خانه » تاریخ، جامعه و فرهنگ » پیرامون درگیری دو طایفه-دعوای شیخ‌علی و پادهی

پیرامون درگیری دو طایفه-دعوای شیخ‌علی و پادهی

علی‌اکبر لبافی، آبان ۹۸

در جامعه‌ی طایفه‌ای و قبیلگی، یک اتفاق ساده می‌توانست منازعه بزرگی در پی داشته باشد.

یک اتفاق ساده بود. اتفاقی در حدود سال ۱۳۴۶٫ اتفاقی که بارها قبل و بعد از آن هم پیش آمده بود اما این بار جور دیگری ادامه یافت. این اتفاق چه بود؟

گرفتن و بستن آب از زمین دیگران خارج از قاعده و نوبت آبیاری (یا غیر روزگ)

اتفاق ساده‌ی فوق یا دعوایی ساده بین جوانان و نوجوانان همراه روحیه برتری‌جویی دو طایفه و یک‌دندگی افراد درگیر در نزاع آتشی در روستا افروخت. آتشی که با ریختن هیزم توسط افراد فرصت‌طلب و کینه‌جو بر آن، چنان گُر گرفت و دامنه‌اش گسترده شد که تقریبا همه‌ی طوایف و افراد سرشناس روستا را خواسته یا ناخواسته، مستقیم یا غیرمستقیم درگیر کرد و بر له یا علیه هر یک از طرفین دعوا موضع گرفتند. اگرچه طایفه‌هایی مانند طایفه اثباتی که از نظر تاریخی قرابتی با طایفه طوسی داشت و طایفه لبافی رسما بی‌طرف بودند، اما در این مدت دو سال به قول عزیزی، فقط داش حسین اثباتی(۱) بی‌طرف ماند.

آغاز ماجرا و جرقه‌ای که شعله‌ور شد

شادروان تیمور طوسی شروع این اتفاق را پس از فروکش کردن درگیری‌های قبلی طایفه طوسی با طوایف پلویی و کوشکستانی و ضرب و شتمی که با دو تن از طایفه علیمردانی داشتند، چنین نقل کرده است:

“قاسم (پسر کوچک حاج عیسی که تابستان‌ها مشغول کارهای کشاورزی و کمک به پدر بود) در دشتها مشغول آبیاری بود که یکی دو بار دید آب قطع شده به بالای نهر رفت. متوجه شد یکی از جوان‌های طایفه کوشکستانی به نام عین‌اله که اصلا نوبت آب باغش نبود گویا به دنبال بهانه‌ای آب را قطع می‌کند. در نتیجه بین آن دو کتک کاری پیش می‌آید که او چون از قاسم قوی‌تر بود، قاسم را زد.

چند روزی گذشت. قاسم با کمک پسر عمه‌اش نبی، عین‌اله را می‌زند و در حقیقت تلافی می‌کند. این همان جرقه و آغاز درگیری بود. طایفه‌ کوشکستانی بلافاصله متحد گشته و به خانه‌ی ما حمله‌ور شدند. می‌خواستند خانه را بر سر ما خراب کنند. آن تعداد از افراد ما که در ده بودند حالت دفاعی گرفتند و پدرم (آعیسی) سعی می‌کرد کسانی که بی‌خبر در صحرا هستند از راه‌های مخفی جمع کند تا از گزند مهاجمان در امان باشند.

یکی از این افراد داوود مشهدی ذبیح بود که به او اطلاع دادند اگر به چنگ آن‌ها بیفتد او را قلع و قمع می‌کنند و باید سعی کند مخفیانه خود را به خانه برساند. اما داوود- این مرد ساده‌اندیش- فکر می‌کرد صحنه‌ی سینما است و او قهرمانش. چاقوی خود را باز کرده و به منزل حاجی علی‌بابا رهبر مخالفان که عموی مادرم نیز بود، می‌رود و مقداری رجزخوانی کرده و چاقویش را بالا و پائین می‌آورد. گروه مخالف هم او را با نرمی آرام می‌کنند تا چاقویش را ببندد و به ایستگاه هدایتش می‌کنند. به این ترتیب او را اغفال کرده و در ایستگاه از پشت با چوب بر سرش می‌ریزند و تا پای مرگ او را می‌زنند. در حالی‌که بی‌هوش افتاده بود و کتک می‌خورد. پیکر نیمه‌جانش را به تهران آوردند و در بیمارستان بستری کردند. پس از زمان کوتاهی حالش خوب شد. مدتی بعد هم پای شکسته‌اش بهبود یافت.

البته این مشکل همه‌ی فامیل می‌باشد. غرور زیاد، منیّت و خیلی جاها غیرمنطقی. سرانجام با شکایت آعیسی ماموران ژاندارمری آمدند، پرونده‌ها تشکیل شد و پس از مدت زمانی دو نفر از مخالفان به شش ماه و یک نفر هم به یک سال زندان محکوم شدند(۲).

شایان ذکر است محمود (برادر آعیسی) در وزارت دارائی تهران استخدام بود و به عنوان کار دوم در دفتر وکیل دادگستری کار می‌کرد. در تمام اختلافات دوران حاج عیسی، وی به کمک او آمده و از نفوذ وکیلش در دادگستری استفاده می‌کرد که این خود نیز برگ برنده‌ای برای طایفه طوسی بود. اما تقدیر نقش دیگری داشت و در اواسط این دعوا در اثر بیماری درگذشت.”

آتشی که فراگیر شد

نباید از نظر دور داشت بجز طایفه‌های کوشکستانی و طوسی که مستقیم درگیر بودند، دستان پنهان و آشکاری از طوایف دیگر و به ویژه در محله‌ی “روبار” تلاش می‌کردند این منازعه‌ی بچگانه‌ی دو طایفه را به منازعه بزرگتر و بلکه منازعه “پادهی” و “سردهی” تبدیل کنند. طوایف پاده به سرعت در جبهه‌ی کوشکستانی‌ها تشکل یافت و تنها بخشی از طایفه جان‌نثاری بی‌طرف ماند.

تشنج تا حدی پیش رفت که عده‌ای از طایفه طوسی از جمله حاج عیسی دو سال نتوانست به برگ‌جهان برود. باغ‌های حاج عیسی در این مدت دست مرحومان خیراله طوسی و منوچهر اثباتی بود. حتی محصولات باغ حاج عیسی از این کینه‌توزی و مشاجرات در امان نبود. لذا در زمانی که پدرم (حاج حبیب‌اله لبافی) هم درگیر ماجرا شده بود، منوچهر از پدرم درخواست کمک کرد و پدرم، فرزند خود ابراهیم ۱۳ ساله را همراه پسر منوچهر کرد که در باغ دشتاها شب‌ها بخوابند تا درختان سیب‌ باغ حاج عیسی را تکان ندهند. حفاظت از باغ بالابا را خود منوچهر برعهده داشت اما در فرصتی که منوچهر برای رسیدگی به کار حمام آمده بود مهاجمان سیب‌های بالابا را تکاندند و محصول این باغ همه بر زمین ریخته و تلف شد.

اما اتفاق جالبی سیب‌های دشتاها را نجات داد. شبی به طور اتفاقی  برادرم (ابراهیم) نیمه‌شب از خواب بیدار می‌شود. متوجه می‌شود خیراله به فرد همراه خودش می‌گوید: “برویم این بچه‌ها را اذیت کنیم”. ابراهیم می‌دانست خیراله خودی است اما تصمیم گرفت رو دست نخورد. خیراله و دوستش که وارد باغ شدند او خودش را پشت آنان رسانده و بلند می‌گوید: “تکان نخورید و گر نه با چوب می‌زنم”. خیراله و دوستش تصور کردند بچه‌ها همیشه این‌قدر آماده هستند و خبر این موضوع در روستا پیچید. همین خبر سبب شد که تعرضی به باغ دشتاها نشود چرا که گمان می‌رفت نگهبانان باغ همیشه بیدارند.

پا در برابر پا- دست در برابر دست

در این درگیری شعار ظاهرا ساده‌ای سبب کش‌دار شدن ماجرا شد. شعاری که ظاهری عدالت‌جویانه دارد و یادآور امر قصاص است و جایی برای بخشش و پایان دادن به موضوع نمی‌گذاشت. طرفین شعارشان این بود:

پا در برابر پا- دست در برابر دست- جان در برابر جان

هر یک از طرفین با موضع‌گیری حق به جانب و بیان این شعار، مقابله به مثل یا هر گونه رفتاری را مشابه رفتار طرف مقابل مجاز شمرده و به این ترتیب ماجرا شروع شد و ادامه یافت. وقتی عین‌اله از طایفه کوشکستانی، قاسم را از طایفه طوسی زد، این بار یاران قاسم باید فردی از طایفه کوشکستانی را می‌زدند که البته خود عین‌اله را زدند و این دایره و دور باطل ادامه یافت و هر بار شعاع عمل بزرگتر شد. در دور بعد پای داود از طایفه طوسی در درگیری شکست و بر مبنای این شعار باید پای نفری از گروه کوشکستانی می‌شکست که قرعه به نام ولی فرزند حاج علی‌اکبر(جده) کوشکستانی افتاد. در یک درگیری به انتقام پای داود، پای ولی را شکستند.

نوراله و اسرار گریختن او از مهلکه

تا زمانی که مرحوم محمود آحسین زنده بود، پشت پرونده طوسی‌ها در ژاندارمری بود. او که از دنیا رفت مسیر پرونده کمی تغییر کرد. مرحوم حسن شیخ‌محمد مجاوری با نظر خیرخواهی یا غیراز این،  مرحوم نوراله لبافی را برای آشتی میان دو طایفه وارد منازعه می‌کند و در این منازعه نوراله را کتک زده و سرش را می‌شکنند. نوراله از دکتر حسین نصر(۳) استمداد می‌کند. دکتر نصر به نوراله می‌گوید: “تو اصلا نباید در چنین روستایی بروی. چنین روستایی جای تو نیست”. نوراله گفت: “حالا که رفتم و کتک خوردم چه باید کرد؟” به این ترتیب وکیل دانشگاه آریامهر (دانشگاه شریف فعلی) وارد صحنه شده و خود دکتر هم از پرونده حمایت کرد. به این ترتیب مسیر پرونده دوباره به نفع طایفه طوسی تغییر وضعیت داد. لذا یک روز که نوراله در برگ‌جهان بود، طایفه کوشکستانی برنامه‌ی کتک زدن دوباره‌ی نوراله را ریختند. خبر به سرعت به لبافی‌ها رسید.

جالب است حال که بیش از ۵۰ سال از ماجرا گذشته است، یکی از اسرار این منازعه آشکار شود: برخی از اخبار و تصمیمات طایفه کوشکستانی به سرعت و قبل از شیوع در میان خود طایفه کوشکستانی به اطلاع طایفه لبافی می‌رسید و طایفه کوشکستانی از این بابت متعجب بود. راز این داستان در محل پاتوق طایفه کوشکستانی در تصمیمات مهم بود. پاتوق آنان محله پاده و در مجاورت مدرسه بود و آسید نورالدین محسنیان معروف به آقانوری اغلب این سخنان را می‌شنید و برای همسرش تعریف می‌کرد و همسر او نیز اخبار را به پدر و عموها در طایفه لبافی منتقل می‌کرد.

پس از دریافت خبر نقشه‌کشیدن طایفه کوشکستانی برای تنبیه و کتک زدن نوراله لبافی، وی در خانه‌ی بالای منزل ما (که درواقع منزل برادرش بود) مخفی شد و درب اتاق را از بیرون قفل کردند.

تلاش بسیار زیاد طایفه کوشکستانی برای یافتن نوراله به نتیجه نرسید. مادرم نقل می‌کرد در آن روز شمردم و  ۱۸ بار مردان چوب به‌دست از سر دالان ما برای یافتن نوراله – که احتمال می‌دادند در خانه‌مان باشد- گذشتند. حتی خانم زهراخاتون اثباتی همسر مرحوم علی‌بابا به بهانه‌ی نان قرض گرفتن از پاده به خانه ما آمد که چنین اتفاقی (آمدن از پاده تا سرده برای گرفتن نان قرضی) قبلا سابقه نداشت. مسیر افجه و نیکنامده و لواسان توسط چوبداران بسته شد. هیچ‌یک از برادران نوراله و نزدیکان دیگر مانند مرحوم مشهدی رضی که کار باغداری نوراله را برعهده داشت، حاضر نشد او را شبانه از ده خارج کنند. مرحوم حاج حسن همسرش پادهی بود و عذر آورد که من بعد از چنین کاری (فراری دادن برادرش نوراله از ده) باید از برگ‌جهان مهاجرت کنم و نمی‌توانم بیرون از برگ‌جهان زندگی کنم. دیگران هم مشابه همین بهانه‌ها: من با حاج جده و پادهی‌ها رفقیم؛ من با پادهی‌ها فامیل هستم؛ و … را مطرح کرده و از کمک شانه خالی کردند.

پدرم که سنی از وی گذشته بود، و به نوعی بزرگی فامیل و پدری خانواده را بر گُرده خود حس می‌کرد، به ناچار خودش این مسئولیت را برعهده گرفت. شبانه نوراله را از بی‌راهه به لواسان‌بزرگ برد. برخلاف مسیر معمول و متداول لواسان‌بزرگ، او را از دره‌ی کوشکستان به انتهای آفتابکوه برده از آنجا به چال وهرون و گردنه کوچیک رفته از شمال اشه‌مَرغ وارد دره شمالی لواسان بزرگ شده آنجا آتش روشن کرده تا صبح شود. صبح وارد لواسان‌بزرگ شده از آنجا به تهران رفتند.

طبق برنامه‌ی قبلی در برگ‌جهان، صبح توبره‌ی اره و تیشه‌ی پدرم را به شاگرد ماشین برگ‌جهان دادند و گفتند حاج حبیب‌اله تهران است و قرار است از تهران برود سبو بزرگ برای نجاری. این توبره را به قهوه‌خانه‌ی ناران بدهید. پدرم عصر از تهران به ناران رفته و توبره را برداشته و به منزل دوستان در سبو می‌رود و دو روز بعد به برگ‌جهان باز می‌گردد.

دو سه روز همچنان در روستا در پی نوراله بودند که از تهران خبر می‌رسد بی‌جهت زحمت نکشید، چرا که نوراله در تهران است. تاکنون طایفه کوشکستانی هرگز متوجه نشد چطور و از چه راهی نوراله به تهران رفت. این خبر برای نخستین بار رسما منتشر می‌شود.

حمایت طایفه پلویی از پادهی‌ها

طایفه پلویی سابقه درگیری با طایفه طوسی را قبلا در موضوع تعزیه‌خوانی داشت. در آن قضیه در طایفه پلویی، بزرگ فامیل پلویی یعنی مرحوم کربلایی امان‌اله و فرزندان او بیشتر در صحنه بودند. در منازعه بین طایفه طوسی و کوشکستانی البته کربلایی امان‌اله در دنیا نبود ولی فرزندان او که داستان را هنوز فراموش نکرده بودند به اهالی پاده گرویدند. بجز این، افراد دیگری از طایفه پلویی نیز که بستگانی از پاده داشتند به گروه پادهی‌ها متمایل شدند به گونه‌ای که مشخصا طایفه پلویی را طرفدار پادهی‌ها می‌دانستند. اگرچه معدود افرادی از طایفه پلویی بستگانی از طایفه طوسی داشتند و بی‌طرف ماندند.

بی طرفی خانواده مش عبداله

در درگیری بین طایفه پلویی و طوسی، عامل اصلی درگیری در طایفه طوسی مرحوم حاج علی‌اکبر فرزند مش عبداله بود. اگرچه در آن درگیری طایفه طوسی به حمایت از خانواده مش‌عبداله وارد شد ولی در درگیری جدید، خانواده مش عبداله وارد نشدند و بی‌طرف ماندند. دلایل این موضوع مهم برای نگارنده مشخص نیست.

بی‌طرفی خانواده میرزا

خانواده مرحوم میرزا نواده‌ی رجبعلی‌کرد که جان‌نثاری بوده و از اهالی پاده محسوب می‌شوند نیز در این درگیری بی‌طرف ماندند. این خانواده اگرچه جان‌نثاری هستند ولی با جان‌نثاری‌های “تخت سرپاره” ریشه نسبی مشترک ندارند و به دلیل همسایگی با هم از یک نام فامیل استفاده کرده‌اند. بی‌طرف ماندن آنها البته کار ساده‌ای نبود و آنان برای اینکه به این درگیری وارد نشوند و از آن دور بمانند در حدود ۲ سال به برگ‌جهان آمدوشد نکردند.

شکاف میان طایفه لبافی

برای افرادی که علاقمند به تداوم و رشد منازعه طایفه طوسی بودند، باز شدن پای طایفه‌های دیگر در درگیری مطلوب بود. لذا به لطایف‌الحیل پای طایفه لبافی را به میدان کشیده و طایفه‌ای که رویه بی‌طرفی را در پیش گرفته بود، به بهانه‌ی پای پیش‌نهادن برای مصالحه‌ی طرفین، به درون درگیری کشانده و به زودی به عنوان طرفدار طایفه طوسی معرف کردند. چرا که نوراله که از دست پاده‌هی‌ها کتک خورده بود، داماد حاج عیسی بزرگ طایفه طوسی بود. به این ترتیب طایفه لبافی به عنوان طرفدار طایفه طوسی معرفی شد تا دعوای دو طایفه به دعوای اهالی “این دست” تبدیل شود.

با این وجود افرادی از طایفه لبافی به دلیل فامیل بودن با اهالی پاده یا به دلیل همسایگی با طایفه پلویی از طرفداری آشکار از حاج نوراله پرهیز کرده و بی‌طرف ماندند. در عین حال، افرادی مانند مرحوم ولی‌محمد لبافی به طرفداری آشکارا از پادهی‌ها پرداختند. ریشه این طرفداری را شاید بتوان به حضور و همراهی حاج‌ولی در هیات جان‌نثاری‌ها یا نسبت فامیلی با اهالی پاده دانست.

شکاف میان خانواده‌ها

اگرچه خوشبختانه امروزه موضوع طوایف رنگ و بوی تعصبی خود را از دست داده است و ازدواج‌های بین طوایف در حدی زیاد شده است که اغلب افراد اکنون متعلق به چندین طایفه هستند، اما در گذشته هر فرد به طور مشخص خود را متعلق به یک طایفه می‌دانست و بعضا از ازدواج‌های بین طوایف استقبال نمی‌شد. با این وجود ازدواج‌های بین طوایف همیشه وجود داشت و در این مواقع وقتی بین طوایف اختلاف می‌افتاد این افراد دچار مشکل می‌شدند.

در این مواقع افرادی که فامیل هر دو طایفه‌ی درگیر بودند یا سکوت اختیار کرده یا به عنوان واسط و میانجی دنبال مصالحه بودند یا با خبرچینی بین دو طایفه، به طور پنهانی به طرفداران یکی از طوایف کمک می‌کردند یا رسما و علنا به عنوان طرفدار یکی از طایفه‌ها (که البته طایفه شوهر بود!) وارد عمل می‌شدند و این موضوع مشکلات زیادی را در خانواده‌ها به همراه داشت. در منازعه مورد گفتگو اگرچه نوراله که بی‌طرف بود به عنوان داماد حاج عیسی به طور ناخواسته وارد جبهه‌ی طایفه طوسی شد، اما داماد خودش در طایفه جان‌نثاری و در جبهه‌ی پادهی‌ها قرار داشت و روزی که پادهی‌ها به خانه حاج عیسی حمله‌ور شدند تا دروازه‌ی خانه‌اش را برکنند، داماد نوراله نیز در میانشان بود. بجز این مثال، موارد زیاد دیگری بود که اعضای یک خانواده به ناچار در این صف بستن‌ها مقابل هم قرار می‌گرفتند وتعصب‌های نسبی بر روابط سببی غلبه می‌یافت.

طایفه لبافی در خط مقدم منازعه

با کتک خوردن نوراله لبافی طایفه لبافی عملا وارد این منازعه شد اما با کاری که مرحوم حاج ذبیح‌اله لبافی کرد، این طایفه به خط مقدم منازعه وارد شد. شاید زمانی که به نظر می‌رسید آبها از آسیاب افتاده‌اند و فضا برای تغییر مناسب است، زن حاج عیسی (زینب خاتون کوشکستانی) تصمیم به بازگشت به برگ‌جهان می‌گیرد. در آن زمان البته وسیله نقلیه مناسبی برای رفتن از تهران به برگ‌جهان نبود و افراد انگشت‌شماری که دارای وسیله شخصی بودند به هم‌ولایتی‌ها در این کار کمک می‌کردند. یکی از افراد مشهوری که دارای وسیله شخصی بود و هم‌ولایتی‌ها را می‌برد و می‌آورد، حاج ذبیح‌اله لبافی بود.

حاج ذبیح‌اله نه فقط به واسطه این کار، بلکه به دلیل اینکه فرزند ارشد مش‌خیراله بود و بجز مردم‌داری پدرش، خود نیز چهره‌ای موجه در روستا داشت، مورد احترام مردم بود. او همسر حاج عیسی را با وسیله شخصی خود به برگ‌جهان می‌آورد. در شرایطی که هنوز دعوای شیخ‌علی و پادهی به آشتی بدل نشده بود و کمترین طرفداری از یک گروه، با پاسخ قهرآمیز گروه مقابل همراه بود، این اقدام حاج ذبیح‌اله سبب برافروختن خشم اهالی پاده شد.

اهالی پاده دنبال فرصت و بهانه‌ای برای کتک زدن حاج ذبیح‌اله بودند و خبر این موضوع نیز پنهان نماند. تا جایی که حاج ذبیح‌اله تنها به جایی نمی‌رفت.

معجزه‌ای در راه است

اهالی پاده مترصد فرصتی برای کتک زدن حاج ذبیح‌اله بودند. فصل کار باغ‌ها بود و باغ حاج ذبیح‌اله در همسایگی باغ حاج علی‌بابا کوشکستانی در “تنگه” بود. لذا برای انجام کار باغبانی پدرم و مرحوم مش جعفر پلویی اغلب حاج ذبیح‌اله را همراهی می‌کردند. در میان ترس و نگرانی یکی از روزها مشغول کار در تنگه بودند که دیدند چندبار حاج اباصلت پلویی که از طرفداران پادهی‌ها بود نزدیک می‌شود و بر می‌گردد.

همراهان حاج ذبیح‌اله نگران می‌شوند و گمان می‌کنند اهالی پاده به زودی حمله‌ور خواهند شد. در این فکر و خیال بودند که مرحوم حاج اباصلت به داخل باغ آمده و معلوم می‌شود که می‌خواهد چیزی بگوید. در حالی که همه نگران بودند وی نزدیک آمده و می‌گوید با حاج ذبیح‌اله کار دارد. بدیهی بود که باید حاج اباصلت در میان جمع حرفش را بزند.

او گفت نترسید. من تنها هستم. آمده‌ام از حاج ذبیح‌اله کمک بخواهم. راستش همسر عزیزاله که باردار است درد دارد و باید فورا به بیمارستان منتقل شود. می‌خواهیم ذبیح‌اله او را به تهران ببرد.

عزیزاله کوشکستانی یکی از افراد کلیدی درگیری بود. مدتهاست که شایع شده اهالی پاده به دنبال فرصت برای کتک زدن حاج ذبیح‌اله هستند. در این شرایط چه کسی حرف اباصلت را باور می‌کند؟ پدرم و مش جعفر می‌گویند نقشه‌ای است که ذبیح‌اله را بزنند. اما ذبیح‌اله حرف اباصلت را می‌پذیرد و تصمیم می‌گیرد برای بردن همسر عزیزاله به روستا برگردد.

ذبیح‌اله به روستا آمده، ماشین را برداشته به محله پاده می‌رود، عزیزاله و همسرش را سوار کرده به تهران آورده و عزیزاله نخستین فرزند خویش را در آغوش می‌گیرد. این شجاعت و ریسک بزرگ ذبیح‌اله با قدم مبارک نخستین فرزند عزیزاله، سبب فروکش شدن کینه‌ها و مشاجرات شد و داستان دعوای شیخ‌علی و پادهی به تاریخ پیوست. جالب است که آن نوزاد عروس حاج اباصلت شد.

سخن آخر

دوستانی البته مرا از بیان برخی اتفاقات تاریخ معاصر روستا برحذر کرده‌اند. این موضوع از زمان نقل داستان دعوای پلگدین در سالها پیش شروع شد. نگرانی این دوستان از این بابت است که می‌گویند ممکن است شرح این وقایع سبب شعله‌ور شدن اختلافات قدیمی شود.

اما نگارنده معتقد است این نگرانی وجود ندارد و حتی افراد درگیر در این موضوع نیز اکنون این وقایع را با خنده و تمسخر بیان می‌کنند. به این معنا که همه به بیهوده بودن این اختلافات طایفگی باور دارند و نقل آنها نه به معنای دامن زدن به اختلافات است و نه بزرگ کردن طایفه‌ای یا سرزنش طایفه‌ای دیگر. صرفا بیان ورق‌هایی از تاریخ معاصر روستاست که می‌تواند به روشنی فضای آن روز روستا را ترسیم کند و بدانیم تعصب قبیلگی و طایفه‌ای جز ناامنی و درگیری و به هدر رفتن جان و مال روستاییان ثمر دیگری نداشت.

چه کسی می‌تواند ترس حاکم بر زندگی کودکان و زنانی که پدرانشان در این منازعه شرکت داشتند و آثار این ترس در جسم و روح آنان را برآورد کند؟ اثری که در کودکان چند نسل بعد هم تسری یافت و حتی مرا که در آن زمان متولد نشده بودم، سالها بعد در زمان رد شدن از پاده (برای رفتن به شیرون) از ملاطفت! اهالی پاده بی‌نصیب نمی‌گذاشت.

خوشبختانه این اخلاق ناپسند در روستاییان از میان رفته است و اکنون تا افرادی از طرفین درگیر زنده‌اند می‌توان ابعاد مختلف این داستان را واکاوید تا اولا تمام اتفاقات رخ داده مستند و مطرح گردد و در ثانی این داستان به تمام و کمال برای تحلیل جامعه‌شناختی به نسل‌های بعد منتقل شود. داستانی که حاوی مایه‌های فراوانی از شادی و غم را برای ساخت یک فیلم داستانی زیبا در خود دارد. لذا از دوستانی که مطالبی از این داستان در یاد دارند یا از دیگران شنیده‌اند تقاضا دارم آن را برای درج در تاریخ روستا ارایه دهند.

با تشکر از آقای ابراهیم لبافی

(۱)محمد حسین اثباتی- موذن معروف محله سرده- فردی زاهد و عارف بود که وارد هیچ موضوع اجتماعی به ویژه هیچ منازعه‌ای نشد و اصولا در همه موارد ساکت و بی‌طرف بود.

(۲)عزیزاله و احمد کوشکستانی هر کدام ۶ ماه و رضاعلی کوشکستانی ۱ سال.

(۳)سیدحسین نصر متولد ۱۳۱۲ فیلسوف و اسلام‌شناسی که با وجود سمت استادیاری دانشگاه هاروارد به ایران بازگشت و استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد. او در سال ۱۳۴۷ به ریاست دانشکده ادبیات رسید و تا سال ۱۳۵۱ در این سمت بود. در همین زمان نوراله لبافی از کارمندان او بود. وی سپس به حکم محمدرضا شاه به ریاست دانشگاه آریامهر رسید و قبل از انقلاب مسئول دفتر فرح پهلوی شد. وی هدف از پذیرفتن این مسئولیت را ایجاد آشتی میان مذهب و سلطنت و تشکیل سلطنت اسلامی بیان کرده است. اما پس از انقلاب خانه و اموالش غارت شد و در میان بهت و تعجب او هیچ‌یک از مراجع یا افرادی مانند علامه طباطبایی به وی کمک نکرده و او مجبور به فرار از ایران شد.

۲ دیدگاه

  1. با درود فراوان و اوقات خوش
    وقایع جالبی و کینه توزی های پدرانمان که هر یک هم چون رستم دلاوری ها داشتند. فکر کنم اکثر آن ها در آن دنیای ابدی با هم سر یک سفره خوش میگن و به گذشته خود می خندن. روح آن رفتگان شاد و خاطراتشان زنده.
    خوشحالم آن کینه توزی ها و تعصب ها کم رنگ و دلها نزدیک تر شده و عشق دیدن هم دیگر در خانه ی پدری و مادری به نام برگجهان را به ارث بریم.

  2. سلام

    مطلب جالبی بود. دستتون درد نکنه. از این نمونه دعواها در جوامع روستایی به وفور یافت میشود.
    بی ربط نیست که این قبیل منازعات به دعواهای حیدری نعمتی معروف شده.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *