خانه » کتاب برگجهان » آداب و رسوم ازدواج در یک‌صد سال پیش برگجهان

آداب و رسوم ازدواج در یک‌صد سال پیش برگجهان

مجید جان‌نثاری، تیر ۹۶

خانواده در ایران از دوران باستان تاکنون به عنوان مهمترین واحد اجتماعی، نقش مهمی را ایفا می‌نماید.

به نظر ایرانیان، ازدواج نتیجه‌ی تراضی زن و مرد بود و این ازدواج در آن واحد، معنی مذهبی و اجتماعی داشت.

در قدیم ازدواج براساس خواسته‌های دختر و پسر صورت نمی‌گرفت، بلکه به میل بزرگان خانواده، همسر انتخاب می‌شد و دختر و پسر هیچ‌گونه اختیاری در انتخاب همسر نداشتند.

تا زمانی که دختر و پسر به عنوان نامزد و برای یکدیگر انتخاب نشده بودند، به صورت عادی رفت و آمد داشته و با یکدیگر صحبت و حتی بازی می‌کردند، ولی به محض این‌که دختری را برای پسری به نامزدی برمی‌گزیدند، دیگر آن دختر در جایی‌که نامزد خود حضور داشت، پیدا نمی‌شد و به اصطلاح آفتابی نمی‌گردید و اگر او را از دور مشاهده می‌نمود، پا به فرار گذاشته و خود را از نامزدش پنهان می‌کرد و این وضعیت تا شب عروسی ادامه داشت.

پدر و مادرها در انتخاب همسر برای دختر و پسر خود سخت وسواس داشتند و تا حد امکان تلاش می‌کردند بهترین و شایسته‌ترین همسر را برای فرزندانشان انتخاب کنند. لذا معیارهایی را که در آن زمان رواج داشته را برای انتخاب بهترین گزینه به کارمی‌بستند که برخی از این معیارها به عنوان نقاط مثبت دختر و پسر تلقی شده که منجر به قبولی می‌گردید و برخی دیگر در راستای نقاط منفی در نظر گرفته می‌شد که سرانجام آن عدم قبول فرد مورد نظر بود.

معیارهای مثبت و منفی برای انتخاب بهترین دختر

نجابت، اصل و نسب خانوادگی، زرنگی، چابکی دختر در انجام کار، کدبانوگری، زیبایی، جوانی و … را می‌توان از جمله معیارهای مثبت برای انتخاب دختر ایده‌آل به حساب آورد. بی‌نظمی، بی‌سلیقگی، کچلی، شوخ و شنگی و بدلباسی از معیارهای منفی دختر بود. اما این معیارها چگونه و توسط چه کسانی به آزمایش و یا امتحان درمی‌آمد؟

مسئولیت بررسی و به آزمایش درآوردن معیارهای یاد شده توسط نزدیکان داماد از جمله عمه و خاله و در صورت نبود این افراد توسط اشخاص معتمد آن روز که نظرشان معتبر بوده و به خانه‌ی مردم رفت و آمد داشتند (مانند دلاک‌ها، ماماها و یا بندانداز- مشاطه‌) صورت می‌گرفت.

 

۱: فربه بودن معیار زیبایی زن

تا اواخر دوره‌ی قاجاریه فربهی به عنوان ملاک زیبایی، حاکم بود. این ملاک در واقع نشان از دارایی و ثروت زن و خوراک خوب او محسوب می‌گردید. این معیار ریشه‌ی اقتصادی داشت، زیرا در آن دوره و مقارن با حاکمیت اقتصاد فلاحتی قرون وسطی، گرسنگی بر جامعه حاکم بود و بیشتر مردم به علت فقر و فلاکت و عدم تغذیه مناسب لاغر و ضعیف بودند و کسانی‌که دستشان به دهانشان می‌رسید، با پرخوری چاق و چله می‌شدند. بنابراین چاقی به دو علت به عنوان معیار زیبایی زنان قرار می‌گرفت: اول این‌که چاقی نماد ثروت بود و دوم چاقی نماد سلامت تلقی می‌گردید. چنان‌که در گفتگوی روزمره اصطلاحاتی همچون چاق‌سلامتی کردن که چاق مساوی سلامتی بوده رواج داشت و یا افراد در هنگام سلام و احوال‌پرسی کلمه‌ی دماغت چاقه را به عنوان سلامتی به‌کار می‌برند. چنان‌که انیس‌الدوله یکی از همسران ناصرالدین‌شاه می‌گوید: هرچه زن فربه‌تر باشد، نزد شوهرش عزیزتر و مقرب‌تر است.

 

۲: صورت‌ گرد

صورت گرد و گوشتالو و سرخ و سفید نیز یکی از معیارهای مثبت دختران بود. قد بلند اهمیتی نداشت، بلکه چاق بودن صورت مهم بود.

 

۳: زینت (سلیقه‌ی) دختر

نون دَوستَن، خمیر بَکُردنِ آرد، شیر بدوشتن، کِلا روشن کُردن از مواردی است که جزو سلیقه‌ی دختر محسوب می‌گردید.

آزمایش سلیقه‌ی دختر: برای رسیدن به این منظور که آیا دختر سلیقه دارد یا خیر، یک زن برای همین منظور مامور می‌شد و به همراه دختر به مطبخ رفته تا ببیند چوبی که دختر زیر اجاق گذارده چگونه است. اگر دو طرف چوب درون اجاق  سوخته بود، می‌گفت دخترک زینت ندارد (یا سلیقه ندارد).

 

۴: بی‌نظمی دختر

نماینده‌ی داماد گاهی به دختر می‌گفت که ما قلیون هوس کردیم و برای ما قلیون چاق کن(چاق باز هم در این‌جا به عنوان درستی آمده است). و اگر آتش قلیون چاق شده زیاد بود و به اصطلاح قلیون کاه‌دود شده بود و یا برعکس آتشش کم بود و از قلیون دود در نمی‌آمد، نشان از بی‌نظمی دختر بود.

 

۵: تمیزی دختر

نماینده‌ی داماد کمی سبزی‌کوهی را نزد دختر برده و از او کمک می‌خواست تا با او سبزی پاک کند. او دختر را در زمان پاک کردن سبزی زیرنظر می‌گرفت تا زرنگی و تمیزی او را آزمایش کند.

 

۶: لکنت زبان

برای آن که بفهمند دختر لکنت زبان دارد یا نه، هنگام چای آوردن با دختر صحبت می‌کردند.

 

۷: خوشبویی دهان

لب دختر را بوس می‌کردند تا مطمئن شوند دهان او بو نمی‌دهد.

 

۸: کچل نبودن

برای وارسی کردن تمام بدن دختر بهترین محل حمام بود و نماینده‌ی داماد در حمام از کچل نبودن و دیگر عیوب وی مطمئن می‌شد.

 

۹: اهل شوخ و شنگ و پررو نباشد.

 

۱۰: لباس پوشیدن

لباس دختر مهم بود. اگر لباس او مرتب بود نشانه‌ی این بود که دختر اهل زندگی کردن است.

 

مرد خوب

مرد اگر بر پشتش بزنند باید گردوخاک بلند شود. منظور این بود که وی اهل کار و سخت‌کوشی است. اگر مرد لباس شیک داشته باشد، مرد خوبی نیست و به درد ولگردی می‌خورد. می‌گفتند ما دخترمان را به کرواتی و کت‌شلوار شیک‌پوش نمی‌دهیم.

 

آزمایش معیارهایی که در بالا اشاره شد برای دختر و پسرهایی بود که خارج از گروه خانواده و یا طایفه ازدواج می‌کردند. این قواعد در مورد دخترعمو و پسرعمو یا دخترعمه و پسردایی و … استثنا بود. چون اعتقاد بر این بود که عقد آن‌ها را در آسمان‌ها بسته‌اند یا حتی ناف بچه‌ را وقتی می‌بریدند، می‌گفتند این دختر مال فلان پسر است.

به‌طور کلی دختر و پسر نقش تعیین‌کننده‌ای نداشتند. حتی پسرها هم کمتر قدرت انتخاب داشتند. آنچه خانواده صلاح فرزند خود می‌دید، انجام می‌شد و بیشتر اوقات تا بعد از جاری شدن صیغه‌ی عقد، دختر و پسر همدیگر را نمی‌دیدند.

گاهی اوقات هم دختر و پسر در اثر یک حادثه یا اتفاق همدیگر را در یک نظر می‌دیدند و عاشق یکدیگر می‌شدند و به این طریق سنت‌شکنی می‌کردند و پدر و مادر خود را مجبور به خواستگاری از آن دختر می‌کردند.

 

حکایت عَم‌قُز یوخابَه

کربلایی ناصر (کل‌ناصر) یکی از ثروتمندان محله‌ی روبار آقانور بود و یوخاوه (عم قزی یوخابه) دختر زیبای این خانواده بود. یک روز مشهدی رجب کل‌مندلی (کربلایی محمدعلی جان‌نثاری) در پی گوساله‌ی فراری‌شان تا روبار آقانور می‌دود. هنگامی‌که گوساله به در‌ِ خانه‌ی کل‌ناصر می‌رسد، مشهدی رجب دختر وی را مشاهده می‌کند و از او درخواست می‌کند که جلوی گوساله را که وارد کوچه آنها شده بود بگیرد. دختر با شجاعت تمام جلوی گوساله را گرفته و تحویل مشهدی رجب می‌دهد.

مشهدی رجب یک‌دل نه صددل عاشق و شیفته‌ی دختر کل‌ناصر می‌گردد، اما جرات این‌که به پدر خود بگوید را ندارد. زیرا هیچ سنخیتی بین خانواده‌ی او(کل‌مندلی) و کل‌ناصر از نظر ثروت وجود نداشت. اما آتش عشق دختر کل‌ناصر لحظه‌ای او را رها نمی‌کرد تا این‌که یک روز دل را به دریا زده و مساله‌ی عاشقی خود را با پدرش درمیان می‌گذارد.

پدر با تعجب به او می‌گوید: پسر مگَه عقلِتِ از دست بَدایی؟ ما کوجَه و خُنِواده کل‌ناصر کوجَه؟ اونها که به ما دختر نَمدَن!(پسر مگر عقلت را از دست داده ای؟ ما کجا و خانواده کریلایی ناصر کجا؟ آنها که به ما دختر نمی دهند!)

اما از مشهدی رجب اصرار و از پدر انکار تا این که با وساطت مادر مبنی بر این‌که: چه اشکالی داره ما می‌ریم. ما رو که از ولگِجُن بیرون نَمکُنَن… (ما را از برگجهان بیرون نمی کنند) کل‌مندلی رضایت می‌دهد. خلاصه یک روز مادر به همراه چند تن از زنان مسن برای خواستگاری از دختر کل‌ناصر (عم‌قز یوخابَه) راهی روبار می‌شوند. خانواده‌ی کل‌ناصر هنگامی‌که خانواده‌ی مشهدی‌رجب را مشاهده کرده و آن‌ها درخواست خود را اعلام کردند، کل‌ناصر عصبانی شده و رو به مادر مشهدی رجب کرده و می‌گوید: یالِ تو واستنِ مُلک دشتاها بیمایه، نِه واستَنِ دخترِ من. بُلَند گَردین بَشین.(فرزندت برای زمین دشتاها- به خواستگاری- آمده نه برای دخترم. بلند شوید بروید)

جواب منفی بار سنگینی بود که مادر مشهدی رجب به دوش گرفته و آن را برای پسرش به ارمغان ‌آورد. تا این‌که یک روز مشهدی رجب در کنار آقای طالقانی – یکی از معلمین برگجهان که دعا هم می‌نوشت – نشسته و در فکر فرو رفته بود. آقای طالقانی از ایشان سوال کرد که رجب مشکلت چیست؟ رجب مشکل خود را برای وی بازگو می‌کند و آقای طالقانی گفت من یک دعا می‌نویسم تا هنگام خواستگاری دهان کل‌ناصر بسته شود و جواب موافق به خواستگاری بدهد.

رجب خوشحال نزد پدر و مادر آمده و بار دیگر از آن‌ها می‌خواهد که به خواستگاری بروند. این بار با ورود به منزل کل‌ناصر، با خوش‌رویی از آن‌ها استقبال می‌شود و جواب مثبت می‌گیرند. اما جالب بودن این حکایت زمانی است که وقتی بین مشهدی رجب و عم‌قز یوخابه مشاجره در می‌گرفت، مشهدی رجب رو به وی کرده و می‌گفت: کلّه‌ی اون گوساله آتش هاگیره که درِ خُنه شما نیا که من، تو ره هاگیرم.(کله آن گوساله آتش بگیرد که نزدیک خانه شما نیاید تا من تو را بگیرم)

و عم‌قز یوخاوه در جواب می‌گفت: اگر تو نیمابای خواستگاری من یه خر دیَه پیدا مِگردی که منه هاگیره!(اگر تو به خواستگاری من نمی آمدی یک خر دیگر پیدا می شد که من را بگیرد!)

 

خواستگاری حاج جواد از کبری دختر اکبر گل‌علی

یک روز حاج جواد دختر خاله‌ی خود کبری‌خاتون را دیده و به او می‌گوید:

نَنِم واستن من یه دختر بَدیه. دخترَه سرش کچله و بداخلاقم هَه. من نماخامش. تو زن من مِگردی؟! (مادرم دختری را برای من دیده. دختری که سرش کچل و بداخلاق هم هست. من نمی خواهمش. تو زن من می شوی؟)

کبری‌خاتون ۹ ساله هم جواب مثبت می‌دهد.(نقل از کبری‌خاتون)

سن ازدواج و گشایش بخت

سن ازدواج برای دخترها ۹ تا ۱۵ سالگی و پسرها ۱۵ سالگی به بالا بود. حال اگر تا ۱۵ سالگی به خواستگاری دختری نمی‌آمدند، می‌گفتند این دختر بختش بسته شده و باید برای گشایش بخت او اقدام نمود. راه‌های گشایش بخت به شرح زیر است:

۱٫چله‌بُری: چله‌بری دو نوع بود. یکی برای بچه‌دار شدن  دیگری پس از زایمان. اما یک نوع چله‌بری برای بخت‌گشایی بود که در آن آب چله نوزاد را روی سر دختر دم بخت می‌ریختند یا آب چله عقد دختری را روی سر او می‌ریختند تا باعث چله‌بری و باز شدن بخت دختر شود.

۲٫دعا و سرکتاب: فامیل دختر بدون آنکه دختر از موضوع خبردار بشود، سراغ دعانویس (مَرِضا) می‌رفت و برای بخت‌گشایی دخترشان دعا می‌گرفت و به صورت‌های مختلف مثل قراردادن در آب به دخترشان می‌دادند.

۳٫تکان دادن سفره‌ی عقد بر سر دختر: هنگامی‌که عروس از پای سفره‌ی عقد بلند شد، آن سفره را گرفته و بر روی سر دختر بخت‌بسته می‌تکاندند و یا سفره‌ای که قند روی آن می‌ساییدند را روی سر دختر می‌تکاندند و یا سفره‌ی ابوالفضل یا حضرت رقیه می‌انداختند و پس از پایان مراسم، آن سفره را روی سر دختر دم بخت می‌تکاندند.

۴٫سبزه گره زدن: در روز سیزده فروردین(سیزده بدر) دختران سبزه گره زده می‌گفتند: خرّمی تو از من، غم و گرفتاری من از تو.

۵٫اوِ نسیون: به آب بارانی که در روز ۳۰ فروردین در جایی جمع شود، آب نسیان (اوِ نسیون) می‌گفتند. اعتقاد بر این بود که این آب برای رفع نازایی و گشایش بخت کارساز است.

مرحله‌ی اِذن

پس از طی مراحل انتخاب دختر از طرف خانواده‌ی پسر، مرحله بعدی رفتن به خانه‌ی دختر و گرفتن اذن بود. اذن به معنای رضایت قلبی است و با اجازه تفاوت دارد. چون در اجازه علاوه بر رضایت قلبی باید با عمل، گفتن و نوشتن همراه باشد. پس از پسندیده شدن دختر به کمک افرادی که در جامعه آن روز افرادی معتبر بودند و در خانه‌های مردم رفت و آمد داشتند (مانند دلاکان و ماماها) به خواستگاری دختر می‌رفتند و اذن می‌گرفتند. یعنی اسم آن دختر را روی پسرشان قرار می‌دادند که این دختر همسر آینده‌ی پسرشان است. سپس می‌رفتند تا مرحله‌ی بعدی که خرج برون بود. البته ممکن بود مرحله خرج برون یک‌سال بعد اتفاق افتد و لذا از تاریخ اذن دیگر کسی نمی‌توانست به خواستگاری آن دختر برود.

مرحله‌ی خرج برون

مرحله‌ی خرج برون بعد از مرحله اذن بود و در آن برای دختر مورد نظر مهریه تعیین می‌کردند. خانواده‌ی داماد همراه ریش‌سفیدان به خانه‌ی عروس رفته و برای تعیین مهریه و سایر هزینه‌ها به مذاکره می‌پرداختند. اکثر اوقات این مراسم با مشاجره‌ی دو خانواده روبرو می‌شد که با پادرمیانی بزرگان دو خانواده به نقطه‌نظر مشترک می‌رسیدند. سپس هدایایی مانند انگشتری و کله قند و لباس و شیرینی و شالی را که داماد تهیه کرده بود تحویل داده، شال را به دوش و انگشتری را در دست عروس خانم می‌کردند. همه کف می‌زدند و خدامبارک می‌گفتند.

سپس اقدام به نوشتن پاکیزه یا مهرنامه می‌کردند که طی آن مواردی چون مهریه، شیربها و سایر خرج و مخارج عروسی تعیین می‌شد. خرج مطبخ که شامل روغن، برنج، بزغاله، و گوشت بود مشخص می‌شد. بعد از آن به بازار تهران می‌آمدند و شمعدانی، چارق، زیرشلوار، و چادر عروس می‌خریدند. مهریه‌ها بیشتر ملک بود یا دودانگ از خانه و حیاط یا باغ که به امضای طرفین و بزرگان می‌رسید.

قبل از عقد از طرف خانواده‌ی داماد آینه و شمعدان و لباس و کفش، حنا، صابون، کله‌قند روی مجمعه می‌گذاشتند و بر روی سرگرفته و به طرف خانه عروس می‌رفتند و به نسبت وضعیت خوب مالی داماد، این طبق‌ها یا مجمعه‌ها زیادتر و پرتر می‌شد.

مرحله‌ی بله‌برون

سفره‌ی عقد با اعتقادی محکم چیده می‌شد و زنان مسن به پای سفره‌ی عقد دعوت می‌شدند و آنها بایستی دست‌ها را هنگام عقد بالا بگیرند و به هم گره نکنند. چون گره کردن دست‌ها شگون نداشت. زمان عقد عاقد را که بیشتر اوقات آسیدمصطفی بود به خانه می‌آوردند و صیغه‌ی عقد جاری می‌شد. معمولا دخترها قبل از گفتن بله، زیرلفظی- که یک قران یا یک تومان یا بیشتر بود- می‌گرفتند.

در گذشته نامزدبازی اصلا وجود نداشت. زیرا پسر و دختر پیش از عقد همدیگر را نمی‌دیدند و پدرها و برادرها خیلی سخت می‌گرفتند. معمولا پدر دختر شرط می‌کرد: “از این وَر که گرفتی از اون وَر ببری. حق نداری یک سال دو سال زنت رو نگه‌داری”.

گاهی داماد و عروس قبل از عقد با هم پنهانی مثلا در پشت‌بام قرار می‌گذاشتند یا گاهی مادرزن‌ها تمهیداتی می‌دیدند و به مادر داماد می‌گفتند. بیشتر اوقات داماد با مادرش به خانه‌ی عروس می‌رفت و هدیه‌ای می‌برد. خوابیدن داماد در خانه‌ی عروس برای پدر عروس ننگ بود و آن را بد می‌دانستند.

مرحله‌ی جشن عروسی

جشن عروسی به صورت جداگانه در خانه‌ی عروس و داماد برقرار می‌گردید. جشن عروسی سه شب بود:

  • شب دَردیَه‌سَر
  • شب حنابندون
  • شب زن‌برون

شب دردیه‌سر

اولین شب عروسی بود که در آن دوستان و فامیل‌های داماد در عروسی شرکت داشتند.

شب حنا بندون

مراسم حنابندون یک شب پیش از شب زن‌برون انجام می‌گرفت و دوستان داماد در آن شرکت داشتند و با رقص و شادی و ترمه‌بازی و خوردن شام همراه بود. شام حنابندون آش شله‌کشک به همراه گردوی غربال شده و نون برگجونی و پنیر بود. نون برگجونی را زن‌ها در شب قبل تا صبح تهیه می‌کردند. مراسم با همراه بردن مجمعه‌ای از خانه‌ی داماد به خانه‌ی عروس ادامه می‌یافت. مجمعه حاوی مقداری شیرینی و حنا و شمع روشن، سیب و کله‌قند بود و روی آن با پارچه‌ی قرمز پوشانده شده روی سرگرفته و با ساز و دهل و رقص و شادی به سمت خانه‌ی عروس روان می‌شدند. گاهی داماد را روی الاغ سوار کرده و روی پیشانی الاغ را هم کمی حنا قرار می‌دادند.

آرایش عروس

درگذشته زنها مثل امروز به آرایشگاه نمی‌رفتند بلکه این آرایشگران که به نام بندانداز یا مشاطه برای آرایش عروس به منزل عروس می‌آمدند. از مشاطه‌های قدیم در برگجهان نرگس‌خاتون یا زن‌داش قربون و بعد از آن قدم‌خیر را می‌توان نام برد. مشاطه‌گران همیشه منتظر چنین فرصتی بودند تا از خانواده داماد انعام بگیرند. یک لنگ قرمز روی سینه عروس می‌انداختند و با سلام و صلوات شروع به اصلاح عروس می‌کردند.

جهیزیه عروس

خانواده‌ی عروس با توجه به وسع مالی خود اسباب و اثاثیه‌ی مورد نیاز دختر را تهیه می‌کرد و قبل از شب زن‌برون به همراه لباس و لوازم شخصی داماد و هدایایی تحت عنوان خلعتی جهت خانواده‌ی داماد می‌فرستادند. خانواده‌ی داماد برای جبران خلعتی، هدایایی که بخشی از زندگی خود عروس بوده تهیه و به خانه‌ی عروس می‌فرستادند.

شب زن‌برون

شب زن‌برون جشن اصلی عروسی یا باشکوه‌ترین جشن‌ها بود و با تشریفات خاص برگزار می‌شد. در خانه‌ی عروس و داماد بزرگان و فامیل در کنارهم می‌نشستند و برای عروسی برنامه‌ریزی می‌کردند و تدارکات شام را که بیشتر پلوخورشت بود می‌دیدند. تدارکاتی از قبیل تهیه‌ی هیمَه (هیزم) برای آشپزی که با الاغ حمل می‌شد. یک بار الاغ هیمه به منزل عروس و دو بار هیمه به منزل داماد فرستاده می‌شد. از صبح روز زن‌برون – یعنی صبح زود قبل از طلوع آفتاب- داماد همراه ساقدوش و دوستان نزدیک راهی حمام می‌شد.

در حمام از صبح زود کلیه‌ی وسایل از قبیل صابون و حنا توسط خانواده‌ی داماد آماده شده بود و هر کس که به حمام می‌آمد از این وسایل استفاده می‌کرد. پس از استحمام، داماد را با ساز و دهل از حمام بیرون آورده و در جلوی پای او تخم مرغ شکسته و اسپند دود می‌کردند. در بین راه از روی پشت‌بام‌های روستا مردم میوه‌هایی مانند سیب و گردو به طرف داماد پرتاب می‌کردند و باید داماد با زرنگی آن میوه‌ها را می‌گرفت.

داماد را به منزلش آورده و بر روی پشت‌بام می‌بردند. هنگام شب مهمانانی که توسط دلاک روستا به عروسی دعوت شده بودند برروی پشت‌بام جمع می‌شدند. همه‌ی اهالی روستا تا قبل از شام آزاد بودند در جشن عروسی یا شب زن‌برون شرکت کنند. وقت شام افرادی که دعوت نشده بودند، یعنی مهمانان غیر رسمی، مجلس را ترک گفته و مهمانان رسمی به خوردن شام دعوت می‌شدند. لازم به توضیح است که در آن زمان به علت کم بودن برنج و گرانی، مردم فقط در دو زمان از سال برنج می‌خوردند: یکی در شب عید نوروز و دیگری در شب عروسی.

مراسم قبا برون

 پس از صرف شام مراسم قبا بریدن شروع می‌شد. دلاک یا سلمانی ده داماد را بر روی یک کرسی می‌نشاند و هدایایی که از طرف فامیل برای داماد آورده بودند درون یک مجمعه گذاشته و به نامِ پسرِ فرد هدیه دهنده اعلام می‌کردند و شرکت کنندگان با کف زدن و گفتن خدا مبارک کند به شادی می‌پرداختند.

حکایت شب عروسی اله‌داد (فریدون)

دوستان حاج اله‌داد جان‌نثاری او را به نام فریدون صدا می‌زدند. وی در صبح روز عروسی به حمام رفته و به وسیله‌ی دوستان به منزل همراهی شده و دوستان تا شب که مراسم زن‌برون فرا برسد داماد را برای گردش به بیرون می‌برند. هنگامی‌که حاج اله‌داد از منزل بیرون رفتند در محله پاده یک داس روی زمین افتاده بود و ایشان متوجه نشده و پا روی دسته‌ی داس گذاشته و تیغه‌ی داس بلند شده و رگ پای دیگر او را برید و خون از پایشان سرازیر شد. دوستان با عجله سراغ دلاک ده رفته و او را به بالین حاج اله‌داد آورده و با ریختن خاکستر و روش‌های متداول آن روز، خون رگ آسیب دیده را بند آوردند. سپس پا را با کهنه پیچیده، داماد راهی محل عروسی می‌شود.

جشن عروسی با داماد آسیب‌دیده برگزار می‌شود و دوستان نزدیک که با او شوخی داشتند می‌پرسند که با پای آسیب‌دیده عروسی را چطور برگزار کردی؟ ایشان پاسخ دادند: پام کاری به من نداشت. اون کنار اِفتابا! (آن کنار افتاده بود!)

حکایتی دیگر از شب زن‌برون

در شب زن‌برون یکی از اهالی روستای برگجهان، ساقدوش به داماد توصیه می‌کند که شما شام پلو نخور. با توجه به این‌که در برگجون سالی دوبار بیشتر پلو صرف نمی‌شد، داماد ناراحت شده و به طویله رفته داس را برمی‌دارد و می‌رود بالابا و شروع می‌کند به علف چیدن. دوستان داماد پیش او رفته و از او می‌خواهند که به مجلس برگردد. او قبول نکرده و در جواب می‌گوید: هرکس که پلوی عروسی مُخوره بَشو به عروس سیب بَزَنه. من نَمیام. (هر کس پلوی عروسی را می خورد برود به عروس سیب بزمد. من نمی آیم.)

زن‌برون و مشعل داری

شب که زمان آوردن عروس فرا می‌رسید، رسم بر این بود که موقع بردن عروس مقداری نان و پنیر و سبزی و قند داخل پارچه گذاشته و دور کمر دختر می‌بستند. این بستن سفره به دور کمر دختر توسط پدر عروس انجام می‌شد و نشانه‌ی خیر و برکت بود و به همین واسطه عروس و داماد هم بدون شام نمی‌ماندند.

هنگام خروج، عروس دست پدر و مادر را می‌بوسید و همه گریه سرمی‌دادند. هنگامی که عروس با همراهانش به نزدیکی خانه‌ی داماد می‌رسید، خانواده‌ی داماد حدود ۷۰-۸۰ متر به استقبال عروس می‌آمدند. فامیل‌های عروس دوست داشتند تا فاصله‌ی بیشتری را فامیل داماد طی کنند تا به سامان (مرز)ی که تعیین شده برسند و عروس را ببرند. فامیل‌های داماد برعکس دوست داشتند فاصله‌ی کمتری را طی کنند و به عروس برسند که این امر باعث مشاجره بین دو فامیل عروس و داماد شده و گاهی به زدوخورد منتهی می‌شد.

داماد پس از استقبال از عروس او را آهسته آهسته تا دم در خانه می‌آورد و سپس داماد پا روی پای عروس می‌گذاشت تا زبان عروس کوتاه شود و در آینده بر داماد مسلط نشود و مطیع او گردد. سپس عروس را به طرف حجله روانه می‌کردند. زن‌ها از اتاق بیرون می‌آمدند و داماد پیش از رفتن به بستر زفاف، نماز شب عروسی می‌خواند.

*

آداب و رسوم کنار گذاشته شده

در رابطه با جشن عروسی، دو سنت از آداب و رسوم آن که بیشتر باعث ایجاد اختلاف و برهم زدن شادی و عروسی می‌شد به پیشنهاد حاج جواد جان‌نثاری فرزند محمدابراهیم منسوخ گردید:

سنت مشعل‌داری: یک سنت مربوط به مشعل‌داری از طرف جوانان برای آوردن عروس از منزلشان به منزل داماد بود که همیشه باعث به‌وجود آمدن کینه و کدورت در یک مجلس شادی و پاشیدن بذر نفاق و دوگانگی بین دو خانواده می‌گردید. زیرا برای تعیین مرز یا سامان که آن‌جا عروس به داماد تحویل داده می‌شد، همیشه اختلاف به‌وجود می‌آمد. بنابراین در شب عروسی اوست(استاد) حیدر پسر اوست‌علی‌نثارجانی، زمانی‌که جوان‌ها مشعل فراهم کرده خود را آماده نمودند که عروس را به خانه داماد بیاورند، حاج جواد به آن‌ها گفت دیگر منتظر نباشید. چون بدون سر و صدا و با همراهی تعداد معدود از فامیل داماد، عروس به منزل داماد انتقال داده شد. همین عمل باعث شد از آن تاریخ به بعد مراسم مشعل‌داری برچیده شود.

مراسم اذن: سنت کنارگذاشته‌ی دوم خرج بریدن بود. در این مراسم ابتدا اذن دختر را می‌گرفتند و نام آن دختر را روی پسرشان گذاشته و یک سال بعد برای خرج بریدن می‌‌آمدند.

حاج مصطفی جان‌نثاری فرزند محمدابراهیم مستاجر عباس مشهدی حیدر بود و یک شب که حاج جواد جان‌نثاری میهمان برادر خود بود، اتفاقا در همان شب خانواده‌ی حاج مصطفی جان‌نثاری فرزندشعبان برای خواستگاری دختر عباس مشهدی حیدر به آن‌جا می‌آیند. عباس مشهدی حیدر از حاج جواد نیز دعوت می‌کند که در این مراسم حضور داشته باشد. بعد از صحبت و گرفتن اذن دختر برای حاج مصطفی، خانواده‌ی داماد بلند شدند و آماده خداحافظی گردیدند.

حاج جواد رو به آن‌ها کرده و می‌گوید کجا می‌روید؟ آن‌ها گفتند که ما اذن این دختر را گرفتیم و یک‌سال دیگر برای بریدن خرج می‌آییم. حاج جواد در جواب گفت خوب آمدید و بعد از یک سال شما برای بریدن خرج به نتیجه نرسیدید و این وصلت صورت نپذیرفت. آن وقت تکلیف این دختر و پسر که نامشان را روی یکدیگر قرار دادید چه می‌شود؟ پس بنشینید همین امشب خرج را ببرید. به این صورت این سنت ناهنجار نیز منسوخ ‌گردید.

 

 

۳ دیدگاه

  1. علی اکبر لبافی

    سلام آقا مجید. مثل همیشه جالب و شنیدنی بود. ممنون از اینکه با دقت و مطابق برنامه زوایای مختلف فرهنگ و آداب و رسوم چند دهه قبل روستایمان را دارید مکتوب می کنید. این هدف اصلی وبگاه برگجون هست. درج گاه گاه حکایات شما هم بسیار شیرین است و در ضمن نوشته هایتان را هم مستند می کند. و نشان می دهد که آنچه بیان می کنید در زندگی مردم روستا جاری بوده. خوب یا بد، روستاییان اینچنین بوده اند.

  2. محمدتقی اثباتی

    خدمت دوست گرامی و فامیل گرانقدر آقای علی اکبر لبّافی
    با سلام و درود فراوان خدمت شما و خانواده گرامی تان و سپاس فراوان از زحمات بی دریغ که برای هرچه پر بارتر کردن مطالب و محتوای سایت با عنایت و کمک دوستان فرهیخته انجام می دهید و با سپاس و قدردانی از آقای مجید جان نثاری که با دقّت و آگاهی و توجّه به ریزه کاری های سنّت برگزاری جشن عروسی در برگ جهان و مقدّمات و حواشی آن زیبا و مستند نوشته اند سپاسگزاری و احساس غرور می کنم. دست مریزاد.
    نوشته ها و تصاویر زیبا من را به دوران جوانی که نسبتاً کوتاه زمانی از آن را در برگ جهان بودم بُرد و احساس جوانی و شادمانی کردم.
    من در مراسم عروسی فامیل و همسایه مان غلامعلی اثباتی معروف به حاجی آقا فرزند زنده یادها مولود خانم و مشهدی حسین حضور داشتم و همراه غافله ای که به دنبال عروس خانم رفته بودند، بودم. در مراسم عروس آوردن و عروسی مرحوم غلامحسن برادر غلامعلی هم حضور داشتم و مشعل های بزرگی که با پارچه های نفت آلود بر سر چوبی بلند ساخته بودند برایم زنده و روشن است.
    رفتگان جاوید در خُلد برین باشند و آنان که هستند عمری بلند همراه با تندرستی و موفقیّت و خوشدلی داشته باشند.
    یک پیشنهاد کوچک هم دارم که اگر معقول و عملی است مورد عنایت قرار دهید. پیشنهاد اینکه اشارات و نقل قول هایی که به زیبایی به گویش برگجهانی خودمان نوشته شده را داخل پرانتز به فارسی کتابی هم بنویسید تا جوانانی که با این گویش آشنایی کامل ندارند هم آن را بخوبی دریابند و بیشتر لذّت ببرند.
    ارادتمند محمّدتقی اثباتی

  3. سلام آقای اثباتی. ممنون از پیام مهرآمیزتان و یادداشتی که ارسال فرمودید و بر درستی مطالب نوشته شده درخصوص آداب و رسومی که شاید جوانترها خبری از آن نداشتند، صحه گذاشتید. درباره ترجمه مطالبی که به گویش برگجونی است نظر شما را اعمال کردیم. سپاس از توجهتان به ارتقای بهبود مطالب وبگاه برگجون و به امید تداوم همکاری شما و دریافت نوشته های جدید از جنابعالی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *