خانه » ادبیات » پیرزن و حیوانات

پیرزن و حیوانات

محمدمهدی اثباتی، ۱۴ مرداد ۱۳۹۱

در زمان‌های قدیم، در یکی از روستاهای ایران، پیرزنی در یک خانه زندگی می‌کرد که خانه‌اش قدِّ یک غربیل بود. این خانه اتاقی داشت قدّ یک غربیل. داخل حیاط خانه هم درخت گردویی بود قدّ یک غربیل. یک درخت گل‌سرخ هم توی حیاط بود قدّ یک غربیل. زیر خانه یک طویله بود قدّ یک غربیل. خانه یک دالان هم داشت قد یک غربیل.

در یکی از روزهای بسیار سرد و بارانی آخرهای ماه آذر بود که باران به‌شدت می‌بارید و کم کم داشت برف می‌شد. پیرزن هم تک و تنها زیر کرسی نشسته بود. پیرزن که داشت چای می‌خورد از لای در اتاق که باز بود داشت به برف و باران حیاط نگاه می‌کرد. ناگهان صدای در را شنید. کسی با عجله و محکم به در می‌کوبید. پیرزن صدا کرد کیه؟ که از پشت در صدای بسیار ضعیفی را شنید. پیرزن رفت داخل دالان که در را باز کند، باز صدای در را شنید. فهمید که کسی ناراحت است و در را باز کرد. دید یک گنجشک با پرهای خیس خورده و لرزان است. گنجشک به ننه پیرزن سلام کرد و گفت: ننه پیرزن من را امشب روی درخت گل‌سرخ راه بده. صبح زود می‌روم. ننه پیرزن که حال و روز او را دید دلش سوخت و گفت: باشه ننه. او را اول با یک پارچه خشک کرد و مقداری دانه داد و گفت برو روی درخت گل‌سرخ.

بعد از چند دقیقه دوباره پیرزن صدای در را شنید که خیلی محکم کوبیده می‌شد. در را که باز کرد دید یک کلاغ است که خیسِ خیس شده و از سرما می‌لرزد. کلاغ به پیرزن سلام کرد و گفت: ننه پیرزن من را امشب روی درخت گردو راه بده. صبح زود می‌روم. پیرزن هم که بسیار دل‌رحم بود، دلش برای کلاغ هم سوخت و قبول کرد. کلاغ را به داخل خانه برد و پرهایش را خشک کرد و مقداری دانه به او داد و گفت برو روی درخت گردو و بخواب.

بعد از زمانی کوتاه باز هم پیرزن صدای در را شنید. این‌بار هم کسی محکم  در را می‌کوبید. پیرزن پشت در رفت و آن را باز کرد. دید یک سگ لرزان و خیس خورده پشت در ایستاده. سگ به پیرزن سلام کرد و گفت: ننه پیرزن من را امشب داخل دالان خانه‌ات جا بده. صبح زود می‌روم.

خلاصه، پیرزن هنوز آسوده ننشسته بود که باز هم صدای در را شنید. این‌بار بسیار محکم‌تر. پیرزن ترسید. با ترس و لرز در را باز کرد. دید یک الاغ سیاه که فقط وسط پیشانیش سفید بود خیسِ خالی شده و از سرما می‌لرزد. به ننه پیرزن سلام کرد و گفت: ننه پیرزن من را امشب داخل طویله خانه‌ات راه بده. صبح زود می‌روم. پیرزن دل‌رحم به الاغ گفت: بفرمایید. مقداری علف به او داد و گفت: برو داخل طویله.

شب شد. پیرزن هم شام مختصری را که داشت خورد و زیر کرسی خوابید. حیوانات هم که از آن‌ها پذیرایی شده بود و گرم شده بودند، صبح اول وقت سروصدایشان بلند شد. هرکدام با صدای مخصوص خود خوشحالی می‌کردند. پیرزن هم بعد از خواندن نماز صبح و خوردن صبحانه تصمیم گرفت حیوانات را که شب در خانه‌ی او خوابیده و استراحت کرده بودند، از خانه بیرون کند. اول رفت سراغ کلاغ. گفت کلاغ بیا برو. کلاغ گفت: من که قار و قار و قار می‌کنم برات، آقا رو بیدار می‌کنم برات. من برم؟ پیرزن گفت: نه ننه تو نرو.

پیرزن به سگ گفت بیا برو. سگ گفت: من که واق و واق و واق می‌کنم برات، دزد و بی‌دماغ می‌کنم برات من برم؟ پیرزن گفت نه ننه تو نرو.

پیرزن رفت پیش خر و گفت: خر بیا برو. خر گفت: من که عر و عر و عر می‌کنم برات، پشگلِ‌تر می‌کنم برات، من برم؟ پیرزن گفت تو نرو.

به گنجشک گفت: گنجشک بیا برو. گنجشک گفت: من که جیک و جیک و جیک می‌کنم برات، تخمِ کوچیک می‌کنم برات، من برم؟ پیرزن گفت: نه ننه تو هم نرو.

خلاصه پیرزن سال‌های سال با داشتن این چهارتا حیوان زندگی خوبی را گذراند.

تایپ و تصویر : علی‌اکبر لبافی

یک دیدگاه

  1. 😊😊😊😊عالی بود مرسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *