولباس فیلم «کشتی آنجلیکا» یا «دوئل» یا «مسافر ری» که بسیار پرهزینه و پر کار بودند.

از آقای اثباتی تقاضا کردم راجع به کار اخیرشان کمی توضیح دهند. ما در قراری که با آقای اثباتی داشتیم توفیق یافتیم دیداری با جمعی از هنرمندان داشته باشیم. من البته خیلی هنرپیشه‌ها را به نام نمی‌شناسم و فیلم‌ها وسریال‌ها را دنبال نمی‌کنم. اما بعضی از فیلم‌ها و بازیگران به خاطرم مانده‌اند. «مدرسه موش‌ها» یکی از این برنامه هاست. در دورانی که جامعه توان خندیدن نداشت و این برای ما که بچه بودیم و درکی از جنگ نداشتیم و می‌خواستیم بچگیمان را بکنیم بسیار دردناک بود. «مدرسه موش‌ها» جزء نادر برنامه‌هایی بود که می‌توانست ما را بخنداند واز دنیای آدمهای جدی دورکند. بعد‌ها هم برنامه «زی زی گولو» به عنوان کاری متفاوت با دیگر برنامه‌های ایرانی مرا به خود جذب کرد. من «کتابفروشی هدهد» را هم دوست داشتم. بازیگر مشترک میان این دو برنامه را هم اگرچه به نام نمی‌شناختم ولی بسیار دوستش داشته ودارم. این هنرمند به من انرژی مثبت می‌دهد. هربار که خواسته‌ام راجع به او صحبت کنم چون نامش را نمی‌دانستم گفته‌ام «آقای پدر». نام نقشش در «زی زی گولو». من بسیار خوشحال شدم که در این قرار ملاقات هم خانم برومند را دیدم وهم بازیگرانی را که دوستشان دارم.

بخشی از دکور "آب پریا"، 1389
بخشی از دکور “آب پریا”، ۱۳۸۹

آقای اثباتی گفتند: در حال ضبط سریال «آب پریا» هستیم. کاری به کارگردانی خانم مرضیه برومند. این سریال احتمالا در اواخر سال آینده آماده پخش از سیما خواهد بود. سریالی است تخیلی و در مورد چند پری. آقای امیر حسین صدیق، وخانم‌ها سحر ولدبیگی و بهناز جعفری و هنگامه مفید و لیلی رشیدی و دیگران در آن ایفای نقش می‌کنند. خانم‌ها راضیه برومند و مرتضوی نویسندگان آن هستند.

گشتی داخل قصر پری‌ها زدیم. قصر سفید و زیبایی که قرار است نه در داخل سوله بی‌ریخت و تاریک، بلکه داخل ابر‌ها نمایش داده شود. داخل قصر همه چیز قدیمی و تخیلی به نظر می‌رسید. کرسی، مِجِری (۳) و سبدهای بافته شده از شاخه‌های درختان بید مثل همان‌ها که ما در برگجهان داشتیم و برای دمکنی مورد استفاده قرار می‌دادیم.

خانم سمیرا علیخانزاده(همسر آقای اثباتی) در نمایشگاهی از نقاشی هایش در گالری گلستان.1384.
خانم سمیرا علیخانزاده(همسر آقای اثباتی) در نمایشگاهی از نقاشی هایش در گالری گلستان.۱۳۸۴٫

به آقای اثباتی گفتم شما در بخش کارتان خوب شناخته شده هستید و موضوع سایت ما هم پرداختن به امور تخصصی کار شما نیست. از خانواده و خاطرات برگجهان و علاقه‌تان به آن بگویید. بگویید چرا افراد بومی برگجهان پس از تحصیلات دانشگاهی رابطه نزدیک خود را با روستا وساکنانش قطع می‌کنند. چرا مثلا مانند روستای ابیانه تحصیلکردگان روستا بنای آبادی و پیشرفت روستا را نمی‌گذارند. چرا ما نتوانستیم شما را توسط هم ولایتی‌ها پیدا کنیم و باید از طریق مجله فیلم شما را پیدا می‌کردیم. شما آیا راجع به لباس و پوشش قدیم ساکنان برگجهان تحقیقی داشته‌اید؟ آیا تصاویری از آن‌ها دارید؟ آیا تصمیمی داشته‌اید که برگجهان را به عنوان محل فیلمبرداری یکی از فیلم‌هایتان انتخاب کنید؟

آقای اثباتی گفتند خیلی دیر ازدواج کرده‌اند: حدود ۱۰-۱۱ سال پیش و با سرکارخانم سمیرا علیخانزاده. ایشان نقاش موفقی هستند و اتفاقا با عکاس معروف اهل برگجهان آشنایی دارند. آقای عباس کوثری که نوهٔ آشیخ حسین هستند،‌‌ همان کسی که معتقد بود نقاشی حرام است!!. ایشان اضافه کردند افراد دیگری از برگجهان مانند ابراهیم اثباتی آهنگساز و بنیامین اثباتی سازنده فیلم کوتاه هستند. می‌توانید با آنان هم از طریق سایت برگجهان ارتباط برقرار کنید.

امیر اثباتی در دکور "آب پریا"-1389.
امیر اثباتی در دکور “آب پریا”-۱۳۸۹٫

راستش را بخواهید ۳۰ سال قبل بیشتر برگجهان می‌رفتم. در کودکی، البته تابستان‌ها چندماه در برگجهان بودیم. خاطراتی هم از آن سال‌ها دارم که قول می‌دهم چیزهایی راجع به آن‌ها بنویسم و برای بخش خاطرات سایت بفرستم. در طول سالهای گذشته زیاد برگجهان نرفته‌ام. دور شدن من از برگجهان الان به علت مشغله کاری است ولی شروع آن بخاطر مشکلات فامیلی بود. این قطع ارتباط نه بخاطر مردم برگجهان یا اعضای طایفه‌های دیگر، بلکه به خاطر مشکل با برخی از اعضای طایفه خودمان بود. البته برادرانم، حمید و سعید تا وقتی ایران بودند به برگجهان بیشتر سر می‌زدند ولی سالهاست به کانادا مهاجرت کرده‌اند. و تنها خواهرم هم از ۱۱ سال قبل در بابلسر زندگی می‌کند (راستی بد نیست یک نفر همت کند و آماری بگیرد از تعداد مهاجران همولایتی به ممالک فرنگ، کم نیستند انگار). بگذریم.

هر روستایی ظرفیتهایی دارد، به دلیل معماری‌اش، پوشش و سنت‌هایش، و طبیعتش. برگجهان مثل ابیانه نیست. نزدیکی برگجهان به شهری مثل تهران باعث شد که خیلی زود بافتش و ماهیتش به کلی تغییر کند. پوشش مردم برگجهان مثل بسیاری روستاهای مناطق مرکزی ایران بوده ومدت هاست از بین هم رفته است. همین طور گویش برگجهان. به دلیل ارتباط نزدیکی که بین برگجهان و روستاهای شمال کشور بود، به لحاظ گویش و پوشش به آن‌ها نزدیک بوده است، پوشش عام مردم ایران قبل از شهرنشینی. برگجهان معماری ویژه‌ای هم نداشته است. بنای مهمی نداشته است. حتی بنای ساده امام‌زاده با معماری خاص خودش هم حفظ نشده است و من بسیار ناراحت شدم وقتی عکس بنای جدید امامزاده را در سایت دیدم. روستای ابیانه یا ماسوله بعد مسافت داشته و بن بست بوده‌اند و توانسته‌اند بسیاری از آداب و سنن خود را حفظ کنند.

برگجهان آداب و آیین خاصی نداشته است. تنها مراسم همگانی مربوط به حضور افراد در مراسم ماه محرم بود که همه از شهر به روستا می‌رفتند و مراسم عزاداری را برپا می‌کردند. مراسم ویژه‌ای در برگجهان نبود که قابل مقایسه با مراسمی مثل قالی‌شویان مشهد اردهال باشد، که جذابیت توریستی فراوانی دارد.

برگجهان به غیر از طبیعتش چیز دیگری ندارد. طبیعتش هم به دلیل واقع بودن در دره مورد پسند همهٔ سلیقه‌ها نیست. آن هم دچار تغییراتی شده است. بافت قدیم روستا و باغات پراکنده و مزارع و دشت‌ها با تک درختان آن، فضای متنوع و جذابتری بود. اکنون مزارع از بین رفته و همه جا باغ است. بوی نان نمی‌آید. تنورهای خانه‌ها روشن نیست. جاده برگجهان هم جاده مناسبی نبود که گردشگران بتوانند در فصول مختلف به آنجا بروند.

گفتم برگجهان هم علی رغم نزدیکی به شهر به دلیل بن بست بودن جزو نادر روستاهای لواسان است که تا حدودی بافت روستایی‌اش حفظ شده است. اگرچه برگجهان استعدادهای ماسوله را ندارد اما به دلیل نزدیک بودن به کلان شهری میلیونی این قابلیت را دارد که بسیار بیشتر از ماسوله گردشگر داشته باشد. اکنون از بن‌بست بودن خارج شده و در طرحهای راهبردی منطقه، محور گردشگری شناخته شده است. کمی توجه به آن لازم است تا هم از این پتانسیل استفاده شود و هم از تخریب آن جلوگیری شود. شاید اگر ارتباط تحصیلکردگان دانشگاهی روستا با آن قطع نمی‌شد، اکنون برگجهان هم حرفی برای گفتن داشت.

a-esbati9گفتم نظرتان در مورد سایت چیست؟

گفتند: سال گذشته از وجود سایت مطلع شدم. به آن سرزدم. بسیار خوشحال شدم. من به شدت با شبکه‌های ارتباطی و اجتماعی موافقم. این سایت پدیده فوق العاده‌ای است. هویت، موضوع خیلی خیلی جدی‌ای است. یکی از مشکلات فرهنگی ما گم شدن یا کمرنگ شدن هویت تاریخی است. این خطرناک است. افرادی که فاقد خاطرات و تعلق خاطر به جایی هستند خیلی زود از آنجا گسسته می‌شوند و به راحتی ترک وطن می‌کنند. تمرکز شما در سایت روی برگجهان نظر بسیار خوبی است. فصل مشترک ایجاد می‌کند برای دورهم بودن و با هم حرف زدن و ریشه‌ها را جستجو کردن و تعلق خاطر پیدا کردن. ولی در همین حد. برگجهان صرفآ یک مکان است و بهانه‌ای برای این اهداف والا. ارزش‌های طبیعی و یا تاریخی برگجهان محدود است. برگجهان یک روستاست والبته زادگاه بعضی از ما یا پدران و مادران ما. همین و نه بیشتر.

آقای اثباتی ادامه داد: پس از تماس خانم اثباتی مجدد به سایت سر زدم. شگفت زده شدم. بسیار مطالب خواندنی و ارزنده‌ای داشت. مقالات تاریخی ارزشمندی در آن بود. شما این سایت را فعال نگه دارید. من به مسیر این سایت امیدوارم. قطعا این مسیر با مشکلاتی مواجه خواهد بود. اگر این سایت بتواند میان اعضا و برگجهانی‌ها رسوخ کند، منشا اثرات مثبتی خواهد بود. تاثیرات این قبیل سایت‌ها برای جامعه هم بسیار مثبت است.

 

 (۱) آقای اثباتی در اینجا یادی از سرکارخانم زینت اثباتی و توانمندی‌های ایشان کردند. همچنین ابراز امیدواری کردند ایشان بیشتر به سایت سربزنند.
 (۲) در مقام مقایسه شایان ذکر است که در بخش بازیگری، پرافتخار‌ترین فرد در دریافت سیمرغ، خانم فاطمه معتمدآریا با ۵ سیمرغ و در رده بعدی چندبازیگر مرد با ۴ سیمرغ قرار دارند.
 (۳) صندوقچه کوچک و گاهی تزیین شده که روی تاقچه یا داخل رف قرار می‌گرفت. چیزی شبیه جعبه جواهرات خانمهای امروزی.

۳ دیدگاه

  1. توضیح: در زمان انجام مصاحبه مرحوم عبدالرزاق اثباتی زنده بودند. اما سال ۱۳۹۲ ایشان از دنیا می روند.

  2. سلام بنده دانشجوی رشته سینما هستم برای کار پایانی روی عنوانبندی / تیتراژ در سینمای ایران کار میکنم. خیلی خوب می شد با جناب آقای امیر حسین اثباتی مصاحبه ای داشته باشم. اگر بتوانید شماره تماس یا رایانامه ای فعال از ایشان به اینجانب بدهید و ایشان را هم درجریان بگذارید خیلی خوب می شود و بنده را سپاسگذار خودتان می کنید.

  3. سلام آقای اثباتی من رضا عزیزی از دوستان برادرتون سعید از دوران طلا سازی هستم. میتونم خواهش کنم شماره تماس ایشون رو واسم ایمیل کنید یا ایمیل منو بهشون بدید تا باهاشون تماس بگیرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *