خانه » چهره ها » قاسم طوسی- هنرمند خودآموخته

قاسم طوسی- هنرمند خودآموخته

علی‌اکبر لبافی، تیرماه ۹۷

قاسم طوسی دوازدهمین فرزند مرحوم حاج عیسی طوسی (فرزند آحسین) و زینب کوشکستانی (فرزند اصغر) است.

قبل از پرداختن به آقای قاسم طوسی بد نیست که گریزی به وضعیت اجتماعی/فرهنگی/سیاسی نسل پدر و مادر ایشان داشته باشیم.

صغری، رمضان، سلطنت، ابراهیم، عذرا، کبری، تیمور، کبری (اسم تکراری)، عزیز، منور، و اصغر یازده فرزند آعیسی قبل از قاسم بودند که بجز صغرا، سلطنت، عذرا، تیمور، منور و اصغر بقیه به دلایل وضعیت بهداشتی و بیماریهای مرسوم آن دوران روستا و ایران در کودکی از دنیا رفتند.

حاج عیسی از نوادگان محمدصادق – معروف به باشی-  است. خانواده‌ای مهاجر از توس خراسان که به سرعت متمول شدند و املاک زیادی در روستا خریده و بناهای باشکوه بنا کردند. اغلب مردان آن خانواده که پس از مدتی طایفه‌ای شده بودند به احترام و با پیشوند آقا (به صورت مختصر در گویش برگیجانی= آ) خطاب می‌کردند. بدینسان حاج عیسی را آعیسی (آقا عیسی)  فرزند آحسین می‌گفتند. وی چندین دوره کدخدای روستا بود و در دوره کدخدایی خود با مدیریت و قاطعیتی که داشت برخی امور روستای برگجهان و روستاهای پیرامون را به نظم درآورد.

به نظر می‌رسد اما این طولانی شدن مدت کدخدایی او نارضایتی‌هایی را نیز علی رغم خدمات او دربر داشت، چرا که طولانی بودن مدت خدمت یک نفر با روح دموکراسی – هر چند کوچک روستا، ولی مترقی در زمان خود- مغایر بود و به انتخاب مردم، کربلایی عبدالعظیم اثباتی جانشین وی شد که او نیز خدمات ارزنده‌ای به یادگار گذاشت.

باری، در دوران کدخدایی آعیسی اتفاقات زیادی در روستا افتاد که موضوع کشف چادر (نه کشف حجاب) اجباری زنان روستایی یکی از آنها بود و داستانش قبلا به آگاهی شما خوانندگان رسیده است. موضوع مهم دیگر اختلاف میان طایفه طوسی و کوشکستانی (طایفه پدر و طایفه مادر قاسم طوسی) بود که یکی از عوامل شروع این درگیری اتفاقا خود آقای قاسم طوسی بود. این درگیری به سرعت وسعت یافت و از طایفه طوسی و کوشکستانی به طایفه طوسی و طوایف پاده تعمیم یافت که دامنه آن تقریبا به درگیری طوایف سرده و پاده – دو محله‌ی اصلی روستا- تبدیل شد. این اتفاق خود موضوع مهم و داستان عبرت‌آموزی تاریخی است که امیدوارم با روشن شدن ابعاد آن بتوان حتی فیلمی از آن در آینده ساخت یا رمانی طولانی نوشت.

دوران کودکی و نوجوانی

قاسم طوسی فرزند حاج عیسی متولد سال ۱۳۳۱ هجری خورشیدی در روستای برگ‌جهان است. وی دوران کودکی خود را در روستا و همراه خانواده و پدر کشاورزش سپری کرد و تا کلاس ششم در مدرسه محمدهمایون برگیجان دانش آموخت:

او بذر می‌پاشید و

من کودکی می‌کردم و

روستا بزرگ می‌شد

رودخانه با سرعت می‌گذشت و

برگ شناسنامه‌های ما

 در باد ورق می‌خورد.

(بخشی از شعر سپید روستا – سروده آقای قاسم طوسی)

قاسم طوسی پس از اتمام دوره‌ی دبستان، برای تحصیلات دوره‌ی دبیرستان به تهران مهاجرت می‌کند. شاید همین دوری از روستا –که او همواره به آن عشق می‌ورزیده است- سبب شد تا طبع خدادادی او بیدار شده و به سرودن شعر روی آورد. از حدود سن ۱۵ سالگی بود که وی شعر سروده است و این اشعار را تاکنون حفظ کرده و در گنجینه‌ی خویش از آنها نگاهداری کرده است.

آقای طوسی دوران تحصیل خود را در دبیرستان‌های دهخدا و صفوی تهران ادامه داد. یار دوران تحصیل او شادروان علی لبافی خواهرزاده‌اش (فرزند صغرا طوسی) بود. آقای طوسی شرح دادند که چگونه با علی بعد از مدرسه به سینما در میدان ژاله می‌رفتند و با سرعت خود را از کوچه پس کوچه‌های آن دوران روستا به کوچه باغ‌پیوندی و به منزل خواهرش می‌رساندند تا قبل از غروب در منزل باشند. اما هرازگاهی خواهرش آنان را به دلیل دیرکردشان مورد عتاب مادرانه/خواهرانه قرار می‌داد.

سالها گذشت و علی لبافی مدرک معماری خود را از ایتالیا گرفته و به ایران بازگشت و مشغول به کار اداری شد. او بر خلاف دانش تخصصی و اطلاعات عمومی زیادی که داشت، فردی گوشه‌گیر بود و با افراد فامیل آمد و رفت چندانی نداشت. این موضوع برای قاسم طوسی هم مورد گلایه بود:

کجا می‌روی،

که جایی نمی روی؟

گم شدنت پیداست

که ناپیدا تویی

و بارانی که از کدورت ابرها نمی‌بارد کجاست؟

تو پنجره‌ها را می‌بندی

و صدای زنگ هیچ مدرسه‌ای نمی‌آید!

می‌آید؟

و پیر می‌شود خاطره‌های جوان

دست در دست هم

از میدان ژاله

تا کوچه باغ پیوندی

چه پیوندی؟

دارد دیرش می‌شود ساعت شماطه‌ای درشهر

بیا به واژه‌های حل نشده در راه مدرسه

لاله لاله بخندیم

شاید این بار

ساعت بی‌جنبه‌ی غروب

دست ما را گرفت و مچ نگرفت.

(کدورت ابرها – سروده آقای قاسم طوسی)

آقای طوسی از خدمت نظام وظیفه معاف می‌شود و با خانم زهره طوسی فرزند وجیه‌اله (از دیگر نوادگان محمدصادق – باشی) ازدواج می‌کند. سه فرزند به نام‌های مریم، حسن و میترا حاصل این ازدواج است. مریم خانم با همسر و فرزندانش در کانادا زندگی می‌کند. حسن آقا عینک‌ساز است و مغازه‌اش در باغچه‌بیدی تهران است. آقای طوسی پسرش را فردی خبره در کار عینک‌سازی معرفی می‌کند. مغازه‌ی او هم در جایی است که بسیاری از اهالی روستای برگ‌جهان به وی مراجعه می‌کنند.

گفتگو با استاد طوسی

افتخاری نصیب من شد که ‌استاد طوسی به منزل ما آمدند تا درباره‌ی روستای خوبمان برگ‌جهان گفتگویی صمیماانه داشته باشیم. آقای طوسی گفتند با این‌که ملک و بنایی در روستا ندارند اما همیشه با عشق به روستا اندیشیده‌اند و با علاقه به روستا آمد و شد داشته‌اند.

“دلم در تو محکم است،

که چشم بسته می‌آیم”.

استاد طوسی نه تنها مستقیما اشعاری درباره روستا دارند، بلکه همواره ردّ‌ی از روستا و خاطرات و مردمان آن در اشعارش دیده می‌شود. دو نمونه از آن را قبلا در همین مقاله خدمت شما خوانندگان ارایه کردم. و در زیر دو نمونه‌ی ‌دیگر ارایه شده است. شعر نخست شعری است درباره فِراغ‌کَش یکی از بلندترین قلل روستا که دامنه‌اش سرسبز و فضایی پر طراوت دارد و چشمه‌های گوارایش سرچشمه‌های برگ‌جهان است. این شعر در کیش و در هوایی شرجی فضای فراغ‌کش و دامنه‌هایش را توصیف می‌کند.

شعر دوم شعری است که شاعر به یاد پدرش – درحالی که روی تخت در جزیره‌ی کیش آرمیده است- سروده است. شاعر زیر عکس پدر در کیش ابتدا به یاد فضاهای روستا و دوران کودکی افتاده و به یاد تلاش بی‌وقفه‌ی پدر در کشاورزی و قصابی،  به یاد می‌آورد زمانی را که خود هنوز از بستر خواب صبحگاهی بیرون نیامده است – و نخستین طلیعه‌های آفتاب از فراز آفتاب‌کوه به اتاق او تابیده است- اما پدر کارهای بی‌شماری را انجام داده است و طعنه می‌زند که چرا کودکش هنوز درخواب است. کودکی که اکنون خود پدربزرگی است و گمان می‌کند هنوز هم در طول این همه سال درخواب است.

بر ساقه‌های ترد خیالم

تا می‌شوم

و کوتاه

شرجی

خستگی‌ام را تازه می‌کند

و تنهایی

کوتاهی‌ام  را اندازه

چه بلند

کش می‌آیم

تا چشمه‌های سرد فراغ کش

تا کومه‌های گرم زیادآباد

باد

با سنگ سنگ کودکی‌ام رود

از اینجا درود

برگیجان جان.

(فراغ‌کش – سروده آقای قاسم طوسی)

 

در فکر سفر می‌کنم

در قاب مهتاب

مسافرم

و تاب می‌خورم بر شاخه‌های بید

بر شانه‌های کوه

تا چاشت

تا سفره‌ی پدر

و لیز می‌خورم

تا دره‌ی شوراب

تا بند ‌آفتاب‌کوه

و آفتاب

در خانه‌ی ما بیدار می‌شود

 و من

در ثانیه‌های ساعت آفتابی

به یاد او می‌افتم:

هنوز خوابی؟

و می‌شنوم

بوی گل‌نم(۱) آب را بر خاک

و دستان کوچکم را خیس

که خشک می‌کند

اشک‌های شوق را

چاقو!

از بساط قصابی و

پیش می‌دود ساعت

دست در دست کوزه‌ی آب

شاید

سر شلوغی ظهر

با نفس‌های سرد چشمه

جرعه‌ی لبی شود آبی

و باز هم می‌شنوم

بوی شرجی را

روی شیشه قاب و

روی تخت بی‌خوابی

پدرم باز می‌پرسد

هنوز هم خوابی؟

(خواب و بیدار – سروده آقای قاسم طوسی)

آغاز گفتگو با آقای طوسی

اما گفتگو را آقای طوسی با موضوع شعر حماسی “برگیجان، سرزمین زخمی من” آغاز کردند. ایشان که در جریان اقدامات گروه دوستداران برگ‌جهان و مکاتبات با دهیار روستا در خصوص تنگل‌خانه قرار داشتند، تاکید کردند ۸ ماه قبل از طرح موضوع توسط گروه یاد شده، در خصوص مشکلات روستا و از جمله تنگل‌خانه فکر کرده و درباره‌اش حتی شعری سروده‌اند:

من رزم بزرگ روزگارت دیدم    من حادثه‌های بی‌شمارت دیدم

در خاطره‌های مانده از دوران‌ها    من جشن بزرگ اقتدارت دیدم

هر جا که بهاری از خزانی لرزید    من شانه‌ی پهن و استوارت دیدم

هر کوچه دلی که بی‌هوا غمگین شد    باران نسیم آبشارت دیدم

از شُر شُر چشمه‌های در اِندارت    سبزینه‌تن و شکوفه‌زارت دیدم

هر سو که درخشید، سراسو همه شد سو    هر بند شد ابروئی و چشمان خمارت دیدم.

***

در دلبری و ناز، تو بی‌همتایی    چونان‌که عروس هر دیارت دیدم

دیدم که دلت برای من می‌سوزد    در هجرتم از تو بی‌قرارت دیدم

رفتم که بمانم ای بلند آوازه    در آمدنم، به انتظارت دیدم

حالا دل من برای تو می‌سوزد    چون زخم نهان و آشکارت دیدم

آن‌گونه که دیدم از تنت می‌چینند    بی‌صاحب و بُرده در قمارت دیدم

هر جا که به چوبی از حراجت بستند    گفتم که چه بی دار و ندارت دیدم

بیچاره دل من که به تنگلخونه خوش بود    آن هم که غزالی شد و صید شب تارت دیدم.

***

با این همه زیبایی و با این همه خوبی    چی شد که چنین زار و نزارت دیدم

باید که دوباره‌بار مردانی چند    آن‌گونه که از نسل تبارت دیدم

فریاد تو را علم کنند برخیزند    شاید که دوباره اعتبارت دیدم

شاید که به لانه‌هایشان برگردند    من، رفتن بلبل و هزارت دیدم

سهم من از این همه تو تنها عشق است    عشقی که به پاکی بهارت دیدم

عشقی که به خاک پاکت ای برگیجان    از سینه به سینه یادگارت دیدم

در تک تک برگ‌هایت ای برگیجان   صد برگ جهان به افتخارت دیدم.

(برگیجان، سرزمین زخمی من – سروده آقای قاسم طوسی)

آقای طوسی توضیحاتی درباره منظورشان از رزم بزرگ، حادثه‌های بی‌شمار و جشن بزرگ اقتدار روستا بیان کردند که مربوط به حوادث خوب و بد تاریخ معاصر روستاست. از بلوای پلگدین و منازعات درونی روستا و بیرونی روستا گرفته تا مشکلات حکومت با مردم مانند کشف چادر و نیز همراهی مردم با حکومت و نصب تاق‌نصرت در روستا و تبلیغات انتخاباتی برای آقای خواجه‌نوری و … . آقای طوسی معتقدند که با درایت و هوشمندی افراد صاحب فکر و دلسوز و توانمند روستا، این موضوعات در طول تاریخ به خوبی پشت سرنهاده شد تا جایی که این روستای زیبا و آرام تحویل نسل ما شده است.

اما اکنون که امکانات بشر بیشتر شده است، جمعیت روستا زیاد شده است، افراد باسواد فراوان هستند و بودجه‌های روستا به مراتب بیشتر از گذشته است، و انتظار می‌رود خیلی بهتر از گذشته بتوانیم روستا را اداره کنیم، چه شده است که نه تنها چنین نمی‌شود، بلکه به سرعت دست به نابودی روستا زده‌ایم. ایشان هم‌زمان ریشه‌ی مشکل را در نگاه صرفا اقتصادی به برگ‌جهان می‌دانند.

وی ضمن تشکر از تلاش ما در سایت برگجون و قدردانی از تهیه مقالات و گزارشها برای شناخت روستا، معرفی روستا، پیشینه روستا و مردمان آن، ثبت وقایع تاریخی و غیره در سایت برگجون و همچنین کتاب تدوین شده درباره گویش برگیجانی، بیان کردند این موضوعات به حل مشکلات روستا کمک نکرده است. لذا این پرسش اساسی را دارند که ما چه باید بکنیم تا روستا از آنی که قبلا بوده بهتر شود؟ یا دست کم چه کنیم که روستا از این که هست بدتر نشود؟

استاد طوسی- که گویی به مرام‌نامه‌ی گروه دوستداران برگجهان اشاره داشت- بیان کردند نمی‌توان بدون ورود به موضوعات سیاسی مشکل برگ‌جهان را برطرف کرد. وی تاکید داشت نخبگان روستا گوشه‌گیر هستند و خودشان را در جمع و اجتماعات روستا ارایه نمی‌کنند. افکار و اعتقاداتشان را برای خودشان نگه داشته‌اند. چرا نباید بلندگوهای اجتماعات روستا در دست این افراد هم باشد؟

آقای طوسی معتقدند شاعر با دل و احساسش سروکار دارد. شاعر اصولا سیاسی است. اصلا شعر نمی‌تواند سیاسی نباشد. مثلا همین “توانا بود هر که دانا بود” مصرعی از یک بیت شعر سیاسی است. اگر امروز ما کشوری ناتوان هستیم برای این است که دانا نیستیم. این موضوعی کاملا سیاسی است. چرا که حل این مشکل عدم توانایی به موضوعات سیاسی باز می‌گردد.

آیا نباید افراد تحصیل‌کرده و صاحب فکر و اندیشه در روستا اقدامی بکنند؟ مثلا انجمنی تاسیس کنند؟

شرح حال آقای طوسی

آقای طوسی بعد از سپری کردن دوران کودکی و دبستان از روستا به تهران آمد تا تحصیلات دبیرستان را سپری کند. وی پس از معافی از خدمت سربازی ازدواج کرد و توسط آقای مهندس محمد لبافی خواهرزاده‌ی خود به پروژه‌ی نیروی هوایی ارتش در چابهار معرفی و مشغول به کار شد. ایشان از سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۶ حقوق‌بگیر پیمانکار پروژه‌های نیروی هوایی بود. بعد از چابهار به قصرفیروزه‌ی تهران آمدند و در اواخر همین پروژه به صورت قراردادی در نیروی هوایی مشغول شدند.

پس از انقلاب نیز در پروژه‌های ساختمانی ستادمشترک ارتش اعم از پروژه‌های نیروهای هوایی و دریایی و زمینی مشغول بودند که مدتی بعد این پروژه‌ها به وزارت مسکن و شهرسازی محول شد و آقای طوسی جذب این وزارت‌خانه شد. سپس با توجه به سابقه‌شان در پروژه چابهار دوباره به عنوان ناظر از طرف وزارت مسکن به چابهار اعزام شدند. ایشان در طول خدمات عمرانی به سمت رییس کارگاه هم منصوب شدند اما به دلیل اینکه مدرک مهندسی نداشتند به خواست خودشان حکم رسمی در این خصوص نداشتند. آقای طوسی تاکید کردند همواره و در تمام طول این سال‌ها حقوق‌بگیر بودند و هرگز شرکتی نداشته یا قرارداد کار را خودشان منعقد نکرده‌اند. ایشان در نهایت سال ۶۴ با این مجموعه تسویه حساب کردند.

آقای طوسی در کنار تحصیل و کارهای عمرانی خود از ۱۵ سالگی شعر گفته‌اند. اشعار استاد تا سال ۱۳۸۰ اغلب در قالب ترانه و غزل بود. از سال ۱۳۸۰ به بعد فعالیت‌های حرفه‌ای او در زمینه‌ی شعر سپید آغاز شد. بخشی از آثار او که بین سالهای ۸۰ تا ۹۰ در غالب شعر سپید سروده شده است در کتابی با نام “پرسیدن در تاریکی” منتشر شده است. چاپ اول این کتاب در سال ۱۳۹۰ توسط موسسه انتشاراتی بوتیمار منتشر شده است.

به نظر می‌رسد در فاصله سال‌های ۶۴ تا ۸۰ زندگی آقای طوسی دارای فراز و فرودهایی بوده است:

مثل کلافی

سرگردانم

و نمی‌دانم از کجا سر درمی‌آورم

هر روز گره به گره

پیشانی‌ام را

کلافه‌تر می‌کنم

با این همه می‌دانم

اما نمی‌خواهم

مچاله‌گی این کلاف را

باور کنم

باور کن.

(پیشانی کلافه – سروده آقای قاسم طوسی)

اوج اراده و تحول استاد را می‌توان در ترک عادت سیگار دانست. او در مواجهه با یکی از یاران خود سیگارش را خاموش می‌کند و در حالی که روزانه سه پاکت سیگار می‌کشید، این عادت را ترک گفت. در یکی از اشعارش صحنه‌ای را که برای فراموش کردن این عادت، به کشیدن نقاشی روی آورده است- در حالی که دارد تصویر سیگاری روشن را روی کاغذ می‌کشد – چنین  بازگو کرده است:

کار عجیبی نمی‌کنم

دارم سیگار می‌کشم

از سر روشن‌اش

می‌کشم

تا سوختن عادتم را

فریاد کنم.

(ترک نقاشی تمام وقت – سروده آقای قاسم طوسی)

پرسش از استاد:

آقای طوسی اکنون که با شما سخن گفتم و شما اشاراتی را که در اشعار خود داشته‌اید برایم توضیح دادید تازه معانی اشعارتان را می‌فهمم. به نظرم می‌رسد فهم شعرهای کتاب شما برای افرادی که به ریزه‌کاری‌های شعر آشنا نیستند سخت است. به همین علت شاید ما عموم برگجونی‌ها نتوانیم با کتاب یا اشعار شما ارتباط خوبی برقرار کنیم.

پاسخ استاد:

بله، شاید بهتر بود من در پارقی کتاب موضوعاتی این چنین را توضیح می‌دادم تا خواننده بتواند بهتر با اشعارم ارتباط برقرار کند. زیرا اغلب اشعار من درباره اتفاقی واقعی و افرادی واقعی هستند. با این وجود شعر سپید همین طور است. خوانندگان می‌توانند به سلیقه خود آن را بخوانند.

آیا امکان دارد شعر سپید را برای من توضیح دهید؟

من توضیح می‌دهم ولی بهتر است از من این مطالب را به عنوان تعریف شعر سپید نقل نکنید. چون تعریف درست شعر سپید موضوع مهمی است و شاید در این زمان من نتوانم تعریف جامعی با جمله‌بندی مناسب از شعر سپید ارایه کنم. شناخت مفاهیم و تعاریف شعر سپید امروزه با این روش‌های جستجوی اینترنتی کار ساده‌ای است. جالب است بدانید آقای صالح‌علا کتابی دارند با عنوان «تمامی آنچه که مردان در باب زنان می‌دانند». کتاب را وقتی باز می‌کنید می‌بینید این کتاب ۱۱۰ صفحه‌ای چیزی جز صفحات سفید نیست. جالب‌تر اینکه نویسنده‌ی! این کتاب عبدل اسمیت است و آقای صالح علا آن را ترجمه!! کرده است.

چطور شد که به شعر سپید روی آوردید؟

من اشعار زیادی دارم. در ترانه و غزل و حتی اشعار حماسی. در مدتی که کیش بودم و پس از آن با افراد و انجمنی مانند دکتر عزتی، بکتاش آبتین، بنیاد هنرمندان خودآموخته و نظایر آن آشنا شدم. افرادی مانند شمس لنگرودی، باباچاهی، محمدعلی بهمنی، بکرامی، علیشاه مولوی، و غیره در این انجمن آمدوشد داشتند. در انس با این افراد و مجالس، به قدرت و زیبایی و رندی و لطافت و پیچیدگی‌های شعر و به ویژه شعر سپید آشنا شدم و جذب آن شدم. آنها به من می‌گفتند شما ذاتا شاعرید اما باید با کسب دانش بیشتر در این باره، اشعار خودتان را از حالت زمزمه‌های درونی به اشعار واقعی تبدیل کنید. لذا تا آن زمان که شاید ۳۰۰۰ بیت شعر داشتم، همه را کنار گذاشتم و وارد شعر سپید و سرودن اشعار جدی شدم.

آیا این طبع خدادادی شما این گونه است که یکباره شعری را به زبان آورده یا آن را ثبت می‌کنید، یا اینکه باید درباره‌اش فکر کنید و واژه هایی را کنار هم فراهم کنید؟

البته اشعار سریع هم دارم ولی جالب است بدانید شعری دارم که یک سال است تلاش می‌کنم هنوز نتوانستم تمامش کنم.

بجز کتاب حاضر قصد چاپ اشعاری دیگر را ندارید؟

چرا. حتی افرادی از خانواده و دوستان مرا به این کار تشویق کرده‌اند. افرادی هم برای پرداخت هزینه اعلام آمادگی کرده‌اند، اما گمان می‌کنم این کار هنوز زود هست.

چرا در نشریات اقدام به چاپ اشعار خود نکردید؟

این‌طور نیست. برخی اشعار مرا افرادی که شنیده‌اند از من گرفته و در نشریات مختلفی برده و به چاپ رسانده‌اند(۲).

استاد اگر ممکن است تعدادی از این اشعار را نام ببرید یا افتخار داده و بخوانید.

من اشعاری مانند مترسک، دیوانه، پنجره، زمستان بی‌رمق و … دارم که امیدوارم به مرور بتوانم برایتان بفرستم. در “زمستان بی‌رمق” که اشاره به زمستان گرم سال ۱۳۹۶ دارد مطلع اشعار چنین است:

انگار از روزی که بی‌بی

کرسی حرفاشو جمع کرد،

از رو کوهها

ننه سرما

سفره‌ی برفاشو جمع کرد

و در شعر “پنجره” هم چنین می‌خوانیم:

دیگه از پشت چنین پنجره‌ای

که غریبانه‌تر از حال منه

گل پژمرده‌ی گلدون خونه

چی ازش مونده بگم حال منه؟

اشعار “مترسک” و “دیوانه” را هم استاد برایم تند و تند خواند و من نتوانستم یادداشت کنم. اما فوق‌العاده بودند. تعابیری عمیق از جامعه‌شناسی و روانشناسی سیاسی ایران بود. کاش هر چه زودتر این اشعار را برایم بفرستند.

 

(۱)آقای طوسی گفتند در زمان اخذ مجوز ارشاد به من گفتند چنین واژه‌ای (گل‌نم) در ادبیات فارسی نداریم و می‌خواستند که آن را تغییر دهم ولی گفتم این واژه مربوط به گویش برگیجانی است و اجازه ندادم تغییر کند.
(۲)به دلیل اینکه قصد داشتم تصویر یا نسخه‌ای از این نشریات را از استاد بگیرم نام آنها را یادداشت نکردم. متاسفانه بعدا متوجه شدم استاد در تهران ساکن نیستند و برای من مقدور نبود در مدت کوتاه تصاویر این نشریات را اخذ و در اینجا ارایه کنم. امیدوارم این موارد را در آینده دریافت و به علاقمندان معرفی کنم.

یک دیدگاه

  1. درود فراوان بر شما جناب قاسم طوسی
    یکی از معایب عصرحاضراین است که هرچه تمدن بیشتر پیش می‌رود بی اعتنایی به شعر افزایش می‌یابد. امروزه گلزار ادب را رنگ خزانی گرفته و گلشن هنرهای زیبا پژمرده گشته است.
    به عقیده من شعر یکی از گرانبهاترین هنرهاست، زیرا شعر منبع احساسات عالی و معدن زیبایی است و در این جهان آفت‌خیز و غم‌انگیز تنها سرود دلنواز شعراء می‌تواند عقده دلها را بگشاید و مرهم بر زخم‌ها نهد.
    بشر طبیعتا خیال‌پرست است و شعراء هم شایسته‌ترین کسانند برای خیالبافی. و اما علت اینکه چرا امروزه مردم این قدر نسبت به شعر و شعراء و بطور کلی به هنرهای زیبا بی‌علاقه شده‌اند این است که: بشر بر اثر سروکار پیداکردن با ماشین کم‌کم این روح طبیعی را از دست داده و مانند ماشین فاقد احساسات شده است.
    روح بشر با آب و گل هنر آمیخته است و شعر زیب و زیور عروس زندگی است. همانطور که گل معطر ما را سرمست می‌کند، شعر هم در ما مستی و بی‌خودی مطبوعی تولید می‌کند.
    از اینکه این سایت موجب آشنایی با شما هنرمند هم ولایتی گرامی را فراهم نموده سپاسگزارم و امیدوارم درآینده شاهد چاپ دیباچه‌هایتان باشیم.
    برایتان آرزوی سلامتی وشادکامی دارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *