خانه » خاطرات » کویرنوردی – از تاریخ تا جغرافیا

کویرنوردی – از تاریخ تا جغرافیا

علی‌اکبر لبافی، بهمن ۹۵

اتوبوس ساعت ۸:۱۰ صبح ۱۳ بهمن از خیابان دهقان (کوکاکولا) با ۱۰ دقیقه تاخیر شروع به حرکت کرد. سفر کویرنوردی با سرپرستی آقای مجید جان‌نثاری از اتوبان قم به سمت نایین آغاز شد. اتوبوس با ۲۶ سرنشین از جمله دو راننده و یک همراه رانندگان، راهنمای تور، سرپرست تور و ۲۱ مسافر دیگر حدود ساعت ۲ عصر در مقابل رستوران جهانگردی نایین متوقف شد. رستورانی زیبا و در بنایی سنتی بود.

kavir1

توقف در نایین و روز نخست

پس از گشت و گذار در محوطه رستوران جهانگردی نایین و صرف ناهار به منطقه باستانی نایین رفته و از بیرون منزل پیرنیا (حاکم نایین) و دکتر فاطمی (۱) و بقایای قلعه‌ای قدیمی مربوط به پیش از اسلام را بازدید کرده دوباره سوار بر اتوبوس، نایین را به سمت روستای نصیرآباد ترک کردیم.

kavir2kavir3

ساعت ۷ شب در میدانی متوقف شدیم. فردی با موتورسیکلت مقابل ما حرکت کرد و ما را به مقابل بنایی رساند که با اطرافش بسیار متفاوت بود. بنایی قدیمی که با سلیقه‌ی خاصی به سبک سنتی آراسته شده و با وسایل قدیمی تجهیز شده و به موزه‌ای می‌مانست. مقابل این بنا باغی دایر بود با درختان کاج و نخل. با دیدن این فضا در دل آن روستاهای مخروبه هم به برادران اسلامی- مالک و سازنده این فضا – و هم به سرپرست گروه تبریک گفتیم. جای بسیار زیبا و دلنشینی بود.

ساختمانی دارای حدود ۹ اتاق و ایوان که روزگاری اتاق نشیمن تابستانی و زمستانی و انبار غله و آب انبار و مطبخ و … بود، دور حیاطی مرکزی به صورت نعل اسبی استقرار داشتند. آقای اسلامی و خانواده‌اش همزمان به بخاری اتاق‌ها و وسایل شام و امورات دیگر مشغول بود. ضمن برپا کردن آتش و مهیا کردن چای به پرسش‌های بی‌شمار افراد گروه پاسخ می‌داد. یکی نام و کارکرد انواع وسایل درون محوطه و نصب بر دیوارها را می‌پرسید، یکی نام درختان و دلایل خشک شدن آنها را و دیگری اوضاع کار و اشتغال گردشگری و دیگری تعداد سکنه روستا و …

شب پس از خوردن شام بارندگی شروع شد. بارش و سرما و ابر نه گذاشت کنار آتش بنشینیم و نه گذاشت به ستاره‌های کویر بنگریم. رفتیم زیر کرسی داخل ایوان.

kavir4

سر و صدای افراد نظر گروه همسایه را به خود جلب کرد. صدای کلون دروازه‌ی قدیمی حیاط به صدا درآمد. خانم میان‌سالی که بعدا خود را نورا و سرپرست تور همسایه و ساکن محله نیروهوایی تهران معرفی کرد، وارد شد و گفت: میهمان نمی‌خواهید؟ تنها مکث کردن در پاسخ کافی بود که افراد سرزنده و شاد گروهش یکی پس از دیگری وارد حیاط شوند و شور بی‌رمق گروه ما را دوباره شعله‌ور کنند.

ساعت بعد میهمانان رفتند و گروه آماده خوابیدن شد. باران به شدت می‌بارید و ما نگران فردا. اما آقای روح‌اله اسلامی می‌گفت در کویر مصر باران نمی‌بارد. در پاسخ به خبری که یکی از اعضای گروه گفت هواشناسی اعلام کرده در کویر مصر روز جمعه برف می‌بارد، گفت اینجا حدود ۱۰ سال است برف نباریده است. دلمان گرم شد و نگرانی برطرف.

kavir5

کویرنوردی و روز دوم

هنوز ساعت‌ها زنگ نزده بودند که سرپرست گروه با سلام به افراد، باقیمانده افراد خوابیده را بیدار کرد. صبحانه نخورده باید به راه می‌افتادیم. حدود ۴۵ کیلومتر رفتیم تا مقابل دروازه ورودی روستای مصر اتوبوس ما متوقف شد. نیروهای انتظامی مستقر در آنجا قصد داشت وسایل مسافران را بازدید کند. سرپرست گروه گفت که ما از شرکت ارتباط سیار مخابرات هستیم و وسایل ما مورد بازدید قرار نگرفت. اما وسایل مسافران اتوبوس پشت سر ما را گشتند! پس از آن سه ماشین دیگر هم به روستای مصر آمده بودند که وقتی از آنها خواسته شد وسایلشان را برای بازدید آماده کنند، ناراحت شدند و از خیر این روستا گذشتند. گفتند می‌رویم یزد! واقعا جای تاسف است که هنوز ما با گردشگران داخلی هم مشکل داریم تا چه رسد به گردشگران خارجی!

در روستای فرحزاد پیاده شدیم. سرپرست گروه ما را جمع کرد. درباره نام‌گذاری روستای مصر و روستایی به نام عروس سخن گفت. گفت مسیر ما مانند یک علامت سوال (?) است. از روستای فرحزاد حرکت کرده با چرخشی درون کویر به روستای مصر می‌رویم. آنجا اتوبوس منتظر ماست که به خانه برگردیم. ابتدا ۳ کیلومتر پیاده می‌رویم تا به محلی می‌رسیم که باید صبحانه بخوریم. صبحانه را با پیکاب می‌آوردند. آنجا هر کسی خودش را ارزیابی کند. اگر توان ادامه راه را داشت بماند. اگر نه با پیکاب بر گردد.

kavir6

سرپرست گروه آقای محمودی راهنمای گروه را به عنوان جلودار و مرا به عنوان نفر آخر ستون درحال حرکت برگزید و به افراد معرفی کرد. خودشان هم حسب مورد در طول صف برای انجام هماهنگی حرکت می‌کرد. من به دلیل اینکه باید گزارش سفر را تهیه کنم اجازه یافتم در طول مسیر برای گرفتن عکس حرکت آزاد داشته باشم!

حدود ۷ صبح پیاده‌روی شروع شد. بارندگی قطع شده بود، اما هوا هنوز ابری و سرد بود. با وجود بارش شبِ قبل و سرما و ابرِ امروز، آقای رهبری می‌گفت: باید برای کویر تعریف جدیدی ارایه کرد. آقای ترکاشوند می‌گفت: تمام تصوراتی که ما از کویر تاکنون داشتیم برهم خورده است. سهیل می‌گفت: اگر در امتحان نمره‌ی صفر هم بگیرم در تعریف کویر می‌نویسم جایی است سرد و مرطوب همراه با بارش زیاد و ابر دائم که به ندرت موفق به دیدن ستاره در آسمان می‌شوی!

مسیر از درون باغ‌ها و کشتزارها گذشت و سریع وارد مراتع با درختچه‌های تُنک گز شد. دیری نگذشت که وارد محدوده زیبایی از رمل‌های بیابانی شدیم. کم‌کم سروصدای خستگی گروه بلند شده بود که از دور پیکابی مشاهده شد که با سرعت و همراه گردوخاک زیادی در دل کویر در حرکت بود. رفت و رفت و در افقی دوردست در کویر ایستاد. حالا امیدی پیدا کردیم و هدفی برای رسیدن. رسیدن به صبحانه. گروهِ خسته جانی تازه گرفت و از کنار گودالی بزرگ که سِیلکَنون نامیده می‌شد خود را به میز صبحانه رساند. سرپرست گروه که به تمسخر به این گودال دره‌ی سیلیکون می‌گفت ادامه داد: احتمال می‌دهند این گودال ناشی از کندن زمین در اثر سیل بوده یا احتمالا در اثر برخورد شهاب سنگ ایجاد شده باشد.

kavir7kavir8kavir9

پس از صرف صبحانه و دریافت جیره‌ی ناهار، گروه آماده‌ی حرکت شد. سرپرست گروه که تاکنون هرگز از طول مسافت پیاده‌روی عدد مشخصی اعلام نکرده بود، قاطعانه این بار گفت ۱۴ کیلومتر راه تا روستای مصر باقی است. افرادی که نمی‌توانند ادامه دهند برگردند، چرا که در میان راه امکان بازگشت نیست. اگر چه افرادی مردد بودند و به ویژه خانواده‌ای که کودکی ۵ ساله همراه داشت، اما تنها خانم پورسعید که زانوی پایشان مشکل داشت و از سختی قدم زدن در رمل آگاه شده بود انصراف داد. ۲۳ نفر به راه خود ادامه دادند. از افراد با بیش از ۶ دهه عمر تا کودک کمتر از ۶ سال. زن و مرد.

هنوز راهی نرفته بودیم که مایعات ناشی از چای و شیرِ خورده شده و ذخیره در مثانه، اجازه‌ی خروج می‌خواستند! واکنش افراد ابتدا پچ‌پچ و درگوشی بود. توالت صحرایی مشتمل بر تپه یا تل خاکی بود که با دور شدن گروه شکل می‌گرفت. چون من به عنوان نفر آخر باید همه‌ی افراد را حرکت می‌دادم از نزدیک شاهد گفتگوی این افراد بودم. گاهی که تپه در فاصله دوری از مسیر حرکت قرارداشت افراد مردد بودند تا آنجا بروند یا نه، صبر کنند تا تپه‌ای جدید و نزدیک پیدا شود. من گاهی کمک‌شان کرده و اگر دور بود می‌گفتم دوره. یعنی زحمت راه را به خود ندهید و امیدوار باشید تپه‌ای نزدیک‌تر در کنار مسیر مشاهده شود.

kavir10kavir11kavir12kavir18kavir14 kavir15 kavir16 kavir17kavir20kavir19kavir21kavir22 kavir23 kavir24 kavir25

صدای پچ‌پچِ جستجوی توالت صحرایی کم‌کم بلندبلند و سپس به فریاد تبدیل شد. همین‌که فردی از صف جدا شده و به انتهای صف می‌آمد، افراد دیگر می‌گفتند: دوووورررره! و این بود که همه آگاه می‌شدند این فرد از مثانه‌اش پیام اضطراری دریافت کرده است.kavir13

هوا به مرور گرمتر و  لباس‌ها یکی‌یکی از تن کنده می‌شد. افراد در فاصله‌های نزدیک‌تری تقاضای استراحت می‌کردند. راهنما به سختی اعلام می‌کرد چند کیلومتر حرکت کرده‌ایم و هرگز اعلام نمی‌کرد چند کیلومتر تا پایان راه باقیست. هر طور بود گروه تا ظهر حرکت کرد. ظهر برای خوردن ناهار نشستیم. سرپرست برای ناهار و نماز ۲۰ دقیقه فرصت داد.

بعد از ظهر، راه رفتن بسیار سخت‌تر و کندتر بود. هر ازچندگاهی راهنمای گروه فریاد می‌زد روووحیه؟ و افراد گروه محکم و شاد پاسخ می‌دادند: عاااالیه! اما در طول مسیر پاها خسته و رمل‌ها بیشتر و انگیزه‌ها و شوق و ذوق‌ها فروکش کرد. دیگر واژه‌ها و اصطلاحاتی مانند دوووررره نیز چندان به گروه روحیه نمی‌داد. مقصد کجاست و تا کجا باید رفت و کی خواهیم رسید؟ راهنما و سرپرست گروه نقطه‌ای را در مرز اتصال کویر به آسمان، نشان دادند که به زحمت خطی عمودی در آن دیده می‌شد؛ بدون نیاز به تلسکوب یا دوربین شکاری. بالاخره تا چند کیلومتر جلوتر همه‌ی اعضای گروه توانستند آن را ببینند. آن چیزی نبود جز دکل مخابرات روستای مصر. گفتند مقصد ما آنجاست. پای آن دکل.

kavir27kavir26kavir28 kavir29 kavir30 kavir31

این نقطه‌ی امیدی بود برای حرکت. اما گروه به زودی متوجه شد در کویر هرگونه تخمین فاصله با استفاده از چشم‌ها خطاست. زیرا هرچه پیشتر می‌رفتیم، گویی دکل هم به همان میزان عقب‌تر می‌رفت. مقصد غیرقابل وصول می‌نمود. تکرار این خطای دید خسته کننده شده بود. دکل مقصدی دست‌نیافتنی شده بود. روحیه‌ی افراد کم‌توان تضعیف شده بود. کم‌کم زمزمه‌هایی شنیده می‌شد که کاش ما هم تردید نمی‌کردیم و با خانم پورسعید برمی‌گشتیم. چقدر او عاقلانه تصمیم گرفت. خانم فراهانی خطاب به کودکش می‌گفت: من دیگر کویر نمی‌آیم، تو اگر دلت خواست همراه همسرت بیا!

خستگی راه سبب شد که گروه نه از دیدن خرگوش چندان به وجد آید و نه از دیدن مرداب و نیزار. گروه فقط به دکل فکر می‌کرد و فقط حرف از دکل می‌زد و راه می‌رفت. البته افرادی هم بودند که هشدار داده و می‌گفتند این‌قدر به مقصد فکر نکنید، از مسیر هم لذت ببرید. این همه مناظر زیبا، هوای دل‌انگیز، چرا از این‌ها لذت نمی‌برید؟

پابرهنه شدن در مسافتی از راه، اگرچه در نخست بسیار وسوسه‌انگیز و جالب بود و سبب رفع خستگی کف پا و انگشتان شد، اما به زودی مشکلات دیگری را برای مچ پا و زانوهای کم‌توان ایجاد کرد. تاندون پای آقای عرفانی به شدت درد گرفت و زانوی پای خانم نیازبخش نیز ناراحت شد. کم‌کم افراد کفش‌هایشان را پوشیدند. من که در انتها نظاره‌گر راه رفتن افراد بودم گروه را می‌دیدم که آن صلابت و راست‌قامتی قبل را ندارند و پاها پرانتزی و کمرها قوزکرده و شانه‌ها افتاده بود. گروه، لشکر شکست‌خورده‌ای را می‌مانست که به اسارت می‌روند.

خستگی، نرسیدن به دکل، پاسخگو نبودن راهنما از کیلومتراژِ راهِ باقیمانده و فرصت ندادن برای استراحت به گروه سبب شد که نوک تیز انتقادات و شوخی‌ها به سمت راهنمای گروه متوجه شود. راهنما هم می‌دانست که اگر زمان سپری شود ممکن است به تاریکی برخورد کنیم. اما اعتراض‌ها نتیجه داشت و آقای حمید جان‌نثاری که همراه راهنما بود اعلام کرد ۴ کیلومتر از مسیر باقیمانده است.

انتقادات و شوخی‌ها به سوی راهنما ادامه داشت. از اینکه تور خیلی خوب بود فقط باید در انتخاب راهنما تجدید نظر می‌شد. یا اینکه وقتی دمپایی پاره‌ای در مسیر پیدا شد افراد گفتند این متعلق به راهنمای گروه قبلی است که افراد گروه او را کشته و در رمل دفنش کرده‌اند! فریادی که راهنما برای روحیه دادن به صورت پرسشی اعلام می‌کرد: روووحیه؟ با واژه‌ی ناامیدکننده‌ی خااالیه! پاسخ داده می‌شد.

درد پا و سرعت حرکت آقای عرفانی نگران کننده شده بود و با کمک مسکن‌ها و عصا حرکت می‌کرد. پای خانم موسی هم گرفته بود و به کمک دایی‌ها حرکت می‌کرد. فشار خون خانم فراهانی به شدت پایین افتاد و به کمک شکلات و شیرینی جان تازه گرفت. آقای ترکاشوند از دوش گرفتن پسرش خسته بود و آقای فیروزی کمکش کرد. بالارفتن از تل ماسه‌ها مشکل بود و همراهان دستگیری می‌کردند. روحیه‌ها خسته می‌شد و شوخی‌ها و خنده‌ها و اداهای دیگران دوباره به جمع روحیه می‌داد. تا اینکه به قدری به دکل نزدیک شدیم که پایه‌های افقی دکل هم قابل مشاهده بود. رمل‌ها پایان یافته و مسیر مسطح شد.

kavir32kavir33

با برگشت امید و روحیه به گروه، راهنما اعلام کرد تاکنون بیش از ۲۰ کیلومتر راه پیموده‌ایم و تا رسیدن به مقصد از ۲۱ کیلومتر فراتر می‌رویم. اینجا عکس دست‌جمعی گرفته و به درون کشتزارهای روستای مصر وارد شدیم.

kavir39

ساعت ۵:۳۰ اتوبوس به سمت روستای نصیرآباد به راه افتاد. هوای گرگ‌و میش غروب بود که وارد روستا شدیم. دوش گرفتند و چای خوردیم و برای صرف شام مهیا شدیم. پس از صرف شام در حیاط گردهم آمده و نظر یکایک افراد را جویا شدم. این نظرخواهی را در پایان گزارش ارایه خواهم کرد.

برای ریختن چای به آبدارخانه رفته بودم که نورا خانم آمد و گفت ما مقداری آش درست کرده‌ایم و اگر به همه برسد بیاییم و با شما بخوریم. گفتم قدمتان روی چشم اما ما شام خوردیم و احتمال دارد تنها ۱۰ درصد افراد آش بخورند. بنابراین نگران نباشید، کم نمی‌آید.

در حال خوردن چای بعد از شام بودیم که کلون دروازه به صدا درآمد: همسایه مهمون نمی‌خواین؟ نورا خانم و گروه همراه با یک دیگ بزرگ آش وارد حیاط محله‌ی ما شدند. کاسه‌کاسه آش کشیدند و بین همه تقسیم کردند. بدون استثنا همه‌ی افراد گروه ما یک کاسه آش گرفتند! باز آش کم نیامد و پس از خوردن باز هم آش باقی‌مانده بود. گفتند آشی است که تعدادی از افراد گروهشان بانی آن شده‌اند و برای آمرزش درگذشتگان آنان صلوات بلندی بفرستید. هر دو گروه بلند گفتند اللهم صل علی محمد و آل محمد … با وعجل فرجهم بلند‌تر.

پس از خوردن آش، شور و حال جوانان بزرگان مجلس را هم به وجد آورد و شلوغی و سروصدا و پخش آواز از تلویزیون داخل حیاط یک ساعت ادامه یافت. ساعت ۱۰ شب میهمانان رفتند و همزمان دانه‌های برف شروع به باریدن کرد.

روز بازگشت و توقف در جندق

صبح روز جمعه هنوز ساعت‌ها زنگ بیدارباش نزده بودند که آقای جان‌نثاری گفت: آقا لباف پاشو برف‌َرون رِه بی‌یُور برف پارو کنیم. یکی می‌گفت شوخی است و یکی می‌گفت جدی است. وقتی وارد کوچه شدم دیدم برف به قول حاج طهماس پلویی دونیارِه سَرآگته. حدود ۱۰ سانت برف زمین و باغ و درختان را پوشیده بود.

با توجه به بارش شدید دو شبِ قبل و بارش برف دیشب و ابری بودن هوا در طول سفر، حرف آخر را به زیبایی تمام آقای مجید جان‌نثاری زد:

ما آمدیم تاریخ را تماشا کنیم، جغرافیا را عوض کردیم!

از همان ابتدا گروه ما به ظاهر یک‌دست می‌نمود. اما در کُنه ماجرا این‌طور نبود! از همان ابتدا سردهی‌ها انتهای اتوبوس و پادهی‌ها جلو اتوبوس را اشغال کردند. بین آنها درِ عقب اتوبوس و بوفه‌ حایل بود. گاهی به نظر می‌رسید باید دو تیم ۱۱ نفره تشکیل داد و بین گروه سردهی و پادهی مسابقه به راه انداخت. اما نه توپی بود و نه زمین بازی. اما در ساعت ۶:۳۰ صبح روز جمعه تنها پرتاب یک گلوله برف به صورت شوخی از طرف یک عضو پادهی به سمت یک عضو سردهی کافی بود تا جنگی بزرگ درگیرد.

گلوله‌های برف یکی پس از دیگری شلیک شد و زن و مرد و پیر و جوان نمی‌شناخت. شدت درگیری به حدی بود که بنده ناخودآگاه! از همسرم به عنوان سپر انسانی استفاده کرده تا جلو بروم و گلوله‌ای را به تیم مقابل بکوبم. دیری نگذشت که پس از نوش جانِ دست کم یک گلوله برف از سوی هر یک از افرادِ دوطرف، نزاع خودجوش پادهی‌ها و سردهی‌ها پایان یافت. خوشبختانه هیچ سند مکتوبی از این نزاع وجود ندارد. زیرا افراد همه مسئولیت‌پذیر بوده و در آن گرماگرم زدوخورد کسی به فکرش نمی‌رسید که از این جنگ عکس بگیرد یا سِلفی تهیه کند!

kavir34

پس از صرف صبحانه ساعت ۷:۳۰ صبح در میان جاده‌ی برفی به سمت روستای جندق به راه افتادیم. ۸:۳۰ تا ۹ فرصت بازدید از روستا بود. ارگ قدیم جندق و کوچه‌های روستایی را تا خانه‌ی یغما (۲) دیدیم و برگشتیم.

اتوبوس ساعت ۲ عصر مقابل رستوران جهانگردی دامغان ایستاد. پس از صرف ناهار به سمت تهران آمدیم و ساعت ۷ در مقصد پیاده شدیم. خسته نباشید.

kavir35kavir36 kavir37 kavir38

گفتگو با اعضای گروهkavir40

در شب بازگشت از کویرنوردی فرصتی دست داد تا نظر یکایک افراد را درباره‌ی جزییات سفر جویا شوم. این مصاحبه البته بیشتر با هدف معرفی اعضای گروه ترتیب داده شد. ترتیب افراد مصاحبه شونده به ترتیب چیدمان صندلی در محفل دوستانه شب جمعه است. توضیح اینکه نور حیاط متناسب با فضای عارفانه‌ی آن شب کم بود و لذا تصویر نزدیک از چهره همراه نور فلاش، عکس‌هایی را مانند عکس متهمان ردیف اول خلق کرده است. افراد با پرسشی ناگهانی روبرو شده و پاسخ فوری داده‌اند و جز افراد مجاور، از پرسش و پاسخ سایر افراد مطلع نبودند.

۱٫ میلاد جان‌نثاری فرزند مجید

پرسش: نظرتان درباره‌ی کویر چیست؟

پاسخ: کویر جای خوبی است. ولی در کنار دوستان بیشتر خوش گذشت. برای اولین بار بود که به کویر آمده‌ام و به ماسه دست زده‌ام. حس بسیار لطیفی بود. لحظه‌ای که روی ماسه‌ها خوابیدم احساس خیلی خوبی داشتم.

۲٫ سهیل لبافی فرزند علی‌اکبر

پرسش: نظرتان درباره برنامه روز کویرنوردی چیست؟

پاسخ: آقای جان‌نثاری لیدر خوبی بود. عقبه‌ی گروه خوب حرکت می‌کرد. طنزهای بین راه خیلی روحیه‌بخش بود.

۳٫ جواد جان‌نثاری فرزند شادروان جعفر

پرسش: دوووررره یعنی چی؟ [خنده‌ی آقا جواد]

پاسخ: خوب بود. سفر کویر را تجربه نکرده بودم. به عنوان تجربه‌ی اول خیلی خوب بود. در کنار شما خیلی خوش گذشت.

۴٫ پرویز ترکاشوند دوست و همکارمkavir41

پرسش: کویر را تعریف کنید.

پاسخ: قطعه‌ای از زمین که تصورم نسبت به آن خیلی متفاوت بود. فرصتی پیدا شد که یک قسمت از زمین را ببینم. از کسانی که این سفر را به من پیشنهاد دادند و ما را به این سفر آوردند تشکر می‌کنم. اگر با خبر نمی‌شدم و بعد عکس‌های شما را می‌دیدم از اینکه ما را خبر نکرده بودید ناراحت می‌شدم.

۵٫ محمدرهبری دوست و همکارم

پرسش: دکل چیست؟

پاسخ: بهترین واژه برای تعریف امید.

پرسش: وقتی به آن نمی‌رسیدید چی؟

پاسخ: قطعا به آن می‌رسیدیم و رسیدیم. برای دور شدن از زندگی شهری، کوه خوب است. ولی حالا معتقدم کویر خیلی بهتر است. زحمت آقای جان‌نثاری خیلی زیاد بود. سخت‌گیری و نظم همراه انعطاف در زمان خاص ویژگی جالب ایشان بود.

۶. آریا ترکاشوند فرزند پرویز– کم‌سن‌ترین عضو گروه

پرسش: از اینکه کویر اومدی و این همه راه رفتی خوشحالی؟

پاسخ: آره.

پرسش: وقتی توی ماسه‌ها غَلت می‌زدی به چی فکر می‌کردی؟

پاسخ: به اینکه چقدر حال میده.

۷٫ مجید جان‌نثاری فرزند شادروان حاج جواد – سرپرست گروهkavir42

پرسش: نظرتان درباره‌ی گروه چیست؟

پاسخ: واقعا تعجب کردم. انگار چندمین بار هست که با هم آمده‌ایم سفر. گروه بسیار باتجربه و هماهنگ بود. توصیه‌ها را خوب گوش کردند. گلایه‌ای از برنامه و مسیر و کمی امکانات نبود. از تک تک افراد تشکر می‌کنم.

۸٫ زهره موسی(طوسی) فرزند جمشید

پرسش: شما با اینکه پایتان مشکل پیدا کرد گلایه نکردید. اگر بجز دایی فرد دیگری سرپرست بود بازهم گلایه نمی‌کردید؟

پاسخ: نه.

پرسش: اگر باز هم همین تور را بگذاریم شما می‌آیید؟

پاسخ: امسال نه ولی اگر چهار سال دیگر باشد، شاید!

۹٫ ندا فراهانی همسر پرویز ترکاشوند

پرسش: شما حالتان در مسیر بد شد. آیا از کویرنوردی پشیمان هستید؟

پاسخ: پشیمان نیستم ولی این تجربه لازم بود و همین یکبار برایم کافی است.

kavir43

۱۰٫ عذرا لبافی فرزند شادروان حاج حبیب‌اله

پرسش: نظرتان راجع به کویرنوردی چیست؟

پاسخ: خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت. فکر نمی‌کردم بتوانم این مسیر را پیاده بروم. همین‌که رفتم و موفق شدم خوشحالم. به دلیل روحیه و خوبی اطرافیانم توانستم مسیر را طی کنم. واقعا لمس کردن و مشاهده‌ی کویر از نزدیک با آنچه قبلا در فیلم‌ها دیده بودم بسیار متفاوت است.

۱۱٫ مونا فراهانی همسر محمد رهبری

پرسش: دکل چیست؟

پاسخ: دکل یک امید دست نیافتنی می‌نمود ولی با کمی تلاش به آن رسیدیم.

۱۲٫ اعظم پورسعید همسر عبداله لبافی

پرسش: شما در ایستگاه اول انصراف دادید آیا پشیمانید؟

پاسخ: واقعا دوست داشتم همراه گروه باشم. شاید این فرصتی بود که برای اولین بار و آخرین بار دست داده بود. اما در بخش اول که همراه بودم خیلی خوب بود. اگر مسیر کوتاهتری برنامه‌ریزی شده بود حتما همراهتان می‌آمدم.

۱۳٫ عبداله لبافی فرزند شادروان حاج حبیب‌الهkavir44

پرسش: چه انتقادی از برنامه دارید؟

پاسخ: انتقادی ندارم. جای قشنگی بود. انتخاب‌ها برای جا و غذا و مسیر خیلی خوب و جالب‌تر از تصور من بود.

۱۴٫ هدیه لبافی فرزند عبداله– کوچکترین دختر همراه گروه

پرسش: تو خیلی خسته شده بودی و دایم می‌پرسیدی کی می‌رسیم. آیا باز هم حاضری به این سفر بیایی؟

پاسخ: باز هم حاضرم ولی همین امسال نه. چند سال دیگه.

۱۵٫ حمید جان‌نثاری فرزند شادروان حاج جواد

پرسش: نظرتان راجع به گروه سردهی‌ها چیست؟

پاسخ: بسیار عالی و همه‌ی افراد فامیل ما از شما اظهار رضایت داشتند. از جوشش و اخلاق شما و گرم بودنتان و انرژی‌ای که به گروه می‌دادید. ان‌شالله سفرهای دیگر هم قسمت بشود.

kavir45

۱۶٫ علیرضا لاری همسر عذرا لبافی– دومین فرد مسن‌ گروه پس از مجید جان‌نثاری با اختلاف ۵ روز.

پرسش: نظرتان راجع به گروه پادهی‌ها چیست؟

پاسخ: من این گروه را کامل و دقیق نمی‌شناختم. وقتی اینجا آمدیم و دیدم آنقدر خوشم آمده که گفتم این کار را ادامه بدهیم و تورهای دیگر هم برویم. همه چیز خوب و عالی بود. اخلاق و رفتار افراد و مسیر گردش خیلی خوب بود.

۱۷٫ علی محمودی- راهنمای مسیر

پرسش: شما می‌دانید هرکیلومتر چند متر است؟!

پاسخ: [خنده]

پرسش: شما در حالی که می‌دانید این مسیر ۲۱ کیلومتر است اگر افرادی بیایند و بخواهید همین مسیر را ببرید مسیر را چند کیلومتر اعلام می‌کنید؟

پاسخ: خوب نباید مسیر را اعلام کرد. در روحیه افراد تاثیر می‌گذارد. اگر از همان ابتدا می‌گفتیم ۲۱ کیلومتر است روحیه افراد تضعیف می‌شد و عده زیادی انصراف می‌دادند. ولی با این روش آمدند و به مقصد هم رسیدند. من از گروه خیلی راضی هستم. گروهی که با خنده شروع کرد و با خنده مسیر را تمام کرد.

۱۸٫ زهرا نیازبخش همسر علی‌اکبر لبافی

پرسش: نظرتان درباره‌ی کویر چیست؟

پاسخ: کویر برای من مانند برزخ است. احساس سرگردانی و رفتن و نرسیدن و صبر بیهوده به من دست می‌داد. احساس می‌کردم اگرچه با گروه هستی اما این خودت هستی که باید حرکت کنی و تنها خودت می‌تواند نجاتت دهد. راهی برای بازگشت نیست و باید بروی هرچند به سوی مقصدی که نمی‌دانی کجاست. اما با تمام این سختی‌ها وقتی پایان یافت برایم شیرین بود و مرور خاطراتش را دوست دارم.

۱۹٫ انسیه حسامی(پلویی) فرزند حجتkavir46

پرسش: نظرتان راجع به دکل چیست؟

پاسخ: امید. دکل نقطه‌ی امید زندگی است.

پرسش: آیا مطرح کردن موضوع و ایده‌ی دکل خوب بود؟

پاسخ: بله. بجز اینکه جالب بود، لازم هم بود.

kavir47

۲۰٫ امیر عرفانی همکار مجید جان‌نثاری

پرسش: نظرتان راجع به برگجونی‌ها چیست؟

پاسخ: به واسطه‌ی آقای جان‌نثاری و پسرشان آشنایی قدیم با برگجونی‌ها داریم. مردمان خوب و خون‌گرمی هستند . در این سفر هم به دعوت ایشان آمدم. در مجموع خیلی خوب است و می‌تواند ادامه‌دار باشد. ما مردمی هستیم که شادی را فراموش کردیم. اگر این برنامه ادامه پیدا کند من پایه هستم و همراه خانواده شرکت می‌کنم. اگر به واسطه‌ی گرفتاری نتوانم همراهتان باشم غبطه خواهم خورد.

۲۱٫ عاطفه عرفانی دختر امیر عرفانی

پرسش: نظرتان راجع به کویر و دکل چیست؟

پاسخ: من فکر می‌کنم تا سه روز مزه‌ی شن داشته باشم! اما دکل شبیه یک رویای دست نیافتنی بود. کاش دکل‌های نزدیکتری هم بسازند!

۲۲٫ الهه عاشوری همسر امیر عرفانی

پرسش: نظرتان راجع به گروه چیست؟

پاسخ: عالی. گروهی شاد و خوب و همراه بودند.

پرسش: با توجه به مشکلی که برای پای همسرتان پیش آمد آیا بازهم در سفرهای مشابه شرکت می‌کنید.

پاسخ: علت اصلی مشکل پای ایشان فوتبال بوده نه این سفر. اگر بازهم سفر فراهم شود حتما شرکت می‌کنیم.

سخن آخر

شایان ذکر است سرپرست گروه همسایه (نورا خانم) از ما دعوت کرد با گروه آنها همراه و ادغام بشویم و شماره تماس خود را برای تصمیم‌گیری و اعلام نظر در اختیار گروه ما قرار داد. اما ما آقا مجید رو رها نخواهیم کرد. بنابراین شاید پیشنهاد دادیم گروه نورا خانم با همه‌ی لیاقت و مهربانی و توانمندی که در مدیریت گروه خود دارند، در گروه ما ادغام شود!

روحیه؟…..   عااااالیه!

برای بزرگتر دیدن تصاویر، روی آن‌ها کلیک کنید.

با تشکر از افراد گروه و دوستانی که با اعلام نظر و ارسال عکس مرا در تهیه‌ی این گزارش یاری دادند و به ویژه آقای علی محمودی که اطلاعات و نقشه‌های مسیر را در اختیارم نهاد.

mesr2

(۱) سیدحسین فاطمی هدایتی‌ متولد ۱۲۹۶ شمسی در نایین و درگذشت در سال ۱۳۳۳ تهران. سیاست‌مدار و روزنامه‌نگار ایرانی که از ۱۳۳۱ تا ۱۳۳۲ وزیر امورخارجه ایران بود و پس از کودتای ۲۸ مرداد توسط حکومت پهلوی اعدام شد. طرح جمهوری در آن مقطع از سوی وی مطرح شد و به گفته‌ی دکتر مصدق، فکر ملی شدن نفت پیشنهاد او بود. او پیش از اعدام از ترور توسط محمدمهدی عبدخدایی جان به‌در برده بود (ماخذ: ویکی‌پدیا).
 (۲) ابوالحسن یغما متولد ۱۱۶۰ شمسی در جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی شتر می‌چراند و معاش خانواده خود را تامین می‌کرد. در نوجوانی به سِمَت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلص مجنون آغاز کرد. پس از آن یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد. شش سال بعد مورد خشم حاکم قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط شد.
یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به ابوالحسن یغما تغییر داد و جامه‌ی درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا‌آقاسی صدراعظم محمدشاه قاجار که فردی صوفی‌مسلک بود قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۳۸  شمسی در آن جا درگذشت.
یغمای جندقی شاعری وارسته بود که هیچگاه به مدح شاه و درباریان نپرداخت. از وی غزل‌های زیبایی به یادگار مانده که در زمره‌ی بهترین غزل‌های عهد قاجاریه به شمار می‌رود. یغما از جمله شعرای این دوره بود که در صدد پالایش زبان فارسی از لغات بیگانه برآمد و لذا در اکثر اشعار خود از لغات اصیل پارسی استفاده می‌کرد (ماخذ: ویکی‌پدیا).

 

۴ دیدگاه

  1. باعرض سلام و تشکر فراوان از برادر عزیز جناب لبافی. گزارش تصویری به اضافه قلم شیوای شما خاطره تور را برای ما مجدد زنده کرد. لذت در کنار شما بودن و همراهان عزیزتان را هرگز فراموش نمی کنیم.

  2. زهره موسی (طوسی)

    روحیه عااااااااااااااااااااااااااااااااالیه …..

    داشتن یک سفر تفریحی پرهیجان خوب است اما واقعا بهترین سفرها آنهایی است که روح انسانها را هم درگیر ‌کند. اگر همین لحظه به سفرهایتان فکر کنید قطعا یکی،‌ دو سفر را در آغاز به‌خاطر خواهید آورد، چرا؟ صرفا به دلیل آنکه در آن سفرها بیشتر به شما خوش گذشته است.
    سفر به کویر مصر یکی از بهترین و پرخاطره ترین سفرهای من شد. همسفرانی بسیار مهربان و خوش رو و خوش خنده. همسفرانی که در تمام مراحل سفر با دادن روحیه و انرژی مثبت همدیگر رو همراهی می کردند. در این سفر کسی تنها نبود، همگی همسفران با اینکه بار اول بود همدیگر رو دیده بودند ولی انگار سالهاست که همدیگر رو می شناسیم و با همدیگه بارها همسفر شدیم.

    باید تشکر کنم از آقایان لبافی، محمودی، مجید جان نثاری (دایی عزیز و مهربونم) که با انرژی مثبتشون در کویر مصر باعث شدند ما بتونیم خودمون رو به دکل (آرزوی همگی گروه) برسونیم.
    امیدوارم این سفرها ادامه داشته باشه، از بقیه همشهریای عزیزمون هم دعوت می کنیم ما رو همراهی کنند. جای همگیتون خالی بود.
    به امید دیدار همگی در سفرهای بعدی
    روحیه عااااااااااااااااااااااااااااااااااالیه …………
    دوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررره……… :)))

  3. ممنون از آقای لبافی گرانقدر که با نثری زیبا و خواندنی، زحمت نوشتن گزارش برنامه کویر مصر رو کشیدند.
    کویر مصر، برای من سفری خاطره انگیز و به یاد ماندنی بود، با کلی خاطره قشنگ. کویر زیبا رو دیدیم. کلی خندیدیم و شاد بودیم. به قدری غرق در دیدنیهای این کویر شگفت انگیز بودیم که اصلا متوجه نشدیم ۲۱ کیلومتر و ۳۰۰ متر راه رفتیم 🙂
    به امید دیدار مجدد دوستان در گوشه ای دیگر از این سرزمین زیبا (جایی که دکل نزدیک تری داشته باشه !!!!)
    روحیه هاتون همیشه عالی
    لبهاتون همیشه خندون و دلتون شاد

  4. چه تجربه متفاوتی بوده. همیشه به سفرهای خوب و خاطره انگیز همولایتی های گرامی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *