خانه » چهره ها » عباس کوثری و روزی که فردا شد

عباس کوثری و روزی که فردا شد

علی‌اکبر لبافی، بهمن‌ماه ۹۵

مصاحبه پیش روی شما در سال ۱۳۹۰ انجام و در ۳۱ اردیبهشت همان سال در وبسایت برگجهان منتشر شد. اکنون همان مقاله با تغییرات جزیی به آگاهی شما می‌رسد.

اینکه چگونه و چه زمانی من و مدیر (آقای محمود فیض‌آبادی) توانستیم منزل پدری عباس کوثری را پیدا کنیم، بماند برای بعد. برای وقتی که قصد دارم مثل سریال‌های تلویزیونی که با فیلم‌های دور ریختنی، یک سریال دیگر تحت عنوان پشت صحنه‌ی سریال می‌سازند، مقاله‌ای تنظیم کنم. این نخستین بار بود که اعضای خانواده عباس – پدر، مادر، خواهر- و خود او را می‌دیدم. آنان نیز مرا ندیده بودند. پدر و مادر عباس پدر و مادر و عموهایم را می‌شناختند و این باب گفتگو را فراهم کرد. من پاسخ برخی از سوال‌هایم را از میان این گفتگوهای جمعی گرفتم. سوال‌هایی که فهمیدم عباس کوثری پاسخ‌هایش را نمی‌دانست.

آقای غلامرضا کوثری – فرزند مرحوم آشیخ حسین لبافی – پدر عباس و خانم بدری جان‌نثاری – فرزند عبدالله – مادر اوست. مرحوم عبداللهِ تقی را من نمی‌شناختم ولی برادر ایشان مرحوم فرجِ تقی را خوب می‌شناختم. همین‌طور مرحوم آشیخ حسین لبافی را. مردی که تنهایی‌اش و لباسش و حضورش در کنار میدانگاه درب‌زینعلی برایم ناشناخته و جذاب بود. در آن سال‌های کودکی درب‌زینعلی برایم به واسطه‌ی جویبارها و درختان تنومندش زیبا بود و به واسطه‌ی بازی توپ‌بالاپایینگ و توت‌هایش خاطره‌انگیز بود و به واسطه‌ی قبرستان بودن و تاریک بودنش وهم انگیز.

abbaskowsari1

abbaskowsari2جناب غلامرضا کوثری شرح دادند که مرحوم پدرش چند ماه در کربلا بودند و مدارکشان را آنجا دزدیدند. پس از بازگشت همراه پدر و خواهرشان به اداره‌ی ثبت احوال شمیران رفتند تا دوباره شناسنامه بگیرند. حاج جعفر رییس اداره ثبت که افجه‌ای بود، مدارک را می‌آورد و به پدرم می‌گوید نام پدر شما حاج محمد طاهر کوثری ثبت شده است. پدرم توضیح داد مامور ثبت زمانی که به محله‌ی ما آمد، پس از اینکه نام فامیل همه را به واسطه‌ی حضور پدر آقارضا سید، کوثری ثبت کرد، گفت در این بخش دفتر دیگر جا ندارد و مرا جزو لبافی‌ها نوشت. حاج جعفر گفت بر اساس این مدارک باید شما را کوثری ثبت کنم. پدرم هم به واسطه‌ی معنویت واژه‌ی کوثر آن را پذیرفت و به این ترتیب او و من و خواهرم که شناسنامه‌مان همراهمان بود و تا آن زمان لبافی بودیم، کوثری شدیم. این درحالی است که هنوز برادرانم لبافی هستند.

گفتم ارتباط شما با جناب کوثری نماینده‌ی تهران در مجلس شورای اسلامی- فرزند مرحوم محمد باقر- چیست؟

گفتند حاج محمدطاهر پدر بزرگم بجز پدرم فرزندان دیگری هم داشت. یکی مرحوم ملا محمدابراهیم پدر مرحوم محمدباقر. یکی هم مشهدی رحیم پدر حاج صادق و علی‌اکبر که به جاجرود مهاجرت کردند(۱). یکی هم همین مادر بزرگ امیر اثباتی که اخیرا عکسشان را در سایت گذاشتید.

abbaskowsari3غلامرضا کوثری از پدرشان گفتند. عقاید مذهبی و سخت‌گیری‌های‌شان. اینکه اذان را با صدای خوش می‌خواندند. با نقاشی و کشیدن تصویر دیگران مخالف بودند. رادیو و تلویزیون را منع می‌کردند. گفتند که چگونه یک بار مجبور شدند تلویزیون را زیر لحاف‌کرسی تماشا کنند. و اینکه وقتی ضبط‌صوت خریدند و صدای اذان و دعای کمیل پدرش را ضبط کرده و برایش پخش کردند، فردای آن روز پدرش رهسپار قم می‌شود تا از مرجعش در مورد این مساله سوال کند. مرجع ایشان گفته بود اگر از این وسیله برای اذان و دعا استفاده شود، مشکلی ندارد ولی اگر برای موسیقی استفاده شود، حرام است. این بود که یک روز دیدیم ضبط‌صوت را پدرم شکسته و از کار انداخته است.

گفتم: حاج آقا ضرب‌المثل محلی ولضاااالییین در مورد پدر شماست؟

پاسخ این سوال مدتی خنده‌ی حاضران بود.

حاج آقا کوثری از گذشته‌ها گفت. زمانی که با دیگران در برگجهان تعزیه می‌خواند. همه‌ی افرادی را که در مقاله‌ی “تعزیه هنر بومی برگجهان” نام برده‌ام خوب می‌شناخت. دانستم که او را در فهرست تعزیه‌خوانان برگجهان از قلم انداخته‌ام. او عکس‌های بی نظیری را از گذشته برگجهان به ما نشان داد. با دیدن عکس‌ها بسیار ذوق زده شدم. عباس قول داد آنها را برای سایت بفرستند.

abbaskowsari4

و اما عباس…

عباس کوثری گفت متولد سال ۱۳۴۸ است. قبل از انقلاب در دبستان مختلط امیری درس خواند. پس از انقلاب وارد دبستان حسینی اسلامی در خیابان شکوفه شد. تا سوم راهنمایی در آن مدرسه بود. دوره‌ی دبیرستان را در سال ۱۳۶۸ در دبیرستان دکتر شریعتی میدان بهارستان به پایان رساند. همزمان با دوره‌ی دبیرستان از سال ۱۳۶۶ به عکاسی پرداخت. با امور تربیتی منطقه ۱۲ ارتباط برقرار کرده و به کمک افراد شاخصی که آنجا بودند، و ورود به کلاس‌های عکاسی و بازیگری این دو حرفه را در پیش گرفت. ابتدا عکاسی کرد، بعد به بازیگری در تئاتر روی آورد و بعد دوباره به عکاسی بازگشت.

abbaskowsari5

گفتم: عباس آقا چه خاطره‌ای از درب‌زینعلی داری؟ آیا نسبت به برگجهان وفادار بوده‌ای؟ به عبارت دیگر آیا دوربین شما برگجهان رفته است؟

آقای کوثری گفتند: بیش از ۱۵ سال است که برگجهان نرفته‌اند. از وقتی که مادر بزرگشان درگذشت. سال ۷۳٫ ما در برگجهان از سال ۶۲ که آشیخ حسین درگذشت باغ  یا خانه‌ای نداریم. سخت است که آنجا برویم. افجه بیشتر رفته‌ایم. عمه‌ام آنجا خانه داشت. به تهران نزدیکتر بود و اتوبوس داشت و رفت و آمد ممکن بود. پس از مشغول شدن به کار هم فرصت نداشتم. پدر هم عموما جمعه‌ها شیفت بود. برای عکاسی هم برگجهان نرفتم. من کارم عکاسی طبیعت نیست. پس نه امکان و نه فرصت و نه علاقه‌ای برای رفتن به برگجهان نداشتم.

abbaskowsari6

گفتم چرا فقط عکاسی از طبیعت؟ شما می‌توانید به موضوعات اجتماعی بپردازید. شما در جایی گفته‌اید مردم اعتمادشان به عکس‌های اجتماعی از بین رفته. آیا این عدم اعتماد دو طرفه نیست؟ یعنی شما هم از برگجهانی‌ها دور نشده‌اید؟ این موضوعی است که از امیر اثباتی هم پرسیدم. هنرمندان یا نسل تحصیل کرده از روستا فاصله می‌گیرند. هر چه موفق‌تر باشند، فاصله‌شان را از برگجهان بیشتر می‌کنند.

گفتند: برای عکاسی با موضوع اجتماعی هم برگجهان مناسب نیست. برگجهانی‌ها عادت خاصی دارند. به شدت مذهبی هستند. از دوربین می‌گریزند. نمی‌توان با آنها ارتباط برقرار کرد. برای عکس اجتماعی باید بتوان با مردم حرف زد. وارد زندگی و خانه‌شان شد. چیزی که در برگجهان ممکن نیست. اما سخنی که درباره‌ی عکس اجتماعی دارم مربوط به موضوع دیگری بود. گفته بودم شرایط سیاسی جدید و مسایل پیش آمده اثر منفی روی عکس و تهیه اخبار اجتماعی داشته است. مردم به راحتی جلو دوربین ظاهر نمی‌شوند چون نگران هستند که مبادا از این عکس سوء استفاده شود. اما این مشکل جامعه ماست که دوست نداریم بگوییم دهاتی هستیم. از واژه‌ی دهاتی برای توهین کردن استفاده می‌شود. در حالی که کشورهای پیشرفته برای روستاییان و کشاورزان احترام خاص قایل هستند. به کودکان خود می‌آموزند که مایحتاج روزانه و خورد وخوراکشان را اینان فراهم می‌کنند. هنرمندان ما هم از روستاها گریزان نبودند. مثلا آقای کاوه گلستان که از اسطوره‌های عکاسی است، در زمان حیاتش افجه را بسیار دوست داشت و وصیت کرده بود پس از مرگش در افجه دفن شود و این‌طور هم شد. هنرمندان برگجهان را دوست دارند. ولی آنجا فضایی برای پذیرش من و ایده‌های جدید وجود ندارد.

abbaskowsari7

پرسیدم از کی با سایت برگجهان آشنا شدید و نظرتان راجع به آن چیست؟ آیا ما می‌توانیم روزی را شاهد باشیم که برای سایت مطلب می‌نویسید یا کاری ارایه می‌کنید؟

عباس کوثری: کردستان بودم که آقای امیر اثباتی به من زنگ زد و راجع به سایت گفت. من آنجا دسترسی به اینترنت نداشتم ولی تعطیلات نوروز که به تهران آمدم آنرا دیدم. سایت خوبی است. من وقتی از طریق این سایت مطلع شدم مهندس سیحون برگجهان رفته و مدتها نشسته و از آنجا اسکیس تهیه کرده متعجب شدم. این درحالی است که من مدتهاست با نادر پسر مهندس سیحون دوست هستم و از آن موضوع بی‌خبر بودم. بخش طایفه‌ها هم برایم جالب بود. من از طریق سایت متوجه شدم خانم افسانه‌ پلویی هم در حرفه‌ی عکاسی کار می‌کنند و برگجهانی هستند. سایت از نظر گرافیک و جذابیت بصری مناسب نیست. کار با آن هم روان نیست و لازم است برای رسیدن به یک مطلب چندبار کلیک یا انتخاب کرد. عکس‌های داخل آن زیاد و نامرتب و اتفاقی است. بهتر است عکس‌ها کمتر ولی انتخاب شده باشند. فونت مطالب هم قشنگ نیست. من در همکاری با سایت مشکلی نمی‌بینم. هر کمکی که از دستم بربیاید از سایت دریغ نمی‌کنم.

abbaskowsari8

شما با وجود مشکلاتی که در خانواده نسبت به هنر داشتید و سابقه‌ای از حرفه‌ی عکاسی یا بازیگری در اطرافیان خود نداشتید، چه شد که به این حرفه پرداختید؟

عباس کوثری: ببینید شرایط را باید درک کرد. در این مورد مسایل متفاوتی موثر بود. من استعداد نقاشی داشتم و نقاشی می‌کردم. از ترس پدر بزرگ هم آن را درون تاقچه و پشت پرده به دیوار می‌زدم. شرایط آن زمان آن‌گونه بود. اما این‌طور نبود که در اطرافیانم ذوق و علاقه و استعداد هنری وجود نداشت. پدرم استعداد و علاقه به بازیگری داشت، زیرا تعزیه‌خوانی می‌کرد. اما این استعداد را چطور می‌توانست پی بگیرد و رشد دهد؟ او مجبور بود برای تامین معاش کار کند. او نگران زندگی خود و خانواده بود. من مثل پدرم نگران مسایل اقتصادی نبودم، چون او مرا تامین می‌کرد. این بود که من فرصت یافتم دنبال علاقه‌ام بروم و استعدادم را شکوفا کنم. من مدیون پدر و مادرم هستم. آنها علی‌رغم محیط ناسالم اطرافمان، به من اعتماد داشتند و من آزادی عمل داشتم تا دنبال علاقه‌ام بروم. دوست دبیرستانی‌ام پدرش در تئاتر بود. دایی‌ام دوربین عکاسی داشت و خوشنویسی هم می‌کرد. رگه‌ی هنر در پدرم، دایی‌ام، و سایر اطرافیانم وجود داشت؛ اما مثل سایر برگجهانی‌ها شرایط محیطی به آنها اجازه رفتن به سمت هنر به عنوان یک حرفه را نمی‌داد.

abbaskowsari9

abbaskowsari11از کارهایتان بگویید.

عباس کوثری: با عکاسی شروع کردم. بعد مدتی هم کار تئاتر کردم. سال ۶۹ و۷۰ تئاتر “ایوب پیامبر” را با فرج الله سلحشور داشتیم. سال ۶۹ تئاتر “به سیاهی شلیک کن شب شکستنی است” را در تالار وحدت به کارگردانی آقای هاشمی کار کردیم. بعد از آن تئاتر “دایره گچی قفقازی” را با آقای سمندریان تمرین کردیم که جلوی کار از طرف ارشاد گرفته شد. آن زمان دیدم اگر به عکاسی برگردم بهتر می‌توانم کار کنم. کار انفرادی همیشه راحت‌تر از کار گروهی بوده. از سال ۷۳ با روزنامه تهران‌تایمز که تا سال ۷۷ ادامه داشت، کار عکاسی را به طور رسمی شروع کردم. طی سال‌های ۷۶ تا ۷۸ با ۶ روزنامه‌ی جامعه، توس، زن، صبح امروز، انتخاب، و فتح همکاری داشتم که یکی پس از دیگری توقیف شدند. سال ۷۹ تا ۸۲ همزمان با جام‌جم و ضمیمه‌های همشهری و نوروز همکاری داشتم. سپس در سال ۸۲ دبیر عکس مجله‌ی هنری هفت شدم و تا سال ۸۸ که تعطیل شد ادامه داشت. همزمان با روزنامه شرق و روزنامه اقتصادی سرمایه هم کار می‌کردم. دبیرعکس روزنامه اعتماد هم بودم. در مقاطع مختلفی این روزنامه‌ها هم متوقف شدند. الان تنها دبیر عکس روزنامه شرق هستم.

abbaskowsari10

پرسیدم این خاصیت شماست که هر روزنامه‌ای بروید بسته می‌شود یا روحیه‌ی شماست که جذب روزنامه‌های خاصی می‌شوید!؟ چطور شده است که توانسته‌اید با تمام این شرایط به کارتان ادامه دهید؟

عباس کوثری: نگاه به عکاسی و عکاس به طور سنتی نگاه خاصی است. خیلی عکاس را در مسایل موثر نمی‌دانند. عکاس مورد اتهام نیست، زیرا نویسنده یا خبرنگار را مسئول یا مولف می‌دانند. عکاس فردی بدون اندیشه و تنها فرمانبردار تلقی می‌شود. عکاسی کار فنی و اپراتوری تلقی می‌شود. خبر همواره مهم‌تر از عکس فرض می‌شود تا جایی که برای جا شدن مطلب عکس‌ها را کوچک می‌کنند، می‌بُرند یا حذف می‌کنند. در این فضا بوده که عکاسان توانسته‌اند کار کنند و با مشکلی مواجه نشوند. اما این نگاه به زیان عکاسی است. عکاسی درجه اهمیت فرعی پیدا می‌کند. با این وجود از سال ۷۱ و با حضور روزنامه‌ی رنگی همشهری عکس‌ها دیده شدند. عکس خودش به تنهایی توانست اهمیت پیدا کند. در سال ۷۶ و با انتشار روزنامه جامعه برخورد با عکس در مطبوعات تغییر کرد. افراد جدید و با ایده‌های نو وارد حرفه شدند و عکاسی هویت دیگری یافت. خیلی خبرها و پیام‌ها توسط عکس منتقل شد. چون نگاه سنتی به کار نداشتند؛ موضوعی که سبب جذب من و دیگر نیروهای جوان شد. به این ترتیب رفتن من به این روزنامه‌ها موضوعی فنی و حرفه‌ای بود و نه سیاسی. ما موفق هم بودیم. مثلا کارهای ما سبک جدیدی را در عکاسی خبری و مطبوعاتی در روزنامه‌ی شرق ایجاد کرد. برای مدیران مطبوعات عکس‌های روزنامه شرق، مطرح بود.

abbaskowsari12

چه ماموریت‌هایی را برای این روزنامه‌ها داشته‌اید؟

عباس کوثری: من در سه جنگ حضور داشتم. در دوره‌ی حکومت طالبان سال ۲۰۰۱ از طرف ضمیمه‌های همشهری به پاکستان و جنوب افغانستان رفتم. در نخستین نوروز بعد از شکست طالبان، در هرات و میان مردم افغانستان بودم. سال ۲۰۰۳ همراه گروهی از عکاسان ایرانی به کردستان عراق و سلیمانیه رفتیم. ۲۰ روز آنجا بودیم که کاوه‌ی گلستان در جنگ عراق و آمریکا کشته شد. من با جنازه‌ی او برگشتم، ولی بقیه‌ی دوستان آنجا بودند تا آمریکا بغداد را گرفت. در سال ۲۰۰۶ همزمان با جنگ ۳۳ روزه‌ی لبنان نیز دو مرتبه از طرف روزنامه‌ی شرق به لبنان رفتم.

abbaskowsari13

بجز روزنامه‌ها شما چه فعالیت دیگری داشتید؟

عباس کوثری: سال ۸۸ در سریال گاوصندوق بازی کردم. اکثر دست اندرکاران از دوستانم بودند و نقش پروفسور را برای من گذاشته بودند. عکاس دو فیلم هم بودم. یکی فیلم “۴+۱۰” به کارگردانی مانیا اکبری و دیگری “یک پذیرایی ساده” به کارگردانی مانی حقیقی.

عباس ادامه داد: یک نمایشگاه انفرادی با عنوان ” رنگ آب، رنگ خاک” در گالری آران سال ۸۷ داشتم. در چند نمایشگاه گروهی هم شرکت کرده‌ام. در بیش از ۱۲ فستیوال و نمایشگاه بین‌المللی در شهرها و کشورهای مختلف مانند بردای هلند، لندن، تورینوی ایتالیا، نیویورک، سان‌فرانسیسکو، وین اتریش، پاریس و دمشق شرکت کردم که بیشتر مربوط به سال‌های ۲۰۰۹ و ۲۰۱۰ می‌شود.

abbaskowsari14

چه موفقیت‌هایی داشته‌اید؟

عکس‌هایم تاکنون در چند مجله‌ی خارجی مانند نیویورک تایمز، تایم، پاری‌مچ، اشپیگل، و کالرز به چاپ رسیده است. آثارم در کتاب “فتوگرافی کنونی ایرانیان” که در آلمان به چاپ رسیده است، به عنوان ۳۶ عکاس معاصر ایران توسط خانم رزایسا معرفی شده است. در مسابقه سال ۲۰۱۰ موبکپ انگلستان به عنوان ۷ نفر هنرمند نهایی انتخاب شدم. در مسابقه “پری پیکته” که با حمایت معنوی کوفی‌عنان امروزه به صورت دوسالانه برگزار می‌شود در سال ۲۰۰۹ ابتدا جزو ۳۰۰ نفر برتر انتخاب شدم. سپس به عنوان ۱۲ نفر برگزیده به مرحله بعد راه یافتم. در مرحله بعدی هم نامزد نفر دوم بودم.

abbaskowsari15

گفتم: شما کار داوری هم داشته‌اید. در مورد آنها توضیح دهید.

گفت: تاکنون به طور رسمی سه بار داوری کرده ام. داوری جشنواره عکس فجر در سال ۱۳۸۹، داوری جشنواره عکس و پوستر با موضوع “انسان وترافیک” و داوری جشنواره “تصویر استاندارد” از سوی موسسه استاندارد وتحقیقات صنعتی ایران.

کارتان چه تاثیر بدی روی شما گذاشته است؟

من موارد متفاوتی را دیده و تجربه کرده‌ام، ولی بدترین خاطره‌ام مربوط به زلزله‌ی بم می‌شود. عکسی که از ۱۸ کشته داخل یک وانت گرفتم. این ۱۸ کشته بستگان فردی بودند که آنها را یکی یکی از زیر آوار بیرون کشیده در وانت انداخته بود.

abbaskowsari16

گفتم: شما وبسایتی (۲) هم دارید که عکس‌های داخل آن را افراد عادی مثل من نمی‌فهمند. من عکس‌های خانم پلویی را بهتر می‌فهمیدم. این درحالی است که عکس‌های دیگری از شما دیده‌ام که برایم جالب بوده‌اند.

آقای کوثری گفت: بله. عکس‌های سایت من ربطی با عکس‌های خبری ندارند. فضای متفاوتی است.

abbaskowsari17

گفتم: در حرفه‌ی شما سانسور یا خط قرمزها کجاست؟ آیا تاکنون مشکلی از این نظر داشته‌اید؟

گفت: ما در مورد خط قرمزها چیز مکتوبی نداریم. اما درهرحرفه شاغلان آن حرفه به صورت تجربی خط قرمزها را دریافته‌اند. هرچند این حد و مرزها هم متغیر است و با آمدن و رفتن افراد تغییراتی دارد. ما هم که قصد داریم در حرفه کار کنیم سعی می‌کنیم آنها را رعایت کنیم. اگر اتفاقی هم رخ می‌دهد مثل تصادف در رانندگی است. هرچقدر هم که مواظب باشی ممکن است با یک غفلت، تصادفی رخ دهد.

abbaskowsari18

مادر عباس در پایان گفتگو گفت که از پسرش راضی است، اما عباس آرزویش را برآورده نمی‌کند. گفت هنوز عروسی‌اش را ندیده است. گفتم عباس آقا هنوز ازدواج نکرده‌ای؟! پس این موها – اشاره به سرش که شما را ارجاع می‌دهم به دیدن عکس عباس – را چه کسی کنده است؟!

گپ و گفت‌ها طولانی شد و شب از نیمه گذشت و مدیر که نگاهی به ساعتش کرده بود گفت: برویم. فردا شده است.abbaskowsari19

ساعتش تاریخ فردا را نشان داده بود!

(۱)   در تحقیقاتی که در سال اخیر انجام داده‌ام متوجه شدم رحیم فرزند محمدطاهر نبوده است. جزییات بیشتر در این خصوص را در مقاله مرتبط با طایفه کوثری به اطلاع خوانندگان خواهم رساند.
(۲)   بهنام موذن درباره این سایت نوشته است: “وب‌سایت عکس‌های عباس کوثری بر اساس سلیقه‌ی گرافیکی او که در ترکیب‌بندی عکس‌هایش هم  کاملا واضح است طراحی شده. صفحه‌ی ورودی با حرکت یک عکس مستند پانوراما آغاز می‌شود که به نوعی معرف سبک کلی کار عکاس است. فرم ساده و در عین حال کامل، سایز حروف و جای عناوین دسته‌بندی‌ها با کمترین تاثیر‌گذاری بر روی تصویر انتخاب شده. رنگ زمینه سفید است که با عکس‌‌ها  که معمولا از غلظت رنگی بالایی برخوردارند کنتراست ایجاد می‌کند و به دیده شدن هر چه بهتر عکس‌ها کمک می‌کند.” نقل از سایت عکاسی.

 

 

 

یک دیدگاه

  1. با سلام ضمن آرزوی موفقیت های بیشتر در عرصه هنر مخصوصا عکاسی به آقای کوثری. کاش عکس هایی از ایشان که کمتر نشان از خشونت، جنگ، و بدبختی بود به نمایش گذاشته می شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *