خانه » خاطرات » وقتی که من خر بودم

وقتی که من خر بودم

پیندیگ، ۳۱ خرداد ۸۹

خیلی دوست داشتم ناشناس باشم و ناشناس باقی بمانم. khar1نام مستعاری انتخاب کردم و هرگز خاطره‌ای در بخش خاطرات ننوشتم(۱) و در سایر بخشها هم اگرچه فعال بودم ولی سعی کردم از خودم ردّی برجای نگذارم. درست برخلاف رویه همکار و همولایتی خودم(۲) که از همان روز اول نام و فامیل خودش را بیان کرد و حتی اشاره کرد که دانشجوی رشته‌ای ادبی هستند و همین روزها فارغ‌التحصیل می‌شوند. گفته‌اند ازدواج کرده‌اند و دختری هم دارند که تمایل ندارند عضو سایت شوند. حتی مشخصات فیزیکی و روحی بستگان خود را نیز به تفصیل بیان کرده‌اند(۳). اما بازی روزگار این است که این همولایتی را دوستان(۴) هرچه تلاش کردند بشناسند موفق نشدند و مددجویی آنان از اینترپل(۵) هم بی‌حاصل ماند. در مقابل، من بداقبال را که هیچ مشخصه‌ای از خودم ارایه نکردم کاملا شناخته‌اند.

من عادت ندارم در نوشته‌هایم از کسی نام ببرم. بنابراین فقط اشاره کنم که خانمی که پدیده‌ای است درشاعری و در سایت نیز گاه پیدا و گاهی ناپیداست، در یادداشتی ذیل مقاله‌ی نان‌وتاپاله‌لوژی مرا ” آقای” پیندیگ خطاب کرده و آن‌چنان بر این واژه تاکید کرده‌اند تا به من بفهمانند که می‌شناسمت. البته من تصور کردم ایشان به قول شما آدمها(۶) یک دستی می‌زند. اما در حرکت بعدی ایشان متوجه شدم که نه تنها نامم بلکه هویتم هم برای ایشان آشکارگردیده است.

خانم پلویی ابتدا سروده‌ای با نام پیندیگ(۷) (که نام من است) می‌سرایند و بلافاصله شعری دیگر با نام خر!(۸) این چه معنایی دارد؟ هرکسی نداند من دیگر با شیوه کنایه زدن‌ها و افشاگری‌های ایشان آشنا هستم. ایشان خواسته‌اند به من مجدد تاکید کنند که تو را خوب می‌شناسم.

من البته نمی‌دانم کجای کار خطا کرده‌ام تا هویتم فاش شد. اما چه باک، بالاخره دیر یا زود توسط ایشان نشده توسط دیگری لو می‌رفتم و همه می‌فهمیدند من روزگاری خر بودم(۹). آری من سالهای سال قبل خر بودم. اما از همان سالها(۱۰) بود که  تصمیم گرفتم راهی را بروم یا اقدامی بکنم که از خریت خارج شوم. من دنیای خرها را دیده و تجربه کرده بودم و از دنیای آدمها هم چیزهایی دیده یا شنیده بودم. اما به قول آدمها آواز دهل شنیدنی بود که پس از چند دهه تجربه در میان آدمها به مشکلات آن پی بردم.

من دعا کردم و خواستم و خدا مستجاب‌الدعوه(۱۱) بود و خواستن توانستن. دست روزگار با من یار شد و در یک تحول معجزه‌وار آدم شدم. وقتی آدم شدم به برکت عقل و شعوری که خداوند فقط به آدمها یا بنی‌آدم داده است تازه به مطالبی پی بردم که در دنیای خریت با آن آشنا نبودم.

آدم شدن ما بی‌شباهت با آدم شدن حضرت آدم نبود. وجه تمایز حضرت آدم با سایر موجودات امانت الهی(۱۲) است که به او سپرده شد. یعنی آنچه که آدم را آدم کرد این امانت بود. افرادی این امانت را عقل و شعور ، عده‌ای عشق، عده‌ای اختیار و نظایر آن می‌دانند. امانت هرچه بوده و هست آنچه اکثریت اتفاق نظر دارند دلیل پذیرش این امانت از سوی آدم است. خداوند آن‌را به دلیل نادانی(۱۳) و حافظ آن‌را از روی  اجبار ناشی از نوعی قرعه‌کشی یا دیوانگی(۱۴) می‌داند و من آدم شدن خودم را از سر خریت  می‌دانم. من در ادامه خیلی بی‌پرده این موضوع را مطرح و اثبات می‌کنم. در زیر مقایسه‌ای بین دوران کودکی خودم (که خر بودم) و دوران بزرگسالی‌ام(که آدم شدم) در ده پرده انجام شده است.

پرده اول: اقتضای ذاتی

من قبل از آدم شدن خر بودم. پس نیازی به اثبات ندارد وقتی بگوییم: تصمیم کسی که ذاتا خر است از سر خریت است. تصویر نگارنده نیز این موضوع را نشان می‌دهد.khar2

پرده دوم: خداشناسی

وقتی آدم شدم فهمیدم شرایطی بر دنیای انسان‌ها حاکم است که در دنیای خریت نیست. باید خدا را شناخت و او را اطاعت کرد. باید برای کسب لقمه‌ای حلال از صبح تا شب کار کرد و زحمت کشید. در صراط مستقیم بود و به چپ و راست منحرف نشد. و شرایط به قدری سخت است که حتی باید در هرنفسی که فرو می‌بری یکبار و در هرنفسی که برمی‌آوری شکری دیگر(۱۵) کرد. و با احتساب زمان‌هایی که خوابی دست کم در هر نفس سه بار خدا را باید شکر کنی(۱۶).

وقتی خر بودم خدایی نداشتم و هر لقمه‌ای حلال بود و هر حرکتی مجاز. نه دغدغه‌ی کسب رضایت خدا بود و نه دغدغه‌ی شکر و به‌جا آوردن نماز.khar4

پرده سوم: حقانیت

وقتی آدم شدم دانستم میلیاردها انسان هست که در میان آنها فقط افرادی که مسلمان هستند برحق هستند. مساله به همین‌جا ختم نمی‌شود. در میان مسلمانان هم افراد بسیار کمتری که به امامت حضرت علی(ع) ایمان دارند واقعا برحق هستند. اینجا هم موضوع حق و ناحق تمام نمی‌شود. در میان پیروان علی(ع)  هم ۵ امامی و ۷ امامی و چند امامی و ۱۲ امامی داریم و خود ۱۲ امامی‌ها هم که حقانیت دارند دسته‌بندی‌های جدیدی وجود دارد. راستی و چپی، پررنگ و بی‌رنگ و کم‌رنگ. تازه پس از سِیر این همه گردنه‌های سخت که نفس‌زنان به اینجا می‌رسی متوجه می‌شوی اینجا فتنه‌ای در جریان است که تشخیص حق و ناحق را اگر خط‌کشی و فرقانی نداشته باشی بسیار سخت می‌کند. کمی بی‌دقتی می‌تواند انسان را بهشتی یا جهنمی کند.

وقتی خر بودم نه دینی داشتم و نه مذهبی. همه‌ی خرها هم یکسان خر بودند و هیچ دسته‌بندی رنگی و چپی و خودی و مذهبی نداشتیم.khar5

پرده چهارم: نظام اجتماعی

وقتی آدم شدم دیدم مال و ثروت و پست و مقام از هر نوعی که هست موجب تکبر و استعمار و استبداد و ظلم می‌گردد. اکثریتی کار می‌کنند و رنج می‌برند و اقلیتی از آنها بهره می‌برند. تا زمانی که بتوانی کار کنی مورد توجهی و به محض پیری یا مریضی ترد می‌شوی. سالها طول کشید تا بعضی از انسان‌ها متوجه شوند مال و ثروت می‌تواند موجب فساد و بهره‌کشی شود. سعی کردند نظامی اشتراکی را تعریف کنند تا هر کس متناسب با توانش کار و متناسب با نیازش مصرف کند. و برای مواقع پیری و درماندگی نظام تامین اجتماعی را ارایه کردند.

وقتی خر بودم از دیرباز به همین شیوه زندگی می‌کردیم. همه متناسب با توان خود کار کرده و همه از شرایط یکسانی در طویله برخوردار بودیم. آخور همه متناسب و به یکسان پر یا خالی بود، چه خری که کار کرده یا خری که به دلیل مریضی یا مصدوم بودن از کار معاف بوده است. اختلاف طبقاتی شدید نبود و طویله‌ها غالبا یکسان بود.khar3

پرده پنجم: آزادی بیان و اندیشه

وقتی آدم شدم فهمیدم هر حرفی را نمی‌شود زد. بسته به این‌که مخاطب تو کیست و در کجا صحبت می‌کنید باید شیوه‌ی بیان و موضوع سخن را تغییر داد. عقیده‌ای که در خانه دارید و چیزهایی که در خانه می‌گویید ممکن است صددرصد با آنچه در محل کار به عنوان عقیده خود مطرح می‌کنید متفاوت باشد. چیزی که نزد یک دوست و محرم اسرار بیان می‌کنید متفاوت با چیزی است که در مقابل رییس یا همکار یا همشهری بیان می‌کنید. آنچه در نهان می‌کنید متفاوت با کاری است که در انظار ارایه می‌دهید. توسط دیگران یا خودتان به شدت عقاید و حرف‌هایتان را سانسور می‌کنید. برای انسان‌ها محرم و نامحرم مطرح است. خانه و اجتماع مطرح است. خصوصی و عمومی مطرح است. و هر کس باید در شرایط متفاوت واکنش‌های متفاوتی از خود بروز دهد.

وقتی خر بودم راحت بودم. هیچ مرزی میان خصوصی و عمومی وجود نداشت و هر حرفی را هرجایی می‌شد زد. من به‌راحتی هرجایی عرعر می‌کردم و فرقی میان عرعرم در جمع یا در خلوت نبود.khar7

پرده ششم: معاد

وقتی آدم شدم فهمیدم حسابی هست وکتابی. برای ذره‌ای از عمل ناشایست هم باید جواب پس بدهی(۱۷). گفته می‌شود به قدری روز محاسبه اعمال انسان‌ها سخت است که آرزو می‌کنند کاش خاک باشند(۱۸).

وقتی خر بودم هیچ حساب وکتابی نبود و نیازی نبود که آرزو کنی خاک باشی. پس از مرگ خود بخود خاک می‌شدیم.khar8

پرده هفتم: نظام اقتصادی

وقتی آدم شدم به ازای کاری که انجام می‌دهم مزد(پول) دریافت می‌کنم. اما برای تامین مایحتاج خود و خانواده‌ام نیز باید پول بپردازم. کم‌کم متوجه شدم باید طوری کار و هزینه کنم که دریافتی‌هایم از هزینه‌هایم بیشتر نشود. بنابراین مثل خر بیشتر کار کردم. آدم‌های زیادی هستند که دریافتی حداقلی دارند و هزینه حداکثر. تنها یک نفر کار می‌کند و مخارج یک خانواده را تامین می‌کند. ماهانه حدود سیصدوپنجاه هزارتومان ناخالص و قبل از کسر مالیات و بیمه دریافت می‌کنند و درمقابل همین مبلغ فقط اجاره مسکن می‌دهند. برای تامین هزینه‌های تحصیل بچه‌ها و خوراک و پوشاک هم باید از شیفت دوم و سوم کاری کمک گرفت. باید دقت کرد که بیمار هم نشد و وای به روزی که دستی یا پایی بشکند و سراغت به بیمارستان دکتر معیری بیافتد.

وقتی خر بودم همه کار می‌کردند و ماهانه صدوبیست و پنج هزار تومان دریافت می‌کردند. درآمد یک خانواده چهار نفره می‌شد نهصد هزارتومان خالص و بدون کسر بیمه و مالیات. اجارمسکن (طویله) یک دهم آدم‌ها و بدون هزینه‌ی تحصیل با علوفه رایگان و یا بسیار ارزان. به این ترتیب ما که در کارکردن ضرب‌المثل آدم‌ها هستیم تنها یک شیفت در بدترین شرایط کار می‌کردیم. پس خیلی آدم‌ها در کارکردن از ما خرترند. اگر بیمار یا مصدوم می‌شدیم، هزینه ویزیت حاج اباصل کجا و هزینه بیمارستان معیری کجا؟khar6

پرده هشتم: حجاب و لباس

وقتی آدم شدم فهمیدم باید پوشش مناسبی داشت. مشکل وقتی است که نمی‌توانی تعریف یکسانی از “مناسب” به دست آوری. نخست آن‌که لباس‌ها و نوع پوشش زنانه و مردانه دارد. به فصل و جغرافیا و فرهنگ ربط دارد. به سن ربط دارد. به درآمد ربط دارد. به شغل ربط دارد. به نظر همسر ربط دارد. به گشت ارشاد هم ربط دارد. تازه به جای استقرارش هم ربط دارد. مثلا چارقد جلو باشد یا کمی عقب‌تر کلی در ماهیت ماجرا تاثیر دارد. این‌ها فقط یک بخش از مشکلات است. به تازگی کشف شده که لباس و حجاب به  زلزله هم ربط دارد. به سیل هم ربط دارد. حتی رنگ آن به سیاست هم ربط دارد.

وقتی خر بودم  برای همه خرها پالان یک جور بود و رنگ پالان دردسری ایجاد نمی‌کرد.khar10

پرده نهم: عاشقی و همسریابی

وقتی آدم شدم ، عاشق هم شدم و فهمیدم تازه مشکلاتم شروع شده است(۱۹). اگر برادر یا مادر طرف را دور زدیم تا گردنمان را نشکنند، گزارش همسایه‌های فضول یا گشت ارشاد و یا هزینه ازدواج و اجاره مسکن بالاخره در این میان یکی‌شان کمرمان را می‌شکست. اگر ازدواج هم نمی‌کردیم و زندگی را با دوستان مجرد و همجنس سپری می‌کردیم به مسایل دیگری متهم می‌شدیم.

وقتی خر بودیم اگر عشقی نبود، در عوض همسریابی بسیار ساده بود. اگر انسان‌ها هم برای بهره‌کشی بیشتر، دنیای ما را هم مثل خودشان زنانه – مردانه کرده از هم جدا می‌نمودند، برای‌مان فرقی نداشت، جور دیگری زندگی می‌کردیم و هیچ نگران زلزله و سیل هم نبودیم.khar11

پرده دهم: مسئولیت

وقتی آدم شدم دیدم مسئولیت‌های زیادی بر دوشم نهاده شده است. مسئولیت تامین معاش خانواده، بزرگ کردن بچه‌ها، تحصیل آنان، پیدا کردن کار برای خودم و آنها، مسئولیت‌های شغلی، مسئولیت‌ نسبت به جامعه، مسئولیت‌های ملی و مذهبی و هزار رقم مسئولیت دیگر.

وقتی خر بودم ساعتی گوش به فرمان و بقیه ساعات روز آزادِ آزاد بودم. بی‌دغدغه و بی‌مسئولیت.khar9

پرده آخر: نتیجه گیری

وقتی همه پرده‌ها را کنار هم می‌گذارم کشف مهمی می‌کنم که می‌خواهم با شما هم در میان بگذارم. نخست آن‌که مرور خاطرات کودکی چقدر شیرین است(۲۰). برای من که خاطرات کودکی‌ام عمدتا مربوط به زمانی است که خر بودم مرور این خاطرات شیرین‌تر است. زیرا در ده پرده قبل یک به یک ثابت شد دوران خریت‌ام چقدر راحت‌تر از وقتی بود که آدم شدم. من کشف کردم خرها خیلی خوشبختند.

اما کشف دیگرم اشتباه جدی و شاید انحراف عمدی است که شاعر بیت زیر داشته است:

لال شوم کور شوم کر شوم/ لیک محال است که من خر شوم.

البته خود این بیت تحریفی از آیات قرآن است(۲۱). من برخلاف نظر شاعر و مطابق با نظر قرآن هرگز نمی‌خواهم برای حفظ وجهه‌ی آدم بودنم (داشتن عقل یا فهم و شعور) بپذیرم که لال و کور وکر شوم. ترجیح می‌دهم خر باشم (به گذشته ام بازگشت کنم)، ولی آدمی این‌گونه نباشم. فکر می‌کنم خریت شرف دارد بر سلب این امور از آدم. فارغ از همه خوبی‌هایی که دنیای خرها دارد و در بالا گفتم و در ادامه خلاصه می‌کنم، آدمی که دیگران لال و کور وکرش کنند، شرایط بسیار دشوارتری دارد از خری که عرعر می‌کند و می‌بیند و می‌شنود.

و اما بار خدایا چرا باید من به پای اشتباه پدرم بسوزم و بسازم؟ اگر حافظ رندانه می‌خواهد پسر خلف آدم باشد و بهشت را به جوی می‌فروشد(۲۲) من از روی صداقت به این روند اعتراض دارم. مگر نه این است که برای گناه کسی، دیگری را عذاب نمی‌کنی، چرا باید من به خاطر این‌که پدرم حاضر شد امانت تو را بپذیرد از دنیای بی‌مسئولیتی و آزاد و راحت خرها به دنیای آدم‌ها تبعید شدم؟ من حاضر نیستم این امانت را بر دوش بکشم. اگر هم قبلا حاضر بودم از سر نادانی یا دیوانگی یا خریت بود. مگر راه توبه باز نیست؟ غلط کردم. از شما می‌خواهم “مرحمت فرموده ما را خر کنید”. این بهتر از این است که در روز حساب آرزو کنم مرا خاک کنی. خربودن خیلی خوب‌تر از خاک بودن است. من آرزو می‌کنم ای کاش می‌توانستم به دوران کودکی برگردم.


khar12

(۱) دلیل این‌که این بار در بخش خاطره‌نویسی حضور یافتم را بعدا متوجه خواهید شد.
(۲) خانم زهرا پلویی
(۳) قصیده‌ی پیندیگیه
(۴) آقای مرتضی لبافی و خانم لیلا لبافی
(۵) خودتان به یادداشت‌های ذیل مقالات مراجعه فرمایید.
(۶) این موضوع را هم که چرا خودم را جزو آدمیزاد حساب نکردم بعدا متوجه می‌شوید.
(۷) قصیده پیندیگیه
(۸) مثنوی خرنامه
(۹) یادم نمی‌رود روزی را که مرحوم حاج اباصل چشمش به من افتاد. در صحرای ورامین می‌چرخیدم و می‌چریدم( از این فعل دومی می‌توانید حرف “چ” را به دلخواه خود حذف کنید تا نتیجه بهتری بگیرید). با دست لب‌هایم را گرفت و از هم باز کرد و دندان‌هایم را شمرد. دستی روی کمرم کشید و با مشت ضربه‌ای به ستون فقراتم وارد کرد. سینه‌ام و زیر سم‌هایم را نگاه و هیکلم را ورانداز کرد. آنگاه به صاحبم گفت: این را هم می‌برم. همراه دو کره خر دیگر پشت وانت سوارمان کردند و به مقصد نامعلومی حرکت دادند. چند ساعتی بعد وسط جایی که بعدا فهمیدم “سرپاره” بود پیاده شدیم. پیرمردانی دورمان حلقه زدند و با ما کارهایی کردند که قبلا حاج اباصل کرده بود. یکی از ماها را ممّد خلیل و دیگری را  ایوب مَدولی و مرا حجت مش‌میرزا برگزید.
(۱۰) چه لزومی دارد به شما بگویم از چند سال قبل؟
(۱۱) ادعونی استجب لکم(غافر- ۶۰)khar13
(۱۲) انا عرضنا الامانه …(احزاب-۷۲)
(۱۳) و حملها الانسان کان ظلوما جهولا(همان)
(۱۴) آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه کار به نام من دیوانه زدند(دیوان حافظ)
(۱۵) هرنفسی که فرو می‌رود مُمِد حیات است و چون به‌درآید مفرح ذات. پس در هر نفس دو نعمت موجود است و شکر نعمت واجب(گلستان سعدی)
(۱۶) این نشان می‌دهد سعدی خیلی هم حساب وکتاب بلد نبود.
(۱۷) ومن مثقال ذره شرا یره (زلزال- ۸)
(۱۸) یالیتنی کنت ترابا(النباء-۴۰)
(۱۹) که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها (دیوان حافظ)
(۲۰) البته این کشف را شما آدمها هم کرده‌اید.
(۲۱) صم بکم عمی فهم لا یرجعون(بقره-۱۸)، صم بکم عمی فهم لا یعقلون(بقره-۱۷۱)
(۲۲) پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت/ ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم(دیوان حافظ)

یک دیدگاه

  1. جالب بود تصاویر مناسبی انتخاب کرده بودید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *