سفر سنگ

علی اکبر لبافی، اردیبهشت ۱۳۹۴

اصل مقاله‌ای که در زیر می‌خوانید در ۵ خرداد ۱۳۸۹ و پس از گفتگو با افراد مختلف و به ویژه جناب حاج جعفر پلویی داماد مرحوم محمدعلی علیمردانی در وبسایت برگجهان منتشر گردید. جناب آقای محمدتقی اثباتی همان زمان در ذیل مقاله به اشتباههای متعدد مقاله اشاره کردند ولی فرصت اصلاح آن تاکنون فراهم نگردید. اکنون و با فرصتی که در سایت برگجون فراهم شده‌است، مقاله مذکور براساس یادداشت ایشان (و حتی دقیقا با استفاده از برخی جملات مندرج از سوی جناب آقای اثباتی) و همچنین گفتگو با جناب حاج اصغر علیمردانی که داماد دیگر مرحوم محمدعلی علیمردانی هستند اصلاح گردیده است.

من یادم نیست چه وقتی داستان سفر سنگ برگجهانی‌ها را شنیدم. اما یادم هست روزی در یکی از برنامه‌های تلویزیونی که فیلمهای سینمایی را نقد می‌کرد بخشی ازیک فیلم به نام سفر سنگ  را نشان می‌داد. من آن زمان متوجه نشدم این فیلم توسط آقای مسعود کیمیایی ساخته شده است. فقط شباهت آن بخش فیلم با داستان سفر سنگ برگجهان در ذهنم نقش بست.

مدتی بود که در فکر بازنویسی داستان بودم، تا اینکه خیلی اتفاقی عکس آقای محمد‌علی علیمردانی را یافتم. برای نوشتن داستان واقعه ابتدا علاقمند شدم راجع به فیلم سفر سنگ جستجویی کنم. از طریق  اینترنت متوجه شدم این فیلم را مسعود کیمیایی در سال ۱۳۵۶ ساخته است. اصل داستان فیلم از متن نمایشنامه‌ای گرفته شده است که آقای بهزاد فراهانی به نام سنگ و سرنا نوشته‌اند. داستان فیلم  همان است که به طور خیلی خلاصه خانم ارمغان اثباتی(۱) نوشته‌اند :

 ارباب روستایی مالک تنها آسیاب آبادی است و حق اهل آبادی را ضایع می‌کند. او و عواملش از ساخته شدن آسیابی دیگر جلوگیری می‌کنند و از انتقال سنگ آسیاب عظیمی که سنگ‌تراش ساخته جلوگیری می‌کند. وقتی عوامل ارباب سنگ‌تراش را زخمی می‌کنند مرد تازه واردی موسوم به غربتی(کولی) پیکر زخمی او را به روستا می‌آورد و درصدد مقابله با ارباب و ایادی‌اش برمی‌آید . اهالی از همراهی با او هراس دارند و فقط محمدحسن آهنگر، یاور، و فاطمه و یک روحانی به او که نفعی در انتقال سنگ آسیاب به روستا ندارد، مساعدت می‌کنند. آنها با زحمت بسیار سنگ را به آبادی منتقل می‌کنند و وقتی ایادی ارباب روبروی آنها می‌ایستند سنگ از شیب تپه‌ای رها می‌شود و خانه و کاشانه ارباب را خراب و حامیان او را متواری می‌کند.

و اما داستان اصلی سفر سنگ برگجهانی:

safaresang2در سال ۱۳۲۰ یا ۱۳۲۱ سنگ آسیاب بالای برگجهان در اثر ساییدگی زیاد فرسوده شده بود. گرداننده آسیاب بالای برگجهان یا آسیاب سرده در آن زمان مرحوم کربلایی علی‌اصغر اثباتی بود. در این آسیاب و در دوره‌های مختلف مرحوم فرج‌الله پلویی (داش فرج) و مرحوم محمدعلی اثباتی فرزند کربلایی علی‌اصغر نیز شاغل بوده‌اند. مرحوم کربلایی علی‌اصغر سهمی در مالکیت این آسیاب داشت. بجز او، حاج تقی از طایفه طوسی و قاسم از طایفه پلویی(پدر داش فرج) نیز در این آسیاب سهم داشتند. بعد از مدتی سهم قاسم پلویی را مرحوم کربلایی علی‌اصغر خریداری می‌کند.  سهمی از آسیاب نیز وقف امام حسین بود و از این محل هزینه شام هرساله تکیه سرده در شب نهم محرم تامین می‌شد. آسیاب بالا در شمال مصب یا تلاقی دره تنگه مرغ و رودخانه یا لوار برگجهان، جایی که در شرق آن سنگ بزرگ یا کمر رازآلود “جعفرصادق” واقع شده قرار داشت. در شرق زمینی متعلق به مرحوم کربلایی علی‌اصغر که پس از فروش به سرهنگی غیربومی به باغ سرهنگ مشهور شد.

آسیاب آبی دیگر برگجهان در پایین سربالایی امامزاده و نرسیده به ” لش‌میدان” و در مکانی که “درآسیاب” نام گرفته است. سرپرستی و مالکیّت آسیاب پائین با مشهدی اسماعیل داماد مرحوم کربلایی علی‌اصغر بود.

سنگ آسیاب به دلیل ویژگی‌های خاص‌اش باید از معدن با سنگهای واجد شرایط لازم استخراج می‌شد. بزرگی و یکپارچگی سنگ بدون ترک و رگه‌های سست و همچنین مقاومت سایشی بالا و در عین حال شکل‌پذیری یا چکش‌خواری که بتوان سطوح صاف و سوراخهای لازم را در آن ایجاد کرد.

نزدیک‌ترین معدن سنگ با این خصوصیات پشت کوه اشَ‌مرغ قرار داشت. جایی به نام یورد خالو در روستای لواسان بزرگ. سفارش استحصال و ساخت سنگ آسیاب توسط کلبعلی‌اصغر به سنگ‌تراش لواسانی داده شد. پس از مدت لازم پیغام از سنگتراش آمد که سنگ آسیاب برای حمل آماده است. جمعیتی مشتمل بر ۴۰ تن از مردان قوی و سخت‌کوش از میان طوایف مختلف روستا فراهم گردید تا برای کار سخت و خطرناک حمل سنگ، راهی معدن یوردخالو گردند. آقای حاج طهماسب پلویی و آقایان مرحوم حاج حبیب الله لبافی، حاج حسن لبافی، حاج اباصلت پلویی، مشهدی محمد پلویی و احتمالا محمدعلی اثباتی و متولیان آسیابها جزو این مسافران سفر سنگ بودند(۲).

 مسیر حمل سنگ کوه اشَ‌مرغ بود. سنگی به قطر بیش از ۱٫۵ متر و ضخامت ۳۰ سانتی متر باید از معدن دامنه کوه به سرگردن کوه اش‌مرغ و از آنجا تا رودخانه برگجهان حمل می‌شد. مسیری حدود ۵ کیلومتر در کوه. باری به وزن حدود ۲ تن. مسافران سفر سنگ تیری به سنگ بسته ۲۰ تن در جلو و ۲۰ تن در پشت آن را حرکت می‌دادند.

سنگ پس از چند روز به نزدیک آبادی رسید(۳). اکنون همه از پایان یافتن قریب‌الوقوع این سفر سخت و طاقت‌فرسا خوشحال بودند. رسیدن سنگ به آبادی هم مردان را، که از هر طایفه نماینده‌ای را گسیل کرده بودند، و هم زنان را، که تدارکات و کارهای حاشیه‌ای را برعهده داشتند، و هم کودکان را، که حاصل کار طاقت فرسای بزرگان خانواده را شاهد بودند؛ غرق در غرور و شادی کرد. در روز آخر که سنگ گام‌به‌گام حرکت داده می‌شد و با ریسمان و دستک مهار می‌گردید و به مقصد نزدیک، عده‌ای برای مشاهده این کار خارق‌العاده به تماشا می‌روند.

مسافران سنگ اکنون مسیر “سووَگ” را طی کرده، از “لولاستونَگ” گذشته و به انتهای دره “لنگاور” که مشرف به محله شاهان است رسیده بودند. در این منزل افراد به استراحت موقت و خوردن غذا پرداختند. در این فرصت چند جوان که به تماشا آمده بودند، خواستند توانایی و جوانی خود را بیازمایند و سنگ عظیم را قدری از جای بجنبانند و اندکی به جلو برانند. سنگی که مهار شده بود از مهار خارج کرده به حرکت درآوردند. اما از عهده‌ی کنترل آن به خوبی برنیامدند و سنگ چرخشی کرد و تیر شکست و …

سرازیری اکنون بس تند است. مسافران سنگ  خسته از سفری سخت و لقمه در گلو نگاهشان به سنگ می‌افتد. سنگی که بی‌همراه دستان مجرب آنان در پایان راه به راه افتاده است.  آنجا چه اتفاقی می‌افتد؟ سنگ سرکش که با همه وزن و ابهتش پس از قرنها سکون در معدن‌، چند روزی ضربات تیشه و قلم سنگ‌تراش را تحمل کرده بود، لذت راه رفتن را نیز چشیده بود. او لذت حرکت را و آزادی نسبی را حس کرده بود. اما اکنون حس می‌کند که روزهاست اسیر اراده‌ی مردان تنومند و مجربی است که او را بند زده به مسیری می‌برند که خود تعیین کرده‌اند. این نحوه از پیمودن راه مطلوب او نبود. او شاید دنبال آزادی مطلق بود و تصور می‌نمود هرچیزی که مطلق باشد مطلوبتر است. به قدری شوق داشت که نمی‌خواست مردم بیش از این معطل بمانند تا گام‌به‌گام به مقصد برسند. او شاید قصد داشت بجهد تا مردم یکباره به نتیجه مطلوب برسند و شاید روش گام‌به‌گام را نمی‌پسندید. یا شاید تصور می‌کرد حرکت بدون هدایت دیگران شیرین‌تر و مطلوب‌تر است و تصمیم گرفت در زمانی که همه‌ی نگاه‌ها به سوی اوست مسافرانی که او را آورده بودند کنار نهد.

safaresang1سرازیری به او قدرتی داده بود که تصور کند می‌تواند خودش حرکت کند. اتفاقات نیز به او کمک کرد که افسار گسیخته حرکتی انقلابی را شروع کند. انقلابی در مقابل همه‌ی سکونها وهمه‌ی بی‌ارادگی‌ها و ظلمی که تاریخ در سرنوشت این سنگ نوشته بود. یکباره سنگ در مقابل دیدگان هیجان زده یا بهت زده‌ی مسافرانی که این سنگ را به حرکت درآورده بودند و مردمانی که تماشاچیان و گاه مشوقانی بودند به حرکت در‌می‌آید. معجزه‌ای بود یا بلایی در راه؟ نتیجه‌ای نامعلوم که در اراده‌ی هیچ کس نبود. جز اتفاقات و سپری شدن زمان، هیچ چیز دیگری بر این واقعه مدیریت نداشت. سنگ موجودی زنده و قدرتمند می‌نمود و شاید هوشیار. اما “مَمَّدَلی کل مَنزکی” را ندید و ضجه کودکان او که یتیم می‌شدند را نمی‌شنید. چون این سنگِ سنگین  و شتابزده ، کور بود و کر.

آقای محمدعلی علیمردانی فرزند محمدزکی نیز از محله شاهان به آنجا آمده بود. محمد جزو افرادی بود که در جلوی سنگ بود. او اما حرکت سرکش‌گونه‌ی سنگ را دیده بود. سنگ چرخشی کرد و محمّد خود را در معرض خطر جدّی یافت. تلاشی هم کرد. دستی انداخته درخت آلبالویی را که در حاشیه دره بود گرفت تا خود را از مسیر سنگ خارج کند. دست برقضا درخت می‌کَند. اما دیگر سرعت سنگ به قدری بود که فرصت عکس‌العمل نیافت و سرنوشت به گونه‌ای دیگر رقم خورد. برخورد اجتناب ناپذیر شد و او نتوانست از برابر سنگ بگریزد. حادثه‌ی غم‌انگیز رخ داد و همگان را در حیرت و اندوه فرو برد. سنگ از روی مچ پایش عبور کرد. پا له شد و خونی بیرون نتراوید.

عبدالرحیم او را به دوش گرفته به خانه می‌برد. محمدنبی راهی گلهندوک شده حکیم می‌آورد. کاری از این حکیم برنمی‌آید. او را می‌بیند و می‌رود. توران خانم دختر میرزاحسن‌خان به دیدار وی می‌شتابد. اهل خانه را تشر زده می‌گوید اینجا گاو و گوسفند و قاطر دارید. این زخم چرک می‌کند و او را از پا درمی‌آورد. او را باید به تهران ببرید.

محمدنبی – پسرعموی محمدعلی- قاطر را مهیا می‌کند. بارکاهی بر پشت قاطر نهاده و محمد را بین بار روی قاطر می‌نهند. او را یکراست به تهران می‌برند. بیمارستان شفایحیاییان آن روزگار واقع در پل چوبی. کوچه حقوقی. پزشک پیشنهاد قطع پایش را مطرح می‌کند. او که هنوز باورش نشده بود اتفاق هولناکی برایش افتاده است، به قطع پا رضایت نمی‌دهد. پادرمیانی بستگان و حتی توصیه مستقیم منتصرلشکر به وی نیز موثر واقع نشد. شش ماه موضوع ادامه می‌یابد. بیمارستان تهدید کرده بود اگر به قطع پا رضایت ندهید ناگزیر بیمار را جواب خواهند کرد. این اتفاق می‌افتد و محمد به خانه رحمان می‌رود. پا عفونت کرده و مسیر مرگ برای او هموار می‌شود. دیری نگذشت که محمد درگذشت و در گورستان امامزاده عبدالله دفن شد. روحش شاد و یادش ماندگار.

hajasghar5

سفر سنگ آن سال پایان دردناکی داشت و حادثه پیش‌آمده شادمانی موفقیت درانتقال و به منزل رساندن سنگ را به اندوه و پشیمانی بدل کرد. شاید این آخرین سفرسنگ بود. آسیابهای آبی از کار افتادند و دیگر کسی نیازمند آسیاب نبود. آن سنگ سرکش را سالی بعد سیل همراه سایر تجهیزات آسیاب بالا با خود برد و در لابلای سنگها و شنهای معمولی رودخانه مدفون کرد. آسیاب پایین را نیز سیل برد و مدتهای مدیدی سنگ این آسیاب در وسط “روبار”  افتاده بود. منظره سنگ خفته بر شنهای کف روبار برای بینندگان جوان تداعی‌کننده‌ی مرگ آسیاب و آسیابان بود و برای سالخوردگان تداعی‌کننده‌ی روزهای شادمانی زودگذری که با مرگ محمد پایان یافت. سنگهایی که اکنون به کار آسیاب نمی‌آمدند، در یکی از روزهای بهار هدف ضربات پتک کارگرانی شد که آنها را به یک متر سنگ ساختمانی تبدیل کردند.

فرزندان (تکه‌های) آن سنگها اکنون در دیوار باغ یا ویلایی یا طویله‌ای در همین گوشه و کنار، اما گمنام زندگی می‌گذرانند و حسرت جوش و خروشهای کوتاه در زمان سفرسنگ را می‌خورند، در انتظار سفری دیگر. اما هیچ‌کس دیگر در پی سنگهای درشت و تنومند نیست. امروز سنگهای کوچکند که به کار می‌آیند. سنگهای بزرگ مهار نکردنی و غیرقابل حمل و مشکل‌آفرین هستند. کارگران از همان ابتدا و در معدن، سنگهای درشت را می‌شکنند و آن‌گاه حملشان می‌کنند. این سنگها مشتری دارند.

 

حاج جعفر پلویی
حاج جعفر پلویی
(۱) به یادداشتهای ذیل مسابقه شماره یک وبسایت برگجهان مراجعه فرمایید.
(۲) قطعا افراد دیگری هم بوده‌اند. اما آقای حاج جعفر پلویی داماد مرحوم محمدعلی علیمردانی اسامی این افراد را به یاد داشت. به جاست از ایشان به ویژه به خاطر در اختیار گذاشتن عکس مرحوم محمدعلی علیمردانی تشکر کنم.
(۳) کاربرد چند روز به زعم من است. قطعا این سنگ با توجه به طول و مشخصات مسیر یک‌روزه به مقصد نمی‌رسید.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *