خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش پنجم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش پنجم

محمدتقی اثباتی، اسفندماه ۹۵

در بخش قبل خواندیم که فریدون به کمک کاوه‌ی آهنگر و سایر افرادی که از جور ضحاک به تنگ آمده بودند،

بر لشکریان ضحاک غلبه یافته و او را در بند کرده به دخمه‌ای در کوه دماوند فرستادند. سپس فریدون و یارانش این پیروزی را جشن گرفتند. جشنی که جشن مهرگان نامیده شد. فریدون پس از پادشاهی پیشه‌وران و کارورزان را مورد نوازش قرار داد و به آبادنی کشور کوشید. وی سه فرزند پسر داشت و فرمود سه خواهر را از میان شاهزادگان برای همسری آنان بیابند. در نهایت سه دختر پادشاه یمن برگزیده شدند و پادشاه یمن پس از دیدار با سه پسر فریدون، به ازدواج دختران خود رضایت داد و سه دختر را همراه آنان روانه کرد. و اینک ادامه‌ی داستان:

 تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمَل 

هنگامی که فریدون از بازگشت پسرانش آگاه شد برای پی بردن به اندیشه‌ها و آنچه را که در سر دارند و در دلشان می‌گذرد و نیز رهایی از بدگمانی‌ها دست به کاری شگفت ‌زد و خود را به گونه‌ی اژدهایی ترسناک آراست که از دهانش آتش بیرون می‌جهید.

چو هرسه پسر را به نزدیک دید  /   به گِرد اندرون کوهِ تاریک دید

جهان گشت زآواز او پرخروش  /    برانگیخت گَرد و برآورد جوش

بیامد دَمان سوی مهتر پسر  /    که او بود پرمایه و تاج‌وَر

پسرگفت با اژدها روی جنگ  /    نبیند خردیافته مردِ هَنگ 

سبک پشت بنمود و بگریخت زوی /  پدر زی برادرش بنهاد روی

میانه برادر چو او را  بدید   /   کمان را به زه کرد و اندرکشید

چنین گفت گر کارزار است کار   /    چه نر اژدها و چه جنگی‌سوار

بگفت این و بنهاد رخ درگریز    /    اگر چند بودش دلِ پرستیز

چوکهتر پسر نزد ایشان رسید    /    خروشیدن اژدها را بدید

سبُک تیغ را برکشید از نیام    /    عنان را گران کرد و برگفت نام

بدو گفت کز پیش ما بازشو    /    نهنگی تو بر راه شیران مرو

گرت نام شاه آفریدون بگوش   /    رسیدست، هرگز بدینسان مکوش

که فرزند اوییم هرسه پسر    /    همه گرزداران پرخاشخر (پرخاشگر)

گر از راه بیراه یکسو شوی    /     و گر نه نهَمت افسر بدخویی

فریدون فرّخ چو بشنید و دید   /    هنرها بدانست و شد ناپدید

برفت و بیامد پدروار  پیش   /    چنان چون سزا بُد به آیین خویش

چون فریدون پس از آزمودن پسران خویش به کاخ بازگشت، نزد جهان‌داور (پروردگار) به راز نشست. بر کردگار بسی آفرین کرد که نیک و بد روزگار را از او دید. پس از آن، سه فرزند خود را پیش خواند و برتخت گرانمایگی برنشاند.

گفت: آن اژدهای دژم(خشمگین) که می‌خواست گیتی را به دَم خویش بسوزد پدر بود که از شما مردی می‌جست. چون بشناخت با خرّمی بازگشت. اکنون سزاوار مغز و اندیشه برای شما  نام ساختم.

نام تو را که بزرگتری (سَلم) نهاده‌ام و به گیتی کام تو را می‌خواهم که از کام نهنگ به سلامت باز جستی و هنگام گریز درنگ نکردی. دلاوری که از پیل و شیر اندیشه نداشته باشد او را دیوانه خوان نه دلیر.

پسر میانه را که از آغاز تیزی و تندی نمود و از آتش اژدها دلیریش افزون شد (تور شیر دل) خوانیم که ژنده‌پیل او را به زیر نیاورد. هنر، خود بجای درست، دلیری است که بد دل سزاوارِ گاه (تخت وتاج) نیست.

برای کهتر (کوچک‌تر) آن مرد با هنگ و جنگ که به‌هنگام، شتاب و درنگ دارد و از خاک و آتش میانه را برگزیند که سزاوار راه هوشیاران است و در آزمون دلیر و هُشیوار (با هوش) بود و به گیتی جز او را نشاید ستود، نام (ایرج) برای او درخور است که همه مهتری فرجام او باد.

پس از این نام‌گذاری سه دخت شاه یمن جفت فرزندانش را نامی تازه می‌نهد. زن سلم را (آرزو)، زن تور را (آزاده خوی) و زن ایرج را (سُهی) می‌نامد.

پس از این نام‌گذاری پیشگویان و ستاره‌شناسان را فرا می‌خواند و به گفت آنان آینده ایرج را آشوب و جنگ می‌بیند و سخت نگران و پراندیشه می‌گردد.

بخش کردن فریدون جهان را بر پسران

چو شاه این‌چنین دید کردار  چرخ   /  کز او ایرجش را نبد ایچ برخ

نهفته چو بیرون کشید از نهان  /   به سه بخش کرد آفریدون جهان

(روشن است که اینجا نیز منظور از جهان تمامی سرزمین ایران باستان است که شرق تا غرب را در بر می‌گرفت.)

یکی روم و خاور دگر ترک و چین  /   سوم دشت گردان ایران‌زمین

نخستین به سلم  اندرون  بنگرید  /   همه روم وخاور مراو را گزید

دگر تور را داد توران‌زمین  /    ورا کرد سالار ترکان و چین

وزان پس چو نوبت به ایرج رسید   /    مر او را پدرشهرِ ایران گزید  

هم ایران و هم دشت نیزه‌وران   /   همان تخت شاهیّ و تاج سران

هریک از پسران به سرزمین خود رفتند و تخت و تاج برپا کردند و به رسیدگی امور پرداختند. براین روند چندین سال گذشت و فریدون دوران جوانی را پشت سرگذاشت، پسران او سَلم و تور خیرگی آغازکردند.

سلم با راهنمایان و مشاوران خود گفتگو کرده تقسیم‌بندی پدر را عادلانه نمی‌داند و بر برادر خود ایرج به جدّ رشک می‌ورزد. نزد برادر ایرج پیام می‌فرستد که اگر من برادر بزرگ هستم باید پادشاهی ایران‌زمین را داشته باشم. اماّ پدر این پادشاهی را به تو داد و ما هر دو (سلم وتور) از این بخش‌کردن خرسند و راضی نیستیم و یقین داریم در سر پدر مغز و رای درست نیست.

پیامی نیز سوی تور فرستاد و مغز او را پرباد کرد که پدر ما را فریفته است.

 درختی است این خود نشانده به‌دست   /    کجا  بار او خون و برگش کَبَست   

(کبست یعنی نکبت)

تو را با من اکنون بدین گفتگوی   /   بباید به روی اندر آورد روی

زدی رای هشیار و کردی نگاه   /   هیونی برافکند نزدیک شاه

زبان‌آوری چرب‌گوی از مهان  /   فرستاد نزدیک شاه کیان

بدو گفت کز من بگوی این پیام   /   که ای شاه بینادل و نیک‌نام

 بجای زبونیّ و جای  فریب   /    نباید که یابد دلاور شکیب

نشاید درنگ اندرین کار هیچ    /    که خام آید آسایش اندر بسیچ

فرستاده چون پاسخ آورد باز   /  برهنه شد آن روی پوشیده باز

برفت آن برادر زِ روم، این زِ چین   /   به زهر اندر آمیخته انگبین

رسیدند پس یک بدیگر فراز   /   سخن راندند آشکارا و راز

سلم و تور نزد پدر شاه فریدون پیام میفرستند

سلم و تور موبدی تیزرای و سخن‌گوی و بینادل برمی‌گزینند و درخلوت با او به رای‌زنی می‌پردازند. سرانجام به موبد می‌گویند با شتاب چون باد نزد فریدون رو و نخست از ما دو پسر او را درود فرست. سپس بگوی که ترس از خدای باید در هر دو سرای باشد و اگر در این سرای تنگدستی باشد درنگ در آن آسان نیست. یزدان از تابنده‌خورشید تا تیره‌خاک را به تو داد. امّا تو به آرزو و خواست خویش رسم و راه خواستی نه به فرمان یزدان جز از کژّی و کاستی کار نکردی و برای بخش کردن راستی و درستی انجام ندادی. سه پسر خداوند به تو داد همه خردمند و گُرد و در هنر هیچ یک را برتر از دیگری ندیدی امّا:

یکی را دَم اژدها ساختی    /    یکی را به ابر اندر افراختی

یکی تاج برسر به بالین تو     /    بدو گشته روشن جهان‌بین تو

نه ما زو به مام و پدر کمتریم  /   که برتخت شاهی نه اندرخوریم

ایا دادگر شهریار زمین    /     بر این داد هرگز مباد آفرین

اگر تاج از آن تارک بی‌بها    /     شود دور یابد جهان زو رها

سپاری بدو گوشه‌ای از جهان   /     نشیند چو ما گشته از تو نهان

وگر نه سواران ترکان  و چین   /    هم از روم گُردان جوینده‌کین

فراز آورم لشگری گرزدار   /    ز ایران و ایرج برآرم دمار

فرستاده چون به درگاه فریدون رسید و آن تخت و تاج را دید به سجده درآمد و زمین را بوسه داد و فریدون بدو پاسخ مناسب داد و برجای نیکو نشاند و نخست از دو گرامی فرزندش پرسید. فرستاده گفت من با خود پیامی درشت آورده‌ام امّا فرستنده پرخشم است و من بی‌گناه.

منم بنده‌ی شاه را  ناسزا     /     چنین بر تن خویش ناپارسا

پیامی درشت آوریده  به شاه    /   فرستنده پرخشم و من بی‌گناه

بگویم چو فرمایدم شهریار    /    پیام جوانان ناهوشیار

بفرمود شه تا زبان برگشاد    /    سخن‌ها همه سربه‌سر کرد یاد

فریدون بدو پَهن بگشاد گوش   /   چو بشنید مغزش برآمد بجوش

پاسخ دادن فریدون پسران را

فریدون پیام پسران را پاسخ می‌دهد. به فرستاده می‌گوید: تو را پوزش لازم نیست من خود این سخنان را چشم داشتم و همین‌گونه بر دلم گذشته بود. از سوی من به آن دو اهریمن ناپاک بگو که گوهر و ذات خود را آن‌گونه که سزاوار بود نشان دادید. شما از خود بهره‌ای نداشتید و پند مرا به درستی در نیافتید. شما از خدا ترس و شرم ندارید. پیش از این موهای من قیرگون بود و قدّی خَدنگ و راست داشتم با چهره‌ای زیبا. سپهری که پشت مرا کوژ کرد هم‌چنان برجا و درحال گردش است، شما را نیز خمیده قامت خواهد کرد. حتی چرخ خماننده نیز پایدار نخواهد ماند.

به برترین نام خداوند و خورشیدِ روشن و خاکِ تاریک و به تخت و کلاه و ناهید و ماه سوگند یاد می‌کنم که هرگز به شما بد نگاه نکردم. انجمنی از بخردان و ستاره‌شناسان و موبدان فراهم آوردم و روزگاری در این سپری شد که زمین را به درستی و داد بخش کنیم. من از شما سخنان راست می‌خواستم امّا حرف‌هایتان را از کژّی نه سر بود نه بن.

درنهان و قلب من هماره ترس از یزدان بود و درجهان همه راستی و درستی خواستم. چون گیتی را آباد به من دادند انجمن و مردم را پراکنده نخواستم. گفتم هم‌چنان آباد تخت را به سه نیک‌بخت خود بسپارم. اگر حال، اهرمن دل شما را بکژی از رای و بخش کردن من کشید، ببینید کردگار بلند از شما می‌پسندد؟ برایتان داستانی گویم که هر چه بکارید همان بدرَوید. اکنون حرص و آزتان برتخت نشسته است. ندانم چرا دیو شریک و انبازتان شده است. همی‌ترسم که در چنگ این اژدهایِ آز روانتان از کالبد جدا شود.

از این گیتی مرا خود هنگام رفتن است نه هنگام تندی و آشفتن، ولی آن پیر سالخورد که سه فرزند آزادمرد داشت، چنین گوید که چون از دل‌ها آز تهی گردد خاک و گنج با هم برابر است، کسی که برادر را به خاک بفروشد سزاوار است او را از آب پاک نخوانند.

جهان چون شما بسیار دید و بیشتر نیز خواهد دید، اکنون هر آنچه گمان دارید رستگاری در آن است بجویید و توشه راه کنید و بکوشید تا رنج کوتاه کنید.

فرستاده پیام فریدون را با شتاب نزد برادرها می‌برد.

پس فریدون به ایرج می‌گوید اگر روی رنگین تو پژمرده شود کسی گرد بالین تو نمی‌گردد، تو اگر پیش شمشیر سر فرودآوری سرت برباد خواهد شد، از دو گوشه جهان دو فرزند من این‌گونه نهان خویش را آشکار کردند، اگر سرخود را دوست می‌داری در گنج بگشای و بار ببند که مگر هنگام چاشت دست به جام بری و گرنه برادران برتو شام خواهند خورد (بر تو پیشدستی خواهندکرد). تو را به گیتی یار لازم نیست. یار تو بی‌آزاری و راستی تو است. ایرج خردمندانه به پدر می‌گوید به گردش روزگار نگاه کن که آغاز آن گنج است و فرجام آن رنج و پس از بردن رنج رفتن از این سرای سپنج.

 چو بستر ز خاک است و بالین ز خشت  /   درختی چرا باید امروز کِشت

که هرچند چرخ از برش بگذرد  /   بُنش خون خورد  بار کین آورد

خداوند شمشیر و گاه و نگین /  چو ما دید بسیار و بیند زمین

از آن تاج‌وَر شهریاران پیش  /   ندیدند کین اندر آیین خویش

چو دستور باشد مرا شهریار  /  همان بگذرانم  به بد روزگار

 نباید مرا تاج و تخت و کلاه  /   شوم پیش ایشان دوان بی‌سپاه

بگویم که ای نامداران من  /   چنان چون گرامی تن و جان من

 به بیهوده از شهریار زمین  /  مدارید خشم و مدارید کین

(از پدرکین به دل نگیرید)

دل کینه‌ورشان بدین آورم  /   سزاوارتر زان‌که کین آورم

فریدون چو بشنید گفتار اوی  /   دلش شادمان شد به دیدار اوی

پدر(فریدون) می‌گوید حال که این‌گونه تدبیر کردی از میان سپاه تنی‌چند خردمند همراه خود ببر. اکنون من  نامه‌ای به درد دل بدان انجمن می‌نویسم و امید دارم باز تو را تندرست ببینم که روشنی چشمانم به دیدار تو است.

فریدون نامه‌ای به خاورخدای و سالار چین یعنی سلم و تور می‌نویسد و خوبی‌های آنها را می‌ستاید و یادآور می‌شود و می‌گوید برادرت دست از تاج و تخت برداشته است. نه گنج طلب می‌کند نه رنج. برادری که دلتان از او به درد بود گرچه بر کسی باد سرد هم نزد برای آزاری که دیدید نزدتان آمده است، چون آرزوی دیدارتان را دارد. دست از تخت و تاج شاهی بداشت و شما را برگزید، بدانید که او به سال از شما کوچکتر است و درخور مهر و نوازش. چون چند روز از بودنش بگذرد او را نزد من روانه دارید. چون ایرج نزد برادران رسید از رای تاریکشان آگاهی نداشت، به آیین خویش از او پذیره شدند و چهره‌ای تازه از خود نشان دادند و او را به پرسش گرفتند.

دو دل پر زکینه یکی دل به جای  /   برفتند هرسه به پرده‌سرای

به ایرج نگه کرد یکسر سپاه   /   که او بُد سزاوار تخت و کلاه

سپاه پراکنده شد جفت جفت   /   همه نام ایرج بُد اندر نهفت

که هست این سزاوار شاهنشهی   /    جز این را مبادا کلاه و مهی

سَلم که به لشگر و نگاه و توجّه آنان دقیق شد از این کار سرش گران گردید، با دلی پرکین و ابروانی پُرچین و جگری پُرخون به خرگاه (خیمه سرا) آمد و از انجمن‌سرا پرده‌ای ساخت. سلم به تور گفت از چه روی سپاه یک یک به‌هم جفت شدند و سخن بر سر تخت و تاج بوَد؟ مگر تو هنگام بازگشتن از راه به آنان نگاه نکردی که چشم از ایرج برنمی داشتند؟

سپاه دو شاه از پذیره شدن  /   دگر بود و دیگر به باز آمدن

از ایرج دل ما همی تیره بود  /   بر اندیشه اندیشه‌ها بر فزود

سپاه دو کشور چو کردم  نگاه  /   از این پس جز او را نخواهند شاه

هم از چاره تدبیرکردش بسی  /   بدان تا بدو بنگرد هر کسی

ببینند این فرّ و اورند اوی   /    به دل برگزینند پیوند اوی  

(اورند: شکوه و شوکت)

زتخت بلند اوفتی زیر پای   /    اگر بیخ او نگسلانی ز جای               

بر این‌گونه از جای برخاستند   /   همه شب همی چاره آراستند

چون شب سپری شد و خورشید برآمد هر دو برادر سر سوی پرده‌سرای کردند. چون ایرج از خیمه به راه بنگرید دلش پر از مهر شد و به سوی برادران دوید و با هم به سوی خیمه رفتند و سخن بیشتر از چرا و چون بود. تور به او گفت اگر تو از ما کوچکتری چرا کلاه بزرگی بر سر نهاده‌ای. تو باید شاه ایران باشی با تاج کیان؟ و من بر در ترک میان بسته باشم؟ چنین بخشی که آن جهانجوی کرد همه نگاهش سوی تو بود.

بدو گفت کای مهتر نام‌جوی   /   اگر کام دل خواهی آرام جوی

نه تاج کیان خواهم اکنون نه گاه   /   نه نام بزرگی نه ایران‌سپاه

من ایران نخواهم نه خاور نه چین   /   نه شاهی نه گسترده روی زمین

بزرگی که فرجام آن تیرگی است   /    بدان برتری بر بباید گریست

مرا تخت ایران اگر بود زیر   /    کنون گشتم از تاج و از تخت سیر

تور که سخنان ایرج را شنید از گفتارش چیزی سر درنیاورد و سخنان او پسندش نیفتاد. ناگهان از تخت به تندی به زیر آمد و خشمگین از جای جست و تخت زرّین را به دست گرفت و بر سر برادر خویش ایرج کوفت. 

ایرج از او زنهار خواست، گفت از خدای تو را ترسی نیست و از پدر شرم نداری؟ گفت دست از کشتن و خون بدار که خون من دامنت را می‌گیرد. خود را در زمره مردم‌کُشان قرار مده. اگر مرا رها کنی دیگر نشانی از من نخواهی یافت. انسان باید بسیار سنگ‌دل و سیاه‌درون باشد که بخواهد موری از او تنگ‌دل و آزرده شود. من از جهان به گوشه‌ای بسنده می‌کنم و به کوشش روزی خویش فراهم می‌آورم، اگر جهان خواستی یافتی. پدر نیز پیر گشته است پس چرا باید دست خویش را به خون آلوده کنی.

امّا تور آن‌چنان خشمگین بود که خنجر از موزه (چکمه، کفش ساق‌دار) بیرون کشید و سراپای برادر را به خون درکشید و پهلویش را بدرّید و آن‌قدر خون از او رفت که چون سروی به زیر افتاد.

سر تاج‌وَر از تن پیل‌وار  /   به خنجر جدا کرد و برگشت کار

نهانی ندانم تو را دوست کیست  /   بدین آشکارت بباید گریست

تو نیز ای به خیره خرف گشته مرد  /   ز بهر جهان دل پر از داغ و درد

چو شاهان به کینه‌کشی خیره‌خیر  /   از این دو ستم‌کاره اندازه گیر  

(خیره‌خیر: پریشان و حیران)

بیاکند مغزش به مشک و عبیر  /   فرستاد نزد جهانبخش پیر

چنین گفت کاینک سر آن بناز  /   که تاج نیاکان بدو گشت باز

کنون خواه تاجش ده و خواه تخت   /    شد آن سایه‌گستر کیانی‌درخت

برفتند باز آن دو بیدادشوم   /   یکی سوی چین و یکی سوی روم

فریدون چشم به راه بازگشت ایرج است و از تند و تیزی سلم در دل هراس دارد. برای ایرج تخت و تاج آماده می‌کند و آّن را به گوهر می‌آراید و برای پذیره شدن او تدارک لازم می‌بیند. رامشگران را فراخوانده مِی و رود فراهم می‌آورد، سراسر کشور را آذین می‌بندند.

شاه فریدون در ایوان ایستاده به راه چشم دوخته است که ناگاه سواری شتابان از گرد راه بیرون می‌آید که اندوه از رخسار و کردارش می‌بارد و درکنارش تابوتی از زر دارد.

در میان این تابوت سر ایرج را نهاده بودند که در پرنیان پیچیده بود. این مردِ پیام‌آور را با ناله و آه و با رخساری زرد نزد فریدون می‌برند.

از روی تابوت تخته‌ی زر و پرنیان برمی‌کشند که سر ایرج پدیدار می‌شود. فریدون امید و انتظار دیگری داشت. با روبرو شدن چنین پدیده‌ای از اسب فرو افتاد و سپاه یکسر جامه بر تن دریدند، رخسارشان سیاه و دیدگانشان سپید شد. چون خسرو این‌گونه از راه بازگشت، سپاهی که پذیره آمده بود درفش را دریده و طبل و کوس را نگونسار دیدند، رنگ از رخسارشان بشد. آنان نیز پیل‌ها را سیاه‌پوش کرده و بر اسبان نیل پاشیدند، هم سپهبد و هم سپاه پیاده شده خاک برسر به کنار راه آمدند. پهلوانان از درد می‌نالیدند و گوشت بازو به دندان می‌کندند.

 سپه داغ دل شاه با های و هوی   /    سوی باغ ایرج نهادند روی

به روزی کجا جشن شاهان بُدی   /    ورا بیشتر جشنگاه آن بُدی

(کجا  یعنی که)

فریدون سر شاه‌پور  جوان   /    بیامد به بر برگرفته نوان

بدان تخت شاهنشهی بنگرید   /    بر تخت را تیره بی‌شاه دید

سر حوض شاهیّ و سرو سهی   /    درختی گل افشان و بید و بهی

برافشاند برتخت خاک سیاه    /    به کیوان برآمد فغان سپاه

همی کرد هوی و همی کند موی   /    همی ریخت اشک و همی خست روی

میان را به زنّار خونین ببست    /     فکند آتش اندرسرای نشست

گلستانش برکند و سروان بسوخت   /     به یکبارگی چشم شادی بدوخت

نهاده سرِ ایرج اندر کنار   /    سرخویش کرده سوی کردگار

همی گفت کای داور دادگر   /    بدین بی‌گنه کشته اندر نگر

به خنجر سرش خسته در پیش من   /   تنش خورده شیران آن انجمن   

(خسته  یعنی زخمی و خونین)

دل هر دو بیداد زانسان بسوز   /    که هرگز نبینند جز تیره روز

به داغ جگرشان کنی آژده    /    که بخشایش آید برایشان دده    

(دده  یعنی  حیوانات وحشی)

همی خواهم ای روشن کردگار   /    که چندان زمان یابم از روزگار

که از تخم ایرج یکی نام‌وَر   /     ببینم بر این کینه بسته کمر

چو این بی‌گنه را بریدند سر   /    ببرّد سر آن دو بیدادگر

بر این‌گونه بگریست چندان به زار   /    چنین تا گیا رُستش اندرکنار

(آن‌قدر گریست که زیر پایش گیاه سبز شد)

سراسر ایران زمین سوگوار شد و سیاه‌پوش و تا روزگاری دراز شادی از زندگی مردم رخت بربست تا ورق روزگار به گونه‌ای دیگر برگشت.

گفتار اندر زادن دختر ایرج از ماه‌آفرید

چون چندی از ماجرای شگفت‌انگیز و دلخراش مرگ ایرج گذشت، فریدون شبستان ایرج را یکایک بگشت و از ماهرویان شبستان ایرج پرسش و جستجو کرد تا به پرستنده‌ای رسید که ایرج بر او بسیار مهر داشت. از شگفتی روزگار این پرستنده از ایرج بار داشت. فریدون از آگاه شدن این ماجرا بی‌اندازه شاد شد و از این خوبروی دلش لبریز از امید گردید و دل خویش را به کین پسر نوید داد.

چون هنگام زادن فرارسید دختری به دنیا آورد. حال دیگر امید کوتاه شاه دراز شد و فرزندزاده‌ی خویش را به پادشاهی و ناز پرورش داد. همه در پرورش این کودک دست یاری و همکاری دادند تا به ناز و بزرگی برآمد.

چون بزرگ شد تو گفتی سرتابه پای ایرج است. این دختر امید دل نیا(پدربزرگ) بود که از پسر به یادگار داشت. چون به‌خوبی برآمد و هنگام شویش فرارسید، رویی چون ماه و پروین و موهایی چون قیرسیاه داشت. نیا او را به پشنگ نامزد کرد و سپس به شویش سپرد. پشنگ پور برادرش بود و گوهر و نژادی سزاوار داشت. از تخمه‌ی جمشیدشاه بود که تخت و تاج را شایستگی داشت.

زادن منوچهر از مادرش

چون چرخ کبود ۹ ماه به گردش درآمد، دخت ایرج پسری زاد. پسری سزاوار دیهیم و تخت پادشاهی.

چون از مادر مهربان جدا شد، او را بی درنگ نزد شاه بردند. کسی که کودک را نزد فریدون برده بود گفت: “دل‌شاد کن و به ایرج نگر”. پس ازماه‌ها لب‌های شاه به خنده نشست. آن‌چنان که گویی ایرجش زنده شده است. آن گرانمایه را درکنارگرفت و بر کردگار نیایش کرد. چون چشمان فریدون بینایی خود را تا اندازه‌ای از دست داده بود با نیایش کردگار می‌گفت: “ای کاش مرا دیده‌ی بینا بودی که یزدان رخ او را به من می‌نمود تا با دیدن چهر این شاه‌زاد یک بار مرا دل ‌شاد می‌شد”. ز بس از جهان‌آفرین یادکرد، یزدان دیده بدو بازداد. فریدون چون چشمانش جهان را روشن دید و به چهر فرزندزاده‌ی خویش بنگرید. 

 همی گفت کاین روز فرخنده باد   /   دل بدسگالان ما کنده باد

مِی روشن آورد و پرمایه جام    /    مناچهر را شد منوچهر نام

چنین گفت کز پاک مام و پدر   /    یکی شاخ شایسته آمد به بر

جهان‌آفرین را ستایش گرفت  /   به داد و  به نیکی نیایش گرفت

شاه فرزند خویش را چنان پرورید که از وزش نسیم هم آزرده نشود. پرستنده‌ای پیوسته از او نگهداری می‌کرد و بدین‌سان سال‌ها بر او گذشت و زیانی بر او نیامد. هنرهایی که شاه را به کار می‌آمد بیاموختش تا شایسته‌ی تخت و تاج شد.

نیا تخت زرّین و گرز گران   /    بدو داد و پیروزه‌تاج سران

کلیدِ در گنج و زرّ و گهر  /    همان تخت و طوق و کلاه و کمر

سراپرده از دیبَه رنگ‌رنگ   /    بدو اندرون خیمه‌های  پلنگ

چه اسبان تازی به زرّین ستام   /    چه شمشیر هندی به زرّین نیام

چه از جوشن و ترگ و رومی زره   /    گشادند مر بندها را گره

کمان‌های چاچیّ و تیر خدنگ   /    سپرهای چینّی و ژوبین جنگ

سراسر سزای منوچهر دید   /    دل خویشتن زو پر از مهر دید

همه پهلوانان لشگرش را   /    همه نامداران کشورش را

بفرمود تا پیش او آمدند   /    همه با دلی کینه‌جو  آمدند

به شاهی بر او آفرین خواندند   /    زبرجد به تاجش برافشاندند

به جشنی نوآیین و روز بزرگ   /   شده درجهان میش انباز گرگ  

(یعنی گرگ و میش باهم آب می‌خورند)

 

سران لشگر و پهلوانان نیز گرد آمدند. پهلوانانی چون قارن کاوکان، شیرو آوگان، گرشاسب تیغ‌زن، سام نریمان، قباد کشواد زرّین‌کلاه و بسیاری دیگر از نام‌داران و پیشاپیش آنان  شاه منوچهر.

آگاه شدن  سَلم  و تور از منوچهر

 به سَلم و تور آگاهی رسید که تخت شاهنشهی روشن شده است و از این آگاهی هر دو بیدادگر دانستند که اختر اقبالشان سوی نشیب است. دل پرترس و پراندیشه کنار هم نشستند و دانستند که روزشان تیره شده است. پس از رایزنی چاره را در این دیدند که سوی پدر کسی را به پوزش روانه دارند.

سرانجام پاکدل مردی چیره‌زبان و باهوش و رای و شرم را جستند و از گنج کهن تاج زر خواستند و هدایای بی‌شماری برگردونه‌ها و اسب‌ها و پیلان نهادند و از خاور روی سوی ایران نهادند. پس از بردن نام یزدان جهاندار پیام دادند که فریدون‌گُرد جاوید باد که ایزد فرّ کیانی و بزرگی او را سپرده است.

پیام‌آور نزد فریدون راه یافت که از آن دو رَهی (کوچک و بی‌مقدار)، نزد شاهنشاه پیامی دارم. بدان که آن دو فرزند بیدادگر از شرم پدر دیده‌ای پرآب دارند و از کار ناشایست خویش پشیمان و داغ‌دل و پرگناهند و برای پوزش نزد تو راه می‌یابند.

می‌گویند این سرنوشت بود و نراژدها نیز از دام سرنوشت رهایی نتواند. از آن تاج‌وَر چشم آن داریم که مگر بر ما بخشایش آورد، اگرچه گناه ما بزرگ است آن را به حساب بی‌دانشی ما گذارد.

اگر پادشا را سر از کین ما   /    شود پاک روشن شود دین ما

منوچهر را با سپاهی گران   /    فرستد به‌نزدیک خواهشگران

بدان تا چو بنده به پیشش بپای   /    بباشیم جاوید این است رای

مگر کان درختی که از کین برُست   /   به آب دو دیده توانیم شُست

بباشیم تا آب و رنجش دهیم   /    چو تازه شود تاج و گنجش دهیم

فرستاده پیام سَلم و تور را بازگفت. شاه به سخنان مردِ بسیارهوش و گشاده‌زبان گوش فرا داد و سپس پسران را این‌چنین پاسخ گفت:  

خورشید را چون توانی نهفت. نهان این دو مرد پلیدسران من از خورشید هم روشن‌تر است. سراسر سخنان تو را به‌خوبی شنیدم. حال به پاسخ من گوش دار:

بگوی آن دو بی‌شرمِ  بی‌باک را  /  دو بیدادِ بَدمهرِ ناپاک را

که گفتارِ خیره نیرزد به چیز  /   از این دَر سخن چند رانیم نیز

اگر بر منوچهرِتان مِهر خاست  /   تنِ ایرج نامورتان کجاست؟

که کام دَد و دام بودش نهفت   /   سرش را یکی تنگ تابوت جفت

کنون چون ز ایرج بپرداختند  /   به خونِ منوچهر برخاستند

نبینند رویش مگر با سپاه  /   نهاده ز پولاد بر سر کلاه

اَ با گرز و با کاویانی درفش  /   زمین گشته از نعل اسبان بنفش

سپهدار چون قارَن رزم‌خواه  /   چو شاپورِ نستوه پشت سپاه

به یک‌دست شیدوشِ جنگی بپای /  چو شیرویِ شیر اوژنِ رهنمای

(شیدوش و شیروی از سرداران سپاه منوچهر بودند)

چو شاهِ تلیمان و سروِ یَمن  /   به پیش سپاه اندرون رای‌زَن

درختی که از کینِ ایرج بِرُست  /   به‌خون برگ و بارش بخواهیم شُست

از آن تاکنون کینِ او کس نخواست  /   که پشتِ زمانه ندیدیم راست

نه خوب آمدی با دو فرزند خویش  /   که من جنگ را کردمی دست پیش

(یعنی کار خوبی نبود که من در جنگ پیشدستی کنم. آن هم برابر دو فرزند خود)

کنون زان درختی که دشمن بِکَند  /   برومند شاخی بر آمد بلند 

بیاید کنون چون هژَبرِ  ژیان  /   به کین پدر تنگ بسته میان      

(منظور از پدر، پدر بزرگ ایرج است)

بدانید که منوچهر با نامداران لشگر چون سام نریمان و گرشاسبِ جَم با سپاهی که از کوه تا کوه جای گیرند می‌آید تا گیتی را بپای بکوبد. دیگر این که گفتید شاه باید دل ازکین بشوید و گناه را ببخشد. گَردان سپهر بر ما آن گونه گشته است که کین جایِ مهر را گرفته است. سخنان و پوزش‌های آن جهان‌جویِ نابردبار را شنیدم چه   گفت: هرکس تخم بدی کشت نه روز خوشی در این جهان بیند و نه خرّم بهشت را در آن جهان.

اگر یزدان پاک شما را ببخشاید شما را از ریختن خون برادر چه باک و نگرانی است؟

هرآن‌کس که دارد روانش خرد  /  گناه آن سگالد که پوزش برد

 زِ روشن جهان‌دارِتان نیست شرم  /  سیَه‌دل زبان پُر زِ گفتارِ نَرم

مکافاتِ این بَد به هر دو جهان  /   بیابید و این هم نماند نَهان

دیگر این‌که بر این ژنده‌پیلان، تختِ عاج و پیروزه فرستادید، بدین هنرنمایی‌هایتان کین نجوییم بلکه خون را بِشوییم.

سرِ تاج‌داران فروشم به زَر  /  که نه تخت باد و نه تاج و نه فَرّ

 سَرِ بی‌بَها را ستانَد بَها  /   مگر بدتر از بچّه‌ی اژدها

که گوید که جانِ گرامی پسر  /   فروشد به زَر پیر گشته پدر

بدین خواسته نیست ما را نیاز  /   سخن چند گوییم چندان دراز

پدرتا بود زنده با پیر سر  /   از این کین نخواهد گُشادن کمر 

منوچهر از بهر این کین خدای  /   پدیدآورید و برآمد به پای

پیامت شنیدم تو  پاسخ شنو  /   یکایک بگیر و به زودی برو

فرستنده چون خشم و هول گفتار فریدون و نشست منوچهر سالار را دید، پژمرده شد و لرزلرزان از جای برخاست و بی‌درنگ پای در رکاب کرد و روانه شد. چون بادِ دمان می‌تاخت و از روبرو شدن با آن دو برادر در هراس بود. نزدیک که شد و خیمه‌ی خاورخدای یعنی سَلم را از دور دید از شتاب اسب کاست. چون به پرده درآمد شاهِ دو کشور سَلم و تور را کنار هم نشسته دید که به راز و گفتگو گرمند. مکانی نو برای گفتگو با فرستاده یافتند و فرستاده را به پرسش گرفتند.

فرستاده گفت آن‌که روشن بهار  /   نَدیده است بیند درِ شهریار

بهاریست خُرّم  در اندر  بهشت  /   همه خاک عنبر همه زرّ خشت

سِپِهرِ برین کاخ و میدان اوست  /   بِهشت بَرین رویِ خندان اوست

به بالای ایوان او  باغ  نیست   /   به پهنای میدان او راغ نیست

چو رفتم به‌نزدیک ایوان فراز  /   سرش با ستاره  همی‌گفت راز

به یکدست پیل و به یکدست شیر  /   جهانی به تخت اندرآورده زیر

خرامان شدم پیش آن ارجمند  /   یکی تختِ پیروزه دیدم بلند

نشسته بَر او شهریاری چو ماه  /   ز یاقوت رَخشان به سَر بَر کلاه

چو کافور موی و چو گلبرگ روی  /  دلش رزم‌جوی و زَبان نرم‌گوی

جهان را  ازو دل به ترس و امید  /  تو گفتی مگر زنده شد جَمِّ‌شید

منوچهر چون راد سروِ بلند  /   به کِرداِر تَهمورِسِ دیوبَند

نشسته برِ شاه بَر دست راست  /   تو گفتی روان و دل پادشاست

زِ آهنگران کاوه‌ی  پُرهنر  /   به پیشش یکی رزم‌دیده پسر

کجا نام او قارن رزم‌زن  /  سپهدارِ بیدارِ لشگرشکن

چو شاهِ یمن سرو دستورِشان /  چو پیروز گرشاسب گنجورشان   

(دستور یعنی وزیر و  گنجور یعنی خزانه‌دار)

به‌چپ‌بَرش گرشاسبِ کشورگشای  /  دو فرزند پرمایه پیشش بپای

نریمان جنگیّ و فرخنده سام  /  که از پیل و شیران برآرند کام

غلامان رومیّ و چینی هزار  /   همه پاک با طوق و با گوشوار

جهان پهلوان گر بجنبد زجای  /   جهانی به رزمش ندارند پای

که یارَد شدن پیشِ او جنگجوی  /  که ششصد من افزون بُود گُرز اوی

به کف تیغ، سام نریمان بپای /  همی خون چکانید از کین بجای

سپس آنچه از لشگر و کشور و پرده‌سرای و پهلوانان دیده بود را باز می‌گوید و تمامی سخنان فریدون را نیز بی کم و کاست بیان می‌دارد.

دو مرد جفاپیشه را دل ز درد  /   بپیچید و شد رویشان لاجورد

نشستند و جُستند هر گونه رای  /   سخن را نه سر بود پیدا نه پای

به سلم بزرگ آنگهی تورگفت  /   که آرام و شادی بباید نهفت

نباید که آن بچّه‌ی نرّه شیر  /   شود تیزدندان و گردد دلیر

چنان نامور بی‌هنر چون بود  /   کش آموزگارش فریدون بود

نبیره چو شد رای‌زن با نیا  /   از آن جای‌گه بَردَمد کیمیا

بباید بسیچید ما را به جنگ  /   شتاب آوریدن بجای درنگ  

(بسیچید یعنی آراستن و آماده کردن)

ز لشگر سواران برون تاختند  /   ز چین و ز خاور سپه ساختند

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *