خانه » کتاب برگجهان » اسماعیل‌بیک (اثباتی) مردی از تبار لوطی‌ها و جاهل‌ها

اسماعیل‌بیک (اثباتی) مردی از تبار لوطی‌ها و جاهل‌ها

مجید جان‌نثاری، فروردین ۹۶

اشاره: درخصوص شخصیت، کردار و عملکرد اسماعیل‌بیک، روایت‌های شفاهی فراوانی از گذشتگان، زبان به زبان نقل شده است.

روایاتی که گاه او را اسطوره‌ای پایان‌ناپذیر دانستند و روایاتی دیگر که او را مردی بی‌رحم توصیف نموده‌اند، و همه‌ی این نقل‌قول‌ها ناشی از نوع  فرهنگ تحلیل ما ایرانی‌ها سرچشمه می‌گیرد که همه چیز را یا سیاه و یا سفید می‌نگریم و این تحلیل ما را به بی‌راهه می‌کشاند. اما برای رسیدن به یک نتیجه‌ی مطلوب و منطقی نیاز است که دو نکته‌ی اساسی را مدنظر قرار دهیم. نکته‌ی اول آن‌که باید نمونه‌ی تاریخی را جست‌وجو کرده و سپس ببینیم که اسماعیل‌بیک – این مرد تاریخ‌ساز برگجهان – در کجای این تحلیل و در کدام طبقه‌ی اجتماعی قرار داشته و آن‌گاه به قضاوت نسبت به این مرد هوشمند و قوی‌هیکل پرداخت. مردی که در قلمرو حکومت قاجاریه علی‌رغم ضعف مدیریت حاکمان که در سراسر کشور حاکم بود، نقش‌آفرینی می‌نماید. بنده در صدد آن نیستم تا با بزرگ‌نمایی کارهای مثبت ایشان، او را مردی اسطوره‌ای معرفی نمایم و یا با اشتباهات روزمره‌ای که هر انسان لوطی و جاهلی که از شرایط محیط زندگی خود کسب می‌نماید، او را در ردیف افراد شرور قرار دهم؛ سعی و کوشش بنده بر آن است تا با ارائه‌ی نمونه‌های تاریخی که اسماعیل‌بیک نیز یکی از افرادی است که در آن طبقه قرار می‌گیرد، به تحلیل شخصیت او بپردازم. امید است که در این راه فایق شوم.

نکته‌ی دوم آن‌که برای تحلیل هر شخصیت می‌بایست آن فرد را در زمان و مکان تاریخی خود قرار داده و سپس به قضاوت پرداخت. فردی که در قرن نوزدهم زندگی می‌کرده را نمی‌توان با شرایط قرن بیست و یکم تحلیل و بررسی نمود.

اسماعیل‌بیک دارای دو شخصیت، یکی داخلی در برگجهان و دیگری بیرونی در سطح ایران بود. اگرچه شخصیت داخلی او ممکن است همراه با خشونت و بی‌رحمی و نکات منفی همراه باشد، اما شخصیت بیرونی ایشان فردی است مدیر و معتبر و قابل اعتماد در دستگاه حکومتی وقت. ویژگی‌هایی‌ که او را در جایگاه یک مامور مطمئن برای اخذ مالیات از حاکمان ولایات سرکش قرار می‌دهد؛ حاکمانی که از حکومت مرکزی فرمانبرداری نکرده و مالیات چندین ساله را پرداخت نمی‌نمودند.

اما نکته‌ی دیگری که نباید از نظر دورداشت، تاریخ شفاهی و غلو مرسوم گویندگان در توضیح و نقل‌قول شنیده‌ها و خاطراتشان است. روایاتی که درباره‌ی اسماعیل‌بیک بیان شده است نیز مشمول این قاعده است و مواردی را که غیرقابل باور هستند نباید مدنظر قرار داد.

علت برگزیدن صفت جاهل برای اسماعیل‌بیک

در فرهنگ لغات فارسی، لات را به بی‌سروپا، رذل، ولگرد، بی‌ادب تعریف نموده است، در صورتی که جاهل را فردی بی‌خبر، کم‌تعقل تعریف نموده است. در ضمن اگرچه افراد جاهل فاقد بعضی از ارزش‌های شخصیتی در زندگی روزمره برشمرده می‌شوند، اما ویژگی‌های متفاوت و گوناگون بسیار دارند؛ مانند: ماجراجویی، جاه‌طلبی، نترس بودن، زودباوری، سخاوتمندی و فداکاری. به این ترتیب اکثرشان زندگی خوب یا متوسطی داشتند و نمی‌توان به سهولت آن‌ها را در زمره‌ی بیکاران جامعه دانست.

اسماعیل‌بیک تمام مشخصاتی را که ذکر شد دارا بود و همین لیاقت‌های ایشان باعث گردید حکومت وقت او را به عنوان یک مأمور موفق برای گرفتن مالیات‌های عقب افتاده به مناطقی از کشور که در آن دوره به صورت ملوک‌الطوایفی اداره می‌شد، گسیل نماید.

اسماعیل‌بیک زاییده‌ی جامعه‌ی فلاحتی قرون وسطایی آسیایی

ایران در آغاز قرن نوزدهم، یک کشور عقب مانده‌ی کشاورزی قرون وسطایی آسیایی بود. در آن دوران جامعه بیشتر به‌صورت عشیره‌ای بود و عشایر به دو دسته تقسیم می‌شدند: عشایر چادرنشین و کوچنده – قره چادرها – در مقابل عشایر ده‌نشین و اسکان‌یافته – تخت قاپو .

عشایر چادرنشین به سبب شیوه‌ی زندگی خویش، افرادی سوارکار و چالاک و جنگی و بی‌باک به‌بار می‌آمدند و از نظر مدنی از عشایر اسکان‌یافته مقامشان نازل‌تر بود. آن‌ها همیشه در ستیز بودند؛ چه با خود و چه با دیگران. به همین علت سیستم ظریف و شکننده‌ی آبیاری که شاه‌رگ تولید کشاورزی در ایران بود را دائم می‌شکستند و آبادی‌هایی را که کشاورزان با مشقت پدید آورده بودند در کسادی و خرابی فرو می‌بردند.

راه‌زنی و ناامنی در جاده‌ها امری عادی بود، زیرا عشایر مسلح در کنار دامپروری و زراعت به این کار نیز به عنوان منبع رسمی درآمد خویش می‌نگریستند.

در این دوره جامعه به سه بخش تقسیم می‌شد:

۱- جامعه‌ی عشیره‌ای (عشایر)

۱-۱ عشایر کوچنده (قره چادر): افرادی مسلح، ناآرام، گریز از حکومت مرکزی

۱-۲ عشایر اسکان‌یافته (تخت قاپو): اگرچه آن‌ها به کارهای کشاورزی و دامپروری می‌پرداختند ولی همانند عشایر کوچنده بودند و کمتر در یک مکان اسکان داشته و افرادی ناآرام بودند.

۲- جامعه‌ی کشاورز: افرادی که به کار یکنواخت می‌پرداختند و تولید آن‌ها در سطح خودمصرفی و صنایع آن‌ها در سطح خودبسنده بود.

۳- جامعه‌ی شهری: شهر در این قرن (نوزدهم) یک شهر قرون وسطایی است با یک ارگ سلطنتی در درون و یک مرکز تجمع انسانی واقع در خارج آن به نام بازار. عنوان شهر برازنده‌ی این مناطق در قرن نوزدهم نبوده، زیرا هیچ‌یک از عوامل و شرایط و شاخص‌های شهری در آن مشاهده نمی‌شد.

تهران در آغاز قاجاریه داخل حصار و خندق قدیم خود، رو به توسعه و آبادی می‌رفت، البته به سبک قرون وسطایی. یعنی مشتمل بر ارگ سلطنتی و نظامی با موسسات وابسته‌ی آن مرکز. مقر شاه و دربار و دیوان‌خانه و اصطبل شاهی که خود دارای حصار و دروازه‌ است. یعنی شهری است در داخل شهر و در خارج آن مهم‌ترین مرکز تجمع انسانی در واقع بازار قرار دارد.

تهران در دوره‌ی ناصر‌الدین شاه به سرعت فراوان در آن سوی حصار و خندق قدیم توسعه یافته و از شهر ۱۵ هزار نفری آقا محمدخان در اواخر سلطنت ۵۰ ساله‌ی ناصرالدین شاه به ۲۰۰ هزار نفر می‌رسید. اما زندگی در این شهر به شکل قرون وسطایی بوده، با کوچه‌هایی تنگ و خاکی که هنگام بارش برف و باران، آمدورفت مردم همراه با گل و لای بود. پیشه‌ورانی دوره‌گرد در شهر حضور داشتند و زبان رایج و شفاهی در محاوراتِ دربار و ارتش، زبان ترکی آذری بود و زبان فارسی به عنوان زبان کتبی دیوان‌خانه و ادبیات مرسوم بوده است.

نحوه‌ی صیانت از کشور در قرن نوزدهم

قبل از تشکیل ارتش منظم و ثابت در سال ۱۳۰۰ که توسط رضاشاه تشکیل شد، به علت آن‌که دولت بودجه‌ی کافی برای نگهداری سربازان نداشت، ضمن آن‌که هر طایفه موظف بود یک سرباز به دولت معرفی کند، می‌بایست هزینه‌های سرباز معرفی شده نیز توسط آن طایفه تأمین می‌شد و فقط دولت به آن سرباز یک کمربند و قمقمه می‌داد.

به همین علت، دو طایفه‌ی کوشکستانی‌های پاده و روبار که هیچ‌گونه سنخیت از نظر خویشاوندی و یا محل زندگی نداشتند، برای صرفه‌جویی در هزینه‌های خود، یک فامیل مشترک را انتخاب کردند تا یک سرباز از دو محله‌ی پاده و روبار به دولت بدهند. علاوه بر این‌ها طایفه‌ی طوسی‌ها نیز از دادن سرباز، سر باز می‌زدند و علت آن را خوش‌نشین بودن طایفه‌ی طوسی عنوان می‌کردند که در مطالب دیگر به آن‌ها خواهیم پرداخت.

به هر روی، ساخت ارتش‌های ایران به طور عمده به وسیله‌ی عشایر تأمین می‌شد. عشایر به علل گفته شده به سبب این‌که دائما مسلح بودند، همواره رؤسای آن‌ها با یکدیگر و یا با خود در جنگ و ستیز بودند. رؤسای عشایر افشار، زند، قاجار، بختیاری و افغان در اثر مناقشه‌ی خونین بیش از ۶۰ سال بزرگترین بی‌ثباتی‌ها و ویرانی‌ها و خون‌ریزی‌ها را برای شهرنشینان و ده‌نشینان پدید آوردند.

پنج ایلات یاد شده به هنگام کارزار با دشمن و یا تسخیر مناطق خارج از کشور تأمین کننده‌ی نیروی جنگی برای حکومت‌های وقت بودند. زیرا افراد این ایلات همیشه پا در رکاب بودند.

نحوه‌ی صیانت داخل شهر

تأمین امنیت داخلی کشور و شهرها باز هم به علت نبود تشکیلات، توسط افراد غیررسمی که هر محله به صورت جداگانه برای خود دست‌وپا نموده بود تامین می‌شد که در قالب لوطی یا پهلوان محله بود. این روند به مرور زمان که جلوتر آمد به صورت تامین امنیت توسط افراد جاهل تنزل پیدا کرد، اما با قدرت گرفتن تشکیلات داخل شهری کم‌کم این سبک تأمین امنیت محلی رو به افول نهاد. چنان‌که در چالوس افرادی که زیر مجموعه‌ی ارباب بودند – از جمله چاربداران و کدخدایان – تشکیلاتی را مشتمل بر افرادی هم‌چون بهارمست، حسین‌خان زال، جعفرخان رشوند و صوفی بوجود آوردند که در مواقع ضرور از آن‌ها برای امنیت و مقاصد خود استفاده کنند.

به‌زن‌بهادرهایی مانند شعبان جعفری (شعبان بی‌مخ)، جعفر عموحاجی، حسین رمضون‌یخی، باقر کچل، ناصر جیگرکی، ناصر کاسه‌بشقابی، اصغر ننه‌لیلا، حبیب دولابی، هفت کچلون که جزء نوچه‌های حسین رمضون‌یخی بودند بازماندگان چنین فرآیندی بودند که رسالت آنان تامین امنیت در محلات خود بود.

حکایت جعفر زاغی

جعفر عموحاجی (رستمی) معروف به جعفر زاغی بسیار بلندقد بود (گفته می‌شود بلندی قد ایشان بالای دو متر بود) و در کوچه ستون‌سنگی سکونت داشت. نقل می‌کنند که در همان کوچه یک مغازه‌ی خیلی بزرگ متعلق به حاج علی‌نقی کاشی بود. یک روز کبوترِ احمد – برادر جعفر زاغی-روی شیروانی پشت‌بام مغازه‌ی حاج علی‌نقی کاشی می‌نشیند و احمد برای گرفتن کبوتر روی شیروانی می‌رود. سیم لختی که به شیروانی متصل بود باعث برق‌گرفتگی احمد می‌شود. جعفر زاغی دکان کاشی را با خاک یکسان کرده و دیگر اجازه‌ی فعالیت به حاج علی‌نقی کاشی نمی‌دهد.

بنابراین جاهل‌ها علاوه بر وظیفه‌ی تأمین امنیت محله، قانون‌گریز نیز بودند و هر آن چه باب میلشان بود را انجام می‌دادند.

تأمین مایحتاج مردم در جنگ جهانی دوم

در زمان جنگ جهانی دوم که کشور توسط نیروهای بیگانه اشغال شده بود، همه‌ی مایحتاج مردم از جمله نان به دست جاهل‌های محل افتاده بود و نانوایان بدون اجازه‌ی آن‌ها به کسی نان نمی‌دادند و اگر کسی از نظر جاهل‌ها شناخته شده نبود نمی‌توانست نان مورد نیاز خود را به‌دست آورد. چون از یک طرف با جاهل‌ها روبه‌رو بود و از طرف دیگر آن‌قدر جلوی نانوایی‌ها شلوغ و بدون صف بود که هر که زورش بیشتر بود او می‌توانست به نان دسترسی پیدا کند.

لازم به یادآوری است مرحوم مهندس بازرگان در مقاله‌ای که در روزنامه‌ی اوایل انقلاب نشر پیدا کرده بود نقل کردند که توده‌ای‌ها سه کار مهم در کشور انجام دادند:

۱- در صف ایستادن را به مردم یاد دادند و مردم را از ناهنجاری که در جلوی دکان‌ها به‌وجود می‌آمد و هر که توانایی بیشتر داشت موفق‌تر بود، پایان بخشیدند.

۲- شرکت واحد به وسیله‌ی آن‌ها پیشنهاد و تأسیس گردید.

۳- قانون کار توسط آن‌ها نوشته و ارائه گردید.

حکایت دست خالی برگشتن کبری خانم از نانوایی

زمانی که پدر و مادرم از برگجهان به تهران کوچ نمودند نزدیک‌ترین فرد به آن‌ها خاله طوبی، خاله‌ی پدر و مادرم بودند. حاج رمضان محمدعلی شوهر طوبی عبداله‌کُرد، معمار بود و وضع مالی خوبی داشت و خانه‌ای در خیابان ژاله، کوچه حریرچیان داشت. خانه به سبک قدیم ساخته شده بود و در ضلع جنوب کوچه حریرچیان یک منزل مانده به انتهای کوچه واقع بود. این خانه سه اتاق داشت که زیر تمامی این اتاق‌ها، زیرزمین بود و پدر و مادرم با چهار فرزند در یکی از این زیرزمین‌ها سکونت داشتند.

یک روز صبح زود مادرم (کبری پلویی) برادر خدا بیامرزم – بهمن – را که کودکی بیش نبود، بغل کرده و راهی نانوایی می‌شود. از صبح تا زمانی که اذان مغرب را گفتند مادرم برای نان منتظر می‌ماند. اما همان‌طور که قبلا اشاره شد، چون در آن زمان صف ایستادن رایج نبود و همچنین جاهل محله هم شناختی از مادرم نداشت، ایشان نتوانستند نان به‌دست بیاورند. بنابراین مادرم غروب با چشمان گریان و دستان خالی راهی منزل می‌شوند. خاله طوبی عبداله‌کُرد با دیدن مادرم شروع می‌کنند ایشان را دلداری کردن و می‌گویند: “خُووار جان غصَه نخور. من کمی آرد دارم می‌دم و برو برای بچه‌ها غذا درست کن”. مادرم آرد را گرفته و آن را بو داده و آردو درست می‌کند.

این حکایت تصویری بود از قدرت و حاکمیت جاهل‌ها در محله‌های آن روز.

عوامل به‌وجود آمدن جاهل‌ها

به علت وجود فرهنگ قهرمان‌پروری، خودبرتربینی، و مردسالاری در جوامع ایرانی، زمینه برای پیدایی و رشد فرهنگ جاهل‌مسلکی مهیا بوده است. ساختار فرهنگی مردسالار برای گرفتن حق با خشونت و نابردباری که برای گرفتن حق به زور بازو متوسل می‌گردد، زمینه‌ساز به‌وجود آمدن جاهل‌ها شده است.

ویژگی‌های شخصیتی جاهل‌ها

شخصیت جاهل‌ها شخصیتی ناپایدار، متزلزل، درهم شکسته و شناور است که پایبند به هیچ اصولی نمی‌باشد. همین ناپایداریِ شخصیتِ آن‌ها باعث می‌گردد به دنبال یک جایگاه باشند تا به اتکاء به آن برای خود شخصیت و هویت دست و پا کنند و جامعه آن‌ها را ترد و انکارشان نکند.

خصلت‌هایی همچون قُلدری، حرف آخر را زدن، قدرت‌طلبی، قهرمان‌پروری، عشق به قهرمان مظلوم، تمایل به انجام انواع خشونت، مردم‌داری و … در زمره‌ی این ویژگی‌ها و خصائل جاهل‌هاست.

زنان جاهل

تا قبل از انقلاب مشروطه و در زمان قاجار، زنانی وجود داشتند که صفت جوان‌مردی یعنی جسارت و شهامت و بخشش و مردم‌داری و رازداری را در میان مردم داشتند. در آن زمان تحت عنوان عمله‌ی طرب که از نظر اجتماعی از مطرب پایین‌تر بودند از زنی به نام قدم‌شاد یاد می‌شود که چون تصنیفی در هجو مظفرالدین شاه قاجار خواند به فرمان شاه بر پای این پیرزن نعل کوبیدند و در حیاط معروف به نارنجستان گردانیدند تا مرد.

تصنیف قدم‌شاد لوطی و جاهل‌زن دوره‌ی قاجار به شرح زیر است:

آبجی مظفر اومده / بلگِ چغندر اومده

دودور دودورِشو ببین / امیر بهادرِشو ببین

چادر و چاقشورش کنین / از شهر بیرونش کنین

بعد از قاجار در سلسله‌ی پهلوی، به زنان لات همانند فاطمه اره، قمر خانم، زهرا پاچه‌ورمالیده، خدیج زبون‌دراز می‌توان اشاره کرد که رسالتشان در سطح زنان روشنفکر بوده و برای گرفتن حقوق از دست رفته‌شان می‌کوشیدند تا خود را از میان دو سنگ آسیاب ستم خانگی و ستم اجتماعی نجات دهند.

جایگاه اسماعیل‌بیک در طبقه‌ی اجتماعی جاهل‌ها

همان‌طور که اشاره شد، جاهل‌ها به طبقات اجتماعی شهری تعلق داشتند و وظیفه‌ی آن‌ها تأمین امنیت محله‌ی خود بود. اما اسماعیل‌بیک را که در روستای برگ‌جهان چشم به جهان گشوده و در همین روستا زندگی می‌کرد، چگونه می‌توان متعلق و یا هم‌ردیف جاهل‌های شهری به‌شمار آورد؟

به دو دلیل عمده اسماعیل‌بیک هم‌ردیف جاهل‌های شهری است:

۱- اگرچه روستا با بافت و شرایط خاص اجتماعی خود از جمله مناطق سوت و کور بوده است، اما در آن دوره جامعه‌ی روستایی اختلاف چندانی با جامعه‌ی شهری نداشته زیرا بافت شهری چیزی اضافه‌تر از روستا نداشته و در شهر فقط بازاری به عنوان یک مرکز تجمع وجود داشت که از زمان صفویه در تهران سر پوشیده نبود و اواخر قرن نوزدهم مسقف و بخش‌هایی به آن اضافه شد. به این ترتیب روستا با همه‌ی سوت و کوری‌اش افرادی داشته که آن‌ها نقش به‌سزایی در کارهای اجتماعی داشتند، چنان‌که روستاها تأمین کننده‌ی نیروی (کادر) مذهبی و دیوانی در ایران بوده‌اند.

گرچه طبقه‌ای هم‌شکل با طبقه‌ی جاهل‌های شهری در ده وجود نداشت، اما همیشه و در هر دوره افرادی بودند که از نظر قدرت جسمانی و جسارت در روستا زبانزد خاص و عام بودند؛ همانند آق‌بابا، یداله و … در روستای برگ‌جهان. لذا اسماعیل‌بیک نیز در ردیف همین طبقه‌ی روستایی بوده است، با این تفاوت که برای تأمین امنیت روستا اهرمی در دست مالکان عمده‌ی روستا بود.

۲- صفات، ماجراجویی و نترس بودن در مواجهه با حوادث باعث گردیده بود تا شخصیت ایشان مورد توجه دستگاه حکومتی وقت قرار گیرد.

بنابراین، با ارائه‌ی دو دلیل فوق می‌توان اسماعیل‌بیک را در زمره‌ی جاهل‌ها معرفی نمود. از کارها و اقدامات اسماعیل‌بیک حکایات مختلفی بیان می‌شود و همان‌طور که پیش از این بیان شد برخی از آن‌ها مصون از اغراق‌گویی و غلو نبوده‌اند. اما موارد دیگری هم هست که به تواتر بیان شده و دور از حقیقت نیستند.

اسماعیل‌بیک مأمور حکومتی برای اخذ مالیات از حاکمان شیراز و کازرون

والیان شیراز به مدت هفت سال به دولت وقت مالیات نپرداخته بودند. اسماعیل‌بیک همان‌طور که در سطور قبل آمد چون شناخته شده‌ی دربار بودند، از ایشان کمک خواستند تا مسئولیت دریافت مالیات از شیراز را بپذیرند.

ایشان مسئولیت محوله را قبول کرده و با دو نفر از نوچه‌های خود که آن‌ها نیز اهل برگ‌جهان بودند به سمت شیراز حرکت می‌کنند. این نوچه‌ها یکی به نام رجبعلی شاهان که از اهالی محله بالاشاهون بود و دیگری کل‌غلام‌حسین اهل محله‌ی پاده بود. هر دو نفر افرادی تنومند و قدرتمند و قلدر در زمان خود بودند.

آنان پس از رسیدن به شیراز نزد خانِ شیراز رفته و خود را با مهر حکومتی که همراه داشتند به عنوان مأمور حکومت برای اخذ مالیات معرفی می‌کنند. خان شیراز رو به اسماعیل‌بیک کرده و می‌گوید: “ما در پرداخت مالیات به حکومت مرکزی حرفی نداریم، اما مشکل اساسی شهر کازرون است که خان این شهر مالیات پرداخت نمی‌کند. اگر شما موفق به دریافت مالیات از خان کازرون شدید ما هم با کمال میل مالیات هفت‌ساله را به شما پرداخت خواهیم کرد. اما اگر آن‌ها از پرداخت سرپیچی کنند ما هم مالیات را پرداخت نخواهیم کرد.”

خان شیراز این حرف را به دلگرمی از این‌که خان کازرون فردی بسیار سرکش در منطقه بود و در واقع یک حکومت مستقل برای خود تشکیل داده بود، می‌زند.

اسماعیل‌بیک چون فردی هوشمند و ماجراجو و متکی به نیروی شخصی خود بود و اعتماد به‌نفس زیادی داشت، شرط خان شیراز را می‌پذیرد و با دو نوچه‌ی خود – رجبعلی و کل‌غلام‌حسین به سمت کازرون حرکت می‌کنند. هنگامی که وارد شهر کازرون شدند سراغ خان کازرون را گرفته و وارد منزل بسیار بزرگی می‌شوند که حیاطی در وسط داشت و دور تا دور آن اتاق‌های متعددی ساخته شده بود.

آن‌ها به خان می‌گویند که مسافر هستند و قصد رفتن به جنوب ایران را دارند و از وی می‌خواهند چند روزی در سرای خان باشند. در ضمن اسماعیل‌بیک بر خلاف این‌که خود را به خان شیراز به عنوان مأمور حکومتی معرفی کرده بود، در اینجا خود و همراهانش را افرادی عادی معرفی می‌نماید. خان پذیرفت و دستور داد اتاقی را برای اسکان این سه نفر اختصاص دهند و اسب‌های آن‌ها را هم در اصطبل جای دادند. چند روزی که اسماعیل‌بیک به همراه نوچه‌های خود در منزل خان بودند، خان کازرون به‌هیچ‌وجه به اتاق آن‌ها نرفته و غذا و صبحانه‌ی آنان توسط خدمتکاران خان به آن‌ها داده می‌شد. زیرا از دید خان آن‌ها افرادی عادی بودند.

پس از گذشت سه روز که اسماعیل‌بیک در منزل خان به‌سر می‌برد، در روز چهارم خان افراد خود را در گوشه‌ای از حیاط جمع کرده تا مطلبی را برای آن‌ها بگوید. اسماعیل‌بیک، این مرد باهوش متوجه می‌شود که مطلب خان باید مهم باشد. بنابراین کل‌غلام‌حسین را مأمور کرده تا از مذاکره‌ی خان با افراد زیردست خود با خبر شود. وی پس از آن که اطلاعات را کسب کرد نزد اسماعیل‌بیک آمده و می‌گوید خان گفته امشب در سر گردنه‌ی ورودی کازرون یک کاروان که اموال و دارایی‌های بسیار به همراه دارند خواهند گذشت. این کاروان قبل از حرکت خود در فردا صبح، شب را در گردنه‌ی مذکور اطراق خواهند کرد. بنابراین چهل نفر برای تصاحب تمام اموال این کاروان لازم دارد. بنابراین افراد آماده و سپس با دستور خان به سمت گردنه گسیل می‌شوند و در کمین قرار گرفته تا شب هنگام به کاروان حمله نمایند.

اسماعیل‌بیک پس از شنیدن اطلاعات کافی از کل‌غلام‌حسین تا غروب همان روز صبر کرده و سپس غروب به همراه دو نوچه از دروازه‌ی شهر بیرون می‌روند. هنگام خروج از دروازه به نگهبان دروازه مبلغ یک تومان انعام پرداخت نموده که در آن موقع مبلغ بسیار زیادی بود و به او می‌گویند که ما برای گشت به بیرون از شهر می‌رویم و شب برمی‌گردیم و رمز شب همان مبلغ یک تومان است و شما دروازه را برای ما باز کنید.

اسماعیل‌بیک و دو نوچه‌ی همراه هنگامی که به همان گردنه‌ای رسیدند که خان آن جا را به افراد خود گفته بود، کاروانی را مشاهده کردند که در آن محل اسکان پیدا کرده تا پس از استراحتِ شبانه، فردا راهی جنوب شوند. اسماعیل‌بیک و یارانش هم به این کاروان ملحق می‌شوند. زمانی طول نمی‌کشد که یک گروه راه‌زن که همان افراد خان بودند به کاروان حمله می‌کنند. اسماعیل‌بیک به همراه دو نوچه و افرادی که به عنوان محافظ کاروان بودند به راه‌زن‌ها حمله کرده و با رشادت آن‌ها را تار و مار کرده و بعضی از آن‌ها را که گرفته بودند،  اسماعیل‌بیک گوششان را می‌برد و بعضی دیگر از ترس جانشان لوازم و تجهیزاتی را که همراه خود داشتند به زمین گذاشتند و پا به فرار می‌گذارند و از خیر غارت اموال کاروان می‌گذرند.

پس از این ماجرا اسماعیل‌بیک مورد تقدیر رئیس کاروان قرار گرفته و به سرعت با دو نوچه‌ی خود به شهر برگشتند و با گفتن رمزشب از دروازه‌ی شهر وارد شهر و سپس وارد منزل خان می‌شوند و شب را سپری می‌نمایند.

صبح روز بعد خان که خیلی عصبانی بود روی سکوی حیاط رفته و شروع کرد به قدم زدن. افرادی که شب گذشته شکست خورده بودند واقعه را برای خان توضیح می‌دادند و تکیه می‌کردند که سه نفر در جمع این کاروان حضور داشتند که از همه قوی‌تر و قلدرتر و نترس بودند و همان سه نفر باعث شکست ما شدند و چیزی نمانده بود که ما هم جان خود را از دست بدهیم.

خان بسیار عصبانی شده و سبیل خود را جویده و فریاد می‌زد که چگونه ممکن است چند نفر از پس چهل نفر شما برآیند. در این هنگام اسماعیل‌بیک که نظاره‌گر خان با زیردستان خود بود از اتاق بیرون آمده و نزد خان رفته و می‌گوید: جناب خان، دیشب یکی از اسب‌های ما دچار شکم‌درد شد و یکی از همراهان من برای این‌که اسب از شکم‌درد رهایی پیدا کند آن را به بیرون شهر برد که با یک گروه چهل نفری مواجه می‌شود و یک سری اسباب و اثاثیه که از آن‌ها به‌جای مانده را برای من آورده است. سپس رو به رجبعلی و غلام‌حسین کرده و می‌گوید آن لوازم را نزد خان بیاورید.

آن‌ها لوازم را نزد خان آورده و در جلوی پای وی می‌گذارند. یاران خان پس از مشاهده لوازم یکی می‌گوید این نمد متعلق به من است و دیگری می‌گوید که آن زین از من است و غیره. خان در این‌جا یکّه خورده که اگر یک نفر از همراهان این مرد آن‌قدر جرأت کرده تا لوازم چهل نفر را بگیرد پس اگر رئیس این فرد با دو نفر دیگر حمله کنند دیگر یارای مقاومت با آن‌ها را نخواهند داشت و خان حساب خود را کرده و متوجه می‌شود که این فرد یک فرد عادی نیست.

لذا هنگام صبحانه که همیشه خدمتکاران خان برای اسماعیل‌بیک و یارانش می‌بردند، این بار خود خان به تنهایی صبحانه را برای اسماعیل‌بیک می‌برد تا از ماجرا سردرآورد. پس از آن‌که اسماعیل‌بیک صبحانه را خورد به رجبعلی می‌گوید که کتف خان را ببندد و سپس به او می‌گوید که مالیات هفت‌ساله را می‌پردازی یا این‌که همین‌جا سر از بدنت جدا خواهم کرد. خان از اسماعیل‌بیک امان می‌خواهد و دستور می‌دهد که مالیات هفت‌ساله را آورده و به اسماعیل‌بیک تحویل دهند.

اسماعیل‌بیک مالیات را که به‌صورت سکه بود در میان خورجین اسب‌ها قرار می‌دهد و به سمت شیراز به حرکت در می‌آیند. در بین راه یک نفر اسب‌سوار را مشاهده می‌کنند. اسماعیل‌بیک دستور به ایستادن داده و سپس اسب‌سوار را گرفته و گوش او را بریده و در کف دستش قرار می‌دهد و می‌گوید آن را برای خان شیراز ببر. نوچه‌های اسماعیل‌بیک از او می‌پرسند که او چه کسی بود؟ گفت او قاصد خان شیراز بود و می‌خواست ببیند که خان کازرون مالیات را داده یا خیر و من هم این کار را کردم تا حساب کار دست خان شیراز بیاید.

پس از ورود به شیراز، خان شیراز نیز مالیات‌های معوقه را تقدیم اسماعیل‌بیک می‌نماید و ایشان به همراه دو نوچه‌ی خود راهی تهران و دربار شاهی برای تقدیم مالیات می‌شوند.

ماجرای قزوین و نعل کردن یکی از نوچه‌ها توسط اسماعیل‌بیک

در مأموریتی که اسماعیل‌بیک در قزوین داشت و دو نوچه‌ی خود را به همراه برده بود، وارد شهر قزوین می‌شوند. شهر همانند تهران شکل کشاورزی قرون وسطایی داشت. شهری کوچک که افراد یکدیگر را می‌شناختند. بنابراین با ورود اسماعیل‌بیک و غلام‌حسین و رجبعلی افراد شهر آن‌ها را به عنوان غریبه که به شهر وارد شدند می‌نگرند. شب همان روز در شهر قزوین عروسی یک خانواده‌ی ثروتمند برپا می‌شود. اسماعیل‌بیک و نوچه‌ها خود را در آن عروسی دعوت کرده و صاحب مجلس هم آن‌ها را چون غریبه بودند به عنوان میهمان می‌پذیرد.

عروسی برگزار شده و هنگام جمع کردن شادباش بود. برخلاف جاهای دیگر که هدایا در مراسم پاتختی در فردای عروسی تحویل می‌شود، در آ‌ن‌جا مهمانان در همان شب عروسی هدایای خود را تقدیم می‌کردند. هدایا چه به صورت نقدی و چه طلا و جواهرات توسط فردی که متولی این کار بود گرفته می‌شد و با صدای بلند اعلام می‌کردند که بر فرض حاج حسن یک گردن‌بند طلا هدیه کردند و مهمانان با صدای بلند می‌گفتند خدا مبارک کند.

همان‌طور که ذکر شد چون عروسی مربوط به دو خانواده‌ی ثروتمند قزوین بود، بنابر این مقدار زیادی طلا و جواهر برای عروس و داماد جمع آوری گردید. زیادی طلا و جواهر جمع‌آوری شده به عنوان هدیه از طرف مهمانان یکی از نوچه‌های اسماعیل‌بیک را وسوسه کرد و بدون این‌که با اسماعیل‌بیک هماهنگی کند نقشه‌ی دستبرد به طلا و جواهر را برای خود می‌کشد و از محل نگهداری آن‌ها اطلاع کسب می‌نماید. اسماعیل‌بیک و دو نوچه به همراه سایر مهمان‌ها که چندین شب ادامه داشت، در منزل صاحبان عروسی می‌مانند تا صبح قبل از طلوع آفتاب به سمت تهران و سپس برگ‌جهان عزیمت نمایند. شب هنگام زمانی که همه‌ی افراد خانواده به علت خستگی از برگزاری عروسی به خواب عمیق فرو رفته بودند، غلام‌حسین با ترفندی که هیچ یک از افراد منزل متوجه نشوند، مقدار زیادی از طلا و جواهرات را درون خورجین خود می‌ریزد، بدون آن‌که به اسماعیل‌بیک و رجبعلی اطلاع بدهد. اسماعیل‌بیک و دو همراه صبح خیلی زود بلند شده و به سمت تهران راهی می‌شوند. صبح وقتی اهالی منزل بلند می‌شوند متوجه می‌شوند که مقدار زیادی از طلا و جواهرات نیست. پس از بررسی‌های به عمل آمده پی می‌برند که غریبه در میان ما فقط این سه نفر بودند. پس ممکن است کار آن‌ها باشد. لذا یک گروه از جوانان قوی‌هیکل به همراه اسلحه به سمت راه تهران روانه می‌شوند.

اسماعیل‌بیکِ از همه‌جا بی‌خبر هنگامی که به سمت تهران در حرکت بودند، ناگهان گروهی را از دور می‌بینند که شتابان به سمت آن‌ها می‌آیند. اسماعیل‌بیک چون فردی باهوش و با تدبیر بود، متوجه می‌شود که ممکن است خطایی از نوچه‌های خود سرزده باشد. لذا قبل از آن‌که گروه مسلح قزوین به آن‌ها برسد بی‌درنگ دو نوچه‌ی خود را به زیر سؤال می‌برد که آیا دیشب از شما خطایی سر زده یا خیر. غلام‌حسین چون از اخلاق اسماعیل‌بیک آگاهی داشت، بلافاصله می‌گوید که من مقداری از طلا و جواهرات را برداشته در داخل خورجین قرار دادم.

در همین هنگام گروه افراد قزوین به اسماعیل‌بیک می‌رسند. قبل از آن‌که آن‌ها سخن بگویند، اسماعیل‌بیک برای آن که خونی به ناحق ریخته نشود و در ضمن نوچه‌ی خود را که بدون هماهنگی او و سرخود کاری را انجام داده تنبیه کند، رو به آن‌ها کرده و می‌گوید من می‌دانم شما برای چه کاری آمده‌اید و این رسم جوانمردی نبود که ما به جای تشکر از شما اموالی از شما برداریم. این اشتباهی بوده که توسط یکی از نوچه‌های من سرزده است. لذا عین اموال را به شما برمی‌گردانم و برای تنبیه ایشان در مقابل شما او را نعل می‌کنم.

اسماعیل‌بیک غلام‌حسین را در مقابل قزوینی‌ها نعل می‌کند و به این صورت غائله را ختم به‌خیر می‌نماید. قزوینی‌ها که به اموال مسروقه‌ی خود دست یافته و در ضمن تنبیه فرد خاطی در نزد آن‌ها صورت گرفته بود، خشم‌شان فرو نشست و به سمت قزوین برگشتند.

قطع همکاری دو نوچه و سخاوتمندی اسماعیل‌بیک

پس از برگشت از قزوین و عزیمت به برگ‌جهان، رجبعلی که از اهالی بالاشاهون بود رو به اسماعیل‌بیک کرده و می‌گوید من قصد ازدواج دارم و می‌خواهم به طور ثابت در برگ‌جهان بمانم. اسماعیل‌بیک تقاضای او را اجابت نموده و برای پشتیبانی مالی از او، زمین‌های اشه‌مَرغ خود را به عنوان هدیه یا زَنَ‌خرج به رجبعلی می‌بخشد. شایان ذکر است کل زمین‌های اشه‌مرغ به غیر از بالای اشه‌مرغ که به محمد غلام تعلق داشت، بقیه متعلق به اسماعیل‌بیک بود. با این وجود وی فقط قسمت پایین اشه‌مرغ را که به نام لَش باهمی است در کاغذی به نام رجبعلی می‌نماید.

علاوه بر این، اسماعیل‌بیک زمین‌های لَزیم‌بَره (لم‌یزرع) را به غلام‌حسین می‌دهد و این‌ها نمونه‌ای از سخاوتمندی این مرد هوشمند بود. شایان ذکر است چون این زمین‌ها زیر کوهی قرار داشت و بهمن‌گیر بود و مزارع آن همیشه در اثر بهمن خراب می‌شد این زمین‌ها را لم‌یزرع یا بلا‌استفاده می‌نامیدند و امروزه به آن لزیم‌بره می‌گویند.

پایان کلام:

به عقیده‌ی بنده اسماعیل‌بیک جزء چهره‌های ماندگار برگجهان بود و به اطمینان می‌توان گفت امنیت برگ‌جهان بیشتر از وجود ایشان سرچشمه می‌گرفته است. در زمانی که آب و مراتع از ثروت‌های اولیه به حساب می‌رفت و همسایگان برگ‌جهان برای تصاحب آن‌ها به جنگ می‌پرداختند، وجود اسماعیل‌بیک یک حاشیه امنیت برای برگ‌جهان فراهم کرد و این ثروت‌ها که اطرافیان به‌سویش چشم دوخته بودند نزد برگ‌جهانیان ماندگار شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.   

با کمال تشکر از حاج اصغر علیمردانی که مطالب ارزنده‌ای را در اختیارمان قرار دادند. از خداوند شفای بیماری ایشان را آرزومندیم.
و با تشکر از خانم لیلا لبافی که زحمت تایپ این مقاله نسبتا طولانی را برعهده داشتند.

۳ دیدگاه

  1. با تشکر از جناب آقای جان نثاری به خاطر این مقاله.
    خب با توجه به این که اسماعیل بیک ( اسمال بگ خودمون) جد بزرگوار بنده است از نگاه من ایشان بهترین انسان روی کره زمین بوده اند 🙂
    از مزاح که بگذریم هر چه که هست شخصیت ایشان آن قدر رمزآلود بوده که داستان های پرشاخ و برگ بسیاری درباره اش ساخته اند هم همولایتی ها و هم خود اعضای خانواده اثباتی… اما واقعا رد داستان واره بودن ماجراها کاملا مشهود است. اعدادی مثل هفت ( برای این که هفت سال مالیات نداده بودند) ، سه ( گروه سه نفره ایشان و نه کمتر یا بیشتر) گروه چهل نفره دزدان ( نه بیشتر یا کمتر ) به درستی اشاره کردند نشان می دهد تا چه حد واقعیت به خیال و ادبیات عامه آمیخته شده است.
    خود من حتی چند سال پیش ماجرایی را از یکی از افراد سالخورده فامیل درباره اسماعیل بیک شنیدم که دقیقا عین همان قصه را در یک کتاب قصه عامیانه خوانده بودم. البته می توان فرض کرد از روی ماجراهای اسمال بک داستان نوشته اند !!!!
    اما آن چه هست همان طور که نویسنده اشاره کردند اسمال بک شخصیتی داشته که پتانسیل لازم را برای ورود به دنیای افسانه ها داشته است. داستان سرایی درباره افراد مشهور یا به قول فرنگی ها سلبریتی ها همیشه هیجان انگیز است و هنوز هم ادامه دارد و طبعا در دنیای آن روزها ماجراهای اسمال بک برای برگجهانی ها از صد تا لاست و برکینگ بد و بازی تاج و تخت سرگرم کننده تر و هیجان انگیزتر بوده است.

  2. با درود و تشکر بی‌پایان به سرکار خانم ارمغان اثباتی،
    بابت یادداشتی که درخصوص مقاله‌ی اسماعیل‌بیک ارایه نمودند و خرسندی و امیدواری برای ادامه‌ی مسیر تشریحِ فرهنگِ مردم به ما ارزانی داشتند. همچنین بر خود لازم می‌بینم تا در راستای تشریح و مستندسازی “فرهنگ مردم” و یا “فرهنگ عوام” که از اهداف پرارزش مدیران سایت برگجهان بوده و تلاش می‌نمایند تا آن را به زبانی ساده و عامیانه به هم‌ولایتی‌ها ارایه نمایند، توضیحاتی بیان کنم.
    دانش عوام و ارزش جهانی آن:
    “دانش عوام” به آن علت ارزش جهانی دارد که از طریق آن می‌توان خُلق و خوی آن ملت و خصوصیات آن قوم و جماعت را شناخت و چون “فرهنگ عوام” با فرهنگ ملل دیگر رابطه‌ی تاریخی، فلسفی و مذهبی دارد، می‌تواند سفیر حسن‌نیت و پیام‌آور دوستی یک ملت نزد ملل دیگر جهان و حتی کاهش‌دهنده‌ی کینه‌ها و دشمنی‌ها باشد.
    درضمن “دانش عوام” که مشتمل بر افسانه‌ها و معتقدات است را می‌توان در آثار نثر و نظم فارسی همچون شاهنامه فردوسی، ویس و رامین فخرالدین گرگانی، دیوان خاقانی، خمسه‌ی نظامی، بوستان و گلستان سعدی، دیوان و عزلیات و مثنوی معروف جلالدین محمد بلخی، دیوان خواجه حافظ و به‌خصوص کلیات نثر و نظم عبیدزاکانی مشاهده نمود.
    شاید جای تعجب باشد که اولین شخصی که خرافات و معتقدات عوامانه‌ی زنان زمان خود را گردآوری نمود و به صورت کلیات معروف به “کلثوم ننه” درآورده است، شخصیتی روحانی و مردی ملا و زاهد و دانشمند به نام جمال خوانساری بوده است و در اصل نام کتاب “عقایدالنسا” است که به اسم کلثوم‌ننه شهرت یافته است. میرزاحبیب اصفهانی متخلص به “دستان” از آزادگان عصر ناصری و مترجم کتاب معروف “حاجی‌بابا” مثالی دیگر در این موضوع است.
    در دوره مشروطیت روزنامه‌هایی مانند شرافت، چنته‌ی پابرهنه، و جنگل مولا منتشر می‌شده که در آن نویسندگان به زبان محاوره و عوامانه می‌نوشته‌اند.
    شادروان علی‌اکبر دهخدا “امثال و حکم” و محمدعلی جمالزاده “یکی بود یکی نبود” و یا “فرهنگ عوام” را منتشر نمودند. یکی دیگر از پیش‌کسوتان در گردآوری فرهنگ مردم، امیرقلی امین‌اصفهانی با تالیف کتاب “فرهنگ عوام یا تفسیر امثال و اصطلاحات زیان پارسی” خدمت فرهنگی خود را رونق بخشید.
    با عنایت به ارایه نمونه‌های نظم و نثر فارسی در راستای “فرهنگ عوام” که توسط بزرگان شعر و ادب فارسی تالیف و منتشر شده و به این نوشته‌ها افتخار می‌نمایند، ما را چه ترس و واهمه‌ای از آن باشد که از چهره‌های ماندگار در تاریخ گذشته‌ی روستای قدیمی خود سخن از افسانه و یا اسطوره به میان بیاوریم؟ با این وجود شایان ذکر است که ابتدای مقاله‌ی فوق به طور روشن و آشکار آورده‌ام که هدف از نگارش مقاله، اسطوره‌سازی نیست؛ بلکه زدودن بعضی از ناملایماتی است که متاثر از فرهنگ عوام و در اذهان آنان مانده و گریبان‌گیر بعضی از افراد همچون اسماعیل‌بیک نیز شده‌است. چنانکه خود ناقل این “وقایع” و یا به قول شما “افسانه” از این تفسیرهای اشتباه مصون نبوده است.
    در پایان بار دیگر از توجه شما و دقت و صبر و بردباری‌تان کمال تشکر را دارم.

  3. جناب جان نثاری ممنون از توضیحاتی که دادید. دقیقا من این مقاله را به خاطر همه آنچه شما نوشتید بسیار می پسندم و دوست دارم. باشد که فرهنگ عامیانه روستای مان را قدر بنهیم و بیشتر به آن بپردازیم تا از یاد نرفته است و دیر نشده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *