خانه » کتاب برگجهان » پهلوانان نمی‌میرند

پهلوانان نمی‌میرند

مجید جان‌نثاری، خرداد ۱۳۹۴

پس از درج مطالب سه خانواده شاهزادگان (مربوط به بزرگان روستا از فصل چهارم کتاب فرهنگ و گویش برگجهان) برآن شدیم افرادی را که به واسطه پهلوانی جزو بزرگان روستا محسوب می‌شوند، در ذیل عنوان مقاله “پهلوانان نمی‌میرند” در سایت برگجون منتشر کنیم. شاخص‌ترین عاملی که باعث شده تا این افراد در ردیف پهلوانان برگجهان قرار گیرند، زور بازوی آنها نبوده، بلکه مرام پهلوانی آنهاست. این بزرگان جدای از زور و چابکی، منش و کردار پهلوانی نیز داشتند و بسیار نجیب و فروتن و مهربان و دستگیر ناتوانان بودند. موضوع مهم دیگر آنکه این پهلوانان در هیچ مکان از جمله زورخانه‌ای که قدیمی‌ترین مکان برای پرورش پهلوانان بوده آموزش ندیده بلکه پهلوانی در ذات آنها نهفته بود.

palavanan3

حرمت نهادن به بزرگترها و فروتن بودن در مقابل کوچکترها از خصیصه مهم این پهلوانان است. اگر چه آنها اکنون در میان ما نیستند، اما مرام والای آنها باعث گردیده تا همیشه در یاد و خاطره نسل جدید باقی بمانند.

آق بابا پهلوان نامدار برگجهان

آق بابا مردی تنومند و پهلوانی با روحیه‌ای مردم‌گرا بود که در محله شاهان زندگی می‌کرد. پدر وی به نام مشهدی باقر بود و ضرب‌المثل معروف “مثل کنیز مش‌باقر غرغر می‌کنی!” و برای افرادی که همیشه و در هر مورد نق می‌زنند کاربرد دارد، در برگجهان مصداق یافته و فرد غرغرو را به کنیز همین مشهدی باقر منتسب می‌نمودند. در نمودار زیر یک شاخه از فرزندان و نوادگان مشهدی باقر نشان داده شده است، و بعید است خانواده محترم این بزرگوار ما را در تدقیق و تکمیل این نمودار یاری ندهند.

palavanan4

کُشتی آق بابا با پهلوان سینکی:  بزرگان نقل می‌کنند که پهلوانی از روستای سینک در بیست روستای پیرامون با پهلوانان مختلف کشتی گرفته و پشت همه آنها را به خاک می‌مالد. وی و اهالی سینک یک حریف را از برگجهان طلب می‌کنند. حاج حمزه(اثباتی) که از بزرگان به‌نام و قابل احترام اهالی روستای برگجهان بود، تقاضای اهالی سینک را اجابت نموده و آنها را به روستا دعوت می‌کند.

روز موعود فرا می‌رسد و اهالی روستای برگجهان در زمین مشت‌ایمون‌قلی گردهم می‌آیند. زمین مشهدی ایمان‌قلی که اکنون عرصه بنایی است متعلق به آقای جعفر طوسی فرزند مرحوم علیجان، روبروی امامزاده قرار دارد و زمینی نسبتا مسطح بود که پس از برداشت محصولاتی مانند جو و گندم به زمین سوالی(بایر) تبدیل شده محل چرای دام بود.

مرحوم حاج حمزه قاصدی را برای دعوت آق بابا به میدان مبارزه روانه شاهان می‌کند. اما آن قاصد بدون آق بابا نزد حاج حمزه برمی‌گردد و باعث تعجب و نگرانی وی و اهالی روستای برگجهان می‌شود. حاج حمزه علت حاضر نشدن آق بابا را جویا می‌شود. قاصد می‌گوید آق بابا به علت نداشتن لباس مناسب در این مراسم حاضر نمی‌شود.

حاج حمزه بلافاصله دستور می‌دهد تا قاصد به منزل ایشان رفته و یک‌دست لباس نو که شامل شلوار مشکی و قبا بود و درون بقچه‌ای قرار داشت، برای آق بابا بیاورند. پس از زمانی انتظار همراه با اضطراب و نگرانی، اهالی برگجهان به همراه ۲۰ تن مهمان از ده سینک و پهلوان نامدار سینکی، شاهد ورود آق بابا، مرد پهلوان و بی‌ادعا و بی‌نام و نشان می‌شوند.

در میدان مبارزه ابتدا پهلوان سینکی لباسهای خود را از تن درآورده و شروع به انجام حرکات رزمی و نمایشی می‌کند و با پریدن به بالا و پایین، از آق بابا می‌خواهد هرچه زودتر لباس خود را درآورده و آماده کشتی شود. آق بابا در کمال خونسردی به حریف می‌گوید نیازی به لخت شدن ندارد و با چهره‌ای آرام وی را نگاه می‌کند. کشتی آغاز می‌شود و در یکی از فرصتهای پدیدآمده، ناگهان آق بابا مچ دست پهلوان نام‌آور سینکی را گرفته و با یک حرکت او را به طرفی پرتاب می‌کند و پهلوان از مرز زمین مشت‌ایمون‌قلی به پایین پرت شده و زمین می‌خورد. و به این ترتیب در اندک زمان کوتاهی پهلوان نامدار سینکی مغلوب آق بابای گمنام می‌شود.

در این هنگام که اهالی سینک انتظار یک چنین شکستی را نداشتند و انگشت حیرت به دهان گرفته بودند با ناراحتی از جای برخاسته و به‌سمت سینک راهی می‌گردند. هرچه حاج حمزه از آنان تقاضا می‌کند که برای صرف ناهار بمانند، آنها قبول نکرده و حاج حمزه که برای ۷۰ تن غذا تهیه دیده بود، تنها از اهالی ده برگجهان پذیرایی می‌کند.

نقش مرد آهنین در ایجاد پل سبدی: حکایت دیگر از قدرتمند بودن آق بابا مربوط به عبور از رودخانه جاجرود در فصل بهار می‌باشد. در آن فصل آب رودخانه جاجرود به‌قدری زیاد بود که عبور از رودخانه امکان‌پذیر نبود. بنابراین سبدهای بزرگی تهیه می‌دیدند و درون آنها را از سنگ پرکرده در عرض رودخانه قرار می‌دادند. این سبدهای پراز سنگ به علت سنگینی در آب ثابت می‌ماند و سپس مردم از روی آنها حرکت کرده از یک طرف رود به طرف دیگر می‌رفتند.

نقش آق بابا – مرد آهنین-  هنگام پرکردن سبدها از سنگ‌های درشت نمایان می‌گردید. او سه عدد از سبدهای چوبی بزرگ را در بغل خود و درون آب نگه‌داشته و از دیگران می‌خواست که در آن سنگ بریزند. این کار با قدرتمندی ایشان در مقابل آب خروشان رودخانه صورت می‌گرفت. به‌طوری‌که آب از شانه‌های این پهلوان بزرگ که قدی بلند داشت رد می‌شد. گاهی افرادی که آوردن سنگ را برعهده داشتند خسته شده و به آق بابا می گفتند سنگها کافی است و نیازی به ریختن سنگ بیشتر در سبدها نیست، آنها را رها کن. اما به محض آن‌که پهلوان از قدرت خود در مقابل جریان رود می‌کاست، همه مشاهده می‌کردند که سبدها مثل کاهی بر روی آب شناور شده و هر آن ممکن است آب آنها را با خود ببرد. بنابراین آق بابا دوباره محکم و استوار می‌ایستاد تا سبدها به حدکافی از سنگ پر شوند تا تاب مقاومت در برابر جریان خروشان جاجرود را پیدا کنند.

یداله پهلوانی دیگر از نسل آق بابا

مشهدی یداله فرزند پهلوان آق بابا دارای قدی بیش از دو متر و جسمی تنومند بود که رویی خوش و طبعی شوخ داشت. ایشان در تابستان‌ها نیز به علت آن‌که مزرعه‌ای در برگجهان نداشتند، در تهران مشغول به کار بودند.

کُشتی یداله با سیدشعبان آهی: روزی سرایدار کاروانسرای حاج علی‌اکبر در پامنار به نام سیدشعبان که از اهالی روستای آه بود و تمام زورمندان منطقه پامنار را به زانو درآورده بود، در محوطه درونی کاروانسرا به سراغ مشهدی یداله آمده و از او تقاضای کشتی می‌کند. زیرا او می‌خواست با شکست مشهدی یداله توانمندی خود را در محله پامنار به اثبات برساند.

مشهدی یداله با فروتنی بسیار از سید شعبان می‌خواهد که از این کار منصرف شود و می‌گوید اگر بخواهی من خود را در خاک تو قرار می‌دهم، و از کشتی با من بگذر. اما سید شعبان پافشاری بیشتری می‌کند تا آن‌که مشهدی یداله به این امر راضی می‌گردد. در همان لحظه اول زورآزمایی بین مشهدی یداله و سیدشعبان، یداله کمر سید را گرفته و او را محکم به زمین می‌زند. اتفاقا محلی که او به زمین فرود آمد در نزدیکی دهانه ورودی کاروانسرا بود که یک تکه آهن برای قفل کردن در نصب شده بود. پشت سر سید شعبان به آن آهن اصابت کرده و بیهوش می‌شود.

مشهدی یداله ناگهان لرزه‌ای براندام خود احساس کرده و ترس بر او مستولی می‌شود؛ به گمان آن که سیدشعبان فوت کرده و اهالی آه او را در کاروانسرا نابود خواهند کرد. در همین هنگام یکی از همشهریان سیدشعبان به بالای سر او آمده و می‌گوید سید نفس می‌کشد و نمرده است. سید شعبان به هوش آمده و مشهدی یداله را دلداری می‌دهد و به او می‌گوید که ناراحت نباش، تقصیر من بود و من می‌دانستم که حریف تو نمی‌شوم اما پافشاری کردم. به این ترتیب روزی از زندگی این پهلوان بدینسان سپری می‌گردد.

الاغ بردن یداله به پشت بام: حکایتی دیگر از پهلوانی و شوخ طبعی مشهدی یداله ماجرای بردن الاغ بر پشت بام است. یداله در تهران مشغول به کار بود و بیشتر اوقات در کاروانسرای حاج خدایار در محله پامنار شب را به صبح می‌رساند. صاحب کاروانسرا حاج خدایار به عادت روزانه بعد از اذان صبح به مسجد می‌رفتند و پس از انجام فریضه نماز به کاروانسرا سرمی‌زدند. سپس برای صرف صبحانه راهی منزلشان می‌شدند.

در یکی از روزهای تابستان هنگامی که حاج خدایار از مسجد به کاروانسرا می‌آیند، همین‌که پای خود را به درون کاروانسرا می‌گذارند با هیاهوی بسیاری در محوطه‌ی کاروانسرا مواجه می‌گردند. جلو رفته و از آنها می‌خواهد که سکوت کنند زیرا مردم در خواب به‌سر می‌بردند. حاج خدایار سپس از آنان که اهل مازندران بودند می‌پرسد چه اتفاقی افتاده است و برای چه اول صبح سروصدا راه انداخته‌اند؟

آنها که تعدادی طناب در دست داشتند در پاسخ پرسش حاج خدایار می‌گویند: الاغ بوردِ بُنِ‌سر (یعنی الاغ آنها در پشت‌بام است) و هرچه طناب داشتند آورده‌اند و تلاش آنها برای پایین آوردن الاغ از پشت‌بام بی‌فایده بوده است. چون نه طناب کافی بود و نه اینکه زور آنها می‌رسید تا الاغ را از تنها راه پشت‌بام که نردبانی باریک و چوبی بود پایین بیاورند.

palavanan1

حاج خدایار به آنها می‌گوید داخل حجره‌های کاروانسرا را بگردید ببینید مشهدی یداله دیشب در این حجره‌ها بودند یا نه! پس از چندی جستجو در کاروانسرا یداله را درون یکی از حجره‌ها می‌یابند و به او می‌گویند حاج خدایار با شما کار دارد.

مشهدی یداله نزد حاج خدایار آمده و پس از سلام و علیک می‌گوید حاج آقا شما با من کاری داشتید؟ حاج خدایار می‌گوید این ۵ ریال را بگیر و الاغ را از پشت‌بام به پایین بیاور. مشهدی یداله می‌گوید: حاج خدایار چطوری من این الاغ را از این پلکان پایین بیاورم؟ حاج خدایار به آرامی در پاسخ یداله می‌گوید: همان‌طور که بردی بالا! مشهدی یداله ۵ ریال را که دستمزد دو نفر کارگر در یک روز بود گرفته و می‌گوید طناب لازم نیست. یداله از نردبان چوبی باریک به پشت‌بام رفته الاغ را با یک دست به پهلوی خود می‌گیرد و از پله‌های نردبان آهسته آهسته به محوطه کاروانسرا منتقل می‌کند.

زنده شدن دوباره مشهدی یداله: یک سال بیماری وبا در برگجهان شایع شده بود و در این هنگام میرزاحسن‌خان برادر ناتنی میرزا حبیب منتصرلشگر(از همسر دوم میرزا احمدخان، دختر میرزا اسماعیل خان کاوه) بخشدار لواسان بودند و حکم کردند که اگر کسی در اثر بیماری (وبا) فوت کرد، برای جلوگیری از شیوع بیماری باید سریع او را به خاک بسپارند.

در این سال مشهدی یداله ناگهان فوت می‌کند و چون دستور بود که فوت شدگان را زود به خاک بسپرند، مشهدی یداله را در حیاط منزلش بر روی نردبانی می‌نهند که روی چند مجومه (مجمعه: سینی‌های بزرگ فلزی) قرارداشت، تا او را قبل از دفن غسل داده کفن کنند. اما هنگامی‌که آب داغ را روی مشهدی یداله ریختند، ناگهان بلند شده و نشستند. اطرافیان فوری لباسهای او را آورده بر تن‌اش کردند و او را به درون منزل ‌بردند. در واقع او در اثر وبا فوت نکرده بود، بلکه سکته قلبی باعث مرگش شده بود که در اثر شُک وارده با آب داغ دوباره به زندگی برگشتند. بعد از آن حادثه مشهدی یداله سالها زندگی کرد و دو زن دیگر نیز گرفت!

این پهلوان در سن ۱۰۴ سالگی درحالی دارفانی را وداع گفت که نقل است وقتی در این سن از او می‌پرسیدند حالت چطور است جواب می‌داد: کمی پایم درد می کند!

 

توضیح: این مقاله ادامه دارد.
با تشکر از گروه تایپ و تصویر سایت برگجون

 

یک دیدگاه

  1. باسلام وتشکر فراوان ازاقای مجید جان نثاری درجمع اوری مطالب فوق وخسته نباشید به مدیران سایت برگجهان

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *