خانه » خاطرات » خاطرات و خطرات یک سپاه دانش در علی‌وردی اوشاقی

خاطرات و خطرات یک سپاه دانش در علی‌وردی اوشاقی

مجید جان‌نثاری، بهمن‌ماه ۹۷

در تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۳۱ فرزندی به نام قاسم جان‌نثاری پای به این جهان می‌نهد.

پدر و مادرش به نام‌های خیراله (فرزند کل‌بسن رجبعلی کُرد) و قدسی (فرزند جواد مَدِر) هر دو از طایفه جان‌نثاری، در خیابان جابری کوچه صدیقی ساکن بودند.

دوران تحصیل

قاسم مقاطع کلاس اول و دوم دوره ابتدایی را در مدرسه بوعلی واقع در ابتدای کوچه بنفشه در خیابان جابری طی کرده و به علت انتقال منزل از جابری به محله موتورآب، روبروی حمام خدابخش در سال ۱۳۳۸، کلاس سوم را در مدرسه میرلطیفی و کلاس چهارم را در مدرسه کاظم‌زاده ایرانشهر واقع در خیابان عارف طی نموده، پنجم را در مدرسه میثمی واقع در خیابان روشن در میدان احمدیه و در نهایت مدرک ششم را  در مدرسه ایران نوین در خیابان عارف اخذ می‌کند.

وی برای تحصیل در دبیرستان به مدرسه ناصرخسرو واقع در کوچه روحی از کوچه‌های معروف خیابان ایران رفته و کلاسهای هفتم و هشتم را سپری کرد. برای کلاس نهم به مدرسه باباطاهر واقع در فلکه دوم نیروهوایی رفت و کلاسهای دهم تا دوازدهم را در مدرسه دهخدا واقع در خیابان مقداد گذراند و دیپلم خود را در رشته طبیعی در سال ۱۳۵۲ دریافت کرد.

اعزام به خدمت سربازی

قاسم جان‌نثاری در تاریخ ۱۰ آذر ۱۳۵۲ برای دوره‌ی آموزشی سپاه دانش به شهرستان سراب در استان آذربایجان شرقی اعزام شد. لازم به توضیح است در آن زمان تقسیم افراد به سرباز صفر و افراد با درجه گروهبانی بر اساس معدل کلاس دوازدهم بود. افرادی که زیر معدل ۱۳ را داشتند در ردیف سربازان صفر قرار می‌گرفتند و افراد بالای ۱۳ در ردیف سپاهیان دانش، بهداشت و ترویج و آبادانی قرار می‌گرفتند.  چون قاسم معدل بالای ۱۳ داشت، پس از طی دوره‌ی آموزشی در سراب، به مدت ۶ ماه در تاریخ ۱۰/۲/۵۳ از منطقه سراب به شهرستان اهر ارسباران و روستای دور افتاده‌ی علی‌وردی اوشاقی استان آدربایجان شرقی از توابع بخش کلیبر، اعزام شد.

داوطلب برای ساختن مدرسه

آقای جان‌نثاری هنگام ورود به شهرستان اهر به آموزش و پرورش استان معرفی شد و در آنجا به آنها پیشنهاد گردید هرکس که مایل به ساختن مدرسه است اعلام آمادگی کند و قاسم به عنوان متقاضی ساختن مدرسه سرنوشت خود را تغییر داد. چرا که اگر این تقاضا را نمی‌داد او را به منطقه‌ای آباد و خوش آب و هوا با امکانات مناسب به نام “حسرتان” می‌فرستادند. اما با اعلام متقاضی ساخت مدرسه به منطقه‌ای محروم که فاقد مدرسه و امکانات لازم بود، اعزام شد. او را به بدترین منطقه شهرستان اهر و روستایی دورافتاده نزدیک رود ارس به نام “علی‌وردی اوشاقی” فرستادند.

روستای علی‌وردی اوشاقی

زمان اعزام قاسم به روستای علی‌وردی اوشاقی مصادف بود با کوچ ایلِ این روستا به منطقه‌ای خنک‌تر، چون در فصل گرما در روستای یادشده خزندگان از جمله مارهای سمی و عقرب ظاهر شده و زندگی در آن روستا امکانپذیر نبود. بنابراین اهالی روستا به طور موقت به روستای نزدیک شهرستان اهر به نام “خمارلو” کوچ می‌کردند که امکانات رفاهی از جمله مدرسه و آب و برق هم داشت.

اهالی روستای علی‌وردی اوشاقی به مدت ۴ ماه و تا اول مهرماه ۱۳۵۳ در خمارلو بودند و سپس با بازگشت ایل به روستا، قاسم هم به اتفاق ایل مذکور در مهرماه به روستای محروم وارد می‌شدند.

تعداد ساکنان روستا ۳۰ خانوار بود و در دره‌های خشک و بی‌آب و علف قرار داشتند که حتی یک درخت هم در آن یافت نمی‌شد. خانه‌ها از خشت و گل و با تاق تیر و چوب و بدون داشتن سرویس بهداشتی و روستا بدون حمام عمومی و مدرسه و آب آشامیدنی بود. آنها برای تامین آب آشامیدنی خود – که این وظیفه بر عهده‌ی زنان روستا قرار داشت- با کوزه‌های مسی بزرگ که بر دوش زنان بسته می‌شد به دره‌ای پشت یک تپه که از روستا ۵ کیلومتر فاصله داشت و رودخانه‌ای در آن وجود داشت می‌رفتند، کوزه‌ها را پر از آب کرده و به روستا برمی‌گشتند. لازم به توضیح است که از رودخانه‌ی فوق تا رود ارس مسافتی حدود ۲ ساعت راه بود.

شیوه‌ی استحمام اهالی روستا به این صورت بود که افراد خانواده برای شستشوی خود از طویله که جایی گرم بود استفاده می‌کردند. آب را در دیگ و بر روی اجاق گرم کرده و خود را درون طویله می‌شستند. از ۳۰ خانواده  که در این روستا زندگی می‌کردند، هیچکدام از آنها سرویس بهداشتی نداشتند و برای قضای حاجت به پشت خانه‌های خود در فضای باز رفته و برای تمیز کردن خود از آب استفاده نمی‌کردند.

از امکانات عمومی فقط یک مسجد به مساحت ۱۰۰ متر مربع داشت که از خشت و گل درست شده بود و فرشی در آن وجود نداشت و در و پنجره‌ای نیز در آن نصب نشده بود. قاسم در بدو ورود به این روستا در این مسجد که به ارتفاع ۱۰ سانتی‌متر کف آن را خاک پوشانده بود، آموزش کودکان روستا را شروع کرد. این مسجد در طول سال خالی بود و در آن رفت و آمدی صورت نمی‌گرفت و مردم فقط در محرم و روزهای تاسوعا و عاشورا در این مسجد جمع شده و به عزاداری می‌پرداختند.

شغل اهالی روستا و نظام حاکم در آن

شغل اصلی اهالی روستا کشت پنبه بود و گله‌داری نیز به تعداد بسیار کم رواج داشت. محل کشت پنبه خارج از ده و در میان همان دره‌ای بود که زنان برای آوردن آب آشامیدنی به آنجا می‌رفتند. زمین متعلق به ارباب بود و کشاورزان رعیت ارباب بوده و از او دستمزد دریافت می‌کردند. بنابراین آنها فقط در تولید پنبه نقش داشتند و مالک زمین نبودند. تعداد کمی از افراد روستا و از ۳۰ خانوار فقط ۴ خانوار در بافتن قالیچه مشغول به کار بودند.

تا قبل از ورود سپاه دانش به روستا بچه‌ها از سوادآموزی محروم بودند، چون در اطراف روستا فقط یک روستا به نام “جعفرقلی اوشاقی” که در فاصله ۲ ساعت و نیمی از روستای علی‌وردی اوشاقی قرار داشت، دارای مدرسه بود. آن مدرسه هم از خشت و گل بوده و از کلاس اول تا ششم را داشته ولی به علت دوری مسافت، کسی از روستا برای تحصیل به آن روستا نمی‌رفت.

ورود سپاه دانش به ده

سپاه دانش (قاسم جان‌نثاری) توسط یک راهنمای منطقه به نام آقای وطن‌پور و به وسیله یک دستگاه ماشین جیپ از اداره آموزش و پرورش کلیبر و در ساعت ۸ صبح به سمت روستای جعفرقلی اوشاقی حرکت می‌کنند و پس از ۸ ساعت طی کردن جاده‌ی خاکی و در ساعت ۴ بعد از ظهر به روستای یادشده می‌رسند و به خانه‌ی کدخدای ده رفته و راهنما سپاه دانش را به ایشان معرفی می‌کند.

چون ورود آنها مصادف با روزهای اول پاییز بود، لذا کم‌کم هوا رو به تاریکی می‌رفت و کدخدا دو راس اسب در اختیار راهنما و سپاه دانش قرار می‌دهد و آنها به سمت روستای مورد نظر (علی‌وردی اوشاقی) حرکت می‌کنند و پس از ۳ ساعت طی مسیر و در ساعت ۷ شب در حالی که تاریکی بر منطقه مستولی شده بود و با استقبال گله‌ای از سگها که در نزدیکی ده قرار داشتند مواجه گردیدند.

آنها ابتدا به خانه‌ی کدخدای ده به نام عینعلی رفته و او از آنها استقبال کرد. لازم به توضیح است که کدخدا علاوه بر مسئولیت کدخدایی وظیفه‌ی بسیار مهم دیگری نیز در ده داشت و آن هم سِحر کردن مارهای منطقه بود. هر خانه‌ای را که او سحر می‌کرد، مارها به آن وارد نمی‌شدند؛ از جمله خانه‌ای که به سپاه دانش داده بودند.

کدخدا خیلی از دیدن سپاه دانش خوشحال شد و افراد دیگری که در آن خانه حضور داشتند ۵ بقال روستا بودند. نکته جالب اینکه آن روستای کوچک با اسکان ۳۰ خانوار دارای ۵ بقالی بود. پس از انجام کار معرفی، کدخدا و همراهان به منظور تحویل منزلی که برای سپاه دانش در نظر گرفته بودند حرکت می‌کنند.

خانه و وظایف سپاه دانش

خانه‌ی سپاه دانش به مساحت ۳۰ متر مربع بود که از دو اتاق هر کدام ۱۰ متر مربع و یک راهرو ۱۰ متری تشکیل شده بود که این دو اتاق را به یکدیگر مرتبط می‌کرد. با رسیدن میز و نیمکت و تخته، قاسم یکی از این اتاقها را به کلاس درس و اتاق دیگر را به استقرار خود اختصاص داده بود. البته تا قبل از اینکه میز و نیمکت و تخته به روستا وارد شود، سپاه دانش کلاس درس خود را در مسجدی که توصیف آن قبلا آمد، برگزار می‌کرد و بچه‌ها هرکدام یک زیلوی حصیری به همراه خود آورده و بر روی همان ۱۰ سانتی‌متر خاک پهن می‌کرد و از محضر سپاه دانش استفاده می‌کرد.

تنها فردی که در روستا زبان فارسی می‌دانست شخصی به نام سودعلی بود که همیشه کنار سپاه دانش بود و به عنوان دیلماج از او استفاده می‌شد. قبل از آنکه از منزل کدخدا به سمت منزل سپاه دانش حرکت کنیم کمی هم از مذاکره‌ی راهنما (آقای وطن‌پور) با کدخدا و اعلام شرح وظایف سپاه دانش بگوییم.

راهنما برای کدخدا شرح وظایف سپاه دانش که عبارت بود از آموزش به کلیه افراد ده را توضیح داد و قسمت بسیار جالب آن، اختصاص طرح تغذیه به دانش‌آموزان بود. راهنما توضیح داد که بر اساس طرح تغذیه که در آن زمان در تمام مدارس کشور رواج پیدا کرد بود، به هر دانش آموز که داوطلب کسب دانش باشد، روزانه ۱۴ ریال سهمیه یا جیره غذایی تخصیص داده می‌شود. با گفتن این سخنان، خنده و شادی در چهره‌ی کدخدا نمایان شد. چون با این طرح کدخدا می‌توانست بخشی از گرسنگی کودکان را جبران نماید.

دو علت اساسی باعث گسیل بچه‌ها توسط خانواده‌ها برای تحصیل به مدرسه بود، اول: عشق و علاقه‌ای که بچه‌ها برای یادگیری زبان فارسی داشتند و دوم: طرح تغذیه بود. انگیزه اول دقیقا با اهداف آموزش و پرورش که همانا ترویج زبان فارسی در میان اقوام ترک و لر و کرد بود، همسویی داشت.

سپاه دانش طی آموزشی که در دوره‌ی شش ماهه دیده بود ابتدا به صورت پانتومیم یک پارچ آب با یک لیوان را به دست می‌گرفت و آب را از پارچ به لیوان می‌ریخت و همزمان می‌گفت: آب. در واقع ابتدا فارسی صحبت کردن را به کودکان آموخت تا اینکه میز و نیمکت و تخته و کتاب درسی به روستا ارسال شد.

تعداد ۳۴ پسر و ۲ دختر از اهالی روستا که نه فارسی می‌دانستند و نه سواد داشتند، داوطلب تحصیل شدند و ۳ نفر شامل ۲ پسر به نام‌های ابوالفضل امیرپور و محمود علی‌وردی و ۱ دختر به نام قزتمام از روستای جعفرقلی اوشاقی به جمع دانش‌آموزان روستا پیوستند. بزرگترین دانش آموز ۸ سال سن داشت.

پس از چند روز از ورود سپاه دانش به روستا میز و نیمکت و تخته و گچ و دفتر و مداد وارد ده شد و کلاس در همان اتاق ۱۰ متری برگزار گردید. سه نفری که از روستای جعفرقلی اوشاقی آمده بودند، کلاس پنجم ابتدایی بودند. در کلاس، اول ابتدایی و پنجم تدریس می‌شد. هنگامی که درس ابتدایی داده می‌شد، آن سه نفر تکالیف خود را انجام می‌دادند و زمانی که کلاس پنجم درس داده می‌شد بچه‌های ابتدایی مشغول تکالیف خود بودند.

نوع تغذیه و زمان توزیع آن

همان طور که قبلا توضیح داده شد، روستای کوچک دارای ۵ بقالی بود و در همان شب اول در خانه‌ی کدخدا زمانی که طرح تغذیه مطرح گردید، کدخدا برای اجرای عدالت بین ۵ بقالی، قرار گذاشتند که هر روز برای خرید تغذیه به یک بقالی مراجعه شود و اما نوع تغذیه عبارت بود از:

  • یک عدد تخم مرغ آب پز که توسط بقال پخته می‌شد، به قیمت ۳ ریال
  • یک عدد نان ساجی به قیمت ۱ ریال
  • سه عدد خرما به قیمت ۵ ریال
  • یک عدد سیب زمینی آب‌پز به قیمت ۲ ریال
  • نخود و کشمش معادل ۳ ریال
  • جمع بودجه تغذیه برای هر دانش‌اموز روزانه ۱۴ ریال

زمان تغذیه ساعت ۱۰٫۵ صبح بود که لذت‌بخش‌ترین زمان برای دانش‌آموزان بود. آنها پس از دریافت تغذیه آن را با اشتهای زیاد میل می‌کردند و سپاه دانش با دیدن این صحنه در هر روز شاد و مسرور می‌شد.

ساختن مدرسه

یک قطعه  زمین به مساحت ۱۰۰۰ متر مربع به مدرسه اختصاص داده شد که فقط ۳۰ متر مربع آن به عنوان بنای مدرسه ساخته شد. یک دفتر به مساحت ۱۰ متر و یک کلاس به مساحت ۲۰ متر مربع. بنای ساختمان با کمک ۴ طایفه روستا که به دور هم جمع شده بودند و کارها را بین خود تقسیم کردند، ساخته شد. کارها عبارت بودند از آب آوردن از رودخانه با شترها و جمع آوری سنگ و بنا کردن ساختمان با گل و سنگ و تیرچوبی و یک در ورودی و دو پنجره، یکی برای دفتر و دیگری برای کلاس. چارچوب بدون در و پنجره‌ها و بدون شیشه را اداره آموزش و پرورش کمک کرد و بقیه موارد به وسیله اهالی تامین گردید.

در فصل سرما یک پتوی سربازی جلوی در ورودی آویزان می‌شد. پنجره‌ها به جای شیشه با پلاستیک پوشانده شده بود. وسیله‌ی گرمایش یک عدد بخاری بود که سوخت آن از مدفوع گاو تهیه می‌شد. مدفوع گاو را به صورت قطعه‌های دایره شکل تهیه کرده و برای خشک شدن آن را در آفتاب قرار می‌دادند که به آن “گِرمِه” می‌گفتند و هر دانش‌آموز موظف بود که روزی یک عدد گرمه برای سوخت بخاری به مدرسه بیاورد.

ساخت مدرسه از همان مهرماه ۱۳۵۳ یعنی بدو ورود سپاه دانش به ده آغاز و در آذرماه همان سال به پایان رسید(طی سه ماه) و بچه‌ها از یک اتاق کوچک ۱۰ متری به مدرسه‌ای با یک کلاس ۲۰ متری نقل مکان کردند. مدرسه علاوه  بر کلاس شامل یک دفتر ۱۰ متری و یک سرویس بهداشتی بود که در آن چاهی کنده شده و با گونی اطراف آن را پوشانده بودند، و بقیه زمین آن حیاط بود. بچه‌ها از اینکه روستایشان دارای مدرسه شده بود خوشحال بودند.

کارهای انجام شده توسط سپاه دانش(قاسم جان نثاری)

  • ساخت یک باب مدرسه به کمک اهالی
  • آموزش زبان فارسی
  • آموزش دروس فارسی، ریاضی و علوم
  • آموزش ورزش
  • مسئول تهیه و توزیع تغذیه
  • آموزش بهداشت و احداث سرویس بهداشتی هر خانواده برای خود

سپاه دانش بابت همه‌ی این مسئولیت‌ها ماهیانه ۳۰۰ تومان حقوق دریافت می‌کرد که در پایان خدمت ۴۵۰۰ تومان پس‌انداز داشته و آن را به عنوان کمک به پدر و مادر خود که طبقه دوم منزلشان را ساخته بودند و بدهکار بودند، هدیه می‌کند.

سپاه دانش در میان جذامیان(خوره)

آموزش به بچه‌های روستا در پایان خرداد ۱۳۵۴ به اتمام رسید و همه با معدل خوب قبول شدند. چون هم استعداد خوبی داشتند و از طرف دیگر شوق زیادی به یادگیری داشتند. پس از آن در اثر گرما بار دیگر کوچ ایل از روستا به منطقه سردسیر و روستایی دیگر- خمارلو- آغاز شد چرا که با گرم شدن هوا هجوم مار و عقرب به روستا شروع می‌شد.

کوچ ایل روستا آغاز شد و قاسم را به یک روستا که از وضعیت آن هیچگونه آگاهی نداشت، فرستادند؛ روستایی به نام “سنگ‌رابِ” هوراند از منطقه ارسباران آذربایجان شرقی. قاسم پس از ورود به این روستا به منزل سپاه‌دانش آن روستا به نام بیژن باریکانی از اهالی طالقان می‌رود که یک سپاه دانش ثابت در آنجا بود. در ابتدا بیژن هیچگونه اطلاعی در مورد اهالی روستا به قاسم نمی‌دهد، ولی قاسم وقتی با چهره‌های ناهنجار اهالی مواجه می‌گردد شروع می‌کند به پرس و جو کردن و متوجه می‌شود که روستاییان به بیماری جذام مبتلا می‌باشند و به همین دلیل افراد سپاهی که در این روستا به طور ثابت قرار داشتند (از جمله بیژن باریکانی) ماهانه ۵۰ تومان بیشتر از سپاهیان دانش در سایر نقاط دستمزد دریافت می‌کردند.

زمانی که قاسم از وضعیت مردم روستا آگاه می‌شود، بیژن آموزشهای لازم – از جمله اینکه چیزی از دست جذامیان نگیرد- را به قاسم می‌دهد. تمام روستاییان به جز کودکان و حتی کدخدای ده این بیماری را داشتند. بیماری جذام در ایران در آن زمان در اطراف شهر تبریز و در منطقه آذربایجان شرقی وجود داشته و به همین خاطر یک روستا به غیر از سنگراب به نام “باباباغی” اختصاص داده بودند. قاسم یک ماه با ترس و لرز در میان آنها زندگی کرد و دو ماه دیگر را در منطقه اهر رفته و روزگار گذراند تا مهرماه ۱۳۵۴ فرا رسید و دوباره اهالی روستای علی‌وردی اوشاقی به روستا برگشتند.

خدمت سربازی قاسم در تاریخ ۱۰ آذر ۱۳۵۴ به پایان رسید و گواهی پایان خدمت را دریافت کرد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *