خانه » طبیعت و کالبد » غار لوخمیره

غار لوخمیره

داود طوسی، آذرماه ۹۵

غار لوخمیره یا روخمیره در روستای برگجهان شهرت نسبتا زیادی دارد. هر وبسایتی که درباره‌ی برگجون مطلب نوشته به این غار هم اشاره کرده است. این غار را گاهی به طور خلاصه غار خمیره هم نوشته‌اند. گاهی از آن به زندان‌خانه‌ی لار هم یاد کرده‌اند و احتمال داده‌اند به عنوان زندان از آن استفاده می‌شده است. برخلاف این شهرتی که غار دارد اما اغلب افراد نمی‌دانند این غار کجاست و راهش را بلد نیستند.

در این نوشتار ضمن ترسیم دقیق مسیر دسترسی به غار تصاویری نیز از آن نشان می‌دهیم تا متوجه شوید که این غار به لحاظ طبیعی در حال حاضر چندان حرفی برای گفتن ندارد و افراد علاقمند به دیدن غارهای طبیعی بزرگ و زیبا از دیدن این غار لذتی نخواهند برد. اما اهمیت این غار بیشتر به واسطه‌ی قدمت آن و ارتباطش با قلعه و سایر نشانه‌های باستانی و دفاعی پیرامون و از همه مهمتر احتمال وجود آثار عتیقه و گنج در غار بوده است که به مواردی از آن هم در زیر اشاره شده است.

غار لوخمیره در دامنه‌ی شمالی کوه پُش‌بالابا و رو به دره‌ای به نام تنگندار قرار دارد. برای رفتن به غار دو راه وجود دارد، یکی از مسیر دره تنگندار و دیگری از مسیر اندار که در زیر اشاره می‌شود:

lukhamirah1

راه تنگندار: برای رفتن به مسیر تنگندار باید از روستا به طرف شوراب رفت. پس از سی‌کی‌نو راه به حاشیه نهر دشتاها می‌رود. باید راه را در دامنه کوه مستقیم ادامه داد و نباید به سمت رودخانه و راه مشهور به آبشار رفت. راه تنگندار به موازات نهر دشتاها در غرب نهر ادامه می‌یابد تا وارد رودخانه تنگندار می‌شود. حدود ۵۰۰ متر که در کف رودخانه و از میان باغات و درختان تنگندار حرکت کنید به آبشاری می‌رسید که به آبشار چهل‌پله معروف است. باید از آبشار بالا بروید. پس از چند ده متر حرکت در کف رودخانه راه پاکوب به دامنه‌ی غربی رودخانه وارد می‌شود. سمت چپ، رگه یا راهِ دره‌مانندی هست که شما را به سمت غار هدایت می‌کند. مهمترین نشانه برای یافتن این دره وجود درختی است که درون سنگی روییده است. راه مورد نظر حدود ۵۰ متر قبل از این درخت به سمت قله می‌رود که به مرور با ارتفاع گرفتن جهت این راه به سمت راست (سمت شمال) متمایل می‌شود. اگر همین رگه را به درستی دنبال کنید ۵۰۰ متر بعد از جدا شدن از رودخانه به جلوی غار می‌رسید. باید توجه داشته باشید که در منطقه تعداد زیادی غار کوچک هم وجود دارد که ممکن است تصور شود غار لوخمیره‌اند. درست در مقابل غار اصلی لوخمیره صخره‌ی برجسته‌ای وجود دارد که در سایر غارها وجود ندارد. فاصله غار تا روستا از این مسیر حدود ۲ کیلومتر است.

lukhamirah2lukhamirah3

راه اندار: از روستا و در مسیر تنگه‌مرغ راهی است موسوم به راهِ سول یا راه اِندار که برای رسیدن به غار می‌توان از آن استفاده کرد. این راه طولانی‌تر ولی راحت‌تر است. اگر افرادی که نمی‌توانند از صخره بالا بروند همراه شما هستند باید این راه را انتخاب کنید. راه طولانی و پرشیب اندار را تا گردنه‌ی سول بالا بروید. بعد از گردنه باید به سمت اندار حدود ۱۰۰ متر سرازیر بروید. به نقطه‌ای می‌رسید که شیب کوه کم می‌شود و واریزه‌های کَنده شده از بند قلعه در آن نقطه انبوه شده‌اند. از همین نقطه، صخره‌ی مقابل دهانه غاراصلی لوخمیره دیده می‌شود. در این نقطه باید از راه اندار جدا شده و از میان رگه‌ای از صخره‌های دامنه شمالی کوه پش‌بالابا به سمت جنوب حرکت کنید. این رگه را اگر درست طی کنید حدود ۲۵۰ متر جلوتر به غار می‌رسید. مسافت غار از این مسیر حدود ۲٫۵ کیلومتر است. ارتفاع غار از سطح دریا حدود ۲۴۰۰ متر است.

lukhamirah4

مطابق تصاویر ارایه شده رگه سراسری کوه که از دره تنگندار تا راه اندار ادامه داشته و از مقابل دهانه غار عبور می‌کند و وجود صخره برجسته مقابل دهانه غار از نشانه‌های مهم مسیر غار لوخمیره هستند.

lukhamirah5

در مقاله “جغرافیای دفاعی  روستای برگجهان” نوشته شده توسط آقای رجب لبافی (منتشر شده در بخش فرهنگ و تاریخ وبسایت برگجون) چنین آمده است:

“کمی پایین‌تر از قلعه، درخت کهنسال سول(سرو) قرار داشت. از کنار این سرو و بر فراز کوه پُش‌بالابا (کوه آبیته) به طرف شرق راهی باریک است که به غار روخمیره می‌رود. دهانه‌ی غار در کوه آبیته، رو به شمال‌شرق و مقابل کوه گزواره (و درست در بالای آبشار بلنده‌بند) است. در این نقطه دسترسی به غار از دره تنگه‌اندار بسیار مشکل است و مشابه ورودی قلعه با پرتاب سنگ، سخت‌ترین تهاجمات به‌راحتی دفع می‌گردد. گفته می‌شود در بالای ورودی غار میخ طویله‌ای (احتمالا از جنس طلا) کوبیده شده بود که با اتصال طناب به حلقه آن امکان عبور سریع به سمت مقابل دره فراهم می‌گردید. این میخ در سال ۱۳۴۰ ربوده شده است.

در سمت مقابل دهانه‌ی غار صخره‌ای هست که داخل آن به طرز کاملا هندسی حفره‌ای کنده شده است. این حفره‌ی محراب مانند، گنجایش ایستادن یک انسان را دارا می‌باشد که می‌توانسته محل نگهبانی یک فرد باشد. ابعاد و شکل این حفره مشابه حفره‌هایی است که به عنوان محل نگهبانی افراد تصویر آن‌ها در کتاب خداوند الموت ارایه شده است. روستاییان به این حفره لُنَه‌خرسگ (لانه خرس کوچک) می‌گویند. مقابل این حفره فضایی در حدود ۲۰ متر مربع با سنگ چینی مسطح شده است که قطعا کار خرس نمی‌تواند باشد!

در انتهای غار روخمیره چاه موربی حفر شده بود. هرگاه سنگی در آن انداخته می‌شد صدای غلتیدن سنگ تا جایی که شنیده می‌شد متوقف نمی‌گردید. امکان داخل شدن به این چاه برای انسان وجود داشته است و همین امر احتمال ارتباط از طریق این غار را به نقطه‌ای که می‌تواند ورودی تونلهای زیرزمینی محله‌ی سرده باشد (در محدوده دره لُن‌دره‌دَر) بالا می‌برد. آثار حفاری متعددی در کف و دیوار و اطراف غار مشاهده می‌شود که مربوط به جستجوگران گنج است. اکنون چاه مذکور در اثر سنگ اندازی‌های درشت و حفاری گنج‌گیران مسدود شده است. حتی بخش دوم غار که کمی گود‌تر از بخش نخست بوده است، امروزه پر شده است و طول غار بسیار کوتاه‌تر از طول اولیه‌اش شده است.”

در مصاحبه با حاج حسین پلویی که در مقاله “کربلایی ابوالقاسم و سلسله مداحان اهل بیت” در بخش کار و پیشه‌ی وبگاه برگجون منتشر شده است از زبان حاج حسین چنین می‌خوانیم:   

“یک روز به من گفتند بیا برویم غار روخمیره گنج بگیریم. من گفتم گوسفند دارم نمی‌توانم بیایم. گفتند کارگر برای ما پیدا کن. گفتم آشیخ عبدل و ابوطالب بیکارند. ابوطالب، آشیخ عبدل، عمو اباصل، داداش حسن و حسین علی‌اصغرک شش روز رفتند. بعد داداش حسن گفت فردا تو هم بیا یک گُووال برنجی هم بیار که نزدیک گنج شدیم. صبح رفتم پای چل‌پله دیدم توک بند نشسته‌اند. گفتند نفت چراغ زنبوری تمام شده کار نمی‌کنیم. حاج اباصل رفت نفت بیاورد. گفته بود داریم کَمَر آتش می‌زنیم.

داخل غار رفتم. سه تا سوراخ در یک طرف کنده و ۱۰ متر پایین رفته بودند. گفتند اینجا چندتا کلنگ قدیمی پیدا کردیم. داخل غار پر از استخوان بود. قلم پا. هنگام کندن زمین قلم‌هایی که قدش اندازه قد پا بود پیدا می‌شد. استخوان بچه هم داخل آنها بود. گفتند جلوتر یک سوراخ هست که داخلش گنج هست. برق می‌زند. من جلو نرفتم. گفتم برق شوره است. درز سقف غار را نشانشان دادم گفتم ببینید آب سفید از اینجا چکّه می‌کنه. داداش حسن رفت تو سوراخ. کمی که رفت گیر کرد. گفتم برگرد نتوانست. همه گفتند آخ طلسم شده. دیگه نمی‌تواند بیرون بیاید. حسن به سختی ژاکتش را کند و به زور بیرون آمد. جوری که پشتش زخم شد.

به آنها گفتم بیایید برویم. به آنها گفتم اگر جایی را می‌خواهید بکنید برویم چالِ سول. چال سول تقریبا بالای غار بود. گفتم آنجا را بکنید چون در آنجا شکافی بود که از داخل آن دود در‌می‌آمد. اما آنها این شکاف را نکندند و از ادامه کار منصرف شدند.”

گفتم حاجی بجز اینجا جای دیگری هم بود که گنج داشته باشد؟

قلعه‌دختر هم جای خاصی بود. این قلعه آجر داشت. می‌گفتند قصر دختر شاه بود. از آنجا برگجون قشنگ دیده می‌شد. جلوی قلعه گودال‌هایی پر از زغال وجود داشت. نمی‌دانم گنج هم بود یا نه. من ندیدم. اما من فقط یک روز رفته بودم اندار از سرِ سول که رد شدم چیزی و اثری از کندن زمین نبود. غروب که برمی‌گشتم سرِ سول یک چاله کنده شده دیدم که داخل آن یک جای خالی درست مثل جای قابلمه وجود داشت. حتما آنجا گنج گرفته بودند.”

 این جمله را هم از زبان مرحوم خانم کوشکستانی (منتشر شده در بخش چهره‌ها) بخوانید:

“غار روخمیره سمت چپ بلنده بند است. می‌گفتند تا دنبالش (انتهایش) کسی نرفته. ما جرات نداشتیم داخلش برویم.”

lukhamirah6

ملاحظه می‌کنید درباره‌ی غار لوخمیره چند چیز مطرح است:

–         ارتباط غار با قلعه‌دختر

–         ارتباط غار با منطقه رازآلود گردنه سول و درخت سرو

–         ارتباط غار با آثاری در سمت مقابل دره تنگندار در کوه گزواره

–         ارتباط غار با دره لُن‌دره‌در و ورودی مزارع سمت شمال روستا

–         ارتباط غار با موضوعات دفاعی روستا و دیده‌بانی و خبر رسانی

–         ارتباط غار با گنج و عتیقه و طلسم

–         ارتباط غار با استخوان مردگان با جسه‌های بسیار بزرگ و کوچک

–         ارتباط غار با شکاف‌های حفاری شده توسط انسان و دو طبقه بودن غار

–         ارتباط غار با شکاف یا چاهی عمیق به طرف پایین

–         احتمال وجود شکاف از درون غار به سمت قله‌ی کوه در چال پش‌بالابا

–         وجود رگه‌های آهکی درون غار و چیزی که چکه آب‌سفید گفته شده (که شاید یکی از وجوه تسمیه غار هم باشد).

–         بجز غار اصلی تعداد دیگری غار فرعی هم در منطقه وجود دارد.

lukhamirah7

مجموع این عوامل سبب شده است که این غار بیشتر به منظور سوابق تاریخی‌اش مهم باشد و مانند چند نقطه معدود روستا از قدیم‌الایام مورد توجه گنج‌گیران و حفاران باشد. به گفته‌ی حاج حسین پلویی تنها در یکی از این اقدامات ۶ کارگر در مدت ۶ روز در درون غار حفاری کرده‌اند. توجه داشته باشید که ۶ کارگر بومی آن زمان آن هم با انگیزه‌ی یافتن گنج چه میزان کارایی داشته و چقدر می‌توانستند در تخریب غار و حفاری در آن عمل کنند. این داستان(حفاری درون غار) در سال‌های اخیر نه تنها کم نشده بلکه شدت بیشتری یافته است. یک نمونه از وقایع مهم سال‌های اخیر در انتها به نقل از یکی از دوستانم آمده است.

lukhamirah14

جالب است بدانید طول غارهای لوخمیره سال به سال در حال تغییر است. اگرچه حفاری‌ها در غار اصلی سبب از بین رفتن یک طبقه‌ی آن و پرشدن چاه انتهابی و ابتدایی آن شده است، اما طول غارهای فرعی در اثر حفاری گنج‌یابان سال به سال بیشتر می‌شود.

lukhamirah8

موضوع جالب دیگر تطابق شرح وضعیت غار توسط ناظران و افراد قدیمی با شرح وضعیت غارهایی است که در آن به گمان افراد مجرب در این خصوص گنج وجود دارد. این وضعیت البته می‌تواند واقعی باشد و هم می‌تواند در اثر حفاری گنج‌گیران به طور مصنوعی ایجاد شده باشد. برای بافتن این پاسخ که چه بخشی از غار متعلق به قبل و چه بخشی مربوط به حفاران گنج‌یاب است نیازمند تحقیقات بیشتر و تخصصی‌تر است.

lukhamirah12lukhamirah13

با توجه به وجود استخوان‌های متعدد در غار و تعدد غارها این احتمال بسیار زیاد است که این غارها محل دفن اجساد بوده‌است که اغلب همراه آنان وسایل و ابزار نیز دفن می‌شده است. غار اصلی حتی بیشتر از یک مقبره است و می‌تواند محلی مانند دخمه در ریختن باقیمانده اجساد مطابق آیین زردشتی باشد. در این آیین پس از آن که اجساد در نقاط مرتفع قرار می‌گرفت تا خوراک پرندگان و حیوانات شوند، استخوان‌های باقیمانده درون شکاف کوه‌ها ریخته و دفن می‌شد. در این فرض قلعه نیز کاربرد دفاعی نداشته بلکه کارکرد مذهبی داشته و با توجه به وجود گودال‌های ذغال می‌توان حدس زد بنای آتشکده‌ای بوده‌است.

وجود درخت کهنسال هزاران ساله در گردنه کوه(که البته الان فقط ریشه‌اش باقیمانده) و وجود خاک سفید در این گردنه که با نوع خاک و سنگ اطراف خود تناسبی ندارد و نشانه‌های وجود آثار عتیقه در این نقطه و حفره یا شکافی که از آن بخار آب (یا به تعبیر حاج حسین دود) بیرون می‌آمد همه و همه نشان از رازآلود بودن چال یا گردنه‌ی سول دارد و به نظر می‌رسد به وجود بناهای مرتبط با نیایش یا دفن اجساد مردگان مربوط باشد.

با این وجود رد موضوع دفاعی بودن بنا یا قلعه و محدوده چال سول و غار لوخمیره نیز ساده نیست. در این صورت غار لوخمیره در ارتباط با قلعه می‌توانست کارکرد پناه‌گاه یا راه مخفی، بازداشت‌گاه موقت، زندان و نظایر آن را داشته باشد.

lukhamirah11

در ادامه نظر شما را به داستان یکی از دوستانم جلب می‌کنم که نخواسته‌است نامش فاش گردد. این داستان برای این منظور بیان می‌شود که به تنهایی خودش داستان جالبی است و از سوی دیگر حکایت از جذابیت این غار برای گنج‌گیران دارد که هنوز هم پس از سال‌ها حفاری کماکان در سطح وسیع در آن حفاری می‌شود. این درحالی است که هیچ مرجع قانونی در این خصوص تحقیق یا دست کم ممانعتی برای سودجویان ایجاد نمی‌کند.

“در بعدازظهر یکی از روزهای برفی و سرد سال ۱۳۷۳ روی پشت بام خانه بودم که متوجه شدم در راه سول چند نفر با چهارپا به سمت بالا(به طرف گردنه) در حرکت هستند؛ در صورتی که برفِ نشسته در مسیر کمتر از یک متر نبود. آن روز گذشت. غروب چند روز دیگر، در حالی که هوا تاریک بود، به راه سول نگاه می‌کردم که دیدم چند نفر با چراغ‌هایی که در دست داشتند به سر قلعه و از آنجا به سر قله‌ی ونجرستُنَگ رفتند.

فردای آن روز با چند تن از دوستان صحبت کردم و موضوع را به آنها گفتم. تصمیم گرفتیم فردای آن روز با هم تا سرسول برویم و ببینیم داستان از چه قرار است. فردای آن روز وقتی خواستیم حرکت کنیم متوجه شدیم برف زیادی باریده و حرکت لغو شد. چند روز بعد که هوا آفتابی و گرم‌تر بود حرکت به سمت راه سول را شروع کردیم. چهار نفر بودیم. از دمِ تکیه رد شدیم، تنگه مرغ را پشت سر گذاشتیم و راه سول را به سمت بالا درپیش گرفتیم. به کِرنوک که رسیدیم یکی از بچه‌ها گفت به نظر شما این افراد برای شکار رفته‌اند؟ در این هنگام ما سه نفر دیگر همزمان با هم گفتیم: نه بابا اینجَه دنبالِ گنج دَرَن. یکی از دوستان گفت احتمالا پای سول را می‌کَنند و دیگری جای دیگر را حدس می‌زد. نظرهایمان با هم یکی نبود.

lukhamirah9

برف نشسته در راه بیش از یک متر بود. به سختی حرکت می‌کردیم. به بند قی‌وَالله که رسیدیم چند دقیقه نشستیم و به زمین‌های سووَگ و چالی‌سور نگاه کردیم که از شدت برف جایی از آن سیاهی نمی‌زد. منطقه مالامال از برف بود.

به حرکت ادامه دادیم. من در مسیر گفتم که این‌ها احتمالا در قلعه کار می‌کنند. بقیه گفتند چرا؟ گفتم چون چندبار هم از مسیر قلعه و ونجرستنگ عبور کردند. خلاصه به چَم‌چمِ سول رسیدیم و چند لحظه ایستادیم تا نفسی چاق کنیم. دوباره راه افتادیم و به سختی و به هرصورتی که بود به سر سول رسیدیم. آنجا برف سنگینی بود. از سر سول به طرف اندار بیش از دو متر برف خوابیده بود. همانجا بود که دونفر از دوستان جا زدند و گفتند ما از اینجا تکان نمی‌خوریم. مگر از جانمان سیر شده‌ایم؟ چند دقیقه استراحت کردیم و به مشورت پرداختیم. با توجه به اینکه سرسول آثاری از حفاری و حضور افراد نبود به این نتیجه رسیدیم که آن افراد به سمت غار لوخمیره رفت و آمد می‌کردند و باید به طرف غار برویم. هرچه تلاش کردیم دو نفر از بچه‌ها راضی نشدند به طرف غار برویم و گفتند شما اگر می‌خواهید بروید و ما همین‌جا سر سول منتظر می‌مانیم.

lukhamirah23

خلاصه من و همراهم به سمت غار لوخمیره حرکت کردیم. آن‌قدر برف زیاد بود که به سختی قدم برمی‌داشتیم. در مسیر حرکت از سرسول به سمت غار اولین دره را رد کردیم. همین‌طور دومین دره را ولی همین که از روی برف‌های سومین دره گذر کردیم، ناگهان صدای وحشتناکی به گوشمان رسید و همزمان زمین زیرپایمان به لرزه درآمد. انبوهی از برف و گل و سنگ در منتهاالیه دره تنگندار فروریخت. تازه متوجه شدیم پس از رد شدن ما از سومین دره، برف‌های آن به صورت وَهمنی(بهمنی) به حرکت درآمده و تا کف دره تنگندار سنگ‌ها و گل و خاک مسیر را کنده و با خود برده است.

دیگر ترس و وحشت‌مان ده برابر شد. تنها یک دره به غار مانده بود که دوست همراهم بدون آن‌که فرصت کند چیزی بگوید ناگهان روی برف‌ها سُر خورد و رفت و به سرعت خود را به کف دره و پشت آبشار بلنده‌بند رساند. او در این هنگام با سروصدا و تکان دادن دست به من گفت یا باید بروم پایین یا از همان راه برگردم. او گفت که در هر حال خودش به طرف ده راه می‌افتد و می‌رود، زیرا ماندن را جایز نمی‌داند. هر چه گفتم برگرد بالا اعتنایی نکرد و رفت.

lukhamirah15

من هم که اکنون تنها مانده بودم، حرکت به سمت کف دره را صلاح ندیدم. واقعا ترسیده بودم. خلاصه تصمیم گرفتم خود را به غار برسانم. به زودی به ورودی غار رسیدم. آنجا پر بود از ردپای آدم و حیوان. رد پاهایی شبیه رد سگ یا روباه. ترسیده بودم، زیرا احتمال می‌دادم شاید درون غار افراد گنج‌یاب یا حیوانات درنده باشند. درون غار تاریک بود و چیزی دیده نمی‌شد. چراغ‌قوه را روشن کرده با احتیاط وارد غار شدم. ولی آنجا نه حیوانی بود، نه آدمیزادی. اما در گوشه‌ای از غار وسایل زیادی انبار شده بود. از جمله لباس‌های بسیار گرم مثل کاپشن، پالتو، چندین پتو، بادگیرهای بسیار خوب، همراه یک نمد بسیار قدیمی.

چه کسی باور می‌کرد؟ من فکر کردم اگر دست خالی پیش دوستان برگردم و داستان را تعربف کنم کسی باور نخواهد کرد که داخل غار رفته‌ام و اینجا چنین چیزهایی هست. بنابراین یک پتو و یک بادگیر و چند وسیله دیگر برداشته همه را داخل آن نمد گذاشته و نمد را لوله کرده با طنابی که همانجا بود بستم و آماده حرکت شدم. هر چند می‌ترسیدم و خیالاتی شده بودم. تصور می‌کردم حیوانی گرسنه بیرون از غار منتظر لقمه‌ای چرب است. در هرحال وسایل را بر پشتم گذاشته از غار بیرون زدم.

بیرون از غار به فکر فرو رفتم. بار را زمین گذاشته و نشستم. نمی‌دانستم با آن همه وسایل به کدام طرف بروم. رفتن به طرف بالا و راه سول سخت بود و حرکت به سمت پایین هم خطرناک بود و سقوط و مرگ حتمی درپی داشت. تازه در این صورت دوستانم که سر سول منتظرمان بودند نگران می‌شدند. گویی کسی می‌گفت دوباره داخل غار بروم. انگار چیزی را گم کرده‌ام. دوباره به درون غار برگشتم و جستجو کردم که چشمم به یک کیف دستی افتاد. داخل کیف مدارک شناسایی یکی از افراد زحمت‌کش روستای همسایه قرار داشت و خوشبختانه باقی مدارک نیز مربوط به افراد روستا نبود.

lukhamirah16

از غار بیرون آمدم وسایل را برداشتم و راه سول را در پیش گرفتم. بارها زمین خوردم، بالا رفتم و به پایین سُر خوردم. اما هر بار خود را جمع و جور کرده و به حرکت ادامه دادم. راه به قدری دشوار بود که از فرط خستگی مقداری از بارهای همراه خود را بین راه پنهان کردم و با خود نبردم. دست و پایم یخ زده بود. از اینکه یک مرتبه سُر خورده و میهمان کف دره تنگندار بشوم، درحالی که دست و پایم شکسته باشد و زیر خروارها برف مدفون باشم، بسیار می‌ترسیدم.

هر طوری بود خود را به سر سول رساندم. دوستان نگران با دیدن من و آن همه بار هم خوشحال و هم متعجب شده بودند. این بارها چیست و چطور با آن همه بار این مسیر را بالا رفته‌ام؟ بلافاصله سراغ دوست همراهم را گرفتند. گفتم او به طرف خانه رفته و ماجرای سُرخوردن او به کف دره و رفتنش را برایشان تعریف کردم. چند دقیقه‌ای استراحت کردم بعد به دوستان گفتم که وسیله‌ها را سه تقسیم کنیم. متاسفانه آنها گفتند حاضر نیستند حتی یک قلم از وسایل را بردارند. گفتند اگر ما بتوانیم خودمان را در این برف به پایین برسانیم خیلی کار کرده‌ایم. خلاصه خودم همه‌ی وسایل را کُول کردم و هر سه نفر به سمت پایین حرکت کردیم.

هوا بسیار سرد و طوفانی شده بود. خورشید در حال غروب کردن بود. وقتی به تنگه‌مَرغ رسیدیم هوا کم‌کم تاریک شده بود. به درمسجد رسیدیم، بوی آدمیزاد در کوچه‌ها نمی‌آمد. به تکیه که رسیدم اول رفتم سراغ دوست همراهم را گرفتم. دیدم او دو ساعت پیش‌تر  به خانه رسیده است. زیر کرسی خودش را گرم کرده است. با او خداحافظی کرده و روانه‌ی خانه شدم. اما داستان ما از فردای آن روز شروع شد.

lukhamirah17

بعد از آن روز من منتظر ماندم ببینم که زحمت‌کشان حفار پس از آن‌که از غار رفتند و متوجه موضوع شدند، برای بردن مدارک و وسایل خود دوباره به سمت غار برمی‌گردند یا خیر. در این فرصت به دست‌آمده من چوب کوتاهی برداشته و آن را به طور کامل با پیچیدن نوارچسب مشکی پوشاندم. دسته‌ای به آن زدم و اسلحه‌ای چوبی با کمک یک پیچ و مهره‌ی فلزی درست کردم.

lukhamirah19

پنج روز بعد متوجه شدم افرادی از سر ونجرستُنگ به سمت پایین و به طرف غار در حرکت هستند. آن‌جا بود که فهمیدم افراد از سمت روستای همجوار(افجه) آمده و به غار می‌روند. همزمان من هم آماده حرکت شدم. البته این بار همراهی نداشتم و تنهایی لباس گرم و چکمه و دستکش گرم پوشیدم و با چوب‌دستی و اسلحه‌ی دست‌ساز به سمت تنگندار رفتم. از آبشار چهل‌پله رد شدم  و پای آبشار بلنده‌بند راهی را به سمت گزواره یافتم و خود را به پای درخت سولی در دامنه گزواره رساندم. جایی مقابل غار. چون زمین پوشیده از برف بود تنها می‌توانستم خود را پشت درخت استتار کنم.

lukhamirah20

پشت درخت سول ایستاده بودم که دیدم پنج نفر از چال سول به طرف غار در حرکت هستند. منتظر ماندم تا آمدند و داخل غار رفتند. خواستم عکس‌العمل آنها را – وقتی متوجه شدند وسایل‌شان نیست- ببینم. دیری نگذشت که دو نفر از آنها به بیرون غار آمدند و همین‌طور که به اطراف خود نگاه می‌کردند من اسلحه‌ای را که درست کرده بودم پر از باروت کبریت کردم و آن پیچ را روی آن مهره‌ی پر از باروت گذاشته با ضربه‌ای محکم به سنگ کوبیدم و صدای انفجار باروت اسلحه‌ی دست‌ساز در دره پیچید. دوباره همین کار را کردم و این بار صدای انفجار افراد داخل غار را هم به بیرون کشید و همگی به سمت سر سول پا به فرار گذاشتند.

من درحالی که از این کار خنده‌ام گرفته بود و داشتم روده‌بر می‌شدم بار سوم این کار را تکرار کردم. افراد بی‌درنگ خود را به سرسول رساندند. من هم سریع پایین آمده و به سمت خانه رفتم. به خانه که رسیدم به پشت‌بام رفتم. اثری از افراد فراری سر سول نبود. دو روز بعد داخل محله روستا بودم که دیدم دو نفر آمدند و به خانه پیرمردی از اهالی روستا رفتند. از او درخواست کمک کرده و گفته بودند که چند روز پیش برای شکار به این روستا آمده و مدارک‌شان را گم کرده‌اند. یکی از دوستان ما که روز اول همراهمان بود به آنها گفته بود مدارک‌شان دست من است. بنابراین مرا به خانه‌ی آن پیرمرد زنده‌دل و با مرام احضار کردند. چند نفر دیگر از هم‌ولایتی‌ها را هم دعوت کرده بودند.

من هم به احترام آن پیرمرد رفتم. وقتی داخل خانه شدم دیدم که سه نفر از آن افراد آمده‌اند. دو نفر از هم‌ولایتی‌های خودمان هم در خانه‌ی آن پیرمرد نشسته بودند. بعد از سلام و احوال‌پرسی از این طرف و آن طرف سرصحبت را باز کردند و گفتند که ما در یک روز بسیار سرد و برفی و طوفانی برای شکار به آن منطقه رفته بودیم. وقتی با سرما و طوفان مواجه شدیم به داخل غار رفتیم. ولی بعد از خوب شدن وضعیت هوا وقتی خواستیم از آنجا برویم مدارک‌مان افتاد و متوجه نشدیم.

lukhamirah18

آن پیرمرد در حالی که به من اشاره می‌کرد از آنها پرسید حالا چرا این بنده‌ی خدا را خواسته‌اید؟ گفتند که مدارک‌مان را ایشان برداشته است. آن پیرمرد گفت که شما از کجا مطمئن هستید که کار اوست؟ آنها گفتند از آنجا که این آقا در آن مسیر آمدو رفت دارند، حدس زدیم.

من که تا آن زمان سکوت کرده و چیزی نگفته بودم این بار گفتم مگر شما علم غیب دارید؟ اگر کسی به شما گفته است بگویید؛ که ناچار شدند و گفتند یکی از دوستان خود شما گفته است. من در جواب گفتم که شما پس چرا دروغ می‌گویید؟ شما که به شکار نرفته بودید. شما برای حفاری رفته بودید. آنها گفتند چنین چیزی نیست. گفتم اگر چنین چیزی نیست چرا چند روز پیش که به غار برگشته بودید و دیدید که مدارکتان نیست، با شنیدن صدای شلیک اسلحه پا به فرار گذاشتید؟

کسی که برای شکار رفته باشد، نباید آن‌قدر بترسد. شما به قدری ترسیده بودید که فرق صدای ترقه را از صدای شلیک گلوله تشخیص ندادید. و اگر برای شکار آمده بودید چرا اسلحه‌ای نداشتید. آیا با چوب به شکار رفته بودید؟! چرا همیشه ساعت ۴ بعدازظهر، آن هم از بدترین مسیر و از سر قله‌ی کوه. چرا از سمت دره و از داخل روستا به سمت کوه نمی‌رفتید. چطور است که شکار چهار بار و هر بار فقط به آن منطقه که غار بود می‌رفت.

با وجود اینکه من ساعت رفت و آمد آنها را در چندین مرحله بازگو کردم باز هم آنها حقیقت را نگفتند و خداحافظی کردند و رفتند. وقتی رفتند پیرمرد به من گفت مدارکشان را بده. گفتم به احترام شما می‌دهم و پیغام دادم بیایند بگیرند ولی آنها برایم پیغام فرستادند که اگر ندهد او را روزی اگر از مسیر روستای ما بگذرد می‌زنیم و تهدیدم کردند. من هم پیغام فرستادم حواسشان را جمع کنند و فکر نکنند که علی‌آباد خبری هست. کمی بعد آنها برایم کمی گوشت و میوه به عنوان سوغات فرستادند و من قبول نکردم.

lukhamirah22

من هم در این مدت فکری به سرم زد. یادم افتاد که در تابستان گذشته چند نفر آمده بودند برای تفریح که در ایستگاه پاده به من برخورد کردند و از من سراغ قهوه‌خانه گرفتند؛ چون می‌خواستند صبحانه بخورند. من آنها را بردم منزل خودمان و صبحانه مفصلی از چای و تخم مرغ محلی و مغز گردو به آنها دادم. آنها از من خیلی تشکر کردند و بعد گفتند ما از کارکنان میراث فرهنگی هستیم و اگر کاری داشتی در خدمت هستیم. من هم از آنها درخواست کردم شماره تماس بدهند و آنها یک برگه کاغذ آرم‌دار مربوط به میراث‌فرهنگی همراهشان بود، در همان کاغذ نشانی و شماره تلفن خود را نوشتند و به من دادند. داخل مدارکم گشتم و آن کاغذ را پیدا کردم و منتظر تماس یا بازگشت افراد گنج‌گیر ماندم.

بعد از یک هفته آنها دیدند که از مدارکشان خبری نیست به ناچار با چند نفر دیگر آمدند نزد همان پیرمرد و شخصی را فرستادند تا من هم به آنجا بروم. به آنجا رفتم و بعد از سلام و احوال‌پرسی گفتم امرتان را بفرمایید. فردی که  مدارکش جا مانده بود رو کرد به من و به فردی از همراهان خود اشاره کرد و گفت ایشان از برادران سپاهی است. گفتم خیلی خوش‌وقتم اما این چه ارتباطی به من دارد؟ سپس آن برادر گفت که آقا ما به احترام این پیرمرد و اینکه تقریبا ما با هم همشهری هستیم با تو کاری نداریم؛ البته اگر مدارک را بدهی. اما اگر آنها را ندهی تو را با خود خواهیم برد. در این هنگام که آن پیرمرد بنده‌خدا و دو نفر هم‌ولایتی ما ترسیده بودند به من گفتند چرا برای خودت دردسر درست می‌کنی؟ مدارک را بده خلاص.

من با خون‌سردی رو به آن برادر سپاهی کردم  و گفتم شما یک فرد نظامی هستی و احترامتان کاملا بجاست. اما من مدارک را نمی‌دهم و هر کاری می‌خواهی بکن. او به من گفت از این کارَت پشیمان می‌شوی. من گفتم آقا من که عرض کردم احترام شما واجب اما بفرمایید شما در کدام منطقه یا کدام بخش هستید؟ گفت تو چه کاره هستی که از من سئوال می‌کنی؟ من هم از جا بلند شدم و گفتم خداحافظ. در این لحظه آن پیرمرد گفت حالا بنشین و من هم گفتم شما اصلا فردا بروید میراث فرهنگی مدارکتان را تحویل بگیرید. گفتند یعنی چه؟ گفتم اول از این که شما حکم و مدارکتان متعلق به منطقه خودتان است و اینجا هیچ حکمی ندارید. شما از اینکه اینجا آمده‌اید خلاف کرده‌اید. آنها هاج و واج مانده بودند. من هم با عصبانیت در حالی که به کاغذ آرم‌دار میراث فرهنگی اشاره می‌کردم، گفتم اصلا می‌دانید من مامور میراث‌فرهنگی هستم.

lukhamirah21

آنها وقتی دیدند که من خیلی سخت گرفتم مانده بودند چه بگویند. کوتاه آمدند و گفتند بابا این حرفها چیه؟ ما همه با هم همشهری هستیم. من هم در جواب گفتم شما خودتان این طور خواستید. شما بودید که مرا تهدید کردید، حالا همشهری شدیم؟ نخیر من از همه رفت و آمدهای شما عکس گرفته‌ام و به میراث فرهنگی تحویل داده‌ام. بروید و منتظر باشید تا بگویم چه تاریخی باید خود را به میراث فرهنگی معرفی کنید.

در اینجا آن پیرمرد و دو نفر از هم‌ولایتی‌ها بلند شدند و صورت مرا بوسیدند و گفتند که بی‌خیال شو. ما با هم رفت و آمد داریم. نان و نمک با هم خوردیم. در نهایت آنها هم بلند شدند و معذرت‌خواهی کردند که ببخشید اشتباه از ما بوده است. ولی من زیر بار نرفتم و گفتم فعلا بروید و دیگر در منطقه و محدوده‌ی من دنبال شکار و کارهای دیگر نباشید تا ببینم می‌توانم با دوستان خود در سازمان میراث فرهنگی صحبت کنم و خطای شما را نادیده بگیرند.

آنها بدون اینکه دیگر از مدارک صحبت کنند بلند شدند و خداحافظی کردند و گفتند هر طور خودتان صلاح می‌دانید عمل کنید.

بعد از اینکه آنها رفتند، پیرمرد و آن هم‌ولایتی‌ها گفتند حالا تو واقعا مامور میراثی؟ گفتم نه بابا. کاغذ آرم‌داری که به آنها نشان دادم به عنوان کاغذ یادداشتی بود که شماره تلفن فردی رویش نوشته شده است. آنها گفتند حالا چه کار می‌خواهی بکنی؟ گفتم شما به آنها پیغام بدهید و بگویید بیایند اینجا و تعهد بدهند که دیگر در این منطقه نیایند. پرسیدند چرا باید این تعهد را بدهند. گفتم دیدید که مرا تهدید کردند. باید سخت بگیریم که شُل نخوریم. آنها هم قبول کردند.

چند روز بعد و در خانه‌ی پیرمرد تعهد دادند و مدارکشان را با تشکر فراوان گرفتند و خواهش کردند که عکس‌هایی را که از آنها گرفته بودم، از سازمان میراث فرهنگی پس بگیرم که بعدها برایشان دردسر نشود. گفتم چشم حتما این کار را خواهم کرد. وقتی رفتند پیرمرد آن تعهدنامه را همانجا پاره کرد و گفت نکند یک زمان مشکل‌ساز شود.

اکنون بعد از چند سال گاهی وقتی آن برادر سپاهی را می‌بینم با هم سلام و علیکی می‌کنیم. حالا فهمیده‌ام که او هم تنها کارگر ساده‌ای در سپاه بود. او هربار از من می‌پرسد آیا عکس‌ها را از میراث گرفتی؟ و من هم می‌گویم هنوز نگرفته‌ام!”

lukhamirah10

۳ دیدگاه

  1. با اهدا سلام وعرض تبریک به جناب آقای طوسی،مطالب ارایه شده بسیار جالب بود.مخصوصاً داستان تعقیب و گریز بیان شده با تخریب کنندگان میراث فرهنگی میهن عزیزمان. از اینکه فردی خوش ذوق، با انرژی، متعهد و علاقمند به فرهنگ روستا ،به سایت متعلق به خودشان وارد شدند، احساس خرسندی مینمایم.

  2. علی اکبر لبافی

    آقای جان نثاری با سلام
    البته شما و برخی از خوانندگان محترم از نقش آقای طوسی اطلاع دارید. برای دیگر عزیزان باید اضافه کنم آقای طوسی با حضورشان در وبگاه منشا اثرات و برکات زیادی شده اند که ستودنی است. ایشان سبب تحول جدی در بخش طبیعت و کالبد وبگاه برگجون شده اند و تقریبا تمامی مطالب اخیر این بخش محصول حضور ایشان است. وی در بخش های دیگر مانند معرفی آقای علی عظیمی فرزند کربلایی محمدآقا موسس مدرسه نوین برگیجان، اهدای اسناد قدیمی به ویژه کتاب آیین نگارش و حساب سیاق حاج تقی، عکسهای قدیمی و عکسهای برگجونی ها، معرفی بنای تاریخی دیوار لنگه و سایر نقاط روستا نیز فعال بوده اند که به مرور با آنها آشنا خواهیم شد. جالب است بدانیم داود طوسی در سایر سایتها و برنامه های مجازی روستا (به ویژه تلگرام برگجهان) هم نقش فعال دارند.

  3. سلام خدمت تمامی مدیران ارجمند
    نوشته بسیار زیبا و ارزشمندی است. تشکر از آقای طوسی که ما را با خودشان به غار بردند و مسیرهایی که فقط اسم بعضی از آنها را شنیده بودم برایمان به واقعیت پیوست . (کوه آبیته— کوه گزواره ……… )
    هنگام خواندن این مطلب به یاد کتاب ” کمیاگر اثر پائولو کوئیلو “افتادم و شباهت هایی در نوشته و کتاب کیمیاگربود مخصوصا” وقتی از نشانه صحبت می کرد . (درخت هایی که در لابه لای صخره بود و……..)
    همیشه سر بلند و سلامت باشید
    برایمان بنویسید
    با تشکر فراوان هما اثباتی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *