خانه » خاطرات » کاش هیچ آب‌انباری توی دنیا نبود!

کاش هیچ آب‌انباری توی دنیا نبود!

داود کوشکستانی، اردیبهشت ۱۳۹۵

به‌نام حامی تمام بی‌کسان

خانه‌ی ما سرآسیاب دولاب، خیابان شیوا، خیابان لرستان، کوچه الله‌پناه، شماره ۱۹ بود.gaz1 ما هم مثل دیگر منازل، آب‌انباری در خانه داشتیم. اما چند سالی بود که لوله‌کشی آب و شبکه‌ی آبرسانی شهری ایجاد شده بود و دیگر از آب‌انبار استفاده نمی‌کردیم. اما آب شستشو و آب باران حیاط از درزها و دریچه‌ی کوچک آن داخل  آب‌انبار می‌ریخت. مدتی بود پدرم حاج یزدان قصد داشت که آب ِاین آب‌انبار را تخلیه کند و با خاک و نخاله  آن را پُر نماید. دریغا که چند سال آب و لجن درون آب‌انبار مانده بود و خانواده‌ی من اطلاع نداشت که به دلیل جریان نداشتن هوا، گاز سمّی درون فضای آب‌انبار را اشباع کرده است.

پنج‌شنبه سوم خرداد ماه ۱۳۵۲، ساعت چهار بعد از ظهر، همشیره‌ی وسطی من- خانم مهری کوشکستانی، برای خالی کردن آب وارد آب‌انبار شد. چند سطل پُر کرد و همشیره‌ی سومی‌ام به اتفاق دخترهای همسایه‌مان در بالای آب‌انبار با طناب سطل را بیرون کشیده و در جوب جلوی خانه‌مان تخلیه می‌کردند.

آب که به تلاطم افتاد، خواهرم در اثر گازگرفتگی بی‌هوش می‌شود. مادرم – خانم فاطمه کلهر- که تازه از گرمابه آمده بود، به درون آب‌انبار می‌رود و به‌سختی خواهر مصدومم را از دریچه‌ی کوچک آب‌انبار به بالا می‌فرستد و خودش نیز به‌سختی بیرون می‌آید. حوض بزرگی وسط حیاط داشتیم که خواهرم را داخل آن می‌گذارند و الحمدلله به‌خیر می‌گذرد و به‌هوش می‌آید. مادرم نیز لباس‌هایش را عوض کرده مقداری نان و پنیر آورده و در حالی که روی پله‌ها نشسته بود، مشغول خوردن می‌شود.

منوچهر نقی‌زاده که او را “ولی” صدا می‌کردند و ۱۵ سال داشت، پسر مستاجر ما بود. آنها چند سال بود که در منزل ما می‌نشستند و آن‌قدر با هم صمیمی بودیم که ما جنّت خانم خدابیامرز، مادر “ولی” را  عمه صدا می‌کردیم و بچه‌های جنّت خانم هم به مادرم عمّه می‌گفتند. “ولی” که متوجه شلوغی شده و از موضوع خبردار می‌شود، آمد که به آب‌انبار برود تا آب آن را تخلیه کند. هرچقدر مادرم خدابیامرز اصرار کرد، نتوانست جلوی او را بگیرد. بعد از چند تا سطل آب به بالا دادن، درحالی که مادرم روی پله نشسته بود، بچه‌ها به طرفش دویدند و گفتند: عمّه! “ولی” هم حالش بد شده.gaz2

مادرم بر سرش می‌زند و می‌رود داخل آب‌انبار که “ولی” را نجات دهد. با هر مشقّتی که بود، او را بالا می‌دهد، اما متاسفانه کار تمام شده بود. “ولی” از دنیا رفته بود. مادرم پس از بیرون دادن “ولی” از آب‌انبار، نتوانست بیرون بیاید و درون آب‌انبار افتاد. بچه‌ها هرچقدر از مردم کمک ‌خواستند کسی نتوانست کاری بکند تا اینکه ماموران آتش‌نشانی در محل حاضر شدند. آنان به‌ناچار مجبور شدند مقداری از سقف کنار دریچه آب‌انبار را تخریب کنند که یک آجر هم به سر مادرم می‌خورد و خونریزی می‌کند. پیکر مادرم و ولی را به بیمارستان‌های سوم اسفند و بهادری انتقال دادند. اما معاینات پزشکی نشان داد که نفس کشیدن آنها از چند دقیقه پیش، پایان یافته است.

من در آن زمان کلاس سوم ابتدایی بودم و همراه برادرم حاج علی و دوستش برای آمادگی امتحان نهایی و درس‌خواندن رفته بودیم باغ سلیمانیه که متاسفانه با اتفاقی که افتاد بنده در امتحاناتم ناموفق و مردود شدم. موقعی که به خانه آمدیم، جوّ کوچه و خانه را که دیدیم، همه‌ به من گفتند مادرت را به بیمارستان بردند. سپس مرا به خانه‌ی آقای حسین رشیدی – دوست صمیمی داداش عباس – بردند. خدا روح پدر و مادر حسین آقا رو شاد کند. در طول چند روزی که آنجا بودم، چون آنها خبر داشتند چه بلایی سرم آمده، خیلی به من محبت و احترام و پذیرایی کردند.gaz3gaz4

مادرم و ولی را بردند دفن کردند. من که ندیدم، بعدا برای من تعریف کردند که وقتی می‌خواستند مادرم خدابیامرز را به خاک بسپارند، قسمت سرِ کفن خونی بود و هرچقدر هم پنبه می‌گذاشتند باز هم خونی می‌شد. مادرم را گاز گرفت، اما با کاری که کرد، بعضی از رفقام می‌گویند مادرت شهید شد.

همه‌اش بهانه‌ی مادرم و خانواده‌ام را می‌گرفتم و حال خوبی نداشتم. با اصرار و خواهش و التماس، بعد از چند روز مرا به خانه‌مان بردند. وقتی به خانه برگشتم، یه‌جورایی فهمیدم که خانه‌مان جور دیگری است. با اصرار از حاج‌آقایمان و خواهر و برادرانم خواستم مرا به ملاقات مادرم ببرند. اما حاج آقا مرا در آغوش گرفت و شروع کرد به گریستن. گفت: بابا جان، مادرت دیگه نمی‌آد. فوت شده. من و دیگران- همه- گریه‌ی فراوان کردیم. آن موقع من ۹ سالم بود. احساس کردم ستون فقراتم درد گرفت. بعدا متوجه شدم مادر ستون فقرات خانه است. همین‌طور که پدر عمود خانه است. gaz5

روز هفتم درگذشت مادرم همه رفتیم بهشت‌زهرا. در طایفه ما چند نفر هستند که تعصب طایفه‌ای را بر دوش می‌کشند. خصوصا حاج اصغر و حاج عیدی‌محمد کوشکستانی. روز هفت در بهشت‌زهرا، عمو عیدی‌محمد دست مرا گرفت و به طرف شمال بهشت‌زهرا برد. من دیدم خانواده‌مان یک طرف دیگر می‌رفتند. هر چه به عمو عیدی گفتم: عمو! خواهر و برادرهام اون طرف رفتند. اصرار می‌کرد که به آن طرف باید برویم. دستم توی دست عمو عیدی بود؛ دستش را گاز گرفتم و دویدم طرف خاک مادرم.

موقعی که روی خاک افتادم، چیزی متوجه نشدم. زمانی که به هوش آمدم توی بغل هم‌شیره‌ی بزرگم داخل اتوبوس بودیم که دیدم روی صورتم آب می‌ریزند و بادم می‌زنند و صدایم می‌کنند: داودجان، داودجان.

چند سال از فوت مادرم می‌گذرد، اما یک روزهایی خیلی دلم می‌گیرد. می‌دانم برای هیچ بچه‌ای، هیچ کسی مادر نمی‌شود. موقعی که نوجوان و جوان‌تر بودم، بارها و بارها می‌دیدم  که رفقایم با مادرشان بلند یا بد صحبت می‌کنند، باهاشون دعوام می‌شد. این تلخ‌ترین سرگذشت بچگی من بود. موقعی که مادرم رفت، همه چیز رفت.gaz6

قبلا(۱) برایتان گفتم من یکی از کفش جفت‌کن‌های حسینیه سیدالشهدای خیابان شیوا هستم. یک سال بعد از فوت حاج‌آقایمان تصمیم گرفتیم خانه‌ی پدری‌مان را بفروشیم. من چون محله‌ام آنجا بود و خاطرات زیادی از آن خانه داشتم، اول علاقه‌ی زیادی داشتم که آن خانه را از بقیه‌ی ورثه بخرم. اما ته دلم راضی نشد، چون هم پدرم و مادرم و ولی پسر همسایه‌مان و خواهر ۶ ساله‌ام – منیره- و داداش جوانم – هادی- همه در آن خانه زندگی می‌کردند و فوت شدند(۲)، از خریدش منصرف شدم. با اینکه الآن دو سال از فروش و تخریب و نوسازی آن خانه می‌گذرد، محرم‌ها دسته‌ی حسینیه‌مان جلوی خانه می‌آید و به احترام پدر و مادرم و برادرم عزاداری می‌کنند.gaz7

درپایان آرزو دارم، خدا(ی محمد) کند که هیچ کسی در بچگی بی‌مادر نشود. الآن با وجود گذشت ۴۳ سال از فوت مادرم، با یادآوری این خاطرات، باز هم به همراه دخترم منقلب شدیم. خدا! ای کاش هیچ آب‌انباری توی دنیا نبود.

یا علی مدد

 gaz8

(۱)   مقاله ” داود کوشکستانی – پهلوان برگجهانی” منتشر شده در بخش چهره‌های وبگاه برگجون
(۲)   شادروان هادی کوشکستانی کوچکترین پسر مرحوم حاج یزدان در اثر سانحه تصادف و سقوط در بلوار ابوذر دارفانی را وداع گفت.

 

۵ دیدگاه

  1. با سلام خدمت سرور عزیزم حاج داود کوشکستانی
    از شنیدن چگونگی مرگ مادر و از دیدن صفحه روزنامه بسیار تاسف خوردم. متن شیوا و دلنشین شما در فرازهایی از نوشتار مرا هم منقلب کرد. فداکاری مادرتان ستودنی است و کاری کرد که شهیدان می کنند: دست شستن از جان خویش برای دیگران. روحشان شاد.
    خوانندگان محترم وبگاه برگجون. من در زمان مصاحبه با آقا داود متوجه شدم زندگی ایشان چه فراز و فرودهایی داشته است. نمونه هایی از آن را در متن مصاحبه با او در بخش چهره ها قبلا خواندید و نمونه دیگر را هم در بالا مطالعه فرمودید. اما نمونه های دیگری هم هست که شاید نتوان هیچگاه در وبگاه منتشر کرد. این سرنوشت قابلیت ساخت رمان یا داستان طولانی دارد.

  2. فرشته زیر خاک این باورم نیست
    که دیگر سایه ی او بر سرم نیست
    نمی بینم به غیر از غصه و غم
    به دنیایی که در آن مادرم نیست
    باسلام خدمت حاج داوود کوشکستانی. این حادثه غم بار در کودکی برای شما اتفاق افتاد. در سنی که همه بچه ها وابستگی شدیدی به مادر دارند و حق دارید که یادآوری این حادثه تلخ شما را آزرده کند. از خداوند منان شادی روح آن مرحومه و پدر بزرگوارتان را خواستارم و برای جنابعالی آرزوی سلامتی و عاقبت به خیری دارم. التماس دعا.

  3. حاج حمید سلام خیلی ممنون از محبتت ، خدا روح پدر و مادرتو شاد کنه.و خدا سایه ی شما رو صد سال بالای سر ما نگه داره.دم شما گرم

  4. ایول به همه مردان مرد برگجون. دم همگی گرم. مولا علی نیگهدار شما. یاعلی مدد. دست بریده ابلفضل همراه همه.

  5. قربون اقا جواد جون برم روح پدر و مادرت شاد دم شما گرم قربون معرفتت یا علی مدد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *