خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش ششم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش ششم

محمدتقی اثباتی، اردیبهشتماه ۹۶

در بخش پنجم خواندید که دو پسر فریدون به نام‌های سَلم و تور به برادر کوچک خود رشک بردند و وی را با نیرنگ کشتند.

از ایرج دختری به یادگار ماند که فریدون او را به ناز پرورد و به پَشنگ – برادرزاده‌اش-  شویش داد و از این زن و شوی پسری به نام منوچهر زاده شد. فریدون به تربیت منوچهر پرداخت و وی را فرمانده‌ی لشکریان و پهلوانان کرد. سلم و تور پیام‌آوری نزد فریدون فرستادند و پوزش خواستند. فریدون پاسخ داد که منوچهر را با لشکریان برای انتقام خون پدر نزد آنان خواهد فرستاد. و اینک ادامه‌ی داستان:

فرستادن فریدون منوچهر را به جنگ سلم و تور

فردوسی به زیباترین شکل لشکرآرایی منوچهر را به یاری فریدون بیان می‌دارد. جنگ‌افزار روزگار کهن را برمی‌شمارد و آرایش جنگی را نمایش می‌دهد و رویدادها را نقش می‌کند و بزرگان و جنگجویان را برمی‌شمارد.

یکی لشگر آراسته چون عروس  /  به شیران جنگیّ و آوای کوس

به سلم و به تور آگهی تاختند  /  که کین‌آوران جنگ برساختند

ز بیشه به هامون کشیدند صف  /  زخونِ جگر برلب آورده کف

دوخونی همان با سپاهِ گران  /   برفتند آکنده از کین سران

تور زمانی که به طلایه یا جلودار سپاه منوچهر می‌رسد به قباد می‌گوید نزد منوچهر شو و به او بگوی ای شاه نو بی‌پدر، اگر از نژاد ایرج دختر پدیدار شد، چه کسی تو را جوشن و تیغ و کوپال داد؟ (این باور بسیار نیرومند بود که پدر شاه باید شاه بوده باشد).

قباد می‌گوید همان‌گونه که گفتی پیام تو را می‌رسانم امّا اگر خوب اندیشه کنی خرد با دل تو به راز می‌نشیند و بدانی که این کاری بزرگ و از اندازه بیش است و از این خام گفتار خویش باید بترسی. اگر بر شما و روزگارتان دد و دام روز و شب بگرید جای شگفتی نیست. از بیشه ناروَن تا چین سواران جنگی کمر به کین بسته‌اند. تور چون گفتار قباد را شنید دِژَم شد و بازگشت و پاسخی نداد. پس قباد نزد شاه آمد و آنچه  شنیده بود را بازگفت.

منوچهر خندید و گفت آنگهی  /  که چونین نگوید مگر ابلهی

سپاس از جهاندارِ هر دو جهان /  شناسنده‌ی آشکار و نهان

که داند که ایرج نیای من است  /   فریدون فرّخ گوای من است

کنون گر به جنگ اندر آریم سر  /   شود آشکارا نژاد و گهر

بخواهم از او کین فرّخ پدر  /   کنم  پادشاهیش زیر و زبر

بفرمود تا خوان بیاراستند  /  نشستنگهِ رود و مِی خواستند

تاخت کردن منوچهر بر سپاه تور(عموی مادرش)

قارن فرماندار سپاه و شاه یمن که پدربزرگ منوچهر و رایزن لشکر است، برای جنگجویان سخنرانی کرده آنان را خواهان نبرد و گرفتن کین می‌نماید.

خروشی برآمد ز پیش سپاه  /   که ای نامداران و شیران شاه

بدانید کاین جنگ اهریمنی است  /  همان روز جنگ است و کین جُستنی است

کسی کو شود کشته زین رزمگاه  /   بهشتی شود گَشته پاک از گناه

هرآنکس که از لشگر روم و چین  /   بریزید خون اندرین دشتِ کین

همه نیک نامید تا جاودان  /   بمانید با فرّه موبدان

هم از شاه یابید دیهیم و تخت  /   ز سالار زَرّ و زِ دادار بخت   

چو پیدا شود چاک روز سپید  /   دو بهره بپیماید از روز شید

ببندید یکسر میانِ یَلی  /   اَ با گرز و با خنجر کابلی

بدارید یکسر همه جای خویش  /   یکی از دگر پای منهید پیش

لشکریان در پاسخ سالار سپاه می‌گویند ما تا زنده‌ایم شاه را بنده‌ایم. چپ و راست و قلب سپاه را آراستند. سرانجام دو سپاه برابر هم قرار می‌گیرند و از سپاه تور دلیری سرفراز و کوه‌پیکر به نام شیروی پیش تاخت که از نهیبش دلیران به هراس افتادند. امّا قارن دست به شمشیر برد و آماده‌ی نبرد شد. شیروی چون نرّه شیر نعره کشید و نیزه‌ای بر کمرگاه او زد. قارن دریافت تاب پایداری پیش او را ندارد. سام سپهبد چون بدو بنگرید نعره‌کشان پیش دوید و شیروی با دیدن او چون پلنگ پیش تاخت و گرزی بر سر سام زد و سر و ترگ(کلاه‌خود) آن نامور را درهم شکست. سپس به شمشیر دست برد و آن دو به سوی سپاه خود بازگشتند. شیروی به پیش صف نزد منوچهر آمد و آواز داد که پهلوانی که جهاندارتان او را گرشاسب خواند، اگر به جنگ من آید بر تنش جوشن لاله‌گون بپوشانم (یعنی او را غرقه درخون کنم). در ایدر کسی جز او هم نبرد من نیست، چون گرشاسب از آن‌سو آواز او را شنید چنان بر شیروی بانگ زد که دشت نبرد به لرزه درآمد. هر دو جنگجوی پهلوان برای یکدیگر رجز خواندند و توانایی‌های خویش را بازگفته به رخ کشیدند.

چو بشنید گرشاسب گرز گران  /  ز زین برکشید و بیفشرد ران

بزد بر سرش گرزه گاوروی  /   به خاک اندرآمد سر جنگ‌جوی

زمانی بغلتید در خاک و خون  /   همه مغزش از خود آمد برون         (از کلاه‌خود)

دلیران توران یکسره برابر گرشاسب شتافتند و گرشاسب در قلبگاه سپاه فریاد برآورد و به تیر وکمان و شمشیر بر سرشان تاخت.

همه چیرگی با منوچهر  بود   /   کز او مغز گیتی پر از مهر بود

چنین تا شب تیره سر برکشید  /   درخشنده خورشید شد ناپدید

سپس دست از جنگ کشیدند تا روزدیگر.

روز دیگر کسی به جنگ نیامد و دو برادر تدارک شبیخون را دیدند. امّا تدبیرشان از پرده بیرون افتاد و منوچهر با سپاهی پرخاشگر و توانمند برابر او شتافت و تا برآمدن روشنی بامداد به جنگ پرداختند و سرانجام تور در میان دو دسته از لشکریان منوچهر درتنگنا گرفتار شد. تور خواست راه گریزی بیابد ولی منوچهر در پی او اسب تاخت و به او رسید و بر او بانگ زد که ای ستمکار پرخاشگر، بیهوده مگریز و بایست.

یکی بانگ برزد به بیدادگر  /   که باش ای ستمکارِ پرخاشگر

بِبرّی سر بی‌گناهان چنین  /   ندانی که جوید جهان از تو کین

یکی نیزه انداخت بر پشت اوی  /   نگونسار شد خنجر از مشت اوی

ز زین برگرفتش به کردار باد  /   بزد بر زمین دادِ مردی بداد

سرش را همان‌گه ز تن دور کرد  /   دَد و دام را ازتنش سور کرد

(درست همان کاری که درباره ایرج پدر بزرگش کرده بود).

منوچهر سر تور را نزد فریدون فرستاد. سَلم ازکشته شدن تور آگاه می‌شود. با خود می‌اندیشد که پناهگاهی بهتر از دِژ آلانان نیست که سر به فلک کشیده و دور تا دور آن را آب فراگرفته است. ولی منوچهر دانست که سَلم گریزگاهی جز این دژ ندارد. قارَن به منوچهر گفت اگر روا دارد به این کهتر سپاهی سپارد تا راه چاره او را بگیرد. از این راز با هیچ کس سخن مگوی. شبانه من و گرشاسب گِرد دژ را می‌گیریم. منوچهر برآنان آفرین خواند. دِژ راگرفتند. پهلوانی کاکوی نام که نبیره‌ی ضحّاک بود تاختن آورد و تنی چند را از پای درآورد. امّا سرانجام نبردی تن به تن میان کاکوی و منوچهرشاه درگرفت که سرانجام کاکوی به دست منوچهر کشته شد. با کشته شدن کاکوی گویی پشت سپاه شکسته شد. سلم خود را به کنار دریا رساند ولی آنجا هیچ کشتی برای گذر نیافت.

منوچهر بر اسب تیزرو خود سوار شد و در پِیِ سَلم تاخت. هنگامی که به او رسید بانگ بَر زد که

بکشتی برادر زِ بهر کلاه  /  کله یافتی چند پویی به راه

کنون تاجَت آوردم  اِی شاه و تخت  /   ببار آمد آن خسروانی درخت

ز تاج بزرگی گریزان مشو  /  فریدونت گاهی بیاراست نو

درختی که پَروَردی آمد ببار  /   ببینی هم اکنون برش در کنار

در پی، این‌گونه سخن می‌گوید:

گرش بار خار است خود کِشته‌ای  /   وگر پرنیان است خود رشته‌ای

چو درگورِ تنگ استوارت کنند  /   همه نیک و بد درکنارت کنند

همی تاخت اسب اندر این گفتگوی  /   یکایک به تنگی رسید اندر اوی

یکی تیغ زد بَر بَر و گردنش /   به دو نیمه شد خُسدوانی تنش

بفرمود تا سرش برداشتند  /   به نیزه به اَبر اَندر اَفراشتند

بماندند لشگر شگفت اَندر اوی  /   از آن زور و آن بازوی جنگجوی

همه لشگر سَلم همچون رَمه  /   که بپراکند روزگاری  دَمه              (دمه یعنی مِه)

گرفتند بی‌ره گروها گروه  /   پراکنده در دشت و در غار و کوه

سپاه پراکنده به ناچار از میان خود زبان‌آوری برگزیدند تا به منوچهر فرمانبری سپاه را آگاهی دهد.

بگوید که ما سر بِسر کِهتریم  /   زمین جز بفرمان تو  نسپریم

گروهی خداوند بر چارپای  /   گروهی خداوندِ کِشت و سرای          (خداوند یعنی مالک و صاحب)

نبُدمان برین کینه گه دستگاه  /   ببایست رفتن بفرمانِ شاه

سپاهی بدین رزمگاه آمدیم  /   نه بر آرزو کینه‌خواه  آمدیم

کنون سر بسر شاه را بند‌ه‌ایم  /   دل و جان به مهرِ وی آکنده‌ایم

گرش رای کین است و خون ریختن  /   نداریم نیرویِ آویختن

منوچهر سخنان آنان را می‌پذیرد و دست از جنگ و کشتار می‌کشد. سرِ سَلم را از تن جدا کرده همراهِ نامه‌ای آن را نزد فریدون می‌فرستد.

پس از این ماجرا و کشته شدن سَلم و تور فریدون لشکریان و رزم‌آوران و بزرگان و دیگر مردم را فرا می‌خواند و جشنی بزرگ برپا داشته تاج بر سرِ منوچهر می‌نهد.

بفرمود پس تا منوچهر شاه   /   نشست از بَرِ تختِ زر با کلاه

بدست خودش تاج بر سر نهاد  /   بسی پند و اندرزها کرد یاد

گفتار اندر مردن فریدون

فریدون پس از کشته شدن پسرانش، (ایرج به دست برادرانش سلم و تور، و آنان نیز به دست منوچهر نوه‌ی ایرج، از تخت و تاج کناره گرفت و سرِ هر سه پسر را در کنار خود نهاده از دَرد می‌گریست و نوحه‌سرایی می‌کرد و چنین می‌گفت :

که برگشت و تاریک شد روز من  /   از این سه دل‌افروز دل‌سوز من

به زاری چنین کُشته در پیش من  /   به کینه به کام بداندیش من

هم از بدخویی هم ز کردار بد  /   به روی جوانان چنین بد رسد

نبردند فرمان من لاجرم   /   جهان گشت بر هر سه بُرنا دِژَم

پر از خون دل و پر ز گریه دو روی  /   چنین تا زمانه سرآمد بر اوی

فریدون بِشد نام از او ماند باز  /   برآمد بر این روزگاری دراز

منوچهر بنهاد تاجِ کیان  /   ببستش به زنّار خونین میان  (کمر را با زنّار قرمز بست)

به آیین شاهان یکی دخمه کرد  /   چه از زرّ سرخ و چه از لاجورد

نهادند زیراندرش تختِ عاج  /   بیاویختند از بَرِ عاج تاج

به پدرود کردنش رفتند پیش  /   چنان چون بود رسم و آیین و کیش  (پدرود: بدرود)

در دخمه بستند بر شهریار  /   شد آن ارجمند از جهان خوار و زار

پادشاهی منوچهر صد و بیست سال بود

یک هفته سوگ فریدون را برپا داشتند و روز هشتم منوچهر تاج برسرنهاد و بر تخت شاهی نشست.

چو دیهیم شاهی به سر برنهاد /  جهان را سراسر همه مژده داد

به داد و به آیین و مردانگی  /  به نیکیّ و پاکیّ و فرزانگی

چنین گفت با سربسر لشگرش  /  کِه و مِه که بودند در کشورش     (که و مه یعنی زیر دستان و بزرگان)

منم گفت بر تختِ گردان سپهر  /   همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر

منوچهر برای مردم سخنرانی کرد و گفت اکنون بر تخت سپهر گردون من جای دارم. روش من هم خشم و جنگ است و هم داد و مهر. چرخ گردون یار و زمین بنده‌ی من است و شکارم سر تاجداران. هم دین دارم و هم فرّه ایزدی. هم دست نیکی دارم و بجای خود هم دست بدی. در شب تیره چون آتش تیزِ برزینم (آذربرزین: آتشکده). و جوینده‌ی کین. خداوند شمشیر و زرّینه کفشم (نشان پهلوانی و پادشاهی) و برافرازنده‌ی درفش کاویانی.

در جنگ جان را دریغ ندارم و چون ابر رخشان و تیغی آخته‌ام. دست بدان را از بد کوتاه کنم و زمین را از خونشان دیبا رنگ. در بزم دستانم دریاست (بخشنده است) و بر نشست دمِ آتش (پرهیبت). نماینده‌ی تاج و برکشنده‌ی گُرزم و بر تخت عاج فروزنده ملک و کشورم. و با تمامی این هنرها، بنده‌ای هستم که جهان‌آفرین را می‌پرستم. پس همگی دست بر روی گریان باشیم و همه داستان‌ها را از یزدان بدانیم که سپاه و تاج و تختی که داریم از اوست و پشت و پناهم نیز بر اوست.

راهی را می‌روم که فریدون فرّخ رفت. اگر پدران ما کهنه‌اندیش بودند ما نو و تازه‌ایم. در هفت کشور زیر فرمان ما هرآن‌کس که از راه و دین سربتابد و مردم  خویش را زبون داشته و سبب رنج درویش باشد سربسر نزد من کافرند و بدتر از اهریمن.

هر دین‌داری که به راه دین نرود از سوی یزدان و من نفرین بیند و آنگاه دست به شمشیر یازم و کشور را سراسر از کینه پست خواهم کرد.

چو برگفت زین‌گونه شاه جهان  /   به نزد بزرگان روشن‌روان

همه پهلوانان پاکیزه دین  /   منوچهر را خواندند آفرین

که فرخ نیای تو ای نیکخواه  /   تو را داد آیین تخت و کلاه

تو را باد جاوید تخت روان  /   همان تاج و هم فرّه موبدان

دل ما یکایک به فرمان تو است  /   همه جان ما زیر پیمان تو است

سپس پهلوانان یک‌به‌یک برپا خاسته سخن گفتند و وفاداری خود را بیان داشته و گفتند از این پس رزم و میدان با ما است و بزم و شادمانی برای تو.

داستان در وجود آمدن  زال، پدر رستم

چون در خلال این داستان به باورهای دینی و اخلاقی و راه و روش مردم روزگار کهن اشاره شده و می‌توان هم‌سویی و تفاوت‌های آن را با اندیشه و افکار مردم این روزگار دریافت، تمامی داستان بیان می‌شود:

ای پسر، نگاه کن و گوش‌دار که روزگار با سام چه بازی نمود. سام فرزندی نداشت و دلش جویای فرزند دلارام بود. در شبستان خویش نگاری داشت موی چون مشک و رخ چون گلبرگ. از این ماهروی که خورشیدچهر و برومند بود، امید فرزند داشت که باردار بود و از بار گران تنش پرآزار. در آن چند روز کودک از مادر جدا شد. نگاری چون خورشید گیتی‌فروز. به چهره نیکو چون خورشید ولیکن همه مویش سپید بود. چون کودک این‌گونه با موی سپید به دنیا آمد تا یک هفته سام را آگاه نکردند. تمام اهل شبستانِ آن پهلوان پیش کودکِ خُردسال نوان و بیچاره شده بودند. کسی یارای آن نداشت که به سامِ یَل آگهی دهد که از جُفت خوب تو فرزندی پیش آمد. سرانجام دایه‌ای بود چون شیر دلیر. او نزد پهلوان آمد و به داشتن فرزند مژده داد و زبان ستایش و آفرین برگشاد که این روز بر سامِ یَل فرخنده باد و دل بداندیشانش کَنده. گفت هرآنچه از ایزد خواستی به تو داد و جانت آراسته شد و از پَسِ پرده‌ی تو پاک‌پسری ماهروی به دنیا آمد. پهلوان‌بچّه‌ای شیردل و از کودکی نشان چیرگی دارد. تَنَش چون نقره پاک و رویش چون بهشت است و برتمام اندامش هیچ زشتی نبینی. از آهو (عیب) همان که مویش سپید است. سرنوشت و بخشِ تو این‌گونه بود. بخشش کردگار را باید پسندید. ناسپاسی مکن و دل را نژند مدار.

سامِ سوار از تخت فرود آمد و به پرده‌سرای نزدِ نوبهار شد. پسری پُرمایه لیک پیرسَر دید که هرگز چون او ندیده و نشنیده بود. تمام موی اندامش چون برف سپید بود ولیکن رخسارش سرخ. ای شِگِفت. چون فرزند را سپید‌موی دید از جهان ناامید شد و سخت از سرزنشِ مردم بترسید و از راه دانش دیگرسو شد. دست به آسمان برداشت و از دادار فریاد خواست.

که اِی برتر از کژّی و کاستی  /   بِهی زان فزاید که تو خواستی    

اگر من گناهی گران کرده‌ام   /   و گر کیشِ اَهریمن آورده‌ام

به پوزش مگر کردگار جهان   /    به من برَببخشاید اندر نهان

بپیچد همی تیره جانم  ز شرم   /    بجوشد همی در تنم خونِ گرم

ازین بچّه چون بچّه‌ی اَهرِمَن  /    سیه چشم و مویش بسان سَمَن       (یعنی سپید چون یاسمن)

چو آیند و پرسند گردن‌کشان  /   ببینند این بچّه‌ی بَدنِشان

از این ننگ بگذارم ایران‌زمین  /    نخوانم براین بوم و بر آفرین

چه گویم که این بچّه‌ی دیو کیست  /   پلنگ دو رنگ است یا خود پریست

بخندند بر من مِهان جَهان  /   ازاین بچّه در آشکار و نهان

بگفت این به خشم و بتابید روی  /   همی کرد با بخت خود گفتگوی

فرمان داد تا کودک را برداشتند و در مکانی دور از آن بوم و بَر بگذاشتند. یکی کوه بود البرز نام که ازگروه دور و به خورشید از بلندی نزدیک و بربالای آن لانه‌ی سیمرغ بود و این لانه دور دست و از خلق بیگانه بود. کودک را بر کوه گذاشتند و بازگشتند و بر این کار روزگاری گذشت و از پی‌آمدِ آن آگاه نبودند. آن پهلوان‌زاده‌ی بی‌گناه رنگِ سپید را از سیاه نمی‌دانست که پدر مهر از او برید و خوار افکند و بَر کودک شیرخوار خود جفا کرد.

جهاندار یزدان جهان‌آفرین  /   ازآن کار بر سام شد خشمگین

به تیمار او را همی آزمود  /   یکی در دلش دَرد و دَرمان نبود          ( دچار درد شکم شد)

پزشکان گیتی به سام انجمن  /   همی چاره سازند از مرد و زن

مگر بِه شود هیچ بهتر نشد  /   کسی سوی آن درد رهبر نشد

بدانست سام نریمان دُرُست   /   که یزدان ورا زین گُنه کرد سُست

هر آن‌کس که او گشت بیدادگر  /   به‌مردم به ویژه به خُردک پسر

خداوند بر وی نبخشایدا  /   به بخشایش او را بِفَرسایدا    (به کیفر این کارِ نادرست، او را فرسوده کند)

که گر من تو را خونِ دِل دادمی  /   سپاس ایچ بر سرت ننهادمی

 که تو خود مرا زنده همچون دِلی  /    دِلم بُگسَلَد گر زمن بُگسلی

دَد و دام بر بچّه از آدمی  /   بسی مهربان‌تر به رویِ زَمی  (زمین )

همان خرد کودک بدان جایگاه   /   شب و روز افتاده بُد بی‌پناه

زمانی سرانگشت را می‌مکید  /   زمانی خروشیدنی می‌کشید 

چون بچّه‌ی سیمرغ گرسنه شد سیمرغ از آشیانه به پرواز درآمد. از فراز زمین را چون دریای جوشنده دید و کودکی شیرخواره و خروشنده. کودکی دید گهواره‌اش از سنگ خارا و دایه‌اش خاک. تَنَش از جامه دور و لبش از شیر پاک. گِرداگِردَش خاک تیره و برسرش خورشیدِ تابان.

کاش پدر و مادرش پلنگ بودند، مگر بر سرش سایه می‌افکندند. خداوند به سیمرغ مهری داد که از خوردن آن بچّه یاد نکرد. از ابر بر زمین فرود آمد. چنگ بَر زَد و کودک را از سنگِ گَرم برگرفت و تا البرزکوه بُرد که آنجا کنام داشت. کودک را سوی بچّگان برد تا از هم بِدَرَند و به ناله‌ی زار او ننگرند. امّا یزدانِ نیکی‌دهش ببخشود، چون در نهان یکی راز و بودنی داشت.

کسی را که یزدان نگهدار شد   /   چه شد گر بَرِ دیگری خوار شد

به سیمرغ آمد صدایی پدید  /   که اِی مرغِ فرخنده‌ی پاک‌دید

نگهدار این کودک شیرخوار  /   کزاین تخم مردی درآید به بار         (منظور رستم است)

ز پشتش جهان‌پهلوان و رَدان  /   بیایند مانند شیر ژیان

سپردیم او را در این کوهسار  /   ببین تا چه پیش آورَد روزگار

نگه کرد سیمرغ با بچّگان  /   بر آن خُرد خون از دو دیده چِکان

شگفتی بر او برفکندند مِهر  /    بماندند خیره بر آن خوب‌چِهر

شکاری که نازکتر آن برگزید  /   که بی‌شیر مهمان همی خون مزید

به مُردار و خونَش همی پرورید  /   اَ با بچّگانش همی آرمید

مدار این تو از کارِ یزدان شگفت  /   فکنده نشد هر کَش او برگرفت

بر این‌گونه تا روزگاری دراز برآمد که کودک آنجا به راز  پروردگار بود. چون آن کودک خُرد بالنده و پرمایه شد روزی بر آن کوه کاروانی گذشت. آن زمان کودک مردی شده بود چون زادسرو (سرو آزاد) میان‌باریک و برش چون کوهِ سیم. این نشان و شگفتی از کاروانیان در جهان پراکنده شد. چون بَد و نیک هرگز نهان نمی‌ماند.

به سامِ نریمان از آن نیک‌پی پورِ با فرّهی آگهی رسید. چون در دلش گذشت که رای درست و سَره‌ای را در پیش گیرد آن ناخوشی از تنش یکسره دور شد.   (دل‌دردش بهبود یافت)   

خواب دیدن سام  از حال پسر

سام شبی از شب‌ها با دلی پُرداغ و درد خفته بود و ازکارِ زمانه برآشفته. درخواب دید که از کشور هندوان مردی بر اسبی تازی سوار که گُردی تمام و سواری سرفَراز می‌نماید. تا به نزدیک سام پیش آمد و او را از فرزندش مژده داد. ازمیوه‌ای که از شاخ برومند اوست. چون بیدار شد موبدان را بخواند و از این خوابی که دیده بود با آنان گفتگو کرد. پرسید شما چه می‌گویید؟ آیا خِرَد شما با این خواب همداستان است؟ آیا این کودک هنوز زنده است یا از سرمای زمستان و گرمای تابستان مرده است. از پیر و جوان هر که بود بر پهلوان زبان برگشادند که هرکس بر یزدان ناسپاس شود و در هر کار نیکی‌شناس نباشد چه شیر و پلنگ بر سنگ و خاک و چه ماهی و نهنگ بر آب، همه بچّه‌های خویش را پرورده‌اند و یزدان را ستایش گفته‌اند. امّا تو پیمان نیکی‌دهش را بشکنی و چنان کودکِ بی‌گناه را بِفکَنی و از مویِ سپیدش دلتنگ شوی. نگاه کن و پی‌گیر باش تا نگویی که او زنده نیست و برای جُستنش ایستادگی کن که یزدان کسی را که نگاه دارد از سرما و گرما تباه نمی‌شود.

اکنون سوی یزدان از دَرِ پوزش درآی که نیکی‌دِه و رهنمای اوست. تو را تندرستی ازآن به‌دست آمد که رای تو به سوی نیکی افزون شد. سام برآن شد روز دیگر سوی کوه البرز رهسپار شود، مگر فرزند را بجوید و در دل شادکامی افزاید. چون شب تیره فرا رسید و با دلی پراندیشه به خواب رفت، در خواب دید از کوهِ هند درفشی بلند برافراخته‌اند و غلامی خوبروی پدید آمد که سپاهی گران پشت سر اوست. در دست چَپَش موبدی و درسوی راستش خردمندی. ازآن دو مرد یکی پیش سام آمد و زبان به گفتارِ سرد برگُشاد که ای مرد بی‌باکِ ناپاک‌رای که دل و دیده از شرمِ خدای شسته‌ای، اگر مرغ برای تو شایستگی دارد پس این پهلوانی را چه باید کرد. اگر موی سپید بر مرد آهو(عیب) است تو را چگونه موی سر و ریش سپید گشته است. هم آن موی سیاه و هم موی سپید را ایزد بهره داد و این بهره را تو به بیداد گم کنی. پس باید از آفریننده بیزار باشی که در تن تو هر روز رنگی پدیدار می‌شود. پسری که نزد تو خوار بود اکنون پرورده کردگار است که دایه‌ای مهربان‌تر از او نیست و تو خود پایه‌ای به مِهر در درون نداری.

سام درخواب برخروشید چون شیر ژیانی که به دام افتاده باشد. پس از دیدن آن خواب از کردگار بترسید که مبادا از روزگار بد بیند.

چون بیدارشد خردمندان را فراخواند و سران سپاه را گردآورد و دَمان سوی آن کوهسار شد که فرزند خود را خواستار باشد. کوهی دید سر به آسمان کشیده، تو گویی ستاره می‌چیند. برآن کوه لانه‌ای بلند برکشیده که از کیوان بر او گزندی نمی‌رسد. از چوب صندل و شیز(نوعی چوب سیاه، آبنوس) ستون‌هایی برپا شده و به‌هم بافته است. سام به آن سنگ خارا و هیبتِ مرغ و هولِ لانه نگاه کرد. اِنگار بر تارک کوه بود. سر در آسمان که از رنج دست و آب و خاک ساخته نشده بود. دید جوانی به کردار سام بر آن ایستاده و گِرد کُنام می‌گردد. برآفریننده آفرین کرد و رخسار بر زمین مالید که این‌سان در کوه مرغ آفرید و کوه از سنگ خارا سر به آسمان کشید. دانست که این کارِ دادگر داور است. که او توانا و از تمام برتران نیز بَرتَر است. هرچه راهِ بَرشدن جُست نیافت که دَد و دام را نیز راه نبود. ستایش‌کنان گِرد کوه بگردید و هیچ گذرگاهی نیافت. پروردگار را به ستایش گرفت و درِ پوزش برگشود. از پروردگار خواست درِ رحمت را بر او گشوده پورِ اَفکنده را به او باز دهد.

نیایش‌کنان گفت اگر این کودک پاک و از پشت من است، نه از تخمِ اَهریمن و بَدگوهر، مرا برای بَرشُدن بر این کوه دست گیر و این بی‌گناه را دلپذیر کن.

چون این رازها با داور درمیان نهاد، همان‌گاه نیایش او پذیرفته شد. سیمرغ از فراز کوه نگاه کرد و دانست در پای کوه سام و گروه است و آمدنش از پی بچّه است و این راه را برای سیمرغ نپیموده است. سود و زیان دل آنگاه نمودار شد که سام از چرخ کبود آزموده شد. سیمرغ با پور سام چنین گفت: “که ای رنج‌دیده از کنام و خورد و خفت، من چون دایه تو را پرورده‌ام و اکنون برای تو هم دایه و هم نیک‌سرمایه‌ام. نام تو را دستانِ زند نهادم که پدر با تو دستان و بند ساخت. چون بدین نام بجای بازگردی بگو یلِ‌راهنمای تو را بدین نام خواند. پدرت سامِ یَل پهلوان جهان و در میان مِهان سرفرازتر که بدین کوه فرزندجوی آمده است و بازگشتِ تو برای او آبروست. رواست که اکنون تو را بردارم و بی‌آزار نزد او برم”. جوان چون این سخن از سیمرغ شنید دلش اندوهگین و چشمانش پُر‌آب شد. به زبان سیمرغ سخن گفت که دانشی کهن و خِردی فراوان داشت. اگر چه مردم ندیده بود امّا گفتگوی را از سیمرغ آموخته بود.

زبان و خرد بود و رایِ درست  /   به تن نیز یاری زیزدان بِجُست

به سیمرغ بنگر که دَستان چه گفت  /   که سیر آمدستی همانا ز جفت    (جفت: همنشینی)

نشیم تو رخشنده گاهِ من است  /   وَ پَرِّ تو فَرِّ کلاه من است  (نشیم: آشیانه)

سپاس از تو دارم پس ازکردگار  /   که آسان شدم از تو دشوار کار   (شدم یعنی شد مرا، من را شد)

چنین پاسخش داد اگر تاج وگاه   /    ببینیّ و رسم کیانی کلاه

مگر کاین نشیمن نیاید به کار   /    یکی آزمایش کن از روزگار

نه از دشمنی دور دارم تو را   /    سوی پادشاهی گذارم تو را

تو را بودن ایدر مرا درخور است   ‌/    ولیکن تو را آن از این بهتر است     (ایدر یعنی اینجا)

سیمرغ به دَستان (زال) می‌گوید تو با خود یک پر من را ببر و همیشه به یاد من باش و اگر تو را سختی به روی آید و گفتگویی درمیان باشد یک پر من را در آتش افکن. بی درنگ نزد تو آیم و فرّ من را خواهی دید. زیرا تو را زیر بال خود پرورده‌ام و با بچّگان خود بزرگ کرده‌ام. هر زمان خواهی بدین‌جای آیی یک پرِ من را بر آتش بنه همان‌گه چون ابر سیاه بیایم و بی‌آزار تو را بدین جایگاه آورم. مهرِ دایه را هرگز از دل بیرون مکن که مهر تو در دلم جای دارد. دلش را آرام کرد و بر فراز ابر آرام ببردش.

او را نزد پدرآورد. پدرش سام چون او را دید بنالید زار و پیش سیمرغ سر فرو برد و بر او نیایش و ستایش کرد.

که ای شاه مرغان تو را دادگر  /   بدان داد نیرو و ارج و هنر

که بیچارگان را همی یاوری  /   به نیکی به هر داوران داوری

ز تو بدسگالان همیشه نژند  /   بمان همچنان جاودان زورمند

همانگاه سیمرغ برشد به کوه  /   بمانده بر او چشم سام و گروه

پس آنگه سراپای کودک بدید  /   همی تاج و تخت کیی را سزید

بر و بازوی شیر و خورشیدروی  /   به دل پهلوان دست شمشیرجوی

سپیدش مژه دیدگان قیرگون  /  چو بسّد لب و رخ بمانند خون        (بسّد یعنی مرجان)

جز از موی بر وی نکوهش نبود  /   بدی دیگرش را پژوهش نبود

دل سام شد چون بهشت برین  /   بر آن پاک‌فرزند کرد آفرین

به من ای پسر گفت دل نرم کن  /   گذشته مکن یاد و دل گرم کن

گفت من کمترین بنده‌ی یزدان‌پرستم. ازآن روزی که تو را باز بدست آوردم ازخدای بزرگ پذیرفتم که هرگز از تو رنجیده و دل چرکین نشوم. هوای تو را از نیک و بد بجویم. از این پس هرچه تو خواهی همان سزاوار است.

قبایی پهلوانی بر او پوشید و از کوه بسوی پایین پای گذاشت. ازکوه به زیر آمد و تختی خواست و بر او جامه‌ی خسروانی آراست. و پسر را زالِ زر خواند.  چون سیمرغ او را دستان نام نهاده بود.

سپاه یکسره نزد سام آمدند. گشاده دل و شادکام. تبیره‌زنان پیل پیش بردند و چون کوهِ نیل گَرد برآمد. سوارن با خرّمی به راه افتادند. با شادمانی و با پهلوانی بیشتر(زال) بازگشتند. (تبیره: نوعی ساز مانند دُهل؛ کوه نیل: کوهی در استان گلستان کنونی)

یک دیدگاه

  1. سلام جناب آقای اثباتی،با تشکر از زحمات شما در راستای بازخوانی مهمترین و باارزشترین سند تاریخی بنام شاهنامه فردوسی.
    با عنایت به اشراف جنابعالی به شاهنامه یک سوال در خصوص پرداخت هدیه از طرف شاه سلطان محمود غزنوی به حضرت فردوسی دارم.
    آنطور که نقالها بارها عنوان نموده اند،پس از اتمام شاهنامه و تحویل آن به شاه ایشان مبلغ ناچیزی در مقابل زحمات حضرت فردوسی پرداخت میکنند.
    فردوسی ناراحت شدند و پیغام فرستادندکه چند بیت از شاهنامه جامانده است و از شاه میخواهند تا شاهنامه را پس فرستاده تا چند بیت در انتهای شاهنامه اضافه شود. این چند بیت بشرح زیر میباشد که بصورت مکتوب در جایی بنده مشاهده نکردم.
    اگر مادرت شهبانو بودی
    مرا سیم و زر تا به زانو بودی
    گمانم که شه نانوا زاده بود
    ته سفره نانی به ما داده بود
    شاه با مشاهده این بیت برافروخته شدند و شمشیر را کشیده و به سراغ مادر خود رفته و از او میخواهد تا حقیقت را درباره خودش بگوید و مادر عنوان میکند در زمان زائیدن، او دختری بدنیا می آورد و هم زمان با این تولد یک پسر از یک نانوا به دنیا میآید و چون پدر خواستار پسر بودند قابله با هماهنگی درباریان جای دختر و پسر را عوض میکنند و تو نانوازاده هستی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *