خانه » خاطرات » پتوی پیچازی

پتوی پیچازی

 غلام‌حسین آذری‌مهر،  اسفند ۱۳۹۴

خیلی کم مهمان به منزل ما می‌آمد. وضع مالی آن‌چنان رضایت‌بخشی نداشتیم که کسی را دعوت به ناهار یا شام بکنیم. pichazi1ظهرها پدرم به‌ندرت به خانه می‌آمد. من و مادرم با هم ناهار می‌خوردیم. غذای حاضری و یا هر چیز دیگر که بود، دستمان را دو نفری توی یک ظرف می‌بردیم. شب‌ها که پدرم منزل بود، غذاهای مناسبی مانند دم‌پختک، آبگوشت و یتیمچه داشتیم. در آن صورت مادرم سفارش می‌کرد که آرام غذا بخورم، قبل از غذا بسم‌الله بگویم و از قاشق استفاده و از جلوی بادیه یا بشقاب غذایم را صرف کنم. او اهمیت اجرای این دستورات را به‌ویژه در مقابل پدرم تاکید می‌کرد. در صورت نقض یکی از مقررات پدرم به مادرم بلند می‌گفت:

“مگر به فتول یاد ندادی که ملچ ملچ نکند؟”

مادرم آهسته می‌گفت:

“همین امروز ظهر گفتم. آخر به این چشم‌سیاه یک چیز را باید ده بار گفت.”

یا اینکه پدرم مرا مخاطب می‌ساخت و می‌گفت:

“فتول… باز که در موقع غذا بسم الله نگفتی؟”

در حالی که لقمه‌ام را نیمه جویده بودم، می‌گفتم:

“آقا جون، به‌خدا توی دلم بسم‌الله گفتم.”

rabi2زن همسایه مجاور که به منزل ما می‌آمد، مهمان نبود. او گاهی نیمروز به مادرم سر می‌زد، درد دل می‌کرد و یا از او می‌خواست که برایش فال بگیرد. آقابزرگ، پدرِ مادرم ، اگر وقتی سرزده پیدایش می‌شد، او را هم مهمان به حساب نمی‌آوردیم. او غالبا یک خربزه، چند تا خیار و یا پاکتی زردآلو به همراهش بود، به مادرم می‌داد یا توی تاقچه می‌گذاشت. آن وقت با مادرم و به‌ندرت اگر پدرم در خانه بود می‌نشست و سخن می‌گفت. به ما دو تا بچه هم محبت می‌کرد. به موهای برادر کوچکم اسی(۱) دست می‌کشید و به من آب‌نبات‌قیچی می‌داد . در غیر این صورت خانه‌ی ما همیشه آرام بود. من برای خودم کاغذها را قیچی و اتاق را کثیف می‌کردم. یا بالش‌ها را ردیف می‌چیدم و رویشان غلت می‌زدم و گاهی عملیات قهرمانی انجام می‌دادم. از بالای رختخواب‌ها به پایین می‌پریدم. اسی بیشتر ساکت بود. مگر وقتی که گرسنه می‌شد. در این صورت مادرم فوری به دادش می‌رسید و سینه‌اش را برایش باز می‌کرد. اسی آن‌چنان شتابزده پستان مادر را میک می‌زد و می‌خورد که گاهی از قورت دادن مایع عقب می‌افتاد و مایع حیات‌بخشِ سفید از گوشه‌ی لبانش به روی پستان سرازیر می‌شد و پایین می‌چکید. او خیلی زود شیرمست می‌شد، به خواب عمیق فرو می‌رفت و آن وقت مادرم مرا نگاه می‌کرد. انگشتش را به نشان سکوت روی بینی می‌گذاشت و از جا برمی‌خواست و آرام به من می‌گفت:

“ببین فتول. اگر صدا کردی… نکردی….آن وقت من می‌دانم و تو.”

بعد یک پتوی نخ‌نما روی ایوان می‌انداخت و یک ورق کاغذ روزنامه یا مجله کهنه جلویم می‌گذاشت. من هم آن را قیچی‌قیچی می‌کردم و عکس‌ها را از قالب‌های نمایشی بیرون می‌کشیدم و به ترتیبی مسخره خودم را سرگرم می‌ساختم.

مادرم کنار حوض می‌نشست و مشغول شستن ظرف‌ها می‌شد و یا کنار تشت پهن می‌شد و به شستشوی رخت‌ها می‌پرداخت. اگر احیانا اسی از خواب می‌پرید خودم پستانک دهنش می‌گذاشتم و باهاش حرف می‌زدم.

با پدرم زیاد مواجه نمی‌شدم. یک عکسش روی پیش‌بخاری بود که لباس قزاقی به تن داشت و سوار اسب بود. آن عکس را هرروز نگاه می‌کردم. به نظرم قدیمی می‌رسید و با چهره‌ی پدرم فرق داشت. از آن گذشته لباس اونیفرمی که آن روزها می‌پوشید، کلاهی که به سر می‌گذاشت و به نظمیه می‌رفت، با لباس آن زمانی که اسب داشت کاملا فرق می‌کرد و قیافه‌اش صمیمی‌تر به نظر می‌آمد. سیمای خشک و ترکیب قبراق آن سوارکار در هیئتش دیگر هویدا نبود. زندگی جاری خانواده چهارنفری ما از صبح تا شام چون طلوع و غروب آفتاب عادی شده بود، تا این‌که یک روز به همراه پدرم مهمانی به خانه‌ی ما پا گذاشت. ابتدا صدای پدرم از سمت در شنیده شد که می‌گفت:

“یا الله، یا الله، فتول، اسی، آهای.”

مادرم وضع را غیرعادی یافت، چادرش را به سر انداخت، جلو دوید و گفت:

“اوا … شمایی؟”

پدرم که از لای در تو آمده بود گفت:

“عبدالله‌خان است.”

بعد در را کاملا گشود و به مهمان گفت:

“عبدالله‌خان بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید. تو را خدا تعارف نکن، منزل خودت است.”azari3

تازه واردین پوتین‌ها را از پا کندند، کلاه‌های دونقابه را که از جلو به آرم برنجی شیر و خورشید با هامش برگ خرما مزین بود و کمی رعب آفرین می‌نمود، از سرها برداشتند و گام‌هایشان را به داخل اتاق نهادند. بعد پدرم و مهمانش فرنج‌های اونیفرم را کندند و آرام گرفتند. پدرم پتوی نخ‌نما را چهارتا کرد، مهمان را بر آن نشانید، متکا و بالشی به پشتش نهاد. بعد بیرون آمد، آتش فراهم ساخت و خیلی زود بساط پذیرایی، نقل، نبات، چای و قلیان را برای دوستش فراهم ساخت. من در گوشه‌ای خزیده بودم و وقایع را دورادور نظاره می‌کردم که ناگهان دست مادرم روی شانه‌ام قرار گرفت و گفت:

“برو تو اتاق، به آن آقا سلام کن، همان‌جا بنشین.”

شانه بالا انداختم، از پیشنهادش ابا کردم و گفتم:

“آن آقاهه کیه؟”

مادرم با صمیمیت گفت:

“عبدالله خان دوست قدیمی پدرت.”azari

بعد از کمی تانی و تفکر پذیرفتم، وارد اتاق شدم. سلام کردم و درگوشه‌ای نشستم. عبدالله‌خان سربرداشت، جواب سلامم را داد و یکی دو پک سبک به وافور زد. پک سوم را با نفس عمیق طولانی کرد و لحظاتی در قفسه‌ی صدری حبس نگهداشت. بعد عضلات گلو را به طور ناگهانی سست کرد و در همان موقع که دود از روزنه‌های بینی و دهانش به بیرون هجوم می‌آورد، آغاز سخن کرد. جمله اول او توام با صدر دود، به سختی شنوا بود. پدرم را مخاطب ساخت و گفت:

“نصیرخان، الان درست پانزده سال از ماجرا گذشته و آب‌ها از آسیا افتاده است. ما تهران را فتح کردیم، مملکت تسخیر و بساط دریوزه‌گری قاجار به هم ریخته شد. در این مدت آن‌هایی که با هم بودیم هرکدام به گوشه‌ای رفتند. بعضی‌هاشان مصدر کار شدند و سرنخ‌های امور به دستشان افتاد. چندتایی هم دم گاوی را گرفتند و زندگی می‌کنند. عده‌ای هم مثل من و شما از حلقه بیرون ماندیم و هیچ کسی از ما نمی‌پرسد که خرمان به چند من.”

پدرم نفس عمیقی کشید و گفت:

“آن‌هایی که ما باهاشان بودیم، به‌غیر از دو سه تایی که دارفانی را بدرود گفتند، بقیه کجا هستند؟ … بعد از توفیق رضاخان، آن‌قدر صنم پیدا شد که یاصنم‌ها گم شدند. اگر بشماری از قدیمی‌ها چندتایی بیشتر کار کلیدی ندارند. خوب … پانزده سال هم طولانی است، همه چیز عوض شده.”

عبدالله‌خان آخرین پک را زد، آتش قلیان دیگر تمام شده بود و توتونی هم در آن نمانده بود، او گفت:

“نصیرخان، شما هم موافقی یه قلیون دیگه آماده کنم؟”

پدرم گفت:

“من خیلی قلیون نمی‌کشم. امروز هم برای خاطر شما بود که کشیدم چون زیاد هم از آن خوشم نمیاد.”

آنگاه قوری را از کنار منقل برداشت و دو تا چای ریخت، یکی جلوی عبدالله و یکی برای خودش گذاشت. بعد رو به من کرد و گفت:

“فتول، چای می‌خواهی؟”

سرم را تکان دادم. آن وقت گفت:

“بدو، برو فنجان خودت را بیار. می‌دانی کجاست؟”

تایید کردم و به سمت در دویدم. سپس گفت:

“مواظب باش، نشکنی‌ها.”

با تاکید پاسخ او را دادم و گفتم:

“نه آقاجون نمی‌شکنم.”pichazi4

وقتی که چای شیرین را می‌نوشیدم به‌دقت به گفته‌های عبدالله‌خان گوش دادم. او به پدرم گفت:

“نصیرخان، در آن روزهای پرمحنت که هنوز تهران نیامده بودیم، اگر یادت باشه من و شما و حمیدخان و یکی دو نفر که اسمشان یادم نیست، به رضاخان خیلی نزدیک‌تر بودیم تا آن‌هایی که بعد از فتح دورش را پر کردند. با هم دست‌به‌یکی شدند، پست‌ها را تقسیم کردند و مثل یک حلقه دور رضاخان را گرفتند و به ما راه ندادند که به او نزدیک شویم.”

پدرم پیشانی‌اش را مالید و گفت:

“آخر من با بعضی از کارهای رضاخان موافق نبودم. این بود که بعد از دستگیری کرمعلی سردسته‌ی یاغی‌های یافت‌آباد خودم را کنار کشیدم. اگر یادت بیاید رفتم مشهد؛ پابوس امام رضا و آنجا بست نشستیم.  وقتی دیدم که دستگاه خودکامه شده و اعتراض ما هم فایده‌ای نداره، چندی به دور خودم گشتم و آخر سر نوکر دولت شدم. سرم را انداختم پایین توی نظمیه کار گرفتم، پوست پلنگ تنم کردم و خودم را به گوشه گارد شهری انداختم.”

عبدالله‌خان سیمای دل‌جویانه گرفت و گفت:

“اما نصیرخان، شما هم شانس آوردی که کرمعلی توی چاه نکشتت.”

پدرم بلافاصله گغت:

“او سگ کی بود، گرفتمش، خلع سلاحش کردم، کَتش را بستم و از حلقه‌ی چاه فرستادمش بالا. اما همین افرادی را که گفتی، موقعیت مرا در سرکوبی یاغیان یافت‌آباد و دستگیری کرمعلی به عرض رضاخان نرساندند و همه چیز را به نفع خودشان تمام کردند.”

عبدالله‌خان گفت:

“آخر من که آن‌جا نبودم، قضیه را بعدا شنیدم. راستی به شما صدمه‌ای که نخورد؟”

پدرم پیراهنش را درآورد و جای گلوله کرمعلی را که از کنار ترقوه‌اش رد شده بود، به او نشان داد. دستش را باز و بسته کرد و گفت:

“از همان موقع دست چپم قدرتش نصف شد و عصب شستم برید. هنوز هم اگر سوزن به بعضی نقاط دستم فرو کنی، نمی‌فهمم.”

من در گوشه خودم نشسته و چشمانم درشت شده بود. به دقت بازویش را نگاه می‌کردم و ترسیده بودم. آب دهانم را قورت دادم، دست چپم را نگریستم و مشتم را باز و بسته کردم، عبدالله خان فکری کرد و گفت:

“من وضعم با شما فرق می‌کرد، نمی‌دانم خبر داری که مرتضی‌خان با من بد بود. همان روزهایی که قزاق بودیم و هنوز تهران نیامده بودیم، یک روز با او بگو مگومان شد، همه به او خندیدند و او از همان وقت دشمن من شد و گفت که حسابم را خواهد رسید. وقتی هم که رضاخان به پیروزی رسید، او بهش خیلی نزدیک بود. من از ترس جانم غیبم زد. هفت سال که از ماجرا گذشت آفتابی شدم، لباس پوشیدم و توی تعاونی نظمیه مشغول شدم.”pichazi2

پدر گفت:

“ای بابا … حالا مرتضی‌خان هم کرک و پرش ریخته.”

آنگاه عبدالله‌خان مثل این‌که رازی را می‌خواست بروز دهد سرش را نزدیک آورد و گفت:

“فکرهای عجیب غریبی توی کله‌ام آمده، دیشب تا صبح صادق نخوابیدم. می‌خواهم با شما در میان بگذارم.”

پدرم سربرداشت و گفت:

“راجع به چی؟”

عبدالله‌خان پاسخ داد:

“راجع به شما.”

پدرم با تعجب گفت:

“چه فکری؟ بگو ببینم.”

عبدالله‌خان گلویش را صاف کرد و گفت:

“شما با یاور مسعودخان خیلی سال است که رفیق هستی و او حالا رییس کل انتظامات نظمیه است. این‌طور نیست؟”

پدرم که ابروهایش را به‌هم گره زده بود گفت:

“بله، همینطوره با یاور خیلی دوستم.”pichazi6

عبدالله‌خان ادامه داد:

“به طوری که خبردار شدم و روزنامه‌ها هم نوشته، پس‌فردا رضاخان برای اول بار قصد دیدار از نظمیه کل را دارد. شما می‌تونی به یاور بگویی که موقع ورود او شما را با تفنگ و فانوسقه جلو نظمیه بگذارد، یعنی موقتا محل خدمت گارد احترام را در درب جبهه ورودی به شما بدهد. در این صورت وقتی که رضاخان وارد می‌شود، خودبه‌خود شما را می‌بیند و چی از این بهتر. اون وقت هر حرفی داری بدون مانع به خودش می‌زنی و او اهم گذشته‌ها به یادش می‌آید و فورا دستور می‌دهد که از شما دلجویی کنند. من مطمئن هستم که یاور مسعودخان پیشنهاد شما را زمین نمی‌گذارد.”

پدرم به اندیشه فرو رفت و گفت:

“اول این‌که من در نظمیه نیستم، بلکه در گارد شهری خدمت می‌کنم که وابسته به نظمیه کل است. دوم این‌که من برای خودم هرگز از کسی چیزی خواهش نمی‌کنم و سوم آن‌که من با کارهای رضاخان مخالفم، قبلا هم به همین مناسبت پایم را کنار کشیدم.”

عبدالله‌خان تبسم کرد و گفت:

“پس این کار را برای من بکن. به یاور بگو که مرا موقتا به درب جبهه بگذارد.”

پدر کمی اندیشید و سپس دستش را به روی چشمش گذاشت. عبدالله‌خان از جا برخاست و او را بوسید. آنگاه زیر بازوهای مرا گرفت و با قد بلندش تا زیر سقف اتاق بالا برد و گفت:

“پدرت مرد است، مرد، فهمیدی؟”

سرم را تکان دادم. مرا پایین گذاشت و از در بیرون رفت. فردای آن روز وقتی که پدر سرحال بود، کنار او رفتم، بازویم را نشان دادم و گفتم:

“آقاجون، چطور شد که این‌جای دست شما گلوله خورد؟ حالا دیگه درد نمی‌کنه؟”

خندید و گفت:

“نه … بنشین تا برایت تعریف کنم.”

آنگاه مثل این‌که با آدم‌بزرگ سخن می‌گوید، داستان انهدام غائله کرمعلی و دارودسته‌اش را از سیر تا پیاز برایم گفت:

“آن‌ها حدود پنجاه نفر بودند که مدت‌ها راه‌ها و خانه‌ها را می‌زدند. مسافران را غارت می‌کردند و با مامورین دولت درمی‌افتادند. پاسگاه‌ها را خلع سلاح و دستگاه را مستاصل کرده بودند. به من ماموریت داده شد که آن‌ها را منهدم کنم. مسیرشان را پیدا و با سی سوار در نزدیکی ورامین با آن‌ها زد و خورد کردیم. با عده‌ای مامور به تعقیب‌شان رفته و چهارده نفرشان را گرفتیم. اسلحه‌هایشان را تحویل دادند و بقیه متواری شدند. بعد یازده نفر دیگر را هم با نوزده قبضه اسلحه گرفتیم. رییس آن‌ها کرمعلی را دوره کردیم. او گریخت و به مخمصه افتاد. تا این‌که مسیر او را پیدا کردم و فهمیدم که به زیر زمین رفته و در قنات کهنه‌ی ورامین مخفی شده. در آن موقع تعداد پنج تا مامور به همراهم بیشتر نداشتم. به آن‌ها گفتم که یک نفر داوطلب بشود، ازچاه پایین برود و او را بالا بیاورد. هیچ کس داوطلب نشد. همه گفتند که او جانی خطرناک و مسلح است. این بود که خودم از حلقه‌ی چاه پایین رفتم و در زیر قنات دنبالش را گرفتم. برایم تیراندازی کرد که به گِل نشست. هیچ کدام همدیگر را نمی‌دیدیم، اما به وسیله صدا مسیر همدیگر را می‌فهمیدیم. قنات مخروبه و بعضی جاهایش ریزش کرده بود. من برایش تیر نینداختم ولی باهاش صحبت کردم. به من گفت اگر جلو بیایی می‌کشمت. من کرمعلی هستم، آدم برایم مثل پشه است. آن وقت چهارتا تیر پیاپی در تاریکی انداخت که یکی‌اش از کنار ترقوه‌ام رد شد. به روی خودم نیاوردم و بهش گفتم به من می‌گویند نصیرخان، هیچ کسی نمی‌تواند مرا بکشد، عمرم به دنیاست. بیچاره، بالای چاه‌ها سیصد تا مامور ایستاده و هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. مادر، برادر و عمویت را هم توقیف کردم. بی‌خودی به دنبالت نیفتادم. اگر اسلحه‌ات را تحویل بدهی خودم پیش رضاخان وساطت می‌کنم تا ترا نکشد. ببین من جواب تیراندازی تو را ندادم، برای این‌که نمی‌خواهم خونت را بریزم، فهمیدی؟ گفت که فهمیدم. آن وقت یواش یواش جلو رفتم. اسلحه‌اش را گرفتم و به زحمت دست‌هایش را بستم. در زیر حلقه‌ی چاه فریاد زدم طناب انداختند به کمرش بستم و از چاه فرستادمش بیرون.”pichazi5

کمی فکر کردم و گفتم:

“پس چرا آقاجون شما او را کشتی؟”

پدر گفت:

“من او را به دست قانون سپردم. اما متاسفانه با این‌که برایش قسم خورده بودم که وساطتش را می‌کنم، اطرافیان ارتباط مرا با رضاخان قطع کردند و خودشان کرمعلی را کشتند.”

آن روز همه‌اش به فکر گفته‌های پدرم بودم. شب دیر خوابم برد و صبح وقتی از خواب بیدار شدم فورا جایش را نگاه کردم. او سر کارش رفته بود. روز بعد تو حیاط انتظارش را می‌کشیدم تا وقتی که برگشت. سلام کردم و به دنبالش توی اتاق رفتم. هنوز استراحت نکرده و بساط منقل را نچیده بود که در زدند. به سمت ورودی دویدم. پدرم داد زد و گفت:

“فتول، صبرکن.”

خودش جلو افتاد و به سمت در رفت و من هم به دنبالش. عبدالله‌خان بود و یک بسته زیر بغل داشت. سلام کرد، پدرم را بوسید و گفت:

“شنیدی چطور شد؟”

پدرم گفت:

“نه … نشنیدم.”

عبدالله‌خان گفت:

“به‌طوری که شما سفارش کردید، موقع ورود رضاخان مرا جلوی درب جبهه گذاشتند. همین که او وارد شد، برایش پیش‌فنگ کردم و پایم را به‌هم کوبیدم. چهره‌ام را نگاه کرد، فورا شناخت و گفت: عبدالله، تو هنوز خدمت سرپایی می‌کنی؟ گفتم: بله قربانت گردم. سرش را تکان داد و گفت: فردا بیا سعدآباد کارت دارم. بعد سبیلش را تاب داد و از جلویم رد شد.”

او باز پدرم را بوسید و دست داد. بسته‌ای را که همراهش بود به زمین گذاشت و گفت:

“چیز ناقابلی است، یک پتوی پیچازی برای فتول آوردم.”

پدرم قبول نمی‌کرد، ولی من قبلا بازوانم را باز کرده و آن را بغل کرده بودم.pichazi3

(۱)   منظور جناب آقای اسدالله سبدار است.
داستان واقعی نقل از کتاب قوی سیاه نوشته غلامحسین آذری مهر، انتشارات پیوسته، ۱۳۸۹٫

یک دیدگاه

  1. باسلام داستان بسیار شیرین و جالب بود واقعا آقای آذری مهر باعث افتخار ما هستند. در صورت امکان نسبت به انتشار دیگر داستانهای ایشان در سایت اقدام نمایید. باتشکر فراوان از جناب لبافی مدیر فعال و بی ادعای سایت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *