خانه » برگجونی ها » غلام‌حسین لبافی – ملقب به حاجی کویتی

غلام‌حسین لبافی – ملقب به حاجی کویتی

علی لبافی، دی ماه ۹۶

پدرم، غلام‌حسین لبافی فرزند شیخ‌حسین لبافی بود.

شیخ حسین معروف به آشیخ حسین در محله‌ی سرده روستای برگ‌جهان می‌زیست. آشیخ حسین لبافی با خدیجه اثباتی فرزند هاشم (از طایفه پلویی) ازدواج می‌کند. وی صاحب ۵ فرزند می‌شود به نام‌های غلام‌علی، غلام‌حسین، غلام‌رضا، صغرا، و دختری دیگر که در نوجوانی درگذشت.

غلام‌حسین متولد  ۲۴ بهمن ماه  ۱۳۰۹شمسی  است که  در  ۱۸ بهمن‌ماه ۱۳۸۸ شمسی درگذشت. وی بیست و پنج سالش بود که در سال ۱۳۳۴ شمسی همزمان با دستگیری نواب صفوی توسط عوامل رژیم شاه و به خاطر عضویت در گروه فدائیان اسلام مجبور شد شبانه با تنی چند از دوستانش به عراق سفر کنند و از آنجا بیابان‌ها را چند شبانه‌روز با سختی تمام طی نموده تا به کویت رسیدند.

     از همان کودکی حس و حال ماجراجویی‌ داشت و پدرش (شیخ حسین) می‌دانست اگر او مکتب را تمام کند هم‌تراز مردان دولتی می‌شود و یا ممکن است قاضی شود و حکمی را به ناحق صادر کند، به همین خاطر نگذاشت او تمام هم‌ و غم‌اش درس و تحصیل باشد، و او را از ادامه تحصیل محروم کرد. اما دست تقدیر گویی سرنوشتش را در همان حس و حال ماجراجویی رقم زد.

     بعد از ترک وطن، حدود ۵ سال کسی از او خبری نداشت. او در کویت علاوه بر فعالیت‌های انقلابی به آزمودن استعدادهایش در مشاغل مختلف پرداخت: از جمله خرازی، لوازم منزل و معماری و در پروژه‌های ساختمانی از طریق کفیل (کارفرما) خود (طویریش) پله‌های ترقی را طی نمود و در نهایت اقامت کویت را دریافت کرد.

     در این مدت هیچ‌کس نمی‌دانست او کجاست، گویی فراموش شده بود. روزی از روزهای ظهر تابستان پاکتی به دست پدرش شیخ حسین رسید که در آن تعدادی ناخن بود و پیغامی کوتاه: «من زنده‌ام، والسلام ».

عادتش بود. معمولا نمی‌نوشت و همیشه پیام‌هایش زنده بود و قابل لمس و تاثیرگذار. صدایش را بر روی نواری ضبط می‌کرد و می‌فرستاد، خدایش رحمت کند، صدایی گرم و با صلابت داشت. آن صدای گرم در گوش پدر یادآور این جمله‌اش بود که همیشه می‌گفت: «سلام پدر، من غلام‌حسین هستم و ….».

     او در این سال‌ها بیشترِ کشورهای خاورمیانه را گشته بود، گویی به دنبال گمشده‌اش می‌گشت و در نهایت یک روز در نجف موفق شده بود با امام خمینی ملاقاتی داشته باشد و مقدار قابل توجهی از پس‌اندازش را به امام بدهد.

     در ایران ساواک او را شناسایی کرده بود و یکی از روزها به خانه‌ی پدریش ریخته بودند و برادرش را به جای او دستگیر کرده بودند. همزمان او نیز راهی ایران شده بود و در فرودگاه به‌خاطر قرار دادن عکس امام زیر قاب عکس شاه، دستگیر شد. بعد از آن ساواک متوجه می‌شود که برادرش را به جای پدرم دستگیر کرده و عمویم را آزاد می‌کنند.

     ۱۸ ماه از زندگی او در کنار آیت ا… طالقانی، حجه‌السلام شجونی و سایر انقلابیون در زندان‌های شاه سپری شد. جای شکنجه‌های زندان بر روی بدنش به یادگار باقی مانده بود. شرح مبسوطی از فعالیت‌های خارج از کشور و زندانی شدن ایشان در کتاب “از نهضت آزادی تا مجاهدین؛ خاطرات لطف‌ا… میثمی – جلد اول (ص ۱۹۷ – ۲۰۲)” آمده است.

     همیشه افتخارش این بود که بیش از ده بار به مکه و کربلا سفر کرده و حتی دوستان نزدیکش را برای چندین ماه به کربلا می‌برده و موکب‌دارشان می‌شد و خرج‌شان را می‌داد تا به زیارت مشغول باشند. چندین بار هم پدرشان را به حج برده بودند و حتی چندین ماه ایشان را در کربلا مستقر نموده و برایشان خانه‌ای به همراه مستخدم اجاره کرده تا پدرشان با خیال راحت از زیارت اباعبدا… استفاده کامل را ببرند.

     تمامی این فعالیت‌ها و دوری‌ها باعث شده بود تا دیر به فکر تشکیل خانواده ‌بیفتد. وی سرانجام در سال ۱۳۴۹ مادرم (فاطمه گیونژاد متولد همدان) را به همسری برگزید و فصل جدیدی از زندگی‌اش شروع شد.

از او به یادگار چهار فرزند باقی‌مانده است (البته فرزند دیگر ایشان – راحله- دختری بود که به علت بیماری چند هفته بیشتر زنده نماند):

– علی ۴۵ ساله و شاغل در موسسه همشهری

– رضا (حمید) ۴۳ ساله و شاغل در موسسه کتاب مرجع

– عاطفه ۴۰ ساله و شاغل در سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران

– مهدی ۳۵ ساله و شاغل در موسسه همشهری

تنهایی و صبوری مادرم، به دنیا آمدن فرزندان، سفرهای طولانی پدر، انتظارهای مادرم و ما و…؛ در نهایت بعد از جنگ عراق و کویت برای همیشه پیش‌مان ماند و در آخر ….

و انا الیه راجعون.

چه دیر و چه زود گذشت کنارش بودن

روحش شاد و قرین رحمت الهی

 

صفحات ۱۹۷ و ۱۹۸ از کتاب آقای لطف اله میثمی

۴ دیدگاه

  1. علی اکبر لبافی

    با سلام خدمت علی آقای لبافی
    خرسندم که این سایت واسطه آشنایی من با جنابعالی شد و از اینکه لطف کرده و برای سایت برگجون مطلب فرستادید سپاسگزارم. فرصت مغتنمی فراهم کردید تا مردمان روستای ما با فردی دیگر از افراد هم ولایتی خود آشنا شوند. به جمع نویسندگان سایت برگجون خوش آمدید. امیدوارم با توجه به شغل مرتبطی که دارید از شما نوشته های دیگری در آینده در همین سایت بخوانیم.

  2. علی اکبر لبافی

    بنده وقتی موضوع راه اندازی سایت برگجون را برای دوستان و آشنایان تعریف می کردم بیان می کردند یک روستا چی هست که سایت داشته باشد؟ چند روزی مطلبی می نویسید و سپس حرفهایتان تمام می شوند. اما امروز شاهد هستیم که همین روستای کوچک از نظر ابعاد موضوعات چه گستردگی فراوانی دارد و هر چه پیش می رویم بر ابعاد و عمق موضوعات افزوده می شود.
    در همین یک موضوع “افراد برگجونی” ما شاهد تنوع بسیار زیاد در اعتقادات، رفتار و اعمال مردمی هستیم که از یک سو شاهزادگان، نوادگان قاجار، افراد شاغل در پست های مهم دولتی و نظامی و دیوانی دوران صفویه، قاجاریه، پهلوی، و جمهوری اسلامی را در بر دارد و از سوی دیگر انواع افراد سیاسی و اعتقادی و علمی و اجتماعی را در ایران و اقصا نقاط جهان پوشش می دهد. در واقع برگ جهان برگی است از جهان که می تواند همه ی ابعاد مختلف تاریخ یک ملت را نمایندگی کند.

  3. سلام جناب آقای علی‌اکبر لبافی عزیز؛

    بنده نیز متقابلا از شما تشکر می‌کنم به خاطر کار بزرگی که انجام داده‌اید، حقیقتا دستمریزاد دارد. من همیشه این دغدغه را داشتم که بدانم اجدادم چه کسانی هستند و تاریخچه‌ای از آنان بدانم و این کار شما فوق‌العاده بنده را ذوق زده کرد و بسیار لذت بردم. امیدوارم همواره در پناه حق باشید و سربلند و موفق. مجدد از تمامی زحمت‌ها و پی‌گیری‌های حضرتعالی در این مدت سپاسگزارم.

  4. جناب علی آقای لبافی
    سلام و عرض احترام
    خدا به شما و خانواده محترمتان عمر طولانی و با برکت عطا کند که دوستان و آشنایان را از فعالیتهای ارزنده پدر بزرگوارتان مطلع میفرمایید.
    امیدوارم روحشان قرین رحمت و مغفرت الهی باشد .
    محمد گیونژاد – بهمن ماه ۹۶

دیدگاهتان را بنویسید