خانه » چهره ها » مرحوم محمد عظیمی گرامی موسس مدرسه‌ی برگیجان

مرحوم محمد عظیمی گرامی موسس مدرسه‌ی برگیجان

علی‌اکبر لبافی، شهریور ۹۵

مرا در محلی به خاک بسپارید که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و از این بابت روحم شاد شود.

(میرزا حسن رشدیه)

سابقه مدارس نوین در کشور

کوشش‌های انجام شده در زمان فتحعلی‌شاه برای پایه‌گذاری آموزش نوین نتیجه درخوری نداشت. تا اینکه با تاسیس مدرسه دارالفنون به همت امیرکبیر در سال  ۱۲۶۸ق (۱۲۳۰ش) نخستین مدرسه یا دانشگاه نوین در کشور شکل گرفت. هرچند تاسیس دارالفنون در اوایل دوره ناصرالدین‌شاه رخ داد و پایه‌گذار تاسیس مدارس دولتی و مدرن در کشور بود، ولی این مدرسه و مدارسی از این دست که پس از آن بنا شدند برای تربیت کادر دولتی دایر شدند و به عموم مردم تعلق نداشت وآموزش همگانی محسوب نمی‌شد.

موسس مدارس جدید کشور میرزا حسن رشدیه بود. وی نخستین مدرسه خود را ۴۳ سال پس از تاسیس دارلفنون در تبریز بنا نهاد. اما اقدام او با واکنش افرادی روبه‌رو شد که منافع خود را در تهدید دیدند یا این اقدام را مغایر با آموزه‌های دینی یافتند. عده‌ای به بهانه‌های مختلف همواره با تاسیس مدارس از سوی او به مخالفت برخاسته و ضمن تخریب مدارس و تهدید شاگردان حتی به ضرب و شتم وی پرداخته و دست او را شکستند. مخالفتها از این هم بیشتر شد و به سمت وی تیراندازی نیز کردند و وی را از ناحیه پا مورد اصابت گلوله قرار دادند. او در خصوص این وقایع بیت زیر را سرود:

مرا دوست بی‌دست و پا خواسته است/پسندم همان را که او خواسته است

فرار او به قفقاز و مشهد نیز سودمند نبود زیرا وی هرجا که پا می‌نهاد مبادرت به تاسیس مدرسه می‌نمود و در پی آن علمایی که تدریس علوم جدید(ریاضی، طبیعی، جغرافی، زبان خارجه و …) را مغایر با آموزه‌های خود می‌پنداشتند مردم را برعلیه وی می‌شوراندند. آنان مدعی بودند که مدارس جدید الفبای فارسی را به فرزندان می‌آموزد نه الفبای قرآنی(عربی) را و کودکان به‌جای در دست داشتن قرآن در مکتب‌خانه، کتاب در دست می‌گیرند. در مدارس  همچنین زنگی به صدا درمی‌آید که حکم ناقوس کلیسا را دارد…

در نهایت رشدیه به دعوت امین‌الدوله وزیر مظفرالدین‌شاه به تهران بازگشت و مدرسه رشدیه را در سال ۱۲۷۵ش در این شهر بنا نهاد. بدین ترتیب نخستین مدرسه دولتی همگانی به سبک نوین در دوره مظفرالدین‌شاه قاجار پایه‌گذاری شد و تا اواخر دوره قاجاریه تعداد این مدارس در تهران به حدود ۶۰ تا ۷۰ باب رسید. در دوره‌ی رضا شاه فعالیت مدارس جدید و دولتی با تاسیس مدارس دخترانه و توسعه کلاس‌ها و مقاطع تحصیلی و توسعه مدارس در شهرها تداوم یافت.

 azimi1

سابقه تعلیم و تربیت در برگجهان

azimi2در روستای برگجهان نیز آموزش به سبک سنتی و توسط ملای ده انجام می‌شد. ملا یا آخوند روستا به امور دینی و تبلیغی و مراسم عقد و برگزاری مراسم ماه محرم و رمضان پرداخته و اسناد و معاملات و نظایر آنها را نیز مکتوب می‌نمود. وی همچنین آموزش سواد به کودکان پسر را برعهده داشت. تقریبا همه‌ی ملایان از این دست در روستا غیر بومی بودند یا پس از مدتی در روستا مقیم شده و کم کم بومی روستا شدند.

در حدود نیم قرن از زمان تاسیس مدرسه رشدیه در تهران گذشته بود اما هنوز آموزش کودکان در روستای برگجهان به سبک سنتی بود. آموزشی که در آن تنها الفبای عربی و روخوانی قرآن آموزش داده می‌شد و نوشتن برای دختران نیز مجاز نبود. در این نیم قرن بعد از مظفرالدین‌شاه، نه تنها باقیمانده‌ی پادشاهان خلف او از سلسله قاجار (یعنی محمدعلی‌شاه و احمدشاه) و نه تنها نهضت مشروطه بلکه فرد خاصی مانند رضاشاه نیز نتوانسته بود چهره‌ی آموزش و دستگاه سوادآموزی این روستا را به سبک نوین مبدل سازد.

مردم روستای من به همت و اراده‌ی خود و براساس میراث و عادت گذشته وظیفه‌ی مهم سوادآموزی را برعهده داشتند. این مردم با خودیاری صددرصدی در آن زمان مرحوم آسیدمصطفی محسنیان (جوردی‌الاصل) را به کار گمارده تا در حسینیه سرده یا منزل فردی نیکوکار به نام مرحوم حاج ربیع پلویی (در سرقبرستانی محله سرده) به کار تعلیم و تربیت پسران مشغول گردد. همزمان با وی شیرزنی همچون صدیقه اثباتی(معروف به ملاباجی) دختر برومند کربلایی علی‌اصغر نیز کمر همت بسته و دختران روستا و پسران کم‌سن‌تر را در خانه‌ی خویش برای آموزش سواد قرآنی پذیرا بود.

 

ریشه‌های خانوادگی کربلایی محمد عظیمی گرامی

از خوانندگان محترم اجازه می‌خواهم پیش از پرداختن به اقدام کربلایی محمد عظیمی گرامی ابتدا ریشه خانوادگی او و ارتباطش با برگجهان را که جالب و احتمالا برای اغلب خوانندگان اطلاعات دست اول است ارایه کنم.

فردی به نام میرزا شفیع از کاتبان و کارکنان یکی از دیوان‌های دولت قاجار بود. او پدر عبدالعظیم و پدربزرگ کربلایی محمد عظیمی بود. میرزا شفیع برادری داشت به نام اسماعیل که به برگجهان مهاجرت کرده و ساکن این روستا می‌شود. اسماعیل املاک زیادی در برگجهان داشت و ۳ زن اختیار کرده و صاحب ۱۲ فرزند بود. از ۱۱ فرزند او اطلاعی در دست نیست و احتمال می‌رود از برگجهان خارج شده باشند. اما یکی از فرزندان او به نام علی‌اکبر در برگجهان ماند. علی‌اکبر در موضوعی با پدر خود اسماعیل اختلاف پیدا می‌کند و برای حل این اختلاف به فکرش می‌رسد که از عموی بزرگوار خویش یعنی میرزا شفیع کمک بخواهد.

با این ترتیب علی‌اکبر به تهران رفته و در محل کار عمو سراغ میزرا شفیع را می‌گیرد. وقتی عمو را پیدا می‌کند شرح حال خود را بیان کرده و عمو که به نظر می‌رسد تا آن زمان به برگجهان نرفته بود، دو اسب تدارک دیده همراه برادرزاده به برگجهان می‌روند. میرزا شفیع پس از ملاقات برادر خود را مجاب کرد و اختلاف اسماعیل و پسرش علی‌اکبر برطرف می‌شود.

میرزاشفیع در این سفر ضمن آشنایی با برگجون، با دختر کربلایی محمدزکی (کل من‌زکی)- خواهر ابوالقاسم-  آشنا شده و وی را برای پسرش عبدالعظیم خواستگاری می‌کند. او که به بی‌بی مشهور بود به تهران نقل مکان می‌کند. بی‌بی (طوسی) و عبدالعظیم (عظیمی) صاحب دو فرزند به نام‌های محمد و فرخنده می‌شوند.

عبدالعظیم فردی ساکن محله‌ی چراغ‌برق (امیرکبیر) تهران بود و در بهارستان دکان بزّازی داشت و با کربلایی اسداله طوسی که لحاف‌دوزی چیره‌دست و مشهور و از متمولان برگجهان بود مراوده داشت. همین ارتباط کاری و نیز فامیلی دور سبب شد که بی‌بی دختر او به نام فاطمه را برای پسرش محمد خواستگاری کند.

azimi4

محمد متولد ۱۲۹۲ش پس از تحصیل دبستان و پایان خدمت وظیفه در خیابان چراغ‌برق (امیرکبیر) به کار سلمانی(آرایشگری) پرداخت. چند دهانه مغازه در چراغ‌برق متعلق به او و شریکش بود. او در حدود سال ۱۳۱۵ (در سن ۲۳ سالگی) به برگجهان رفته و فاطمه طوسی دختر کربلایی اسداله را به همسری خود برگزید. مراسم ازدواج در برگجهان با شکوهی بسیار برپا ‌شد. سپس جهیزیه عروس بر پشت ۲۰ راس از چارپایان به تهران حمل ‌شد. آخرین منزل محمد عظیمی در خیابان اکباتان پشت بهارستان بود که به دلیل قدمت و همجواری با مجموعه میراثی اداره آموزش و پرورش، سازمان میراث‌فرهنگی با توسل به قوه‌قضاییه و با قیمت ارزان آن را تصرف کرد.

اما بشنویم از اسماعیل و پسرش علی‌اکبر. علی‌اکبر یکی از ۱۲ فرزند اسماعیل در برگجهان ماند و صاحب ۳ فرزند به نام‌های علی‌آقا، نورجهان و حاج آقا شد. علی آقا بدون فرزند بود و از نورجهان اطلاعی نداریم. اما حاج آقا که نام فامیل پلویی را برگزید صاحب ۴ فرزند به نام‌های کربلایی محمد، حاج ایوب، حاج یعقوب و طوبی شد.

 azimi3

خانواده‌ی کربلایی محمدعظیمی گرامی

کربلایی محمد عظیمی گرامی به رسم گویش برگجونی در برگجهان به کل‌مَدآقا مشهور می‌شود. کل‌مدآقا خانه‌ای دو طبقه در محله بَسداغون بنا می‌کند. خانه‌ای که ییلاق او و خانواده‌اش محسوب می‌گردید.

کربلایی محمد علاقه زیادی به برگجون داشت و به محض تعطیلی مدارس، فرزندان خود و خواهر و خواهرزاده‌ها را به برگجهان برده تا تابستان را آنجا سپری کنند. او جزو نخستین افرادی بود که چراغ زنبوری داشت و با رفتن خانواده‌اش شادی و شلوغی و نور را به محله بسداغون ارمغان می‌برد و افراد محل به ویژه اهالی پایین‌دست خانه و زیر کیله‌ی جووَگ تا کیله‌ی شیرون که ساکنان آن اغلب افراد طایفه طوسی بودند، از حضور آنان اظهار رضایت و شادی می‌کردند.

شادروان کربلایی محمد عظیمی و فاطمه طوسی صاحب ۶ فرزند و به ترتیب به نام‌های حسین، رضا، علی، حسن، جواد و زهرا می‌شوند. متاسفانه اکنون تنها رضا و علی در قیدحیات هستند و دیگران دارفانی را وداع گفته‌اند.

علی‌آقا کماکان ارتباط و علاقه زیادی به برگجون دارد و در محله پاده منزلی دارند که دوران بازنشستگی خود را در آن سپری می‌کنند. وی بازنشسته وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی است و بجز شغل تکنسینی فوریت‌های پزشکی، از دوران دبیرستان به نقاشی کردن علاقمند شد و تابلوهای زیادی تاکنون کشیده‌اند که بخشی را فروخته و بخشی را به دوستان هدیه داده و بخشی را نیز در اختیار خود دارند. تصاویری از تابلوهای ایشان که در دیوار منزل برگجون نصب است به خوانندگان تقدیم می‌گردد. در این میان تصویر دیوار و درب قدیمی مدرسه بسداغون خودنمایی می‌کند. ایشان لطف کرده و تابلویی را نیز طی یادداشتی به نگارنده تقدیم کردند.

azimi6

azimi7

با دیدن عکسی بر دیوار خانه که بسیار شبیه کل‌مدآقا بود از علی آقا پرسیدم او هم پدرتان است. ایشان گفتند:

“نه. او برادرم شادروان حسین عظیمی است. او از نظر اخلاق و خصوصیات دیگر شبیه پدرم بود. اهل خیر و کمک‌رسانی به مردم بود. او معاون کارگزینی بانک سپه بود و به راهنمایی و کمک او بسیاری از برگجونی‌ها به استخدام بانک سپه درآمدند.”

azimi8

کربلایی محمد عظیمی گرامی و بنای خانه و خانواده‌ای بزرگ

اما اعضای خانواده‌ی کربلایی محمد یا همان کل‌مدآقا در برگجون منحصر به افراد نامبرده در بالا نیست. چرا که او خانه‌ای را در محله بسداغون سرده بنا نهاد که فرزندان بسیاری در آن رشد یافته و تربیت شدند. خانه‌ای دوطبقه درست چسبیده به ضلع شرقی حمام. این خانه در حدود سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۳ش ساخته شد. زمانی که کل‌مدآقا تقریبا ۳۰ ساله بود. شایان ذکر است پشت‌بام این ساختمان بنا به نظر شیروانی‌کوبان برگجون ۲۰ سال بعد (در حدود سال ۱۳۴۰ش) شیروانی شد و جزو نخستین بناهای واجد شیروانی در برگجون محسوب می‌گردد.

azimi9

آقای عظیمی گرامی به محض تکمیل ساختمانش دست به کار شد تا پای مدارس نوین را به این روستا باز کند. وی برای به ثمر رساندن آرزویش به اداره آموزش و پرورش مراجعه می‌کند. اما آنها مشکلات مالی و فقدان بودجه برای ساخت مدرسه را به وی اعلام می‌کنند. ولی آقای عظیمی آنقدر در تصمیم خود مصمم بود که با همین پاسخ به خانه برنگردد و موضوع را فراموش کند یا رسالت خویش را پایان یافته انگارد.

کل‌مَدآقا به کودکان روستا همچون فرزندان خویش می‌نگریست و سوادآموزی آنان را امری مهم می‌دانست و نمی‌توانست با همین یک جمله خودش را کنار بکشد. دوباره به اداره آموزش و پرورش رفته و تاسیس مدرسه دولتی در روستای برگجون را مطرح می‌کند اما این بار به آنها اعلام می‌کند که حاضر است منزل خودش را دربست در اختیار آموزش و پرورش قرار دهد، بدون درخواست هیچ اجاره‌بهایی. اما مشکل هنوز پابرجابود. اداره آموزش و پرورش اعلام می‌کند که برای تجهیز مدرسه به میز و صندلی شاگردان و میز معلم و دفتر مدیر و تخته سیاه نیز فاقد بودجه لازم هستند. محمدآقا اگرچه ناراحت بازمی‌گردد اما ناامید نمی‌شود. با خود می‌اندیشد چه باید بکند؟

بی‌تاب و بی‌قرار است و پرشتاب. فکری در ذهن خود دارد و برآوردی از نوآموزان روستا و فضای اتاق‌های خانه‌اش. بار دیگر به اداره آموزش و پرورش می‌رود و می‌گوید چه تعداد میز و صندلی و تخته و با چه ابعادی لازم است؟ او می‌پرسد اگر این‌ها را نیز مهیا کنم آیا بهانه‌ی دیگری ندارید؟ قول می‌دهید که معلم و مدیر روانه‌ی روستا کنید؟ پاسخ مثبت اداره‌ی مذکور البته او را خوشحال می‌کند اما او در اندیشه‌ی این است که چگونه این تجهیزات را فراهم کند؟

azimi10azimi11

ساخت میز و صندلی و تخته سیاه مدرسه کار نجاران روستا نبود. او به دکان نجاری نزدیک محل کار خود در چراغ‌برق مراجعه کرده و میز و نیمکت و تخته‌سیاه مدرسه را سفارش می‌دهد. به زودی این تجهیزات آماده می‌شود. وی از روستاییان کمک گرفته و کاروانی از چاروایان و چارواداران برگجون در چراغ‌برق حاضر می‌شوند. میز و نیمکت‌ها و تخته‌ها را بار چاروایان کرده و در مقابل چشمان مغازه‌داران خیابان چراغ‌برق به سوی روستای برگجهان به راه می‌افتند. روستایی که مغازه‌داران لابد از سر و وضع روستاییان، آن را به روستایی دورافتاده و محروم تعبیر می‌کنند. چرا که بین آنها مشهور شد که آقای عظیمی به روستایی دورافتاده رفته است.

کاروانِ میز و نیمکت در محله‌ی سرقبرستانی متوقف می‌شود. بارها از دوش چاروایان برداشته شده و اسباب و اثاثیه‌ی منزل کل‌مدآقا جمع شده از اتاق‌ها و ایوان طبقه بالا به انباری‌های طبقه پایین منتقل شده و طبقه بالا با میز و نیمکت و تخته‌های نو تجهیز گردید و نخستین مدرسه‌ی نوین برگجون مهیا شد.

کل‌مَدآقا نمی‌خواست هیچ فرصتی از بین برود. هرچه زودتر مدرسه دایر شود، فرزندان روستایی او زودتر چشمانشان به دنیای دانش باز می‌شود. این بار البته خوشحال‌تر از همیشه به اداره آموزش و پرورش می‌رود و خبر تجهیز کلاس‌ها را به آنان می‌دهد و درخواستِ گسیل نماینده برای انجام مقدمات افتتاح مدرسه را ارایه می‌کند. کارهای دولتی انجام می‌شود، سایر تجهیزات فراهم می‌شود و تابلوی شیروخورشیدنشان وزارت فرهنگ با عنوان دبستان دولتی برگیجان بر دیوار منزل کل‌مَدآقا نصب می‌گردد و ثبت نام از نوآموزان و افرادی نیز که فقط چندسالی از سن سوادآموزی‌شان گذشته بود برای سال تحصیلی ۲۵- ۱۳۲۴ آغاز می‌شود. بدین ترتیب کل‌مدآقای عظیمی حدود ۵۰ سال پس از میرزاحسن رشدیه راه او را در روستای برگجهان پیمود و نخستین مدرسه‌ی نوین را در این روستا بنانهاد.

azimi13

فرزندان معنوی کل‌مدآقا در سنین مختلف همراه پدرانشان یک به یک برای ثبت‌نام حاضر شدند:

–         کودک تیمور طوسی همراه مشهدی عیسی

–         کودک خیراله طوسی همراه مشهدی محمدعلی

–         کودک کمال اثباتی همراه مشهدی علی‌اکبر

–         کودک محمدحسن جان‌نثاری همراه مشهدی شعبان

–         کودک احمد مقدس همراه کربلایی رحمت

–         کودک کاظم شاهانی همراه مشهدی رضا

–         کودک اسفندیار جان نثاری همراه مشهدی جواد

–         کودک بشیر لبافی همراه مشهدی علی‌اکبر

–         …

azimi14

اگرچه هنوز عده‌ای برای ثبت نام مردّد بودند و جای خالی آنان به ویژه دختران روستا به وضوح در فهرست ثبت‌نام شدگان دیده می‌شد، اما مخالفت مردم برگجون به هیچ‌وجه قابل مقایسه با برخورد آنان با مدارس میرزاحسن رشدیه نبود. حداکثر مخالفت آنان به عدم ثبت نام در مدرسه محدود شد(۱).

آقای محمود یاسایی فردی اصالتا اردکانی (اهل شهرستان میبد یزد) نخستین معلم و مدیر دبستان دولتی برگیجان، کار آموزش همزمان شاگردان را بر عهده گرفت. دو ماه همه‌ی دانش‌آموزان آموزش یکسانی بر مبنای دروس کلاس اول داشتند. آقای یاسایی سپس یک آزمون از بچه‌ها گرفت و بر اساس آن شاگردان دبستان را به سه دسته برای سه مقطع کلاس اول تا سوم تفکیک نمود.

به این ترتیب در آن سال دبستان دولتی برگجهان با سه کلاس اول تا سوم کارش را شروع کرد و هر کلاس یک معلم داشت. سال‌های چهارم و پنجم نیز با رشد بچه‌ها در سال‌های بعد دایر شد. اما کلاس ششم دایر نشد. لذا در پایان سال پنجم شاگردان سه دسته شدند. افرادی مثل کمال و کاظم برای ادامه تحصیل به تهران رفتند. افرادی هم مثل احمد ترک تحصیل کردند و افرادی مثل تیمور و بشیر و اسفندیار به صورت شاگرد خصوصی مدیر دبستان به تحصیل ادامه داده و قرار بود بعد از فراگیری دروس به صورت متفرقه در امتحانات سال ششم شرکت کنند.

azimi15

۱۱ سال دبستان برگجهان در محله بسداغون و منزل کل‌مدآقا دایر بود. در تمام این سال‌ها خانواده‌ی کوچک کل‌مدآقا با شروع تابستان و تعطیلی مدرسه تجهیزات دبستان را از طبقه بالا به انباری‌های طبقه پایین منتقل کرده و اسباب خانه را از انباری به طبقه بالا برده و تابستان را در برگجون سپری می‌کردند و با شروع پاییز و بازگشایی مدارس فرایند معکوس انجام شده و خانواده بزرگ او شامل مدیر و معلمان و شاگردان یا فرزندان معنوی کل‌مدآقا جای همسر و شش فرزند و خواهر و خواهرزادگان او را می‌گرفتند و این خانواده کوچکتر به نفع خانواده بزرگتر روستا را رها کرده به شهر بازمی‌گشتند.

azimi12

این رخدادِ سالانه، درنهایت به همت نیکوکار دیگری پایان یافت. ساخت بنای مدرسه‌ی برگیجان به همت محمدخان همایون در سال ۱۳۳۶ پایان یافت و با انتقال مدرسه از خانه‌ی موسس آن به ساختمان جدیدی که برای این کار بنا نهاده شد، پرونده دبستان بسداغون برای همیشه بسته شد. بخشی از اثاثیه‌ که به مدرسه‌ی جدید منتقل نشده بود مانند برخی از میز و نیمکت‌ها و تخته‌ها و تابلوی دبستان سال‌ها در آن خانه باقی بود. کربلایی محمدآقا در سال ۱۳۶۲ و در سن ۷۰ سالگی درگذشت و به زودی منزل وی به فروش رفت. امروزه از آن اثاثیه و تخته و تابلو اثری در خانه باقی نیست اما روح کل‌مَدآقا آنجا حاضر است و به فریادها و سروصداهای دانش‌آموزان و صدای درس معلمان گوش می‌دهد. فضای پرهیاهویی که امروز سکوت فرایش گرفته است.

علی آقا فرزند کل‌مدآقا می‌گوید: “وقتی با پدرم در کوچه‌های روستا می‌رفتیم یادم هست که پیران و جوانان آن زمان بسیار پدرم را احترام می‌گذاشتند. آنان برای کار پدرم ارزش قایل بودند. جوانان آن زمان که اکنون یا از دنیا رفته یا افراد مسنّی هستند نیز مرا می‌شناختند و به تبع کاری که پدرم کرده بود به من هم احترام می‌گذاشتند. اما این افراد روز به روز تعدادشان کم می‌شود. افرادی که مرا در برگجهان می‌شناسند اکنون خیلی کمتر هستند”.

azimi16

وقتی از محل دفن پدر و مادر از علی‌آقا پرسیدم گفت:

“پدرم یکی از بانیان هیات زینبیه تهران بود. او همراه ۷ تا ۸ نفر از اعضای این هیات باهم در وادی‌السلام قم مبادرت به خرید قبر می‌کنند. ما از این موضوع بی‌اطلاع بودیم و گاهی پدرم ما را با خود به آنجا می‌برد و روی سنگ قبری که نوشته‌ای نداشت فاتحه می‌خواند. بعد فهمیدیم آن‌جا قبر خودش بود. قبر دو طبقه بود. یکی را برای خود و دیگری را برای مادرم خریده بود. اما مادرم قبل از مرگ وصیت کرد در بهشت زهرا دفن شود و ما هم به وصیتش عمل کردیم.”

 azimi17

سخن آخر

من خوشحالم که علی آقا را دیدم. او فردی متین و آرام است. جدا از کاری که پدرش کرد، وی به شخصه قابل احترام  و دوست‌داشتنی است. او تعلق خاطر زیادی به پدرش دارد و تصاویر او را بر دیوار خانه‌اش در برگجون نصب کرده است. قطعا پدر علی آقا کار بزرگی برای برگجهان و اهالی آن کرده است و به گردن مردم روستا حق بزرگی دارد. خوشحالم که نه تنها مردم روستای من مانند مردم سایرشهرهای کشور که به حسن رشدیه دشنام داده و او را مورد ضرب و شتم قرار داده و مدرسه‌اش را خراب کردند، چنین نکردند بلکه وی و خانواده‌اش را تکریم کردند. باری جوانان روستا هم باید بدانند کربلایی محمدعظیمی که بود و چه خدمتی کرد. در این راستا و برای زنده نگاه‌داشتن یاد او کاش شورای محترم روستا نام کوچه‌ی کنار مدرسه را به نام محمدعظیمی ثبت کند. حداقل کاری که نسل جوان امروز می‌تواند در حق یکی از بزرگان روستا بکند. بزرگی که کودکان روستایی و همانا پدران نسل امروز روستا را همچون فرزندان خویش دوست داشت.  

 azimi18,

با تشکر از آقای داود طوسی که مرا با جناب آقای علی عظیمی آشنا کرد، و

خانم جان‌نثاری همسر آقای علی پلویی که به من اجازه دادند وارد بنای مدرسه شده و تصویربرداری کنم، و

آقای مسعود اثباتی که عکس عموی بزرگوارشان را فرستادند، و

آقای تیمور طوسی که اطلاعات ارزنده‌ای را بیان فرمودند، و

آقای علی عظیمی که صمیمانه پذیرای من بوده و آنچه در توان داشتند برای اعتلای نام بزرگمردی چون کربلایی محمد عظیمی و مستند کردن گوشه‌ای از تاریخ روستایمان در اختیار من نهادند.

(۱)   جالب است بدانیم رفتار مردم برگجهان نسبت به حضور مدارس جدید نه تنها خشونت‌آمیز نبود، بلکه فرزند استاد یا مدرسه سنتی روستا را در مدرسه نظام نوین آموزش کشور جذب کرد و اکنون او (نورالدین محسنیان) چهره‌ی شاخص مدارس جدید روستاست درحالی که پدرش (آسید مصطفی محسنیان) چهره‌ی شاخص مدارس سنتی یا مکتب‌خانه است.

۳ دیدگاه

  1. انشااله جناب عظیمی همیشه سلامت و برقرار باشند. زحمات ایشان فراموش نشدنی است.
    سپاس از مهندس لبافی بابت این مطلب 😉

  2. نادر(فرهاد) اثباتي

    سلام خدمت جناب علی اکبر خان لبافی ، مطالب بسیار با ارزشی بود و دال بر زحمات و صرف زمان با ارزش حضرتعالیست ، بسیار سپاسگزاریم از شما

  3. آقایان فیض آبادی و اثباتی
    ضمن عرض سلام از لطفی که داشته اید سپاسگزارم. حضور شما عزیزان انگیزه ما را در تداوم راه پرمشقت و بی مزد و بهره مادی تقویت می کند.
    آقای اثباتی حضور گرم شما در وبسایت برگجهان را در خاطر دارم. امیدوارم این سایت هم همچنان برای شما جذاب باشد و ما را همچون گذشته همراهی کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *