خانه » چهره ها » مصاحبه با دکترفاطمه لبافی – بدون وقت قبلی

مصاحبه با دکترفاطمه لبافی – بدون وقت قبلی

علی اکبر لبافی، ۲۴ شهریور ۱۳۹۲

مشتی گیلاس و آلبالوی نوبرانه برگجهان را برای خوردن برداشتم. هنگام جویدن چند دانهٔ اول بود که یک هسته زیر دندانم لغزید و آن را شکست. تیزی دندان زبانم را خراش می‌داد و قابل تحمل نبود. باید به دندانپزشک مراجعه می‌کردم. به خانم دکتر لبافی زنگ زدم و وقت گرفتم.

در راه رفتن به مطب به فکرم رسید حالا که دارم نزد خانم لبافی می‌روم چه خوب است اگر فرصتی دست داد و بیماران کم بودند و سرخانم دکتر خلوت بود با او برای بخش چهره‌های سایت برگجهان مصاحبه‌ای بکنم، مصاحبه بدون وقت قبلی و بین مریض!. داشتم پرسش‌ها را در ذهنم مرور می‌کردم که شنیدم ماشین‌ها بوق می‌زنند. دو روز قبل هم با بوق ماشین‌ها مواجه بودم. دلیل شادی آن روز مردم برنده شدن آقای روحانی در انتخابات ریاست جمهوری بود ولی بوق امروز برای چیست؟ یکی از راننده‌ها نزدیکم شد و گفت گل زدیم. گل زدیم! خوشبختانه خوشحالی مردم از پیروزی تیم ملی و راه یابی به جام جهانی و راه بندان حاصل از آن سبب نیامدن بیماران و نرفتن خانم دکتر به منزل و ایجاد فرصت کافی برای مصاحبه با من شد. مصاحبه‌ای بدون آمادگی قبلی من و ایشان.

labbafi1خانواده خانم دکتر نیازی به معرفی مجدد ندارد، زیرا قبلا به تفصیل در مورد جناب آقای اسماعیل لبافی و سرکارخانم عفت اثباتی پدر و مادر ایشان در همین بخش از مطالب سایت سخن گفته‌ایم. فاطمه لبافی هشتم خرداد ۱۳۳۹ دیده به جهان گشود. او دوره ابتدایی را در مدرسه ماندانا (خیابان کرمان) و راهنمایی را در مدرسه وحید دستگردی (خیابان نیکنام) و سال اول دوره دبیرستان را در مدرسه حجت (خیابان دلگشا) و سالهای بعد را در دبیرستان اسدی (آبسردار) سپری نمود و در سال ۱۳۵۷ موفق به اخذ مدرک دیپلم شد.

با شنیدن سال ۵۷ از دکتر پرسیدم فعالیت سیاسی و انقلابی هم داشتید؟

خانم لبافی: بله. با توجه به پایان درس‌ها و شرایط آن روز طبیعی بود که مانند سایر مردم همراه دوستانم کارهایی بکنم. دوره کمکهای اولیه دیدم و فعال بودم. فضای جامعه در آن روز‌ها بسیار امن بود. من تا آخر وقت بیرون از منزل بودم و بسیار دیر برمی گشتم. پدرم هیچ محدودیتی برای من قایل نشد. اما همواره نصایح و تذکرات و رهنمودهای کلی داشت که چراغ راه من بود. همین توجهات هشیارانه او بود که به من کمک بسیار کرد و گرنه معلوم نبود من از کجا سر در بیاورم.

پرسش: ممکن است بیشتر توضیح دهید؟

پاسخ: بله. من در کمک‌های اولیه با گروهی کار می‌کردم که نمی‌دانستم چه سابقه‌ای دارند. زمانی رسید که به ما گفتند باید عضو احزاب شویم. عده‌ای جذب حزب جمهوری و عده‌ای جذب احزاب دیگر شدند. اما اغلب گروه ما جذب حزب مجاهدین خلق شدند. پدرم گفته بود اگر خواستی عضو حزبی شوی اشکالی ندارد. اگر مرامنامه و برنامه‌های حزب را ارایه کردند و پسندیدی برو ولی اگر بدون این‌ها می‌خواهند تو را جذب کنند دقت کن. من هم نرفتم. از روابط میان افراد گروه هم خیلی خوشم نمی‌آمد. می‌دانی که پدرم هیچگاه ما را محدود نمی‌کرد. من در کودکی با شما و بقیه پسرعمو‌ها بازی می‌کردم. هیچ وقت نشنیده بودم که به من بگویند نباید با پسر‌ها بازی کنی. اما برای خودمان خط قرمزهایی داشتیم. روابط میان آن گروه‌ها مطابق با سلایق من نبود. وقتی نرفتم عضو شوم آن‌ها گفتند پدرش مشکل دارد و مانع شده است. من برای پدرم بسیار احترام قایل بودم. وقتی دیدم بدون شناخت از پدرم در باره او قضاوت نادرست می‌کنند در تصمیمم مصمم‌تر شدم و نرفتم.

پرسش: چگونه و چه زمانی وارد دانشگاه شدید؟

پاسخ: رتبه‌ام در کنکور سال ۵۷ در حدود ۴۰۰۰ شد. پزشکی قبول نمی‌شدم. این بود که خود را برای کنکور فروردین ۵۸ آماده کردم. رتبه‌ام این بار ۱۰۵۰ شد. من چون دوست داشتم شب‌ها خانه باشم و دوست نداشتم کشیک باشم دندانپزشکی را انتخاب کردم. دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم و آبان ۵۸ وارد دانشگاه شدم. از خرداد ۵۹ تا فروردین ۶۱ به دلیل مصادف شدن با انقلاب فرهنگی دانشگاه تعطیل شد. چون پیش بینی نمی‌شد که دانشگاه به زودی باز شود، من هم در سال ۵۹ ازدواج کردم. در سال ۶۱ همزمان با تولد فرزند بزرگم مشغول به تحصیل و در بهمن سال ۶۵ فارغ التحصیل شدم.

labbafi2پرسش: از چه زمانی مشغول به کار شدید و آیا شما طرح هم داشتید؟

پاسخ: ما هم طرح داشتیم اما چون بچه دار بودم طرح من به تعویق افتاده بود. کارم را از سال ۶۵ با فعالیت در درمانگاه خیریه مسجد نبوت در میدان هفت حوض شروع کردم. مرداد ۶۸ برای گذراندن طرح به خرم آباد رفتم. تا مهرماه ۷۴ آنجا بودم. من چون خودم را بدهکار مردم می‌دانستم خیلی کار می‌کردم. این بود که به عنوان پاداش به من ظرف ۱۵ ماه اجازه دایر کردن مطب دادند و سه سال آخر در خرم آباد هم درمانگاه می‌رفتم و هم مطب داشتم. ۲ ماه به اصرار سپاه در درمانگاه سپاه و ۲ ماه هم در آموزش و پرورش کار کردم.

لر‌ها مردم بسیار قدر‌شناس و خوبی‌اند. خیلی با تهرانی‌ها فرق دارند. آن موقع که این جوری بود. کار من برایشان مهم بود و به موضوعات دیگر اهمیت نمی‌دادند. من هم چون برگجونی بلد بودم با زبان و لهجه آن‌ها مشکلی نداشتم و خوب ارتباط برقرار کرده بودم. بعد از سال ۷۴ که به تهران آمدم تا یک سال، هر هفته دو روز، همچنان به خرم آباد می‌رفتم. نمی‌توانستم به راحتی دل بکنم. از سال ۷۴ که تهران آمدم تا امروز در همین مطب هستم. گاهی به همکارانم هم کمک کرده‌ام. در سال ۷۶ به درمانگاه بانک صادرات هم می‌رفتم تا اینکه تعطیل شد. بعد با تنظیم قراردادی مراجعلن آنجا به مطب من می‌آمدند. از سال ۸۵ بیمارستان میلاد هم می‌روم.

پرسش: شما که در آن زمان همسر و فرزند داشتید. آیا به تنهایی در خرم آباد بودید؟

پاسخ: نه، همراه همسر و فرزندانم آنجا بودم.

پرسش: دندانپزشکی به نظر من جزو مشاغل با درآمد بالاست. نظر شما چیست؟ هزینه‌ها و پرداخت مالیات شما چگونه است؟

پاسخ: شغل من جزو مشاغل با درآمد خیلی زیاد نیست. چون دندانپزشکی هزینه‌های زیادی هم دارد. مواد پرکننده دندان (آمالگام) دارای نقره و گران است. در دو سال اخیر و در اثر تحریم و تورم، قیمت بعضی اقلام با افزایش ۱۰ برابری مواجه بوده است. من در سال ۶۹ با چک آمالگام می‌خریدم. الآن اول باید پول نقد بدهم تا بعدا برایم بفرستند آن هم با چندین برابر قیمت سالهای قبل. تازه باید دقت کنم تقلبی هم نباشد.

تعرفه‌های بیمه هم بسیار پایین و غیر منطقی است. با مالیات هم مشکل داریم. برای سال ۸۹ مالیات تعیین شده هیچ تناسبی با درآمدم نداشت. به ممیز مالیاتی می‌گویم مگر در آن سال چند دندان باید پر کرده باشم که این مقدار مالیات بپردازم؟

پرسش: برای کار شما استانداردی هم وجود دارد؟ چگونه نظارت می‌شوید و با روشهای نوین و مواد جدید چگونه آشنا می‌شوید.

پاسخ: گاهی تعاونی دندانپزشکان مواد را تایید می‌کند. گاهی هم از مواد جدید و مرغوب توسط دوستان همکلاسی‌ام که اغلب در دانشگاه مشغول هستند، مطلع می‌شوم. برای خرید هم با افراد مطمین کار می‌کنم و همین موضوع احتمال تقلبی بودن جنس را کم می‌کند.

پرسش: مشکلی که من به عنوان نمونه در رشته مهندسی با آن مواجه هستم موضوع تضمین کار است. جدا از تعهدی که کار ما در بلند مدت دارد، از حق الزحمه ما به عنوان تضمین در کوتاه مدت مبالغی کسر می‌شود. چرا شما پزشکان کارتان را تضمین نمی‌کنید؟

پاسخ: ما هرگز به مریض گارانتی نمی‌دهیم. چون نه ما ماشین هستیم و نه مریض. برای یک کار خوب مریض و پزشک باید هماهنگ باشند. با این وجود من تاکنون به مریض‌هایم می‌گویم اگر پرکردگی شکست من مقصر هستم. فقط هزینه مواد را دوباره می‌گیرم. یا وقتی با روش جدیدی کار می‌کنم این موضوع را به او می‌گویم. چون حق دارد انتخاب کند. اگر کار با روش جدید مشکل پیدا کرد هزینه دستمزد را از او نمی‌گیرم.

پرسش: من از توضیح شما قانع نشدم. تصورم این است که بعضی از مشاغل وارد یک حیطه‌ای نشده‌اند. مثلا وقتی فردی یک لباس می‌خرد دایم چانه می‌زند و عادت ندارد بدون تخفیف خرید کند. اما همین فرد وقتی رستوران می‌رود و ۱۰ برابر هم پول می‌دهد چانه نمی‌زند. خجالت می‌کشد چانه بزند چون رستوران داران وارد این حیطه نشده‌اند و جامعه نیز چنین چیزی را از آن‌ها نخواسته است. من تصور می‌کنم نظام پزشکی یا خود پزشکان اجازه نداده‌اند که مردم از آنان تضمین بخواهند و گرنه در بسیاری موارد شرایط و اوضاعی که در اختیار و کنترل پزشکان است به مراتب بیشتر از شرایط در اختیار و کنترل مهندسلن است، با این وجود از مهندسان بابت کارشان تضمین دریافت می‌شود.

پاسخ: البته این طور هم هست. ضمن آنکه مردم در مواردی دوست دارند پول بیشتری خرج کنند. گاهی آن‌ها دکتر گران می‌خواهند. جذب پزشکانی می‌شوند که پول بیشتری از آن‌ها می‌گیرد.

پرسش: من تصور می‌کنم مطب شما هم مطب گرانی است. این طور نیست؟ دست کم نسبت به دندانپزشکی‌های محل سکونت ما، خدمات شما گران‌تر است.

پاسخ: اصلا این طور نیست. در محدوده مطب من، من از همه ارزان‌تر می‌گیرم. همین هم هست که مطب شلوغ است. نمی‌دانم نسبت به محل سکونت شما چطور است اما می‌دانم من به کمترین سود‌ها قانع هستم. البته ارزان بودن هم دلیل خود را دارد.

پرسش: اتفاقا می‌خواستم بپرسم چرا با وجود آنکه شما می‌فرمایید هزینه حداقل را دریافت می‌کنید- فارغ از تفاوت هزینه اجاره مکانهای مختلف- باز هم مطبهای ارزان‌تر از شما هم وجود دارد.

پاسخ: البته ارزانی یا گرانی دلایل مختلفی دارند. یکی از مهم‌ترین عواملی که می‌تواند هزینه‌ها را کاهش دهد مربوط به استریل می‌شود. برای این کار باید پس از استفاده از ابزارهایی مانند توربین‌ها، هر مرتبه آن‌ها را در اتوکلاو قرارداد. غیر از هزینه کارکرد و تعمیرات اتوکلاو، استریل کردن توربین‌ها سبب کاهش شدید عمر آن‌ها هم می‌شود. یعنی استریل از دو جهت هزینه‌ها را بالا می‌برد.

علاوه بر این، من از ساکشن (وسایل پلاستیکی یکبار مصرف داخل دهان) ایرانی استفاده می‌کنم، هرچند از نمونه مشابه چینی گران‌تر است. اگرچه این وسایل هزینه زیادی ندارند اما در وضعیت کنونی هیچ هزینه‌ای (حتی چیزی مانند دستکش یکبار مصرف) ناچیز نیست. من معتقدم وقتی جنس ایرانی هست نباید از جنس خارجی- آن هم نوع چینی – استفاده کرد. مطمین هستم اگر کارگر کارخانه ایرانی بیکار شود احتمال اینکه داخل کوچه کیفم را بدزدند بیشتر می‌شود.

برخی هزینه‌های مطب من هم برمی گردد به خدمات جانبی. پزشکانی هستند که بدون رادیوگرافی کار می‌کنند. من چشم بسته کار نمی‌کنم.

labbafi3پرسش: برای کاهش مشکلات بهداشتی دهان و دندان چه توصیه‌ای دارید.

پاسخ: موضوع بهداشت دهان و دندان را باید به شیوه دیگری دنبال کرد. در بعضی از کشور‌ها این خدمات رایگان ولی اجباری است. یعنی مردم موظف هستند برای پیشگیری به طور مستمر مراجعه کرده و دستورالعمل‌هایی را به کار ببرند. این خدمات رایگان است. اما اگر این کار را نکردند و مشکلی برایشان پیش آمد، بیمه به آن‌ها کمک نمی‌کند.

در ایران موضوع پیشگیری جا نیافتاده است. من به مدارس پیشنهاد کردم حاضرم یک سوم هزینه معاینه‌های مربوط به پیشگیری را دریافت کنم و در مقابل دانش آموزان را موظف به مراجعه به مطب کنند. تصور کردند من می‌خواهم با این پیشنهاد کیسه‌ای برای خودم بدوزم و استقبال نکردند.

توضیح: در این لحظه خانم منشی وارد شدند و به آرامی از خانم دکتر لبافی راجع به هزینه بیمار قبلی پرسید. خانم دکتر به منشی گفتند مگر مبلغ را به ایشان نگفتید؟ او گفت چرا ولی تخفیف می‌خواهد. خانم دکتر گفت بگویید هرچه مایل است بدهد. بدون اینکه شنیده‌هایم را به خانم لبافی بگویم از ایشان پرسیدم رابطه‌تان با بیماران و مراجعان چگونه است؟

پاسخ: من در مورد هزینه‌ها و درآمد کارم پیش از این صحبت کردم. یعنی اگر مطب من گران است، نسبت به هزینه مواد و وسایل مصرفی و مساله بیمه و مالیات گران نیست. اما رابطه من و مراجعانم اغلب رابطه مالی نیست. بلکه عاطفی است. مراجعان دایمی من تصمیم می‌گیرند برای معالجه پیش من بیایند و تصور نمی‌کنم خیلی به موضوع مبلغ هزینه فکر کنند. آن‌ها سالهای سال است پیش من می‌آیند. من آن‌ها را دوست دارم. معتقدم اگر بندگان خدا را دوست داشته باشم پاسخ مناسبی دریافت می‌کنم. کاری هم به خوب یا بد بودن آن‌ها ندارم. اصلا خوب یا بد بودن مردم به من ارتباطی ندارد. من در این حد نیستم که مردم را به خوب و بد تقسیم کنم. خدا یک یک بندگانش را به عاشقی خلق کرده چون مجبور به خلقشان که نبوده. من هم با آن‌ها اگر خوب رفتار کنم خدا هم جواب می‌دهد.

پرسش: در برگجهان اطلاعی ندارم ولی در خانواده لبافی شما نخستین زن با مدرک دکترا به ویژه در رشته پزشکی هستید. این خط شکنی و موفقیت را ناشی از چه چیزی می‌دانید؟

پاسخ: عامل عمده و اساسی بیرونی بابا بود که ما را محدود نکرد و مشوق بود. و عامل درونی خودم بودم که هرگز خودم را با دیگران مقایسه نمی‌کردم و نخواستم با دیگران رقابت کنم. وقتی خودت را با کسی مقایسه کنی انرژی‌ات هدر می‌رود و کم می‌آوری. اینکه چه کسی موفق است و چه کسی نیست و با خودت مقایسه کنی دنبال قانع کردن خودت می‌روی. اگر کسی موفق بود این موفقیت را به امکانات و شرایط خاص او نسبت می‌دهی و اگر موفق هم نبود تاثیر مثبتی بر کارت نخواهد داشت. من با خودم مقایسه می‌شدم و با خودم مسابقه می‌گذاشتم. وقتی موفق می‌شدم به خودم نمره مثبت می‌دادم و اگر کاری که باید نمی‌کردم به خودم نمره منفی می‌دادم. حتی اشتباههای خودم را شماره گذاری می‌کردم و تاکید داشتم اشتباهاتم تکرار نشود.

پرسش: از فرزندان خود بگویید.

پاسخ: پسرم پیمان همانطور که گفتم در سال ۶۱ متولد شد. در حالی که من دانشجو بودم. او دارای مدرک کار‌شناسی مکانیک از دانشگاه آزاد است. نورا و سارا هم در سال ۶۶ متولد شدند. نورا دانشجوی ورودی سال ۸۶ پزشکی دانشگاه آزاد است. سارا هم که همزمان با نورا وارد دانشگاه شد مدرک خود را در رشته اقتصاد حمل و نقل از دانشگاه علوم اقتصادی دریافت کرده و هم اکنون دانشجوی کار‌شناسی ارشد مدیریت بازرگانی دانشگاه آزاد است.

پرسش: به عنوان یک مادر در تربیت فرزندان کارنامه موفقی داشته‌اید. آیا تصور نمی‌کنید شغل شما و کار در بیرون از خانه مشکلاتی را برای خانواده شما ایجاد کرده است. آیا بچه‌های شما از شما در این مورد گلایه نمی‌کنند. مثلا الان جشن فوتبال در خیابان‌ها برپاست. یا چند شب قبل جشن خیابانی پیروزی آقای روحانی برپا بود. آیا شده که با آن‌ها به خیابان بروید.

پاسخ: من البته زندگی پرمشغله‌ای دارم. اما در این خصوص از خودم مایه گذاشته‌ام. از ساعتهای استراحت خودم کم کرده‌ام ولی به کار خانه و بچه‌ها رسیده‌ام. به ویژه وقتی بچه‌ها کوچک‌تر بودند من کمتر کار می‌کردم. یادم هست حتی بچه‌های همسایه‌ها را هم با بچه‌های خودم به تفریح می‌بردم.

کار خانه را دوست دارم. پخت و پز هم می‌کنم. ما کمتر غذای بیرون را می‌خوریم. شما اگر سرزده به منزل ما تشریف بیاورد حتما ظرف ساعتی که دارید گفتگو می‌کنید غذایتان را هم آماده می‌کنم و نمی‌گذارم بدون صرف شام یا ناهار خارج شوید.

بچه‌ها البته از من گلایه می‌کنند. اما نه به خاطرخودشان، بلکه نگران سلامتی من هستند. هروقت خودشان را با بچه‌های دیگر مقایسه کرده‌اند دیده‌اند که مادرشان بیشتر به آن‌ها رسیدگی کرده است. من با آن‌ها به سینما و تئا‌تر و استخر و سایر سرگرمی‌ها رفته‌ام. بچه‌های من با خودشان سرگرم هستند و وقت اضافه ندارند. حتی من باید به آن‌ها تاکید کنم اینقدر کار نکنید یا درس نخوانید و کمی هم استراحت کنید.

درباره جشن فوتبال باید بگویم من فرق دروازه‌بان و داور را نمی‌دانستم. نمی‌دانم چرا رنگ لباس آن‌ها با بقیه فرق دارد. اصلا نمی‌فهمیدم چرا باید ۲۲ نفر دنبال توپ بدوند. قوانین فوتبال را نمی‌دانم. اما اخیرا به خاطر مسایل ملی و جهانی کمی با همین فوتبال ارتباط برقرار کرده‌ام. چون مطالب روزنامه‌ها را دنبال می‌کنم متوجه شدم مثلا «یوآخیم لو» پیراهنش را در چند بازی عوض نکرد. بعد‌‌ همان پیراهن را که به همین دلیل عوض نکردن معروف شد به قیمت زیادی فروخت و منافعش را به یک خیریه داد. من در این جور مطالب یک کمی هم از بچه‌ها توی فوتبال جلو افتادم. چون این موضوع را من به آن‌ها اطلاع دادم. وقتهای خالی بین مریض‌ها و فرصتهای کوتاهی که هرازگاهی پیدا می‌شود با خواندن روزنامه و مجله می‌گذرانم. خیلی روزنامه دوست دارم. یادم هست چند وقت پیش روزنامه‌ام را جایی جا گذاشتم، تا چند روز خیلی ناراحت بودم. همه‌اش فکر می‌کردم شاید چیز مهمی در آن روزنامه نوشته شده بود که من نخوانده‌ام.

در جشن چند شب قبل من شرکت نکردم. چون آن روز واقعا خسته بودم.

labbafi4پرسش: شما گفتید برای خواندن روزنامه و مجله وقت می‌گذارید، چرا به سایت برگجهان سر نمی‌زنید؟

پاسخ: خوب چند تا دلیل دارد. من با کامپیو‌تر نمی‌توانم ارتباط برقرار کنم. چون تقریبا تمام روز‌ها از صبح تا عصر یا سر کار هستم یا در طول مسیر بین خانه و مطب و بیمارستان. خانه هم که می‌روم مشغول کارهای خانه هستم. لپ تاپ هم ندارم و فرصت‌های بی‌کاری سر کار هم کوتاه است.

پرسش: برگجون چی؟ چرا آنجا کمتر می‌روید یا چرا آنجا منزلی ندارید؟

پاسخ: خیلی کم برگجون می‌روم. دلیلش را نمی‌دانم. با اینکه خاطره بسیار زیبایی از پاییز برگجون تو ذهنم هست. چیزی که هست انگار آشنا بودن در برگجون خیلی خوب نیست. انگار نگرانم اگر برگجون بروم چشم‌ها مراقب من هستند و ممکن است یک مشکلی پیش بیاید. راستی در برگجون زمین چند است؟

در پاسخ خانم لبافی گفتم: خوب، زمینی که مناسب برای ساخت خانه باشد حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیون تومان است.

ایشان گفتند: خیلی گران است. من با قیمتهای خیلی کمتری در شمال ویلا خریدم. واقعا من توان خرید زمین با این قیمت‌ها را در برگجون ندارم. زمین در برگجون همیشه گران‌تر از توان خرید من بوده است. هزینه‌های مطب، هزینه تحصیل بچه‌ها و هزینه‌های زندگی و قسط‌هایی که پرداخت می‌کنم به من اجازه خریدهای در این حدود را نمی‌دهد.

پرسش: با توجه به مراجعان برگجونی‌ها به مطب شما، آیا مشکل خاصی را در مقایسه با سایر افراد در دندان همولایتی‌ها مشاهده کرده‌اید؟

پاسخ: البته مراجعان برگجونی من تعدادی نیستند که به لحاظ آماری بشود نتیجه خاصی گرفت. اما تا اینجا که آمده‌اند فکر می‌کنم برگجونی‌ها مشکل خاصی ندارند. دندان‌هایشان خوب است. به ویژه بیماریهای مرتبط با آب آشامیدنی نامناسب را ندارند. تغذیه برگجونی‌ها هم خوب بوده است. چون مواد غذایی آن‌ها سفت است و نه نرم. مثلا برگجون سیب دارد نه پرتغال و این برای دندان‌ها خوب است. اما در برگجونی‌ها بیماریهای ناشی از عدم رسیدگی به دندان زیاد است.

پرسش: می‌دانم شما با توجه به شغل خود به موسسات خیریه کمک می‌کنید. آیا حاضرید به برگجونی‌ها یا افراد خاصی از آن‌ها هم کمک کنید.

پاسخ: به بچه‌ها حاضرم کمک کنم. در سایر موسسات خیریه هم مخاطب من عموما بچه‌ها هستند.

پرسش: آیا موافق هستید یک روز در برگجهان تمام بچه‌ها را رایگان معاینه کنید.

پاسخ: حتما. خوشحال می‌شوم. اما برنامه ریزی‌اش با شما.

 

باتشکر از خانم سارا علیمردانی که زحمت دریافت و ارسال متن و عکسهای مصاحبه را کشیده‌اند.

 

یک دیدگاه

  1. پند ها و تجارب ارزشمندی در این متن بود
    سپاس فراوان.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *