خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش چهارم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش چهارم

محمدتقی اثباتی، آبان‌ماه ۹۵


در بخش قبل خواندیم که چگونه دوران جمشید به تباهی کشید و ضحاک بر تخت پادشاهی نشست. shahname4-5فردی که با بوسه‌ی ابلیس برشانه‌هایش دو مار روییدند و مغز جوانان خوراکشان بود. از یک سو کاوه که مارهای ضحاک مغز دو پسرش را خورده بودند متن سرسپردگی به ضحاک ستمگر را امضا نکرد و از کاخ وی بیرون رفته چرم آهنگری بر سر نیزه کرد و مردم بر گرد وی جمع شده بر ضحاک شوریدند و از سوی دیگر فریدون با دو برادر و لشکریان خود وقتی ضحاک در کاخ نبود، وارد کاخ شده و بر تخت وی نشست. و اینک ادامه داستان:

داستان فریدون با وکیل ضحّاک

در نبود ضحّاک امور کشور به مردی کاردان و دلسوز سپرده شده بود. این مرد کُندرو نامیده می‌شد؛ چون همیشه آهسته راه می‌رفت، به‌ویژه نزد ضحّاک. کندرو وارد کاخ شد و جوانی را دید که بر تخت نشسته است و در یکسو ارنواز و سوی دیگر شهرناز ایستاده است و شهر پر از لشگر شده است (درادبیّات گذشته دور، شهر برابر با کشور است. ایرانشهر یعنی کشور ایران، شهربانو یعنی ملکه و ایران‌خدای یعنی شاه ….).

shahname4-1

کندرو سراسیمه شد امّا سبب نشستن جوان را بر تخت پادشاهی نپرسید، بلکه پیش آمد و جوان را نماز برد (کرنش کرد) و بر شاه‌نو آفرین خواند و او را شایسته‌ی تاج و تخت دانست.

فریدون به او گفت که بزم شاهانه‌ای تدارک کن و نبید (شراب) و رامشگران فراهم آور. خوان بگستر و با ما جامی بپیمای و مردم سزاوار را کنار تخت من انجمن کن تا با آنان سخن گویم.

کندرو آنچه فرمان بود انجام داد.

فریدون چو مِی خورد و رامش گزید /   شبی کرد جشنی چنان چون سزید

چو شد بامدادان دوان کندرو   /   برون آمد از پیش سالار نو

نشست از برِ بارهی  راه‌جوی  /   سوی شاه ضحّاک  بنهاد  روی

بیامد چو پیش سپهبد رسید   /    مر او را بگفت آنچه دید و شنید

بدو گفت کای شاه گردنکشان   /   ز برگشتنِ کارَت آمد نشان

سه مرد سرافراز با لشگری   /   فراز آمدند از دگر کشوری!

از این سه یکی کهتر اندر میان  /    به‌بالای سرو  و  به چهر کیان

به‌سال است کهتر فزونیش بیش  /  از آن مهتران او نهد پای پیش

یکی گرز دارد  چو یک لخت کوه  /   همی تابد اندرمیان  گروه

به اسب اندر آمد به ایوان شاه  /   دو پُرمایه با او همیدون  به‌راه

بیامد به تخت کیان برنشست  /   همه بند و نیرنگ تو کرد پست

ضحّاک تازه واردها را مهمان گمان می‌کند و به کندرو می‌گوید نگران نباش. امّا کندرو در پاسخ می‌گوید اگر آنها مهمانند چرا بر تخت تو می‌نشینند و با دختران جمشید نشسته رای‌زنی می‌کنند و شب را با ارنواز و شهرناز می‌گذرانند؟

shahname4-2

برآشفت ضحّاک برسان گرگ  /  شنید آن سخن آرزو کرد مرگ

به دشنام زشت و به آواز سخت  /   به تندی بشورید با شوربخت

بدو گفت هرگز تو در خان من  /  از این پس نباشی نگهبان من

چنین داد پاسخ  وُرا  پیشکار  /   که ایدون گمانم من ای شهریار

کزین پس نیابی تو از بخت بهر  /   به‌من چون دهی کدخداییّ شهر؟

چو بی‌بهره باشی ز گاه مهی  /  مرا کار سازندگی چون دهی؟

تو را دشمن آمد به گاهت نشست   /   یکی گرزه‌ی گاوپیکر  به‌دست

همه رنگ و نیرنگ ارژنگ  برد  /   دلارام  بگرفت و  گاهت  سپرد

چرا برنسازی همی کار خویش  /   که هرگزت نامد چنین کار پیش

ز گاه بزرگی چو موی از خمیر  /    برون آمدی  مهترا  چاره گیر

ضحّاک از این گفتگوی به جوش آمد و فرمان داد اسبش را زین کنند. پای در رکاب کرد و همراه سپاهی گران از جنگاوران به سوی کاخ رهسپار شد و از بیراهه بام و در کاخ را گرفت و نبرد را آغاز کرد.

سپاه فریدون که از این کار آگاه شد، یکایک به بیراهه شتافتند و در بام و برزن جنگ درگرفت. و آنان که هوای فریدون در سر داشتند و از جور ضحاک به تنگ آمده بودند با خشت و سنگ و تیر در کنار همراهان فریدون می‌جنگیدند.

از آتشکده نیز خروش آمد که آن‌که بر تخت نشسته است را فرمان می‌بریم و ضحّاک را بر تخت نمی‌خواهیم. ضحّاک تن‌پوشی از آهن به خود گرفت و بر بام شد تا کسی او را نشناسد. با کمند از بام به زیر آمد و خنجری در دست داشت تا خون شهرناز و ارنواز را بریزد. فریدون بی‌درنگ دست به گرزه‌ی گاوسر برد و چنان بر سرش کوبیدکه ترگ (کلاه خود ) را خرد کرد. سروشی غیبی او را ندا داد که او را مزن که زمانش فرا نرسیده است. او را چون سنگ با سری شکسته ببند و با خود ببر تا دو کوه تو را پیش آید. او را بدان‌جای بر، تا خویش و پیوندش نزد او نیایند.

shahname4-3

فریدون فریاد برآورد که دست از جنگ بکشید که سپاهیان با ساز و برگ را با کاروَرز و پیشه‌وَر سرِ جنگ نیست.  و همه سر به‌فرمان فریدون آوردند. فریدون آنان را بنواخت و پند و اندرزشان داد و گفت:

یزدان پاک ما را از میان گروه از البرزکوه برانگیخت تا جهان از جور و بدی اژدها به فرمان و گرز من رهایی یابد و گفت:

منم کدخدای جهان سربه‌سر  /   نشاید نشستن به یک‌جای بر

وگرنه من ایدر همی بودمی  /   بسی با شما روز پیمودمی

مهان پیش او خاک دادند بوس  /  ز درگاه برخاست آوای کوس

همه شهردیده به درگاه  بر  /  خروشان بر آن روز کوتاه بر

که تا اژدها را برون آورید /    به بند کمندی  چنان چون سزید

دمادم برون رفت لشگر ز شهر /  وز آن شهر نایافته  هیچ بهر

ببردند ضحّاک را بسته خوار /   به پشت هیونی برافگنده زار

(ایدر: اینجا؛ هیون: شتر بزرگ)

shahname4-4

سرانجام ضحّاک را در دخمه‌ای درکوه دماوند به بندکشیدند و بدین‌گونه خویش و پیوند از او گسسته شد.  ضحّاک به بند آویخته و از او خون دل بر زمین ریخته بود. در پایان این بخش فردوسی بسیار حکیمانه پند می‌دهد تا گوش‌های شنوا آن را بشنوند و پیرامون آن بیندیشند:

بیا تا جهان را به بد نسپریم  /    به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار  /  همان به که نیکی  بود  پایدار

همان گنج و دینار و کاخ بلند  /    نخواهد بُدَن مر تو را  سودمند

سخن ماند از تو همی یادگار  /   سخن را چنین خوار‌مایه مدار

فریدون  فرّخ  فرشته  نبود   /   ز مُشک و ز عنبر سرشته  نبود

به داد و دهش یافت این نیکویی  /  تو داد و دهش کن فریدون تویی

فریدون ز کاری که کرد  ایزدی   /    نخستین جهان را بشست از بدی

یکی بیشتر  بند ضحّاک بود  /    که بیدادگر بود و ناپاک بود

و دیگر که کین پدر  باز خواست    /   جهان ویژه برخویشتن کرد راست

سه دیگرکه گیتی ز نابخردان  /    بپالود و بستد ز دست بدان

جهانا چه بدمهر و بدگوهری  /   که خود پرورانیّ و خود بشکری

نگه کن کجا آفریدون گرد   /    که از پیرضحّاک شاهی  ببرد

ببُد درجهان پنج صد سال شاه  /    به آخر شد و ماند زو جایگاه

برفت و جهان دیگری را سپرد   /     بجزحسرت از دهر چیزی نبرد

چنینیم یکسر کَه و مَه همه   /    تو خواهی شبان باش و خواهی رمه

(بشکری یعنی بشکنی، خرد کنی. یا شکار کنی. کجا یعنی که. و منظور از شبان و رمه  شاه و رعیّت است) 

پادشاهی فریدون پانصد سال بود

چون فریدون برتخت پادشاهی نشست و دیگر رقیبی نداشت، جشن بزرگی برپا داشتند، آتش افروختند و عنبر و زعفران سوختند. چون دین او پرستش مهر بود، این جشن را مهرگان نام نهادند. فرانک مادر فریدون از پادشاه شدن پسرش آگاه نبود. پس از آن‌که آگاهی یافت برکردگار آفرین خواند و نیازمندان را دستگیری و کمک پنهانی کرد.  به‌ویژه آن‌هایی که راز او را نهفته داشتند. خانه خود را بیاراست و بزرگان را به مهمانی فراخواند و به شادی و شادمانیِ بر تخت نشستن پسر، هدایای بی‌شماری فراهم آورد و بر اشتران بار کرد و همراه با درود و ثنا نزد فرزند فرستاد و جهان دیدگان نیز از هرگوشه‌ای به سوی تخت راه برگرفتند و بر تخت سپهبد زر و گوهر فرو ریختند.

shahname4-6

زیزدان همه خواندند آفرین  /   برآن تخت و تاج و کلاه و نگین

همه دست برداشته بآسمان  /   گشاده بر او بر ز نیکی زبان

که جاوید بادا چنین  روزگار  /   برومند بادا چنین شهریار

وزآن پس فریدون به گرد جهان  /   بگردید و دید آشکار و نهان

هر آن چیز کز راه بیداد بود   /    هر آن بوم و بر کان نه آباد بود

به داد و به آباد شه دست زد /   چنان کز ره شهریاران سزد

بیاراست گیتی به‌سان بهشت   /   به‌جای گیا سرو و گلبُن بکِشت

ز آمل گذر سوی تمییشه کرد  /    نشست  اندرآن نامور بیشه کرد

کجا  کز جهان کوس خوانی همی  /  جز این نیز نامش ندانی همی

(بیشه‌ای نامور و شناسا به نام تمییشه در نزدیکی آمل، که گمان ندارم آمل امروزی در شمال باشد و آن را درکتاب و نقشه نیافتم.)- (۱)

shahname4-7

وقتی فریدون به پنجاه سالگی رسید دارای سه پسر شده بود که هر یک از دیگری زیباتر بودند. از این سه پسر دو نفرشان از شهرناز و یکی از خواهر کوچکترش ارنواز بود. سه پسر در ناز و نعمت بالنده شدند و هر سه شایسته تخت و کلاه و جانشینی پدر.

(آن روزگار بی‌تردید ازدواج دو خواهر با یک مرد هم‌زمان مجاز بوده است).

فریدون از میان نامداران و گرانمایگان جندل را که دنیا دیده و هوشمند بود فراخواند و گفت برگرد جهان گردش و جستجو کن و سه دختر که شایسته‌ی فرزندان من باشند از نژاد شاهان پیدا کن که هر سه از یک مادر و یک پدر باشند و چنان به‌هم مانند باشند که شناخت و تمیزشان از یکدیگر آسان نباشد.

جندل با تنی چند نیکخواه به راه می‌افتد و سراسر ایران را جستجو می‌کند ولی خواست خویش را نمی‌یابد. ناچار در کشورهای دیگر به پژوهش می‌پردازد و به سرای هر مهتری که دختری داشت سرمی‌زند و از میان دهقانان کسی که پیوند فریدون را سزاوار باشد نمی‌یابد. تا با نشانی‌هایی که می‌گیرد سوی شاه یمن می‌شتابد. مراسم ادب را به‌جای می‌آورد . شاه یمن می‌پرسد به چه کار آمده‌ای؟

جندل پیام مهرآمیز فریدون را می‌رساند و خواست خویش و شاه را بیان می‌دارد که :

مراپادشاهیّ آباد  هست /  همان گنج و مردیّ  و نیروی دست

سه فرزند شایسته‌ی تاج و گاه /  خردمند و با دانش و دستگاه

ز هر کام و هر خواسته بی‌نیاز /  به هر آرزو دست ایشان دراز

مراین سه گرانمایه را در نهفت  /   بباید همی شاهزاده  سه جفت

زکارآگهان آگهی یافتم /   بدین  آگهی  تیز  بشتافتم

کجا از پس پرده پوشیده روی /  سه پاکیزه داری تو ای نامجوی

کنون این گرامی دو گونه گهر /  بباید برآمیخت با  یکدگر

سه پوشیده رخ را سه دیهیم جوی /  سزا در سزا  کار بی‌گفتکوی

shahname4-8

پادشاه یمن با اندیشمندان نشستی برپا داشته رایزنی می‌کند و خواست فریدون را باز می‌گوید و اضافه می‌کند:

اگرگویم آریّ و دل زان تهی / دروغ آن نه ا ندرخورد با شهی

وگر آرزوها سپارم  بدوی  /  شود دل پرآتش پر از آب روی

وگر سر بپیچم ز گفتار اوی  /  هراسان شود دل زآزار اوی

کسی کو بود شهریار زمین  /   نه بازیست با او سگالید کین

شنید این سخن مردم راه جوی /   که ضحّاک را زو چه آمد به روی

انجمن درپاسخ به او می‌گویند:

اگر شد فریدون چنین شهریار  /    نه ما بندگانیم با  گوشوار

سخن گفتن و بخشش آیین ماست /  عنان و سنان تافتن دین ماست

به خنجر زمین را میستان کنیم   /   به نیزه هوا را نیستان کنیم

(یعنی به خنجرخون بریزیم و زمین را رنگین کنیم و از بسیاری نیزه نیستان برپا کنیم.)

سه فرزند گر برتو هست ارجمند  /  سر بدره بگشای و لب را ببند

(یعنی با پرداخت زر دهان آنان را ببند تا از خواست خود بگذرند و سخنی درمیان نباشد)

وگر چاره‌ای کرد خواهی همی  /   بترسی ازاین پادشاهی همی

از او آرزوهای پرمایه  جوی  /   که کردار آن را  نبینند روی

(منظور این است که اگر از پادشاهی خود می‌ترسی از آنها چیزی بخواه که توان انجام آن را نداشته باشند. سنگ بزرگ پیش پایشان بینداز)

چو بشنید  ازکاردانان سَخُن /  نه سردید آن را پدید و نه بن

شاه یمن خود به جندل پاسخ می‌دهد که همان‌گونه که پسر برای فریدون عزیز است فرزند برای من هم عزیز وگرامی است.

سخن هرچه گفتی  پذیرم همی /   ز فرزند اندازه  گیرم همی

اگر پادشا  دیده  خواهد  زمن  /   وگر دشت گردان و تخت یمن

مرا خوارتر زان‌که فرزند خویش  /   نبینم به هنگام ، بایست پیش

پس ارشاه را این‌چنین است کام  /   نشاید زدن جز بفرمانش گام

بفرمان شاه این سه فرزند من  /  برون آید آنگه ز دربند من

کجا، من ببینم سه شاه تو را  /   فروزندهی تاج و گاه تو  را

بیایند شادان  به‌نزدیک من  /    شود روشن این جان تاریک من

فریدون پسران را فرا می‌خواند و بایستنی‌ها را به آنها گوشزد می‌نماید و آنان را به سوی یمن روانه می‌دارد. سه برادر با لشگریان شایسته نزد شاه یمن می‌روند. شاه با مهربانی آنان را می‌پذیرد. روز دیگر شاه یمن هر سه دختر را از پرده برون آورده با سه برادر خواستار دیدار می‌کنند. سپس جشنی برپای کرده به می‌گُساری می‌پردارند و سه پورفریدون که سه داماد میزبان بودند جز به نام و یاد او می ننوشیدند. چون سرها گرم شد و هنگام خواب فرارسید جایگاه خواب مهمانان را زیر درختان گل‌افشان تدارک دیدند. شاه یمن برای آزمودن دامادهای خویش آرایشی جادویی در پیش می‌گیرد:

سر تازیان شاه افسونگران  /  یکی چاره اندیشه کرد اندران

برون آمد از گلشن خسروی  /  بیاراست آرایش جادویی

برآورد سرما  و بادی دمان   /   بدان نا سرآرد بر ایشان زمان

چنان شد که بفسرد هامون و راغ  /   به سر برنیارست پرّید زاغ

سه فرزند آن شاه افسون گشای  /   بجَستند از آن سخت سرما زجای

بدان ایزدی فرّ و فرزانگی  /   به افسون شاهان و مردانگی

برآن بند جادو ببستند راه   /   نکرد ایچ سرما بدیشان نگاه

چو خورشید برزد سر از تیغ کوه  /    بیامد سبک، مرد افسون پژوه

به نزد سه داماد آزاد مرد /   که بیند رخانشان شده لاجورد

فسرده به سرما و برگشته کار  /   بمانده سه دختر بدو یادگار

چنین خواست کردن بدیشان نگاه  /  نه بر آرزو گشت خورشید و ماه

سه آزاده را دید چون ماه نو  /   نشسته برآن خْسرَوی گاه نو

بِدانِست کافسون نیامد به کار  /    نباید بدین بُرد خود روزگار

shahname4-10

سرانجام شاه یمن دختران خویش را به پسران فریدون می‌دهد و با شاه بزرگ پیوند می‌گیرد و با تشریفات ویژه و شاهانه‌ای دختران را روانه می‌دارد.

عَماری به پشت هیونان مست  /  چنان چون بود ساز و آیین ببست

و  با مال و با خواسته شاهوار  /   گُسی کردشان و بر آراست کار

بسوی فریدون نهادند روی  /   جوانان بینا دل و راه‌جوی

(عماری: چیزی مانند هودج و کجاوه و محمل که بر پشت فیل و شتر بندند. گُسی کردن: گسیل یا روانه کردن)

 shahname4-9

(۱)گفته می‌شود بقایای شهر قدیمی تمیشه و دیوار آن در غرب روستای سرکلاته خرابشهر از توابع شهرستان کُردکوی (واقع در غرب شهر گرگان) واقع است. در تصاویر داخل متن محل روستای تمیشه و مسیر دیوار باستانی گرگان نشان داده شده است. مدیران وبگاه.
تصاویر درون متن همگی توسط مدیران وبگاه و از سایت‌های اینترنتی اخذ و درج شده است.

 

 

یک دیدگاه

  1. با سلام و عرض ارادت خدمت آقای اثباتی
    ضمن عرض خسته نباشید و تشکر جالب است به آگاهی شما برسانم که ابیات : فریدون فرخ فرشته نبود… را وقتی من برای نخستین بار در حدود ۱۵ سال پیش خواندم چنان به دلم نشست که همان‌جا از بَر کردم. معرفی این نوع الگوی اخلاقی توسط فردوسی بسیار تامل برانگیز است. می‌گوید الگوی اخلاقی شما نه فرشته است و نه خلقتی متفاوت دارد، بلکه از جنس خود شماست. کافی است شما همان کار نیکوی او را بکنید، او می‌شوید! چنین الگوسازی را من در هیچ دین و مسلک دیگر سراغ ندارم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *