خانه » مطالب آزاد » سفر فرهنگی به لواسانات

سفر فرهنگی به لواسانات

علی دهباشی، اردیبهشت ۹۶

مدت‌ها بود که دوستان مشترک از افتتاح کتاب‌فروشی در خیابان اصلی لواسان خبر می‌آوردند.

تا این‌که دوست هنرمند عکاس و مستندساز ما جواد آتشباری که رفت و آمدی با آن‌جا پیدا کرد و ایمان نقدی را معرفی کرد که او هم عکاس است و در نهایت امروز بعد از جلسه صبح پنجشنبه‌های کتاب‌فروشی آینده، راهی لواسان شدیم که شماره‌ی ۱۱۸ بخارا هم چند نسخه از صحافی داغ داغ گرفته بودیم، به عنوان بهانه و سوغات همراه داشتیم.

به توصیه‌ی ایمان ناهار را در رستوران سید در بلوار اصلی لواسان تناول کردیم (به شما توصیه نمی‌کنم. حداقل چلوکباب کوبیده و جوجه کبابش را). سپس وارد مجتمع تجاری اسکای‌سنتر شدیم که کپی ناشیانه‌ای است از این نوع مجتمع‌ها در دوبی (تازه خود دوبی تقلید ناشیانه‌تری است از به اصطلاح  مال‌های آمریکا). در طبقه‌ی زیرین این بنا محیط نسبتا خوبی را “#کتاب‌فروشی دامیز”  که باید بخوانی هشتک فلان… به خود اختصاص داده. یاد نام‌های کتاب‌فروشی‌های دوران ما بخیر: کتاب‌فروشی خیام در شاه‌آباد. بعدش کتاب‌فروشی نیل در میدان مخبرالدوله، کتاب‌فروشی معرفت در لاله‌زار و کتاب‌فروشی دنیا و کتاب‌فروشی بامداد و کتاب‌فروشی زمان در خیابان نادری و به‌راستی “نام‌ها” هدایت کننده هستند.

بگذریم، وارد هشتک کتاب فروشی شدیم. بسیار باسلیقه به‌قول امروزی‌ها “دیزاین” شده است.  ما را به چای مهمان کردند و در گپی که با خانم نوشین خاکی داشتیم، گفتند که چند ماهی است افتتاح شده و زیرمجموعه‌ی انتشارات دامیز هستند و خود این خانم خاکی واقعا خاک کتاب خورده در شهرکتاب ونک. بوک‌لند بوده و درس هم خوب خوانده از آن نوعش که کار برایش نیست: “ارتباطات و مطالعات فرهنگی“.  شانس آورده سرنخ شغل کتاب‌فروشی به نوعی به درس و مشقی که خوانده مربوط است. دو سه همکار خوش برخورد و مودب (آن‌قدر بی‌ادب دیدیم که جوان مودب می‌بینیم باید بنویسیم.)  به نام‌های: امیر قاسمی، سمیرا راستگو، خسرو تاری، حمید یوسفی و ایمان نقدی که عکس‌های گزارش از اوست.

خانم خاکی از جمله در پاسخ سوال من گفت که اینجا بیشترین فروش را کتاب‌های ادبیات و بیشتر ترجمه به خود اختصاص داده است. و کتاب‌های کودکان هم توسط چند مهدکودک اطراف مشتری دارد. از جهت تنوع عناوین کتاب‌ها خوب کار کردند و به‌قول معروف “به‌روز” هستند. از میانگین سنی پرسیدم. معلوم شد کمتر جوانان حضور دارند. بالای سی و چهل بیشتر مراجعان هستند. (به کنایه گفتم گروهی قابل توجه از لواسانی‌های جدید بچه‌هایشان را این طرف و آن طرف فرستاده‌اند و آن‌ها هم که هستند سرشان در شبکه‌های مجازی آن‌چنان فرو رفته که دیگر کتاب‌خوانی برایشان بی‌مفهوم است).

کتاب‌فروشی را با آرزوی موفقیت برای جوانانی که به امید علاقمند شدن اهالی لواسان به کتاب‌خوانی و ادبیات فرهنگ ترک می‌کنیم و به طرف منزل استاد محمدعلی موحد حرکت می‌کنیم.

لواسان جدید را عمدتا به‌ثروت‌رسیدگان جدید ساخته‌اند و چه زشت و ناهنجار و بدسلیقه. با بولدزر به جان باغ‌ها افتادند و به جای درختان تنومندِ سایه‌گستر، تیرآهن کاشته‌اند و تا بخواهی بتُن بخوردش داده‌اند.

اما در لواسان تنی‌چند از استادان مسلم ادب و هنر که از هوای مرگ‌آور تهران خود را نجات دادند زندگی می‌کنند. سرآمد آنها استاد دکتر محمدعلی موحد هستند که با فرزند و دختر و داماد و نوه در لواسان زندگی می‌کنند. منزل استاد اصلا ربطی به معماری مضحک بیشتر خانه‌های ویلایی لواسان ندارد. می‌دانستم مهندس فرشته‌خو که داماد استاد هستند، حتی ‌آجرهای عمارت را از تبریز آوردند. منزل استاد نمونه‌ی کامل سادگی و آرامش‌بخشی است که باید داشته باشد. چه از بیرون و چه در فضاهای داخلی. همان سادگی و بی‌نیازی دوری از زرق و برق را کاملا می‌توانی در منزل استاد حس کنی. زنگ را زدم و گفتم که شماره‌ی جدید بخارا را آوردم. محبت فرمودند. دوستان ترجیح دادند در حیاط ساده اما با صفای منزل با استاد دقایقی را به‌سر برند. از چاپ مثنوی پرسیدم. فرموند کار ایشان تمام شده و تحویل ناشر داده‌اند و باید منتظر نشر آن باشیم.

یادم رفت اشاره کنم استاد بیش از چهل سال است که به کار مثنوی مشغول بوده و هستند، که اکنون به ثمر رسیده. قرار شده یک جلد مقدمه و کشف‌الابیات بیاید و هر دفتر مثنوی هم جداگانه باشد. ناشر هم هرمس است و دوست هنرمند ما محمدعلی منصوری آرایش کتاب و اجرای فنی کتاب را در عهده گرفته است.

سپس به دیدار یکی دیگر از مفاخر ساکن شده در لواسان رفتیم. استاد فخرالدین فخرالدینی که استاد استادان عکاسی پرتره هستند. همسرشان نیز خانم مهشید امینی اهل قلم هستند و یک رمان هم منتشر کردند. مجله را تقدیم کردم.

استاد فخرالدینی از تهران گریزان است. دو نصفِ روز برای مراجعان و دوستان و دانشجویان به آتلیه‌ی خود در تهران – که شصت سال است در خیابان طالقانی است- می‌آیند.

قرار شد استاد چهارشنبه‌ی آینده در شبی که برای گرامیداشت خاطره‌ی استاد سعید نفیسی برپا می‌کنیم حضور پیدا کنند و خاطره‌ی عکاسی از صورت ایشان را بیان کنند.

قصد داشتیم به دیدار استاد فرهاد فخرالدینی برویم که در سفر بودند.

آخرین مرحله‌ی سفر ما به لواسان فاتحه‌خوانی برای زنده‌یاد عباس کیارستمی بود. سال‌ها بود که در این منطقه در خانه‌ی بسیار ساده‌ای خلوت خود را حفظ کرده بود و شاید بیشتر از همه‌ی دوستان سابقه‌ی زندگی در لواسان را داشت. شنیدم یک روز گفته بوده اگر اجل رسید، من را در همین گورستان ده لواسان به خاک بسپارید. قبرستان کوچک در بلندی قرار گرفته است. و مزار کیارستمی نیز در نهایت سادگی که گل و گیاه آن‌را دربرگرفته است. برای شادی روح ایشان جمعا فاتحه‌ای قرائت کردیم و به سوی تهران روانه شدیم.

 

ماخذ: تلگرام مجله بخارا bukharamag@
مدیران وبگاه برگجون: با تشکر از آقای احسان زاده‌سید برای ارسال این مطلب و همچنین کسب اجازه‌ از استاد علی دهباشی برای نشر آن در وبگاه برگجون.

 

 

۳ دیدگاه

  1. باعث افتخار است که استاد دهباشی به این وبگاه روستایی عنایت فرمودند. امیدوارم هر چه زودتر ایشان و همراهانشان را در مراسم شبِ لواسان ملاقات کنم.

  2. کوچک که بودم دو چیز برایم هیجان انگیز بود یکی دیدن اسم تایپ شده ام بر روی یک کارت عضویت – آرزویی بس کودکانه 🙂 و دوم دیدن اسم برگجهان در یک کتاب یا مجله….
    آرزوی اول به آسانی محقق شد. هر چند اسمم حتی در شناسنامه ام دست نوشته بود و کارت های ورود به جلسه امتحان در دوران دبستان را دستی پر می کردند اما عضو کتابخانه ای در خیابان پیروزی شدم ( اصلا نمی دانم این کتابخانه هنوز هم هست یا نه ) و من از این که اسمم را بلافاصله بر روی کارت چاپ -تایپ کردند ( لابد با ماشین تایپ) ذوق زده بودم.
    اما آرزوی دوم به آسانی محقق نشد. نزدیکترین اسم به برگجهان که در کتابی یافتم نام روستای افجه در نوشته های جلال آل احمد و به واسطه او در نوشته های سیمین بود. چقدر دلم به این زوج نویسنده نزدیک شده بود. چقدر با آن ها حس فامیل بودن می کردم 🙂
    بعدتر ها هم که مرحوم گیتی دیهیم وارد دنیایم شد و در قلبم جا گرفت.
    و حالا لواسان در همین نزدیکی است. نویسنده ها و اهل قلم به راحتی می روند و می آیند و شب لواسان برگزار می کنند. اسممان را هم که می توانیم تا بی نهایت تایپ یا کپی پیست کنیم…

  3. سلام خانم اثباتی
    چه جالب و خاطره انگیز گفتید از علاقه تان به یافتن اسم برگجهان در کتابها. من البته مانند شما کتابخوان نبودم و در نقشه ها دنبال برگجهان بودم. اما در اغلب نقشه های بزرگ تنها نام افجه وجود داشت. تا اینکه یادم هست نخستین بار نام برگجهان را روی نقشه ای بزرگ دیدم که در دیوار راه پله منزل آقای فیض آبادی -داماد برادرم – نصب بود. چقدر ذوق می کردم در آن سن و سال. گویی کودک دهاتی اکنون واجد هویت شده است و او را شهرنشینان به رسمیت شناخته اند.
    اکنون سفر به روستای ما آرزوی شهرنشینان است. حالا که خیالمان از هویت کنونی روستا راحت شده است، دنبال اسنادی هستیم که در آن نام برگجهان را نه تایپ شده، بلکه دستی نوشته باشند. دغدغه مان یافتن هویت روستای مان در گذشته است:)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *