خانه » برگجونی ها » حاج آعیسی طوسی، برگی از تاریخ معاصر برگیجهان

حاج آعیسی طوسی، برگی از تاریخ معاصر برگیجهان

شادروان تیمور طوسی، خرداد ۹۶

متن زیر بخشی از زندگینامه خاندان طوسی است. 

شادروان حاج تیمور طوسی در حدود ۲۰ سال پیش این مقاله را به رشتهی تحریر درآوردهاند که بجز بخش حاضر، سایر موارد تحت عنوان شیخعلی خراسانی و خاندان طوسی قبلا در وبگاه برگجون منتشر شده است. لذا هر جا در متن زیر به مطالب قبل و بعد ارجاع شده است، منظور همین مقالهی کامل است که قبلا منتشر شده است. عنوان مقاله حاضر و تیتر فصول آن و تصاویر به انتخاب مدیران وبگاه برگجون بوده است.
خوانندگان محترم به ویژه طویف برگجهانی باید توجه بفرمایند که این متن توسط یکی از افراد طایفه طوسی نوشته شده است. بنده متوجه شدم که شادروان تیمور طوسی بسیار کوشیدهاند وقایع را بهدور از تعصب و جانبداری بیان کنند اما هر چه باشد ممکن است راویانی که وقایع را برای ایشان تعریف کردهاند تمام داستان را به وی منتقل نکرده باشند. بنابراین آنچه درپی میآید یک بعد از ابعاد چندوجهی هر رخداد تاریخی است.
باید افزود که این وقایع مربوط به سالها قبل است و اکنون خوشبختانه شاهد رشد عقلانیت و همدلی و تغییر رویکردها و منافع افراد هستیم و با ترکیبی که میان طوایف اتفاق افتاده است شاهد صفبندی و کینهتوزیهای متعصبانهی طایفهای نیستیم. هدف از انتشار این مقاله، ترسیم فرهنگ و مناسبات اجتماعی آن روزگار روستاست که بسیار عبرتآموز است.

 

خواننده‌ی عزیز که نمی‌دانم از دودمان شیخ علی هستی یا نه:

من قرار بر این داشتم که شرح حال مختصری از بازمانده‌های شیخ علی را بنویسم. یعنی شجره‌نامه‌ی آن‌ها را بیان کنم. اما وقتی خواننده به این قسمت می‌رسد در می‌یابد که نویسنده برای عیسی صفحات بیشتری را اختصاص داده و تصور می‌کند که وی درباره‌ی پدرش قلم‌فرسایی کرده، در حالی‌که حقیقت این نیست به سه دلیل:

  • با آن که قبول دارم عیسی از نظر شهرت و ثروت به پای پدربزرگ خود یعنی باشی نمی‌رسد، اما چه کنم که زندگی باشی همان قدر اطلاع دارم که کربلایی نبی عموی پدرم برایم تعریف کرده است.
  • باید انصاف داد که از زمان پدرم دیگر کسی به تدبیر و سیاست و زرنگی چون او نیامده است.
  • چون تا حدودی در کنار او بوده‌ام به ریزه کاری‌های زندگی‌اش بیشتر واقف هستم.

پس آنچه می‌نویسم بیشتر جهت اطلاع آیندگان است.

تولد و ازدواج آعیسی

در حدود صد سال پیش (تاریخ حاضر ۱۳۷۶) یا پنج سال بیشتر و یا کمتر عیسی اولین فرزند و اولین پسر آحسین به دنیا آمد. سه سال بعد نیز مولود دومین فرزند و اولین دختر او به جمع خانواده پیوست. طولی نکشید که این دو فرزند در کنار مادر بیمارشان زندگی را سپری می‌کردند. مادر بیمار روزهای سختی را در پیش داشت و حالش هر روز بدتر از روز قبل بود تا این‌که از هر دو پا فلج شد. پدربزرگم برای نگهداری از بچه‌ها و اداره‌ی خانه ناچار با زبیده دختر نقی یعنی دختر عمویش ازدواج کرد.

در اینجا لازم است از زبیده قدردانی گردد. چرا که این زن با صبر و متانت از هوو و دو بچه‌اش نگهداری می‌کرد و زندگی شوهر را اداره می‌نمود. عیسی نهمین بهار و مولود ششمین بهار زندگیشان را می‌گذراندند که مادر دارفانی را وداع گفت.

پدرم عیسی زیردست زن پدر بزرگ شد و به مکتب رفت سواد قدیمه را فراگرفت و چون به جوانی رسید فردی بسیار زرنگ، با سیاست، با تدبیر و حاضر جواب بود. مشکلات را با ساده‌ترین راه حل می‌کرد. مدتی هم در خانه‌ی پدربزرگ با افراد سرشناس آشنا می‌شد و از نظر آداب معاشرت از آن‌ها تجربه کسب می‌کرد. چون به سن رشد رسید مانند اکثر اهالی ده به چارواداری مشغول شد. او با قاطرهای پدرش مسیر بین تهران و شهرهای مازندران را می‌پیمود. از مازندران برنج و زغال می‌خرید و به تهران می‌آورد و می‌فروخت. گاهی هم از تهران نمک می‌خرید و به مازندران می‌برد. او بسیار آینده‌نگر بود و مسائل را منطقی بررسی می‌کرد. برای نمونه پدربزرگم یک دوست تهرانی به نام سیدحاجی آقا داشت که او در ده صاحب مقداری زمین بود و نگهداری زمین‌ها برعهده‌ی پدربزرگم بود و دلیل این آشنایی هم همین بود. گاهی در تابستان سید حاجی آقا به ده می‌آمد و گاهی هم پدر بزرگم زمستان به میهمانی سیدحاجی آقا می‌رفت. این شخص در رده‌ی سطح بالایی بود که زمانی رضاشاه از دخترش خواستگاری کرد و خود دختر نپذیرفت. (این موضوع را خود دختر سیدحاجی آقا برای زن پدر آعیسی تعریف کرده بود و در خانواده پدربزرگم بیان شد که من نیز حاضر بودم.)

روزی پدربزرگم گفت: عیسی (منظور پدرم می‌باشد) می‌خواهم دختر سید حاجی آقا را برایت خواستگاری کنم. نظرت چیست؟

پدرم گفت من به سه دلیل با این ازدواج موافق نیستم:

دلیل اول – دختری که در تهران در منزل پدرش با کفش روی فرش راه می‌رود می‌تواند روی نمد زندگی کند؟

دلیل دوم – همان‌طور که می‌دانید ده ما جدا از ده بودن یک منطقه ییلاقی است و اگر من با این دختر ازدواج کنم اقوامش برای دیدن او و تغییر آب و هوا هر از چندگاهی به ده خواهند آمد به مهمانی من و شما. سوال می‌کنم آیا امکانات آن را داری از این همه پذیرایی کنی یا نه؟

دلیل سوم- هر دختری گاهی نیاز دارد مشکلات و غم‌های درونی خود و نگرانی‌هایش را با مادر یا خواهر و نزدیکانش در میان بگذارد که وی در صورت ازدواج با من و ساکن شدن در ده چنین امکانی نخواهد داشت.

البته پدربزرگ با شنیدن این دلایل از پیشنهاد خود منصرف شد.

به‌هرحال پدر سرانجام روزی به عموی خود حبیب‌اله خان گفت:

می‌خواهم بروی دختر کربلایی علی‌اصغر اثباتی را برایم خواستگاری کنی. ناچارم این توضیح را بدهم که کربلایی علی‌اصغر فرزند حاجی‌حمزه یک مرد روحانی عالم، ثروتمند و خلاصه یک خانواده‌ی متدین و با فرهنگ در آن زمان بود. یکی از دختران کربلایی علی‌اصغر معروف به ملاباجی کودکان ده را به‌صورت مکتب تعلیم می‌داد که دختر موردنظر پدرم پشت سر ملاباجی بود. بعد از دو سه روز حبیب‌اله خان پدرم را به آشپزخانه بزرگ حیاط باشی که هنوز کمی از خرابه‌های آن باقی است فراخوانده ونتیجه‌ی ماموریت خود را چنین بیان کرد:

من برای خواستگاری دختر کربلایی علی‌اصغر دو بار رفتم. هر دو بار پدرش گفت: من نذر کرده‌ام دخترم را به سید بدهم و با ازدواج تو مخالفت کرد. البته من هنوز مایوس نشده‌ام و قرار است باز به آن‌جا بروم و پیشنهاد خود را عنوان کنم. پدرم پاسخ داد اشتباه کردی دو بار رفتی، همسری که با دو بار تقاضا به خانه‌ی من بیاید به درد من نمی‌خورد. دیگر به آن‌جا نروید.

و سرانجام قرعه به‌نام مادر من افتاد و این وصلت انجام شد و پدرم هم‌چنان در خانه‌ی پدرش به کار چارواداری مشغول بود.

چارواداری و دیگر مشاغل آعیسی

آنهائی‌که پدر و برادرشان چارواداری کرده‌اند می‌دانند که چاروادارها – هنگام پیری و زیر کرسی- علاقه‌ی زیادی داشتند از سفرهای خود و مشکلات راه برای بچه‌های خود خاطره‌ها و داستان‌ها تعریف کنند. من هم به همین سبک از خاطراتش مطلع شدم. آن‌ها برای خرید برنج، در زمستان راه پرخطری را بین لواسان، مازندران و تهران می‌پیمودند. مقصد اصلی‌شان آمل بود که در آن روزها بارانداز می‌گفتند و یا روستاهای اطراف آمل. در نتیجه، برف و کولاک جاده هراز که مسیر چاروادارها بود جان افرادی را همه ساله می‌گرفت. برای نمونه کشته شدن غلامعلی علی‌مردانی و کربلایی جعفر جان‌نثاری به‌علت برف و طوفان در نزدکی امامزاده هاشم را می‌توان نام برد.

روزی پدرم در حالی‌که روی قاطر سوار بود و سه قاطر را هم به دنبال می‌برد با گروهی به آمل می‌رفت که بهمن عظیمی سقوط می‌کند و خوشبختانه فقط سه قاطر پدرم به دره پرت می‌شوند و خودش و همان یک قاطر سالم می‌مانند. او از وضعی که پیش آمد ناراحت بود و در خود احساس شرمندگی می‌کرد.

بدین سبب قاطرش را به دوستانش سپرد و خود راهی تهران شد تا در تهران کاری برای خود دست و پا کند. اما پدرش از او دلجویی کرد و او را به ده باز گرداند تا دوباره برایش قاطر بخرد و چنین هم کرد.

پدر همراه همسر و سه دخترش با زن پدر و بچه‌های او تحت فرمان پدرش زندگی می‌کردند و این وضع ادامه داشت تا محمود عموی من که از همسر دوم پدربزرگم بود بزرگ شد و توانست از نظر چارواداری جای پدرم را بگیرد. آن وقت بود که پدر بزرگ پدر را جدا کرد و خواست تا او مستقل زندگی کند. پدر نیز برای تامین معاش دوباره روانه‌ی تهران گشته و کارگر ساده ساختمان شد. او کار می‌کرد و از مزد خود مایحتاج زندگی را به ده می‌فرستاد و مادر و خواهرانم با قناعت زندگی می‌کردند. اما سرنوشت برگ دیگری را ورق زد و پدرم به بیماری حصبه مبتلا شد و پس از دکتر و دارو برای استراحت روانه‌ی ده گشت. سرانجام روزهای بیماری او به پایان رسید اما هنوز رنگ رخساره‌اش حاکی از ضعف جسمانیش بود که با وساطت شوهر خواهرش (حاج محمدعلی مجاوری) از طرف مردم به دهبانی روستا «کدخدایی» انتخاب شد.

گاهی لازم است که از موضوع خارج شده و سری به دربار رضاشاه بزنیم و گاهی هم به مازندران برویم.

رضاشاه می‌رفت تا در اوج قدرت حکومت خود قرار گیرد. سیاست استعمار انگلستان نیز از او حمایت می‌کرد که یکی از اهداف آن تضعیف خان‌ها و قدرت دادن به دربار بود که در هر قسمتی به روشی اعمال می‌کردند. ماموران رضاشاه در مازندران و روستاهای اطراف، خان‌ها و مالکین را به زور به دفتر ثبت اسناد می‌بردند تا املاکشان را بفروشند و خریدار رضاشاه بود و همین املاک متصرفی در زمان محمدرضاشاه به زمین‌های خالصه معروف شد.

یکی از این خان‌ها میرزا حسن خان کاوه بود که نمی‌دانم به چه دلیل مقداری هم در برگیجهان زمین داشت. چون توان مقاومت نداشت املاکش را رها کرد و پنهانی به برگیجهان آمد و سال‌ها در این روستا ساکن شد. هرچند املاک او را ماموران به ظاهر غصب کردند ولی میرزا حسن خان به پای امضا نرفت.

همان‌طور که گفتم (پدرم) آعیسی در این زمان کدخدا بود. آقای کاوه گاهی که حوصله‌اش از تنهایی سر می‌رفت قاصدی به‌سوی او می‌فرستاد تا به نزدش بیاید. گاهی هم او از رفتن سرباز می‌زد که وقتی آقای کاوه علت را می‌پرسید در پاسخ می‌گفت من کار کشاورزی دارم و مشکلات دیگر.

آقای کاوه می‌گفت شما درست می‌گویید اما چه کنم که من تنها هستم. یک روز آقای کاوه در بین صحبت‌هایش گفت من زمین‌هایم را از رضا (رضاشاه) پس می‌گیرم. پدرم لبخندی زد و گفت آقای کاوه شما از ترس رضاشاه فرار کرده‌اید و به این‌جا آمده‌اید. آن‌وقت چگونه زمین‌هایت را پس می‌گیری؟

آقای کاوه گفت: دنیا همیشه یکنواخت نمی‌گردد و همین‌طور هم شد. وقتی که او فهمید رضاشاه را انگلیسی‌ها بردند شبانه حرکت کرده و زمین‌هایش را تصرف کرد.

باز گردیم به اصل ماجرا. آعیسی هم‌چنان به عنوان یک کدخدا با سیاست و درایت برنامه‌های تحت اختیارش را انجام می‌داد. چرا که او کدخدای باسواد در آن منطقه بود و شاید در آن‌روزها کدخدای باسواد به تعداد انگشتان یک دست بیشتر نبود.

نخستین تجربهی کدخدایی

آعیسی به محض کدخدا شدن یک کتاب قانون برای خود خرید و شب‌ها در زیر کرسی آن‌را مطالعه می‌کرد تا این‌که اولین بار در زمان او مامورین نظام وظیفه صورت مشمولین را به کدخدا تسلیم کردند تا به موقع رسیدگی شده و اعزام انجام گیرد. در آن زمان فرم بر این بود که گروهی از نیروهای نظام وظیفه به فرماندهی یک سرگرد و یا سرهنگ برای مدت یک یا دو ماه بیشتر یا کمتر در مرکز لواسانات اردو می‌زدند و در این مدت به وضع مشمولین رسیدگی می‌شد. فرم این چنین بود که به جز رئیس حوزه و یک نفر پزشک و بخشدار تعدادی هم از معتمدین به‌صورت یک کمیسیون پرونده‌ی هر مشمولی را رسیدگی می‌کردند تا مشخص شود کدام یک طبق مقررات معاف و کدام یک می‌باید به خدمت اعزام شود.

به هر حال، سربازی نامه‌ای را که در آن نام دوازده نفر مشمول روستای برگیجهان بود به کدخدا داد و او نیز در زمان لازم افراد مشمول و مدارک لازم را به حوزه اعزام کرد. آن سال حوزه‌ی نظام وظیفه در روستای لواسان بزرگ تشکیل شد. آقای سید محمد میری از افراد سرشناس روستای فوق‌الذکر و دوست آعیسی یکی از معتمدین حوزه بود. لذا حوزه‌ی رسیدگی تشکیل شد. آعیسی برای کسب تجربه و آشنایی با مقررات پشت در ایستاد و به سوال و جواب آن‌ها گوش می‌داد که دو مسئله نظرش را جلب کرد: اول این‌که طبق مقررات از دوازده نفر مشمول او شش نفر ردیف اول معاف می‌شوند و شش نفر ردیف دوم می‌بایست به حوزه اعزام شوند.

مسئله دوم این که هر کدخدائی که وارد جلسه می‌شد، جایی برای نشستن نداشت و می‌ایستاد و به توضیحات لازم پاسخ می‌داد و این با خصوصیات اخلاقی وی مغایرت داشت. مخصوصا که دوستش آقای سید محمد میری نیز در جلسه نشسته بود. نوبت که به او رسید وارد اتاق شد، سلام کرد و صورت مشمولین خود را روی میز سرگرد رئیس حوزه گذاشت و گفت: خداحافظ.

سرگرد: کجا میری، می‌باید باشی تا به سوالات لازم پاسخ دهی.

حاج عیسی: من دوازده مشمول دارم رسیدگی به وضع آن‌ها دوازده ساعت وقت لازم است. هیچ قانونی اجازه نمی‌دهد من دوازده ساعت روی پا بایستم.

سرگرد: سرباز صندلی بیاور و به‌خاطر کدخدای برگیجهان همه ی کدخدایان می‌توانند بنشینند.

وی پس از نشستن روی صندلی گفت: جناب سرگرد دوازده سرباز من رفته بودند قهوه خانه غذا بخورند. شش نفر اول هنوز نیامده‌اند. شما از نفر هفتم صدا بزنید تا این شش نفر به وضع کارشان رسیدگی شود آن شش نفر اول حاضر می‌شوند.

سرگرد گفت: مانعی ندارد. و مشغول رسیدگی شدند.

به ترتیب آمدند و از نفر هفتم تا دوازدهم به خدمت اعزام شدند و شش نفر اول معاف شدند.

وقتی رسیدگی تمام شد سرگرد گفت: آفرین کدخدا به هوش و تدبیر شما چرا که من فهمیدم تمام سربازانت حاضر بودند. ولی می‌خواستی اول آن‌ها که به خدمت اعزام می‌شوند را معرفی کنی، واقعا یک تدبیر بود.

به هر حال کار او ادامه پیدا کرد و در بین کدخدایان و ماموران شناخته شد و هیچ جلسه و هیچ تصمیمی بدون نظرش انجام نمی‌شد.

وقایع کشف حجاب

در این زمان تحول جدیدی به‌وجود آمد: «کشف حجاب رضاشاه».

تمام تلاش استعمار وعوامل داخلی آن‌ها بر این بود تا این مسئله را در میان مردم ایران جا بیندازد. لذا عمل بی‌حجاب شدن زنان و کلاه پهلوی گذاشتن مردان، ابتدا از دربار و دولتمردان شروع شد و سپس بخشنامه‌ای از وزارت کشور صادر شد که بخشداران نیز می‌باید به‌اتفاق کدخدایان با همسران خود جشنی برپا کنند و ضمن سپاس و قدردانی از رضاشاه به‌خاطر این آزادی که به زنان داده عکس‌هایی تهیه و به مرکز ارسال دارند. با آن‌که گلندوک مرکز بخشداری لواسانات و رودبار قصران بود، اما بخشدار همه‌ی کدخدایان منطقه را به روستای لواسان بزرگ فراخواند تا با تشکیل جلسه‌ای مقدمات جشن را فراهم کنند. آعیسی نیز به محل رفت ولی در جلسات شرکت نمی‌کرد و در منزل دوستش آقای سیدمحمد میری بود و بخشدار هر چه کوشید که مقدمات جشن را فراهم کند موفق نمی‌شد. چون همه‌ی کدخدایان می‌گفتند تا کدخدای برگیجهان نباشد، ما نمی‌توانیم تصمیم بگیریم.

خلاصه بخشدار کلافه شد و دستور جلب آعیسی را صادر کرد و به دست یک امنیه (ژاندارم آن زمان) داد و البته این مسئله از اختیارات بخشدار آن زمان بود. به هر حال با وساطت آقای سید محمد میری مسئله جلب منتفی شد و جلسه با شرکت آعیسی تشکیل شد و بخشدار شروع به سخن کرد.

ابتدا به خاطر آزادی زنان تبریک گفت و در این مقوله داد سخن داد و خواست تا با هماهنگی جشن را در مرکز بخش (گلندوک) برپا کنند و هر کدخدا به‌اتفاق همسرش بدون چادر در جشن شرکت کند. پس از اتمام سخنان بخشدار، نوبت به اظهار نظر کدخدایان رسید.

آعیسی گفت: آقای بخشدار مطلع هستید که فصل زمستان است و تعداد قلیلی از روستاها نزدیک گلندوک قرار دارند و پس از اتمام جلسه گروهی از کدخدایان نمی‌توانند به منزل خود برگردند. دستور بدهید تا به تعداد کدخدایان باقیمانده که امکان برگشتن در آن روز را ندارند، اتاق با کرسی گرم آماده کنند تا پس از پایان جلسه شب را در این اتاق‌ها بیتوته کرده فردایش عازم روستای خود شوند.

بخشدار: به تعداد کدخدایان اتاق در روستا وجود ندارد که من بتوانم آن‌ها را در اختیار شما قرار دهم.

آعیسی: آقای بخشدار چون منزل شما جنب بخشداری است به محض پایان جشن وارد اتاق استراحت می‌شوید، تعدادی که قبلا گفته شد به دهات خود مراجعت می‌کنند. بقیه‌ی کدخدایان شب هنگام در سرمای بهمن ماه با همسر خود چه باید بکنند؟

بخشدار: نظر شما هم درست است راهی پیدا کن.

آعیسی: آقای بخشدار این جشن را در چهار گروه تشکیل دهید. دهات رودبار قصران را در فشم مرکز آن تشکیل دهید. دهات لواسان کوچک را در گلندوک. دهات لواسان بزرگ را در روستای لواسان بزرگ و دهات منطقه سیاهرود را در بوهمن.

بخشدار و کدخدایان این نظریه را تایید کردند و کدخدایی گفت آقای بخشدار بی‌جهت نمی‌گفتیم تا کدخدای برگیجهان نباشد ما نمی‌توانیم تصمیم بگیریم. به هر حال روز جشن فرا رسید. دایی رجب یکی از هفت دایی مادرم که خدا رحمتش کند. قاطری آورد و مادرم را در حالی‌که درمیان یک روپوش گشاد و یک روسری گم شده بود -اما بدون چادر-  سوار کرد و به اتفاق پدرم به روستای لواسان برزگ عزیمت کردند. اما مسئله قابل توجه این بود که ده در آن روز یکپارچه عزادار بود. به دلیل آن‌که مادرم یعنی همسر کدخدا به نمایندگی از طرف زنان ده بدون حجاب (منظور چادر) به جشن رضاشاهی با نام کشف حجاب می‌رفتند و این برای مردم متدین آن روز بسیار سخت بود. لذا همه دست از کار کشیده بودند و در مساجد و تکایا عزاداری می‌کردند و از آن‌جا که نام مادرم زینت بود نوحه‌خوانان عزاداری اسیری حضرت زینب (س) را می‌خواندند و مردم سینه می‌زدند و گریه می‌کردند. از آن طرف پدر و مادرم به لواسان بزرگ رسیدند. زن‌ها به اتفاق همسر بخشدار در عقب اتاق و کدخدایان به اتفاق بخشدار جلو آن‌ها و عکس گرفتند و به‌عنوان گزارش روانه‌ی وزارت کشور کردند.

تمام مدت کدخدایی پدرم  حتی پس از آن هم پر از خاطرات تلخ و شیرین می‌باشد که همه حاکی از سیاست و درایت و کاردانی اوست. شاید اگر کار اداری در پیش می‌گرفت و تحصیلات کافی داشت حتی در سطح مملکت می‌توانست مفید باشد.

فرزندان آعیسی

بر می‌گردیم به خانواده‌ی آعیسی (پدرم) و فرزندان او.

صغری- اولین فرزندش-  دوران کودکی را می‌گذراند که دومین فرزند و اولین پسرش به نام رمضان به دنیا آمد. او بیش از یک سال نداشت که به دنیای باقی شتافت. سومین فرزند سلطنت بود که هم‌بازی صغری شد. چهارمین فرزند ابراهیم نام داشت که او نیز در کودکی درگذشت. پنجمین نفر عذرا که تعداد دخترانش را به سه رساند. ششمین نیز کبری بود که تصادفا این دختر نیز عمر بسیار ناچیزی کرد. تا این که هفتمین فرزند تیمور (این حقیر) نیز قدم به عرصه‌ی دنیا گذاشت.

گفتنی است که دختران در حالی‌که پا به سن می‌گذاشتند، نبودن برادر در کنار آن‌ها پدر را رنج می‌داد. مخصوصا به این خاطر که در آرزوی این بود که خصوصیات اخلاقی‌اش را به پسرش منتقل کند. پس همین‌که من به دنیا آمدم، افسردگی رخت بربست و شادی به دیوارهای گلی خانه‌ی ما جلوه‌ی خاصی داد و تبلور این شادی وقتی نمایانگر شد که پدرم نام تیمور را بر من نهاد که تا آن روز در ده کسی را به این نام صدا نمی زدند و بعدها نیز در آن ده نیامد.

روزی از پدرم سوال کردم چگونه نام تیمور را برای من انتخاب کردی؟ گفت: زمستان‌ها که بیکار می‌شدم کتاب می‌خواندم و با نام تیمور آشنا شدم و برای این‌که نام تو منحصر به فرد باشد این نام را برایت انتخاب کردم.

سرانجام بعد از من دختری به دنیا آمد که باز او را کبری نام نهادند که او نیز در کودکی از دنیا رفت. نهمین فرزند پسری بود بنام عزیز که او نیز در دو سالگی آن‌طور که به یاد دارم در اثر آبله از دنیا رفت. دهمین فرزند منور و یازدهمین اصغر و دوازدهمین قاسم می‌باشند.

همسر آعیسی

درباره‌ی مادرم هنوز چیزی نگفتم به دلیلی که می‌باید مطلبی را به اطلاع برسانم. قبل از شروع در داخل پرانتز این نکته را بیان می‌کنم.

(زمانی این سطور را می نویسم که شب جمعه است. خداوند پدر و مادرم را رحمت کند و همه‌ی دودمان شیخ علی آن‌هایی که تا این زمان دارفانی را وداع گفته‌اند بیامرزد.)

در زمان موردنظر بزرگ خاندان جان‌نثاری -کربلائی محمدعلی- که در ده به‌نام «کل ممدلی» معروف بود، هفت پسر و یک دختر به نام لیلا داشت که مادربزرگ این حقیر است. در حقیقت مادرم هفت دایی داشت که متواضع و فروتن و مهربان بودند و در این زمان که می‌نویسم فقط یک دایی «حاج حیدرعلی جان‌نثاری» در قید حیات است. اما بزرگ فامیل کوشکستانی «کربلائی حسن» که او هم هفت پسر و یک دختر داشت و یکی از هفت پسر اصغر پدر مادر من می‌باشد. یعنی مادرم شش عمو داشت که این هفت برادر- برعکس دائی‌های مادرم- همه ثروتمند، مغرور، و خودپسند بودند که جز به خواسته‌های خود چه منطقی و چه غیرمنطقی فکر نمی‌کردند و قوانین آن‌ها زور و قدرت بود. حال پدرم داماد یکی از این هفت برادر بود که خود (منظور پدرم) انسان مغرور، کله‌شق، نترس و دائم به‌دنبال بهانه و فرصت بود تا برتری خود را به دیگران نشان دهد. او در کنار کدخدایی یک مغازه داشت که خود ساخته بود. عطاری، قصابی، و قهوه‌خانه نیز دایر کرده بود. هر چند کدخدایی را پس از چند سالی رها کرد، ولی عطاری و قصابی و قهوه‌خانه را سال‌ها داشت تا آن‌که به مرور عطاری و قهوه‌خانه را کنار گذاشت ولی قصابی همراه او بود تا پیری.

ماجرای پیشنهاد میرزاحبیب

برای بیان مسأله ای ناگزیر بر می‌گردیم به عقب و کشاورزی آن‌روز ده.

در گذشته محصول عمده‌ی ده گندم و جو بود. در کنارش مقدار کمی یونجه، لوبیا و نیز به ندرت باغ و سه آسیاب آبی که گندم‌ها را برای روستاییان آرد می‌کرد. همه ساله در پاییز آب رودخانه کم می‌شد و مردم برای کاشتن گندم در مضیقه بودند. از طرفی آسیاب‌ها به‌علت کمبود آب تعطیل می‌شدند و این مشکل گاهی افرادی را بر آن می‌داشت در ظاهر برای حل مشکل و در باطن به نفع خود تصمیماتی بگیرند.

میرزا حبیب همایون که از اهالی مازندران بود و مقدار زیادی ملک در برگیجهان از جمله زیاده‌آباد (امروز در اختیار سپاه می باشد) داشت. منزل مسکونی او در محله‌ی شاهان بوده که هم‌چنان متعلق به وراث اوست. او پدر آقای محمد همایون بود که در برگیجهان فعالیت‌های عمرانی زیادی انجام داده و خدایش بیامرزد.

آنهایی‌که به آبیاری برگیجهان آشنا هستند، می‌دانند از تعداد نهرهای برگیجهان که از رودخانه منشعب می‌شود، نهر چالیمبری و نهر دشتها پر آبتر می‌باشند. میرزا حبیب به فکر می‌افتد که چگونه می‌تواند مقداری از آب این دو نهر را به زیاده‌آباد ببرد. به این منظور با هم‌فکری افرادی از محله ی شاهان جلسه‌ای در منزل خود تشکیل می‌دهد. در آن زمان حاجی رستم که در صفحات قبل نامش به میان آمد و بزرگ و معتمد فامیل ما بود، در این جلسه شرکت کرد. آعیسی هنوز خیلی جوان بود که با تعدادی از جوانان هم سن و سال خود به عنوان تماشاچی پشت پنجره‌ی اتاق ایستاده بودند و نظاره می‌کردند.

میرزا حبیب شروع به سخن کرد و گفت می‌دانید سه آسیاب در پاییز به‌علت کمبود آب تعطیل می‌شوند و برای حل این مشکل اگر موافقت کنید آب دونهر دشتها و چالیمبری را از ساعت چهار بعداز ظهر تا فردا صبح به‌طرف آسیاب‌ها روانه کنیم تا آن‌ها بتوانند گندم‌ها را آسیاب کنند (البته سه آسیاب هم بالاتر از نهر زیاده‌آباد و پایین‌تر از سه نهر دشتها و چالیمبری و شاهان قرار داشت). اگر این کار عملی می‌شد آب نهرهای فوق الذکر در شب هنگام پس از گردش سنگ‌های آسیاب روانه‌ی زیاده‌آباد می‌شدند.

به‌هر حال میرزا حبیب در این مقوله دلیل و برهان می‌آورد و پیش حضار بیش از همه حاجی رستم با گفتن کلمه بله آقا، چشم آقا، بسیار خوب است آقا، حرف‌های سخنگو را تائید می‌کرد. میرزا حبیب پس از گرفتن تائید زبانی گفت کاغذ بیاورید تا صورت‌جلسه کنیم. در این موقع آعیسی به میان اتاق جلسه پرید و با صدای بلند گفت:

حاجی رستم تو که نمی‌فهمی، بی‌خود در جلسه شرکت می‌کنی.

هم‌همه همه‌جا را فرا گرفت و جلسه به هم ریخت. حاجی رستم با عصبانیت جلسه را ترک گفت و به منزل پدربزرگم رفت برای شکایت و گله‌مندی که عیسی آبروی مرا برد و به من توهین کرد. پدربزرگم با قیافه‌ی آرام همیشگی و با حوصله گفت فکر نمی‌کنم عیسی بدون دلیل موجه به شما توهین کند. ناراحت نباش. هم اکنون مسئله را روشن می‌کنم. بعد با صدای بلند گفت بفرستید عیسی بیاید. وقتی که حاضر شد پدربزرگم گفت: عیسی چرا به عمو بی احترامی کردی؟

عیسی:  پدر من در اینجا یک سوال از عمو دارم. حاجی رستم اگر شما مشغول آبیاری زمین سر کمرک هستی و ساعت چهار بعدازظهر هنوز آبیاری تمام نشده چه می‌کنی؟

حاجی رستم: خوب آن‌قدر ادامه می‌دهم تا آبیاری تمام شود.

عیسی: خوب مساله همین جاست. وقتی تو امضا می‌کنی ساعت چهار بعدازظهر آب نهرها را برای آسیاب‌ پایین بیندازند تو دیگر حقی نداری.

پدر بزرگ: حاجی رستم پس متوجه شدی عیسی بی‌جهت حرف نمی‌زند. چرا آن‌قدر ساده هستی. چرا بدون فکر مسائل را تائید می‌کنی؟ میرزا حبیب دلش برای آسیاب نسوخته برای زیاده‌آباد سوخته.

حاجی رستم سر به گریبان برد و سکوت کرد. بعد گفت: از این به بعد من در جلسات شرکت نمی‌کنم، عیسی برود. از آن به بعد پدرم به نام نماینده‌ی طایفه طوسی در جلسات ده شرکت می‌کرد.

ماجرای مشاجرات محرم

خواننده‌ی عزیز می‌دانید که در ده مرسوم بوده و هست که در ماه محرم و ماه رمضان از یک روحانی دعوت می‌شود که مراسم دعا و عزاداری را اداره کند. طبق معمول در ماه محرم آن سال که حقیر بیش از پنج یا شش سال نداشتم یک روحانی به‌نام شیخ محمود مجتهدی ساوه‌ای در برگیجهان، در منزل روحانی عالم و عالی‌قدر مرحوم کربلائی علی‌اصغر ساکن بود. تعدادی از بزرگان ده نیز جمع بودند: از جمله آعیسی (پدرم). چون گروهی هم تعزیه می‌خواندند مشغول نواختن طبق و شیپور بودند. شیخ محمود مجتهدی پرسید صدای چیست؟ مرحوم کربلائی ابوالقاسم پلوی که خود مداح اهل بیت بود و در بسیاری از نزاع‌ها و دعواها شرکت داشت به تمسخر گفت:

موزیک رقص است. چون یکی از پسر عموهای آعیسی بنام حاج علی‌اکبر طوسی نیز جزو تعزیه‌خوان‌ها بود برای وی این حرف گران آمد. با ناراحتی به کربلایی ابوالقاسم گفت: این رقصی است که برادر تو هم می‌رقصد. (چون حاج احمد برادر کربلائی ابوالقاسم جزو تعزیه‌خوان‌ها بود).

جمع بزرگان قدری متشنج شد، با وساطت دیگران مسئله حادی پیش نیامد. آعیسی به منزل مراجعه کرد و علی‌اکبر را طلبید و خطاب به او گفت: اگر از فامیل ما تو یک نفر تعزیه نخوانی این مشکل پیش نخواهد آمد که هر حرفی را به ما بزنند. سعی کن کمتر شرکت کنی.

شب عاشورا بود. تکیه مملو از جمعیت بود. در آن زمان در وسط تکیه یک تخت وجود داشت که معمولا روی آن تعزیه می‌خواندند. ناگهان علی‌اکبر وسط تخت حاضر شد و بنای فحش و ناسزا را در قالب سخنرانی به کسانی‌که کلمه‌ی رقص را گفته بودند داد. حاج احمد پلوی که خود جزو گروه تعزیه‌خوان‌ها بود به دفاع از برادر خود ابوالقاسم پلوی پرداخت. جمعیت در التهاب و نگرانی دست و پا می‌زد. خود شاهد بودم که تعدادی از جوانان فامیل پاشنه‌ی گیوه‌ی خود را بالا کشیدند و افرادی بین تکیه و خانه‌ها رفت و آمد می‌کردند. مادرم با عجله آمد و مرا از تکیه بیرون آورد. علت را پرسیدم، گفت: مگر نمی بینی چه خبر است. الان دعوا می‌شود و تو بچه‌ای، زیردست و پا از بین می‌روی.

آن شب با وساطت گروهی از بزرگان مشاجره‌ی لفظی پایان گرفت. پس از پایان مراسم تکیه آعیسی همه فامیل را به منزل فرا خواند و خطاب به آن‌ها گفت: من در مخالفین نمی‌بینم که ساکت بنشینند. امکان دارد برنامه‌ای تدارک ببینند. پس فردا روز عاشورا بسیار خطرناک است. ممکن است غافلگیر شویم. من صلاح در آن می‌بینم شماها فردا با دسته‌ی  سینه زنی به محل شاهان نروید. افراد فامیل خندیدند و به او گفتند شما چقدر ساده هستید. یک برخورد ساده بود و تمام شد. فردا همه در داخل جمعیت (البته به جز آعیسی) به عزاداری مشغول بودند که در وسط ده – در رودخانه – همه‌ی افراد فامیل‌های دیگر به فامیل ما هجوم بردند و نزاع سختی درگرفت.

از آنجا که ممکن است به جز آن‌هایی که در برگیجهان هستند افراد دیگری نیز این سطور را بخوانند پس ناچارم توضیحی بدهم:

برگیجهان از دو محله تشکیل شده، سه فامیل در شرق رودخانه وسط ده قرار گرفته‌اند به نام محله شاهان با تیکه و مسجد مخصوص به خود و بقیه در غرب رودخانه قرار دارند با تکیه و مسجد جداگانه.

عزاداری روز عاشورا چنین مرسوم است:

اهالی محله سرده در حدود ساعت هشت صبح به صورت سینه‌زنی با علامت و پرچم به طرف امامزاده حرکت می‌کنند. پس از توقف کوتاه در امامزاده و خواندن زیارت به کنار رودخانه که حالا پل دارد می‌رسند. اهل محل شاهان هم به همین سبک به کنار رودخانه می‌رسند و دو دسته در هم ادغام شده و به طرف تکیه‌ی سرده حرکت می‌کنند و باز پس از خوردن چائی و عزاداری حرکت می‌کنند به‌طرف شاهان و در شاهان دو دسته از هم جدا می‌شوند و دسته‌ای که از سرده رفته بودند به تکیه ی سرده بر می‌گردند و مراسم عزاداری روز عاشورا تمام می‌شود.

بر می‌گردیم به ماجرا. اقوام به عرایض آعیسی توجه نکردند و همراه دسته‌ی سینه‌زنی ابتدا به امامزاده و بعد با دسته شاهان به تکیه‌ی سرده رفتند و دوباره به امامزاده و سپس روانه‌ی تکیه شاهان شدند که در وسط رودخانه با برنامه قبلی با چوب و چماق به افراد فامیل ما حمله شد.

حقیقت برنامه‌ای‌ که ذکرش به میان آمد و بعدها برای ما روشن شد چنین بود: شب عاشورا پس از مشاجره‌ی لفظی آقای علی‌اکبر طوسی و حاج احمد پلوی و تمام شدن مراسم عزاداری وقتی که همه به خواب رفتند، کربلائی ابوالقاسم پلوی قاصدی را به دنبال بزرگان طوائف فرستاد (البته بجز طائفه‌ی ما) و آن‌ها را در آن دل شب به صحرای لشک قسمتی از صحرای دشتها به جلسه‌ای فرا خواند و نتیجه‌ی جلسه هم معلوم بود و فردا روز عاشورا همان‌طور که گفته شد در وسط رودخانه به فامیل ما حمله کردند.

بلوای فصل توت

پس از چند روزی جنگ به سردی گرائید و خاکستری روی آتش را پوشاند. دو سه سالی می‌گذشت شاید هم بیشتر زمانی که آعیسی (پدرم) هم قصاب ده بود و هم عامل فروش قند و شکر.

علی‌اصغر اثباتی کدخدای ده بود و مزرعه‌ی میانرود مشهدی خیراله و برادرش در اجاره‌ی آعیسی بود.

حاج علی‌اکبر کوشکستانی معروف به حاج جده (عموی مادرم و پدر همسر حاج علی‌اکبر طوسی) به‌دنبال بهانه‌ای می‌گشت تا به آتش اختلافات دامن بزند. لذا دو مسئله را دنبال می‌کرد. اول این که به آعیسی می‌گفت:

مقداری از زمین میانرود مشهدی خیراله که در اجاره‌ی تو می‌باشد از آن من است و تو باید آن را به من تحویل دهی. دوم، چون فروش قند و شکر برای تو سود خوبی دارد می‌باید مقداری حق و حساب به من بدهی که هر دو مورد از نظر آعیسی مردود  بود. در نتیجه‌ی این کشمکش در جلو مغازه قصابی بین ایشان نزاع درگرفت و سر حاج جده شکست و مردم او را روانه‌ی خانه کردند.

عصر همان روز حاج علی‌اکبر طوسی که او را خوب می‌شناسید و کسی بود که دعوای روز عاشورا را پایه گذاشت به منزل ما آمد و پس از پرس‌وجو خواست نزاعی را پی‌ریزی کنیم اما پدرم مخالفت می‌کرد.

در این اثناء آقای علی‌اصغر اثباتی کدخدا که سواد نداشت کسی را به دنبال پدرم فرستاد تا نامه‌ای که از بخشداری آمده برایش بخواند. با رفتن او حاج علی‌اکبر طوسی از فرصت استفاده کرد و از قولش نامه‌ای به اقوام ساکن تهران نوشت و از آن‌ها خواست تا به ده بیایند و به جنگ با مخالفین بپردازند.

قاصد رفت و فردای آن روز اقوام رسیدند و جهت نزاع در محله منتظر دستور شدند. در اینجا ناچارم به مسئله دیگری بپردازم:

بر سر آب رودخانه‌ی برگیجهان بین اهالی برگیجهان و نیکنامده اختلاف بود و پرونده‌ی آن نیز در دادگستری در جریان بود. مقارن همان روزی‌که در بالا ذکرش به میان آمد به جهت بررسی پرونده گروهی کارشناس از دادگستری به اتفاق وکیل برگیجهان در منزل آقای محمد همایون مهمان بودند تا وضعیت را از نزدیک بررسی کند. به همین دلیل پدرم گفت تا این افراد در ده هستند اقدامی نکنید. آن‌ها هم پذیرفتند و پس از صرف صبحانه چون فصل توت بود برای خوردن توت به صحرا رفتند و پراکنده شدند.

گویا مخالفان نیز خود را برای حمله آماده می‌کردند و در کمین بودند که کی اقوام از منزل ما بیرون می‌روند و همین‌که متوجه این موضوع شدند از غرب ده و از شرق دشتها همین جائی که امروز خیابان هست حرکت کردند تا از شمال به منزل ما حمله کنند. خدا رحمت کند خانم کوچک زن عیسی خان کوشکستانی، دختر عبدالرحیم، نوه پسری حاج تقی و نوه دختری باشی را.

او از فامیل ما بود. اما همسرش از کوشکستانی و دریای دشمنی. او بود که وقتی خبردار شد فامیل شوهرش حمله می‌کنند سراسیمه به خانه‌ی ما آمد و جریان را به اطلاع پدرم رساند. پدر تا خودش را به پشت بام جلو خانه‌اش رساند (پشت بام خانه دایی محمدعلی) جمعیت هم به پشت بام خانه‌ی ما رسیدند.

روز بد نبینید، مثل باران به طرف پدرم سنگ می بارید. آن هم از فاصله‌ی چهار پنج متری. ولی پروردگارا تو را شکر و سپاس که نخواستی حتی یک سنگ هم به او اصابت کند.

نمی‌دانم بگویم معجزه شد! به‌هرصورت سه چهار دقیقه به همین منوال گذشت تا این‌که پدر از نردبان پائین رفت و از دیدگان پنهان شد. از طرفی هم اقوام رسیدند و مخالفین فرار را بر قرار ترجیح دادند.

بلوای عباس جعفر

بدنیست در این موقع یادی از عباس طوسی (عباس جعفر) نیز بشود.

عباس جعفر انسانی مغرور، شرور، نترس، بی‌باک اما بامحبت و باوفا بود و به آعیسی نیز علاقه‌ی وافری داشت و چنانچه می‌شنید برای او رنجشی پیش آمده سعی می‌کرد به هر نحوی که شده آن را جبران کند، آن‌هایی که او را می‌شناسند گفته‌های مرا تائید می‌کنند.

اما برگردیم به جنگ و دعوا. اقوام ما یکی یکی جمع شده و قدرت را به دست گرفتند. عباس که نمی‌توانست آرام بنشیند تصمیم گرفت یکی از مخالفان را پیدا کرده و به هر شکلی که شده او را از پا درآورد. این بود که چاقوی خود را باز کرد و از حیاط بیرون آمد. حاج نبی پسر حاج ربیع شاهان که پسرخاله آعیسی نیز بود و در آن زمان سلمانی ده بود در حوالی منزل ما پرسه می‌زد و چون عباس را با آن حالت خشمگین و چشمان خون گرفته دید او را بغل کرد تا مشکلی پیش نیاورد. عباس هر چه اصرار کرد رهایش کند، نپذیرفت. او هم با همان چاقو پای حاج نبی را درید.

هیچ کس چنین وضعی را طالب نبود، اما شد. بلافاصله برای آن که مخالفان بهره برداری سیاسی نکنند، فورا مبلغی پول به اخوی حاج نبی دادند و آن دو نفر را روانه‌ی تهران و درمانگاه کردند.

یکی دو ساعتی که گذشت آقای محمد همایون به اتفاق حاج علی‌اصغر علی‌مردانی که در آن وقت مباشر او بود برای برقرار کردن آرامش در ده به پشت‌بام منزل ما آمدند و صحبت از سکوت و صبر و سازش بود.

هر کس اظهارنظری می‌کرد. ناگاه عباس به میان جمعیت رسید و محکم دو چوب بر شانه‌ی علی‌اصغر کوبید که آه از نهادش بلند شد و قبل از زدن چوب سوم او را گرفتند. این مسئله در آن لحظه از دو بعد قابل ارزیابی است:

یکی این‌که آقای محمد همایون مرد خیر و خیراندیش فقط برای دادن آرامش آمده بود و حاج علی‌اصغر هم مباشر او بود که همراهش آمده بود و کتک خوردن حاج علی‌اصغر به منزله‌ی کتک خوردن خود آقای همایون بود که کار خیلی زشتی بود. بعد دوم این است که حاج علی‌اصغر پشت پرده از مخالفین حمایت می‌کرد و خیلی از ناامنی‌ها را دامن می زد، در حالی‌که ظاهرا خود را بی‌طرف نشان می‌داد. این عمل عباس به او نشان داد که ما می‌دانیم شما در چه جایگاهی قرار دارید و بسیار هم پسندیده بود. سرانجام با شکایت آعیسی فرمانده گروهان ژاندارمری منطقه به اتفاق ده نفر ژاندارم و بخشدار به ده آمدند و با گرفتن حق و حساب از مخالفین پس از یکی دو روز ظاهرا مسئله را خاتمه دادند و آشتی برقرار شد. مجددا آتش اختلاف زیر خاکستر آشتی مخفی شد تا زمانی بگذرد و جرقه‌ای آن را شعله‌ور سازد.

ضرب و شتم داوود مشهدی ذبیح

سال‌ها سپری شد، نسل دیگری پا گرفت. دو برادر من اصغر و قاسم نیز به جوانی رسیدند. اصغر سپاهی شد و در بندرلنگه مشغول خدمت و قاسم نیز همراه درس خواندن در تابستان مشغول کارهای کشاورزی و کمک به پدرم بود. قاسم که در دشتها مشغول آبیاری بود یکی دو بار دید که آب قطع شده به بالای نهر رفت. متوجه شد یکی از جوان‌های تازه به دوران رسیده‌ی مخالفین به نام عین‌اله کوشکستانی که اصلا نوبت آب باغش نبود گویا به دنبال بهانه‌ای آب را قطع می‌کند. در نتیجه بین آن دو کتک کاری پیش می‌آید که او چون از قاسم قوی‌تر بود می‌توان گفت قاسم را زد.

چند روزی گذشت. قاسم با کمک پسر عمه‌اش نبی، عین‌اله را می‌زند و در حقیقت تلافی می‌کند. این همان جرقه و آغاز درگیری بود. طایفه‌ها بلافاصله متحد گشته و به خانه‌ی ما حمله‌ور شدند. می‌خواستند خانه را بر سر ما خراب کنند. آن تعداد از افراد ما که در ده بودند حالت دفاعی گرفتند و پدرم (آعیسی) سعی می‌کرد کسانی که بی‌خبر در صحرا هستند از راه‌های مخفی جمع کند تا از گزند مهاجمان در امان باشند.

یکی از این افراد داوود مشهدی ذبیح بود که به او اطلاع دادند اگر به چنگ آن‌ها بیفتد او را قلع و قمع می‌کنند و باید سعی کند مخفیانه خود را به خانه برساند. اما داوود این مرد ساده‌اندیش فکر می‌کرد صحنه‌ی سینما است و او قهرمانش. چاقوی خود را باز کرده و به منزل حاجی علی‌بابا رهبر مخالفان که عموی مادرم نیز بود، می‌رود و مقداری رجزخوانی کرده و چاقویش را بالا و پائین می‌آورد. گروه مخالف هم او را با نرمی آرام می‌کنند تا چاقویش را ببندد و به ایستگاه هدایتش می‌کنند. به این ترتیب او را اغفال کرده و در ایستگاه از پشت با چوب بر سرش می‌ریزند و تا پای مرگ او را می‌زنند. در حالی‌که بی‌هوش افتاده بود و کتک می‌خورد. پیکر نیمه جانش را به تهران آوردند و در بیمارستان بستری کردند. پس از زمان کوتاهی حالش خوب شد. مدتی بعد هم پای شکسته‌اش بهبود یافت.

البته این مشکل همه‌ی فامیل می‌باشد. غرور زیاد، منیت و خیلی جاها غیرمنطقی. سرانجام با شکایت آعیسی ماموران ژاندارمری آمدند، پرونده‌ها تشکیل شد و پس از مدت زمانی دو نفر از مخالفان به شش ماه و یک نفر هم به یک سال زندان محکوم شدند(۱).

طوفان انقلاب، آرامش و غروب آعیسی

با توجه به این‌که تمام زندگی آعیسی را ماجراهای تلخ و شیرین پر کرده ولی به طور خلاصه می‌توان گفت که او مردی بود سیاس. گاهی هم ساده و باعاطفه که اقوامش را خیلی دوست می‌داشت. به محض این‌که می‌شنید حق یکی از افراد فامیلش در حال پایمال شدن است با تمام قدرت تلاش می‌کرد تا احقاق حق شود.

بعد از این نزاع دیگر آرامش برقرار شد و این بار طوفان «انقلاب» دیگر آتشی و خاکستری برجای نگذاشت. پدرم نیز با پیری مانوس شده بود و به خاطراتش فکر می‌کرد. کم‌کم زندگی برای او یکنواخت شد و پیری بر او پنجه می‌افکند.

در این گیرودار سه بار آنفاکتوس کرد که دو بار آن پس از بستری شدن در بیمارستان سلامت را بدست آورد. اما بار سوم شنوایی خود را از دست داد. از این پس زندگی برایش جهنم شد. به زمین و زمان بد می‌گفت. از این‌که دیگران صحبت می‌کنند و او نمی‌شنود بسیار غمگین و افسرده بود و رنج خود را با دستورات غیرمنطقی و دادوفریاد نشان می‌داد.

در این میان مادرم نیز به دام بیماری افتاد و پس از مدتی در سال ۱۳۶۵ در یک شب سرد زمستانی در منزل ما دارفانی را وداع گفت و در برگیجهان به خاک سپرده شد. بعد از مرگ او زندگی برای پدر مشکل‌تر شد. هر آن بهانه‌ای می‌گرفت.

گاهی دستور می‌داد به تهران ببریدم و زمانی می‌گفت به برگیجهان ببریدم و با این شرایط سخت بهار را به امید تابستان و پائیز را در انتظار زمستان سپری می‌کردیم تا سرانجام در روز پنجشنبه ۳۱ خرداد سال ۱۳۷۰ که به ده رفته بودیم پس از صرف چای و گرفتن وضو به اتاق خود رفت و با یک سکته ما را تنها گذاشت و به سوی ابدیت رهسپار شد.

(۱)محمود (برادر آعیسی) به تهران آمد و در وزارت دارائی استخدام شد و چندی بعد به عنوان کار دوم در دفتر وکیل دادگستری مشغول به کار شد. البته لازم به‌ذکر است که در تمام اختلافات، عمویم به کمک پدرم آمده و از نفوذ وکیلش در دادگستری استفاده می‌کرد که این خود نیز برگ برنده‌ای برای پدرم بود. اما تقدیر نقش دیگری داشت و در اواسط دعوای سوم در اثر بیماری درگذشت.

یک دیدگاه

  1. پدرم، با توجه به اینکه پادهی بودند ولی دوستان صمیمی و خانوادگی خود را از افراد طایفه محترم طوسی انتخاب کرده بودند. مرحومان حاج میرز علی ،حاج علی جان و حاج علی اکبر (عبدالله ). خاطرم است که هر تابستان یک روز خانواده ما میهمان حاج میرزعلی بودند و ایشان با محبت خود بهترین محصولات آن زمان که شیر و عسل بوده در تهیه ناهار بکار می بردند و از ما پذیرایی می کردند، روحشان شاد. همیشه پدرم به برادر خدا بیامرزم جعفر توصیه می کردند که با بچه های طوسی رفاقت کن تا از آنها درس زندگی بیاموزی. حاج تیمور یکی از بزرگان فرهنگی برگجهان هستند که نامشان همیشه در تاریخ برگجهان باقی خواهد ماند. ایشان با شهامت تمام تاریخ طایفه خود را بدون هیچ تعصب و به سادگی و بی آلایش بیان نمودند و این جرات را در بنده ایجاد نمودند تا در کاری که در راستای خلقیات ما برگجونیها در دست تهیه دارم (و در خصوص فرهنگ طوایف دهگانه برگجون است)، مصمم تر شده و آن را به فضل خدا ارایه نمایم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *