خانه » ادبیات » ملک ابراهیم

ملک ابراهیم

محمدمهدی اثباتی – ۲ اسفند ۱۳۹۰

یکی از پادشاهان قدیم چندتا فرزند پسر و دختر داشت. پسر بزرگش که ملک ابراهیم نام داشت، پسری بسیار زیرک و دانا بود. از قضا مادر او به علت بیماری ناشناخته‌ای مرده بود و شاه بعد از مرگ مادر ملک ابراهیم همسر جدیدی ‌اختیار کرده بود. زن جدید شاه که دوست نداشت شاه کوچک‌ترین توجهی به ملک ابراهیم داشته باشد، تصمیم گرفت به هر شکل ممکن ملک ابراهیم را از بین ببرد. چون نمی‌خواست به صورت مستقیم و مشخص ملک ابراهیم را بکشد، برای کشتن غیر مستقیم و پنهان او نقشه‌های مختلفی می‌کشید.

جناب آقای محمدمهدی اثباتی

 

ملک ابراهیم ظهر همین کار را کرد و بلافاصله گربه مرد و مشخص شد که در غذای او زهر ریخته‌اند. نامادری‌اش از اینکه نقشه‌اش مشخص شد خیلی ناراحت شد و دستور قتل آشپز را صادر کرد.

یک روز دیگر هم نامادری ملک ابراهیم بعد از رفتن او به مکتب خانه دستور داد جلوی در ورودی اتاق ملک ابراهیم یک چاله بزرگ (گودال) کندند و در گودال خرده شیشه و شمشیر و خنجر شکسته ریختند و روی آن را پوشاندند تا ظهر ملک ابراهیم هنگام ورود به اتاقش داخل گودال بیفتد و بمیرد. خبر این تصمیم نامادری را هم صبح اسب ملک ابراهیم به او گفته بود. این بود که وقتی ملک ابراهیم خواست وارد اتاقش بشود پرید و به داخل اتاق رفت و باز هم نقشهٔ نامادری‌اش نقش بر آب شد.

خلاصه، زن شاه که قادر به اجرای تصمیمات شومش نشده بود، ناچار با وزرای شاه مشورت کرد. آن‌ها گفتند ملک ابراهیم یک اسب کره دریایی دارد که پیش گویی می‌کند و باید اسب او را از بین ببرد تا بتواند بعد از کشتن کره دریایی تصمیم خود را برای کشتن ملک ابراهیم عملی کند. این بود که زن شاه مسئله را با پزشک ویژه خود در میان گذاشت. پزشکش گفت شما خود را به کمر درد و یا استخوان درد بزن تا من چاره کار را بگویم. یک روز زن شاه به ندیمه خود دستور داد مقداری نان خشک زیر تشک او ریخته و زن شاه روی آن خوابید. با هر حرکت مقداری از نان‌های خشک خرد می‌شدو زن شاه فریاد می‌زد آه استخوان‌هایم خرد شده است. شاه سراسیمه وارد اتاق همسر خود شد و وقتی وضعیت را دید دستور داد فوراً پزشک ویژه زنش را بخواهند.

 پزشک را سریعآ آوردند. پزشک با مشاهده وضعیت زن شاه گفت: معالجه شهبانو تنها با خوردن گوشت اسب کره دریایی امکان پذیر خواهد بود. شاه می‌دانست ملک ابراهیم اسب کره دریایی دارد. تصمیم گرفت که فورآ دستور دهد اسب ملک ابراهیم را بکشند تا زنش از گوشت آن بخورد. روز بعد هنگام صبح وقتی که ملک ابراهیم می‌خواست به مکتب خانه برود، به اسبش سر زد. اسبش از تصمیمی که شاه برای کشتن اسب گرفته بود، ملک ابراهیم را با اطلاع کرد و به او گفت: اولین صدای مرا که شنیدی من را دارند به قصر شاه می‌برند. صدای دوم را که شنیدی دست و پای من را بسته‌اند. و با صدای سوم اگر خود را به من نرسانی من را خواهند کشت. البته قبل از ورود ملک ابراهیم به مکتب خانه قاصدان شاه برنامه را به اطلاع استاد ملک ابراهیم در مکتب خانه رسانده بودند و به او گفتند که هرگز به ملک ابراهیم اجازه ندهد در آن روز از کلاس خارج شود.

سرانجام بعد از رفتن ملک ابراهیم، شاه دستور داد اقدام لازم را جهت کشتن اسب به عمل آورند. وقتی به محل نگهداری اسب رفتند اسب با اولین صدای خود مراتب را به اطلاع ملک ابراهیم رساند. ملک ابراهیم از استاد خود خواست برای قضای حاجت به بیرون برود که استاد اجازه نداد. با شنیدن صدای دوم اسبش باز هم اجازه خروج از کلاس را خواست که باز هم استادش اجازه نداد ولی با شنیدن صدای سومش بدون اجازه از کلاس فرار کرد و خود را به قصر شاه رساند و دید که دست وپای اسبش را بسته‌اند و می‌خواهند سر او را ببرند.
malek2

ملک ابراهیم به پدرش گفت: حالا که تصمیم دارید حتماً اسب مرا بکشید، خواهش می‌کنم اجازه بدهید من یکبار دیگر سوار اسبم بشوم و کمی اسب سواری کنم. پدرش- که از محکم بودن درب قصر و دیوارهای بلند قصر خاطر جمع بود و می‌دانست به هیچ وجه پسرش نمی‌تواند با اسبش از قصر خارج شود- خواهش ملک ابراهیم را پذیرفت و دستور داد دست و پای اسب را باز کردند و ملک ابراهیم لباس ویژه ولایت عهدی خود را پوشید و با بستن شمشیر به کمر و برداشتن تیر و کمان و گرز و مقداری جواهر که آن‌ها را در چند کیسه ریخته بود و به پشت اسبش بسته بود سوار اسبش شد.

همراهان شاه از شاه پرسیدند که ملک ابراهیم چرا این قدر مجهز بر اسب سوار شده است؟ شاه که قلبآ پسرش را دوست داشت به آن‌ها گفت: بگذارید یک بار آن طور که دوست دارد بر اسبش سوار شود. خلاصه، ملک ابراهیم با اسبش چند بار در حیاط قصر که بسیار بزرگ بود تاخت و سرانجام با اسبش از دیوار بلند قصر به بیرون پرید و با سرعت بسیار زیاد از آنجا دور شد. آن قدر رفت تا از کشور خودشان که زیر سلطه پدرش بود خارج شد.

ملک ابراهیم در راه چشمش به یک چوپان با لباس ژنده افتاد. از او خواست یک گوسفند را سر ببرد و شکنبهٔ گوسفند را با لباس‌هایش به ملک ابراهیم بدهد و گوشت گوسفند و کله و پاچه و همه جزئیات دیگرش مال خود چوپان باشد و در عوض پول کامل گوسفند و پول یک دست لباس و مقداری هم بیشتر از بهای آن‌ها را به چوپان خواهد داد. چوپان پذیرفت و یک گوسفند را سر برید و ملک ابراهیم شکنبه گوسفند و یک دست لباس را از چوپان گرفت و پول آن‌ها را به چوپان داد و چوپان که خوشحال شده بود، پول و گوشت را گرفته و به راه خود ادامه داد و ملک ابراهیم لباس ویژه خود را در آورده و لباس کهنه را پوشید و شکنبه گوسفند را کشید روی سر خود و خودش را به شکل یک فرد فقیر و کچل در آورد. لباس‌های ویژه خود را هم روی اسبش گذاشت و یک دسته از موی گردن اسبش را برید و برای خودش نگه داشت و اسبش را روانه کرد تا برود.

ملک ابراهیم در آن بیابان‌‌ همان طور که جلو می‌رفت رسید به یک باغ بسیار بزرگ که پیرمردی از آن محافظت می‌کرد و پر بود از گلهای رنگارنگ و میوه‌های گوناگون. جلو رفت و سلام کرد. پیرمرد گفت: تو کی هستی و چه کار می‌کنی؟ ملک ابراهیم گفت: من یک نفر غریبه و بیچاره و بیکار هستم. می‌خواهی شاگرد تو شوم؟ مرد پیر هم که تنها بود و از کارهای بسیار زیاد باغ خسته شده بود قبول کرد.

ملک ابراهیم نزد پیرمرد به کار مشغول شد و مدت طولانی با او همکاری کرد. تا اینکه یک روز که پیرمرد خسته شده بود و دوست داشت نزد خانواده خود – که در یکی از ده‌های نزدیک‌‌ همان باغ زندگی می‌کردند- برود از ملک ابراهیم خواست تا از باغ نگهداری کند. پیرمرد به ملک ابراهیم سفارش کرد که هیچکس را به داخل باغ راه ندهد. ملک ابراهیم هم پذیرفت و پیرمرد رفت. بعد از دور شدن پیرمرد ملک ابراهیم چند تا از موهای اسبش را آتش زد و اسب بلافاصله حاضر شد. ملک ابراهیم فوری لباس‌های کهنه خود را بیرون آورد و شکنبه گوسفند را نیز از سر خود جدا کرد. لباس‌های بسیار زیبای خود را پوشید، تاج بر سر گذاشت، و سوار اسب شد و در باغ آن قدر تاخت تا گل‌ها را از بین برد. بعد مجددآ لباس‌های کهنه را پوشیده و اسبش را‌‌ رها کرد تا برود.

malek3بعد از ظهر وقتی پیرمرد برگشت و داخل باغ شد دید اثری از آن همه گل‌های زیبا نیست. از شاگردش پرسید چرا این طور شده است؟ مگر به تو نگفتم نگذار کسی داخل باغ شود؟ شاگردش هم گفت: من چه کار کنم؟ یک شاهزاده با اسبش به داخل باغ آمد و من می‌خواستم جلوگیری کنم. مرا کتک زد و وارد باغ شد و گل‌ها را از بین برد. خلاصه این برنامه در طول سال چند بار اتفاق افتاد.

بالای باغ که متعلق به پادشاه این کشور بود، قصر دختران شاه قرار داشت. دختر کوچک شاه این صحنه‌ها را کاملآ مشاهده کرده بود. یک روز دختران شاه – که دوست داشتند ازدواج کنند- سه خربزه را هر کدام جداگانه داخل سینی گذاشته و روی آن را پارچه‌ای انداخته و نزد پدرشان فرستادند. شاه وقتی پارچه‌ها را از روی خربزه‌ها برداشت سه خربزه دید که یکی لکه‌های بزرگ داشت. یکی چند لکه کوچک و یک خربزه هم سالم بود. جریان را از وزیر اعظم خود پرسید. وزیر گفت: که دختران شاه اعلام کرده‌اند می‌خواهند ازدواج کنند. دختر بزرگ شما که اولین خربزه را فرستاده و خربزه‌اش لکه‌های بزرگ دارد می‌گوید وقت ازدواجش دیر شده است. دختر دوم شما هم که خربزه‌اش لکه‌های کوچک دارد می‌گوید زمان ازدواجش دیر می‌شود. دختر سوم هم می‌گوید موقع ازدواجش است.

شاه دستور داد سه باز را به هوا‌‌ رها کنند تا دامادهای آینده‌اش مشخص شود. باز اول را که برای دختر بزرگ شاه‌‌ رها کردند روی شانه پسر وزیر اعظم نشست. بازی را که برای دختر دوم‌‌ رها کرده بودند در آسمان چرخید و روی شانه پسر وزیر جنگ نشست. شاه دستور داد که باز سوم را هم پیدا کنند. وقتی گشتند دیدند روی تون حمام نشسته است. داخل تون حمام را که گشتند دیدند یک جوان کچل با لباس کهنه و کثیف داخل خاکس‌تر نشسته است. او را نزد شاه آوردند. شاه از این قضیه بسیار ناراحت شد و تعجب کرد چرا دخترش این آدم را انتخاب کرده است. شاه برای شروع زندگی دختر اول و دوم به هر کدام یک قصر مجهز داد و به دختر کوچکش هم یک اتاق روی محل نگهداری اسب‌ها داد.

بعد از مدتی شاه مریض شد و پزشکان از درمان او عاجز مانده بودند و شاه هم بسیار ناراحت بود. از پزشکان کشور‌های دیگر هم کمک خواستند. سرانجام یک پزشک که از بقیه دانا‌تر بود گفت: دوای درد شاه خوردن دل آهوی ختن است. شاه دستور داد دو داماد بزرگش جهت شکار و پیدا کردن آهوی ختن با اسب و تجهیزات به شکار بروند. دختر کوچکش که خیلی ناراحت بود و دید پدرش به شوهر او توجهی نکرده است، نزد شاه رفت و از پدرش خواهش کرد شوهر او هم به شکار برود. شاه که دید دخترش خیلی اصرار می‌کند دستور داد یک اسب پیر و یک تفنگ هم به این دامادش بدهند. این داماد هم بعد از رفتن دو داماد دیگر به راه افتاد.

داماد سوم یعنی ملک ابراهیم خارج از شهر موی اسب کره دریایی خود را آتش زد. اسبش حاضر شد. اسب پیری را که شاه داده بود به یک درخت بست و اسب خود را سوار شد و با تجهیزات کاملی که داشت به دشت و بیابان رفت و روی قله بلند‌ترین کوه که زمین بسیار بزرگ و همواری بود به اسبش دستور داد تا یک تخت شاهی برایش آماده کرد و از او خواست تمام حیوانات درنده و چرنده و پرنده را در اطراف تخت او جمع کند. اسبش هم همین کار را کرد. 

دامادهای دیگر شاه از صبح تا ظهر همهٔ کوه‌ها و دشت‌های اطراف را گشتند. حتی یک پرنده کوچک هم پیدا نکردند تا برسد به آهوی ختن. خسته و گرسنه و ناامید به بالای آنکه رسیدند دیدند یک مرد با صلابت روی یک تخته زرین نشسته و همه حیوانات در اختیار او هستند. از او خواستند تا یک آهوی ختن به آن‌ها بدهد. ملک ابراهیم گفت: با دو شرط قبول می‌کنم. اول آنکه دل آهو را برای خود بردارم. دوم اینکه مهر شاهی خود را بر بدن شما بزنم. آن دو داماد پیش خود فکر کردند که اینجا کسی نیست که ما را بشناسد و قبول کردند. ملک ابراهیم دستور داد یک آهو را سر بریده دلش را خودش برداشت و بقیه گوشت آهو را به آن دو نفر داد و مهر شاهی خود را در داخل آتش داغ کرد و بر پشت آن‌ها زد.

آن‌ها با درد و ناراحتی آنجا را ترک کردند و گوشت آهو را به خانه برده و به همسرانشان دادند. هر کدام مقداری از گوشت آهو را پخته داخل یک ظرف پلو گذاشته و به قصر شاه فرستادند. شاه که با خوردن آن گوشت‌ها درمان نشد، بسیار ناراحت شده بود تا دختر کوچکش هم دل آهو را پخت و با پلو به قصر شاه فرستاد. شاه که بلافاصله بعد از خوردن دل آهو کاملاً خوب شد، بسیار خوشحال شد.

بعد از این قضیه یک روز ملک ابراهیم موی اسبش را آتش زد. اسبش حاضر شد. به اسبش دستور داد که در مقابل قصر شاه که قصری بسیار بزرگ و مرتفع و با شکوه بود یک قصر بزرگ‌تر و بلند‌تر از قصر شاه که یک خشت آن از طلا و یک خشت از نقره باشد، بسازد. به گونه‌ای که دارای بهترین و زیبا‌ترین تجهیزات باشد. اسب شبانه قصر ملک ابراهیم را آماده کرد.malek

صبح روز بعد که شاه از خواب بیدار شد، هر چه صبر کرد دید آفتاب مثل هر روز به داخل قصرش نمی‌تابد. ناراحت شد. وارد ایوان قصر شد. دید یک قصر مجلل جلوی ورود نور خورشید به قصرش را گرفته است. پرسید این قصر مال کیست؟ پیگیری ‌کرد گفتند: مال یک شاهزاده به نام ملک ابراهیم است. بالاخره شاه متوجه شد ملک ابراهیم‌‌ همان داماد کوچک خودش است که از رفتارش با او بسیار ناراحت شده بود. پیش ملک ابراهیم رفت و از او پرسید از من چه تقاضایی داری؟ ملک ابراهیم گفت: من چیزی نیاز ندارم فقط می‌خواهم دستور دهی تمام سران کشور و مردم را در قصر من دعوت کنی و من بعنوان میزبان از آن‌ها پذیرایی کنم. شاه دستور داد تا تقاضای ملک ابراهیم اجرا شود. بعد از اینکه تمام سران کشور، وزرا و سایر بزرگان و مردم پایتخت در قصر ملک ابراهیم حاضر شدند و از غذاهای متنوع و میوه و نوشیدنی‌های مختلف که اسبش آماده کرده بود خوردند، ملک ابراهیم به شاه گفت: دو نفر از نوکران من داخل سران کشور شما هستند. می‌خواهم آن‌ها را معرفی کنم و نزد خود نگهدارم. شاه گفت: این غیرممکن است که از سران کشور من نوکر تو باشند. ملک ابراهیم دستورداد تا دو داماد شاه را آوردند و پیراهن آن‌ها را بالا بردند. ملک ابراهیم مهرشاهی خود را به پشت آن‌ها زده بود به شاه و سایر میهمانان نشان داد. (۱)

 (۱)      این داستان را مادرم در کودکی من و هنگام خوابیدن نقل می‌کرد. به دلیل طولانی بودن داستان معمولا در اواسط داستان خوابم می‌برد و این داستان را به صورت ناتمام به خاطر سپرده‌ام.
یادداشت:
تایپ: سرکارخانم مینا بهمن‌زاده
ویرایش: علی اکبر لبافی
تصویر‌ها: ترسیم شده از روی کارهای خانم نیلوفر میرمحمدی

 

۳ دیدگاه

  1. مرتضی دولت آبادی

    سلام جناب آقای اثباتی امیدوارم احوال شریف خوب باشه. من اتفاقی به سایت شما برخوردم درواقع در جستجوی چیزی درباره داستان ملک ابراهیم سایت شما رو دیدم افسانه شما بسیار بسیار مطابق به روایتی است که من در بچگی در روستای دولت آباد سبزوار شنیده ام اولش خیلی تعجب کردم که در جایی دور از خراسان این افسانه رواج دارد اما وقتی دیدم در برگجون طوایفی سبزواری الاصل هستند به این نتیجه رسیدم که این افسانه درواقع میراث فرهنگی ای بوده که مهاجران سبزواری با خود به سرزمین جدید آورده اند فکر می کنم این نتیجه گیری درست باشد و می شود با مراجعه به روستاهای اطراف برگجون و پرسیدن درباره این افسانه قضیه را ثابت کرد به هر حال ممنون که این افسانه را نوشته اید و ثبت کرده اید سایت خوبی دارید شما به ثبت زندگی روستایی و آنچه بر روستاییان گذشت و می گذرد پرداخته اید و این بسیار بسیار جای خرسندی و تشکر دارد موفق و موید باشید .

  2. با سلام خدمت استاد دولت آبادی. خوشحالیم که مطالب سایت روستای برگجون مورد توجه شما قرار گرفته است. در برگجهان خانواده های طوسی و اثباتی اصالتا مهاجران خراسان هستند و خانواده های اثباتی به سبداری معروف بوده اند که گفته می شود گروهی از فرزندان سربداران بودند. بجز این در گویش روستای برگجهان هم مشابهت هایی – علاوه بر گویش مازندرانی- با گویش های خراسانی وجود دارد. بنابراین چه بسا این داستان های قدیمی ریشه در مناطقی داشته باشند که مبدا مهاجرت آنان بوده است.

  3. سلام این قصه ای است که پدرم زمان کودکی تعریف میکرد با لحنی زیبا و بسیار دلنشین هرچند یه جاهایی با هم فرق داشتن. مثلا اولش که این اسب نبود خواهر ملک ابراهیم بود که وقتی بچه بودن از جای پای یک آهو آب میخوره و به آهو تبدیل میشه و آخرش هم یه مقدار مفصل تر بود. ضمنا من اهل نهاوندم ، ممنون که یاد و خاطره کودکیمو زنده کردین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *