خانه » ادبیات » طنزهای برگجونی(۱)- وقایع و سخنان شیرین

طنزهای برگجونی(۱)- وقایع و سخنان شیرین

مجید جان‌نثاری، مهرماه ۱۳۹۴

مقدمه

هدف از طرح موضوع طنز برگجونی‌، با نشاط کردن فضای سایت و خندیدن با هم است، نه به هم؛ و پی بردن به این موضوع که پدران و اجداد ما چقدر ساده و بی‌آلایش زندگی می‌کردند و با استفاده از فرصت‌ها و رخدادها فضای زندگی سخت روستایی را برای خود تلطیف می‌کردند. به نحوی که نه تنها این طنزها توسط دیگران، بلکه توسط خود همان افرادی که گاهی موضوع طنز یا آن رخداد بودند بارها بازگو می‌شد و هیچ ترس و واهمه‌ای از این نداشتند که این وقایع و گفتارها باعث پایین آمدن ارزش اجتماعی آنها شود.

تدبیر آن است که از سنت‌های خوب گذشتگان یاد کرده و آنها را پاس داریم. آداب و سنتی که پایه‌های اجتماعی، خانواده، طایفه، هم‌ولایتی، همشهری، و هموطن بودن را مقاوم و مستحکم می‌کند. خصوصا آداب و سنتی همچون حرمت نگه‌داشتن کوچکترها به بزرگترها که در گذشته زبان‌زد خاص و عام بود و در اجتماع امروز ما به دلایلی از این اصل اخلاقی کاسته شده است.

tanz1مرحوم خیرالله طوسی(فرزند محمدعلی) در خصوص جایگاه بزرگان و احترام کوچکترها به بزرگترها نقل می‌کردند که تاقنما یا تکیه‌بالا در محله سرده جایگاه محترمی داشت و فقط بزرگان در آن قسمت می‌توانستند بنشینند و کوچکترها به خود اجازه نمی‌دادند حتی از نزدیک پله‌های مشرف به تکیه‌بالا عبور نمایند. در یکی از شبهای ماه محرم او (مرحوم خیرالله) با دوستان خود شرط می‌بندد تا به تاق‌نما رفته، یک لحظه نشسته و برگردد و اگر این کار را انجام داد ۵ ریال دریافت نماید.

مشهدی خیرالله این اقدام جسورانه و وقایع پس از آن را چنین بیان کردند:

از پایین تکیَه بَپُّرییَم مینِه تاقنُما. یه لحظَه بَنِستَم. کل مَدآقا یه نگاه به من بَکُرد و بگوت: بَشو پایین. اینجَه چُمکُنی؟ همین موقَع بابام مَنِه بَدی. من زود بپُّرییَم پایین و بَشام. شُم بخوردیم، ورگردییَم خُنَه. بَشام زیر کرسی و خودمِه بزییَم به خُو. بابام که از تکیه بیما، یِه لقَد محکم بَزی مینه پهلوم. تا صُباحی مثِه بزغالهماهر به خودم میپیچییَم.

مشهدی خیرالله تاوان این بی‌احترامی به جایگاه بزرگان را پرداخت و آویزه‌ی گوشش شد تا حرمت بزرگان را نگه دارد!

۱-مشهدی اکبرِ مُقَدِّمَه

از خود آغاز می‌کنم. من نوه‌ی مشهدی اکبر گل‌علی (پلویی) هستم. معروف است که او هر کاری را که می‌خواستند انجام دهند حتما شرایط و اوضاع و احوال آن را فراهم و سپس مطلب اصلی را عنوان و اقدام می‌کردند. در واقع بدون مقدمه (مُقَدِّمَه) هدف خود را عنوان و دنبال نمی‌کردند. به طور مثال اگر قصد و هدف ایشان بر این بود که فرزندانش او را برای زیارت امام رضا به مشهد مقدس ببرند، به طور مستقیم آن را نمی‌گفت. بلکه در انتظار لحظه مناسب و فراهم شدن مقدمات کار می‌نشست. پس از فراهم شدن مقدمه و فرارسیدن لحظه موعود نظر خود را بیان می‌کرد. به همین علت او به مش‌اکبر مُقَدِّمَه مشهور شده بود.

در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان اکبر گل‌علی در مسجد سرده مشغول عبادت بود که حالش دگرگون شده به طوری که حاج حیدر پسر بزرگ وی مجبور می‌شود پدر خود را بر دوش گرفته به منزل ببرد. هنگامی که مشهدی اکبر ناله‌کنان بر دوش پسر به سمت خانه روان بود، قبل از رسیدن به خانه در محله‌ی دلمشا و در همان حال به حیدر می‌گوید: “حیدر، باباجان تو نذر بَکُردی من خُب گردم، منِه ببُری مشهد؟”.

حیدر هم که چاره‌ای جز پاسخ مثبت نداشت گفت: “آهان بابا جان، نذر بَکردَم!”tanz2

۲-سخنی از مشهدی اوسط کوشکستانی

مرحوم مشهدی اوسط همیشه افراد را به نام خودشان صدا نمی‌کرد، بلکه به شیوه‌ی خاص خود آنها را به نام پدرشان صدا می‌کرد. به طور مثال اگر در رابطه با شادروان مشهدی یزدان می‌خواستند سخن بگویند، می‌گفتند ” این پسر آقا” یا جناب مشهدی آیت فرزند مش‌میرزا را “پسر میرزا” خطاب  می‌کردند.Haj Yazdan

مرحوم مشهدی یزدان فرزند مشهدی آقای کوشکستانی، در میان هم‌سن و سالان خود مردی بود که از قدرت بدنی بسیار زیادی برخوردار بود و این ویژگی با قد و قامت ایشان تناسب نداشت. البته وی را نمی‌توان در ردیف افراد کوتاه‌قد محسوب کرد ولی توان و قدرت او با این جثه‌ی کوچک در هنگام چیدن گندم و انتقال آن به جنگاه رقیب نداشت. به طوری که هنگام برداشت و انتقال پشته‌های گندم، هر کس که از دور شاهد بود تنها انبوهی از گندم به ارتفاع حدود ۵ متر را مشاهده می‌کرد که در حال حرکت است. فردی زیرپشته به چشم نمی‌خورد.

به همین علت هر وقت مشهدی اوسط مشهدی یزدان را در این وضعیت می‌دید، رو به دیگران کرده می‌گفت: ” حیف این پسر آقا که یگ وجب کوتاهه”(۱)

tanz4۳-کلامی در سفر حج

در سفر حج که تعدادی از اهالی برگجهان با یکدیگر مشرف شده بودند، مرحوم عزیزاله پلویی فرزند کربلایی ابولقاسم نیز در سفر شرکت داشتند. در زمان برگزاری مراسم حج هوای مکه ابری شده، شروع به باریدن می‌نماید. در این زمان حاج عزیز رو به همراهان همولایتی خود کرده و می‌گوید: ” یالها، بالاها هم الان هوا به هم بخورده”. لطافت و شیرینی این جمله از آنجا عیان خواهد شد که فاصله مکه تا ایران و آنگاه کوههای برگجهان (که از آن به بالاها تعبیر می‌شد) را در ذهن خود مجسم نمایید.

۴-برگجهان به مثابه یک دنیا

دور تا دور روستای برگجهان گسترده از کوههای بلند است. از سوی دیگر بافت روستا در دامنه کوهها قرار داشته و چون همه‌ی ساختمانها دو طبقه و دارای پشت‌بام بودند، اغلب خانه‌های اهالی به خوبی از پشت‌بامها قابل رویت بود و برعکس کوهها و ارتفاعات به گونه‌ای بودند که روستاییان جز روستای خود و کوههای اطراف را نمی‌دیدند. این وضعیت به خوبی در محله مرحوم خلیل پلویی که در بلندای سرده و دامنه کوه سراسو قرار داشت، مصداق می‌یافت.

حدود ۵۰ سال پیش در فصل زمستان برف شدیدی از شب شروع شده تا صبح می‌بارد. صبح روز بعد که بارش پایان می‌پذیرد، اهالی ده برای پارو کردن به پشت‌بام‌ها هجوم برده و مشغول پارو کردن برف می‌شوند. مرحوم مشهدی طهماس پلویی فرزند خلیل نیز به پشت‌بام رفته از آنجا شاهد فعالیت برف‌روبی اهالی از پشت‌بام‌ها بودند.

شادروان مشهدی طهماس لحظه‌ای از پارو کردن دست کشیده، چانه‌ی خود را روی دسته‌ی برفهرون گذاشته و پس از نگاهی عمیق به اطراف، رو به مرحوم محمود قربون(خوشپور) که در همسایگی ایشان مشغول پارو کردن برف بودند کرده، می‌گویند: ” دنیا رِه برف سَرآگته.”tanz5

۵-نجف به جای فرج

در یک صبح زمستانی هوای برگجون، مرحوم تقی جان‌نثاری از خواب برخاسته و بقچه‌ی حمام را آماده و رو به همسر خود نموده می‌گوید : ” من مِشَم حَمُم، فرجِ خودته صدا بَزَن برفِست حَمُم” و سپس خود روانه‌ی حمام شد. شایان ذکر است که زمان استفاده‌ی حمام برای مردان از قبل اذان صبح تا روشن شدن هوا  بود. سپس حمام زنانه شده تا غروب آفتاب زنانه بود. بعد از غروب نیز حمام تا آخر شب مردانه بود.

در آن تاریکی صبح روز زمستان، آن هم داخل حمام واقع در زیرزمین، روشنایی حمام در رختکن و خزینه تنها توسط چراغ فتیله‌ای دارای مخزنی کوچک و از جنس حلبی با یک فتیله ضخیم که بر روی آن تعبیه شده بود، تامین می‌شد. به این ترتیب شستشو در فضایی تاریک صورت می‌گرفت که در آن افراد فقط به صورت سایه  مشاهده می‌شدند.

از قضا پس از حضور مرحوم تقی در حمام، شادروان نجف پلویی معروف به نجف عم‌کوشکگ که پسربچه‌ای هم‌سن و سال فرج بود وارد حمام شده و در کنار خزینه و روی پله‌ها می‌نشیند. مش تقی به گمان اینکه پسربچه‌ی وارد شده فرج است، می‌گوید: ” باباجان بیا بَشورمِت تا زود بَشی خُنَه”.

پسر بچه که همانا نجف بود موقعیت را غنیمت شمرده، و صدایی و حرکتی که نشان دهد فرج نیست از خود نشان نداد. تقی شروع می‌کند به کیسه کشیدن نجف و در هنگام کیسه کشیدن هم می‌گفت: “فرج جان! بابا چرا اینقد لاغر گردی‌یِی، هَمِش پوست و اُستُخُنی!”.

باز هم صدایی از نجف در نیامد. هنگامی که وی خوب کیسه و لیف کشیده شد، تقی می‌گوید: “بابا جان بَشو مینِه خزینَه خودته اُو بَکَش و این لیف صابونه بَبُر خُنَه تا من بیام.”

تا اینجا که نجف شانس آورده و یک کیسه و لیف هم صاحب شد و رفت. تقی هنگامی که وارد خزینه می‌شود تا خود را آب بکشد، چند نفر که در خزینه بودند رو به او کرده و گفتند: ” اَمرو این یالگ مینه خزینه خیلی شیطُونی بَکُرد”.

مش‌تقی به خانه برگشت و در اولین لحظه ورود به همسر خود می‌گوید: “این جُنَم مرگ گردی‌یَه اَمرو حمُمِه سرُش نایه”. همسر وی می‌گوید: ” کی رِه میگی؟” تقی ادامه می‌دهد: ” فرجه مِگَم.” همسر وی می‌گوید: “فرج که زیرِ صافه پایینِ کرسی خُفته!” تقی تعجب کرد و گفت: ” په اَمرو اینَه کی با من بَشوردم؟ لیف و کیسه رِه به کی هادام؟”

هوا که روشن‌تر شد و نجف که پس از شستشوی راحت و رایگان استراحتی هم کرده بود، دیگر جایز نمی‌دانست لیف و کیسه و صابون بانی خیر را به دست صاحبش نرساند. لوازم حمام را به در خانه تقی برد و به صاحبش تحویل داد. تازه آن زمان بود که فرج بَدَلی مشخص شد و از آن تاریخ به بعد نجف و فرج همدیگر را آداش صدا زدند.tanz6

(۱)   راوی مرحوم حاج یزدان کوشکستانی، پاتوق محله سرآسیاب، حاضران: آقایان اسفندیار جان‌نثاری و آیت‌الله جان‌نثاری.

۷ دیدگاه

  1. حمید جان نثاری

    با سلام و تشکر از اقای جان نثاری از جناب لبافی درخواست مینمایم از بینندگان سایت بخواهید به طنز ها وخاطرات امتیاز بدهند ویا خاطرات خود را ارسال نمایند

  2. حمید جان نثاری

    جناب لبافی خاطره ای بگویم از یکی ازاهالی برگجهان ولی اسم نمی برم روزی یکی از اهالی از فرزند همسایه خود شکایت میکرد پدر بچه جلو فرد شاکی میگفت محمود بیا اینجه من بزنم پاتو بشکنم نشی مشهدی فلانی را اذیت کنی

  3. البته از اینکه نویسندگان زبردستی در سایت برگجهان حضور داشتند و اکنون در سایت برگجون حضور ندارند باید متاسف بود. زیرا هیچ کس نمی‌تواند جای دیگری را پر کند. اما حضور فردی خوش‌ذوق، مهربان، سخت‌کوش ، صاحب قلم و علاقمند و متعهد به روستا و میراث آن در سایت برگجون برکت بی‌انتهایی است که خوانندگان محترم تاکنون با او آشنا شده و پی به ارزش او برده‌اند. فردی که باید به عنوان چهره‌ای و سرمایه‌ای ناب از او یاد کرد. فردی که برکت حضور او و برادرانش در سایت به مرور زمان شناخته و درک خواهد شد. خداوندا به او تندرستی و شادی عطا فرما و او را برای من و برای سایت و برای همه‌ی علاقمندان به برگجون نگاهدار. او مجید جان‌نثاری است.

  4. جناب آقای حمید جان نثاری
    ضمن تشکر از همراهیتان با سایت برگجون در خصوص پیشنهاد ارزنده تان باید عرض شود که موضوعات طنزهای برگجونی چنانکه جناب مجید جان نثاری اعلام کرده اند مفصل تر و متعدد است که قرار است در چند نوبت در سایت منتشر شود. اگر اجازه بفرمایید برپایی موضوع رای گیری برای معرفی بهترین واقعه طنز را به زمانی موکول کنیم که آقای مجید جان نثاری مطالب دیگر را نیز فرستاده باشند.

  5. سلام و عرض ادب
    ممنون که از پدربزرگ بنده (زنده‌یاد حاج یزدان کوشکستانی) هم یاد کردید
    بدون اغراق (و نه به سبب نسبت فامیلی) می‌گم که حاج یزدان از قوه بازوی زیادی برخوردار بود و بارها این را به چشم خودم دیدم
    درباره طنز هم ایشان یک خاطره‌ای از تعزیه‌خوانی در برگجون تعریف می‌کرد که بنده دقیق خاطرم نیست فقط به یاد دارم دیالوگی بین موافق‌خوان و مخالف‌خوان بدین صورت:
    «تو چرا به کربلا با تیغ و خنجر آمدی»
    که گویا تعزیه‌خوان مخالف شعر را یادش می‌رود و در پاسخ می‌گوید:
    «تو چرا از مازهون با پشت کنگر آمدی»
    و بدین ترتیب صدای خنده حضار بلند می‌شود

  6. جناب کلهر ممنونیم. تعویض عکس انجام شد

  7. سپاس بابت تعویض عکس

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *