خانه » تاریخ، جامعه و فرهنگ » جستجوگران ماردوش- بخش نخست

جستجوگران ماردوش- بخش نخست

علی‌اکبر لبافی، فروردین ۹۸

در دل رشته‌کوههای البرز روستایی کوچک، اما با تاریخی دراز به نام برگ‌جهان وجود دارد.

این روستای گم‌شده، در فاصله‌ی نزدیکی در شمال شرق شهر تاریخی ری و در فاصله نزدیکی در غرب شهر تاریخی دماوند و مشرف به قله دماوند- این نماد دیرینه‌ی سرزمین ایران- قرار دارد. از ری و نگاه آنان که در ری می‌زیستند کوه‌های لواسان و به ویژه شرق لواسان چنان در منظر کوه دماوند تنیده شده است که تمایزی بین آنها قایل نمی‌توان شد. گویی در نقل داستان‌ها و تاریخی که بر این سرزمین گذشته است، کوههای لواسان جزیی از دامنه‌های وسیع دماوند و لار قلمداد شده است.

بدین‌سان تاریخ برگ‌جهان با تاریخ البرز و دماوند و ری گره خورده است و اتفاق این که بسیاری از پیشینه‌های تاریخی و اساطیری ایران نیز مربوط به همین منطقه است. به این ترتیب این روستای کوچک و کم اهمیت که شاهد و ناظر بر وقایع مهم و ماندگار تاریخ ایران بوده، از یک سو از این وقایع اثرپذیر بوده و از دیگرسو بر آن تاثیر گذاشته است.

شرایط این روستای کوچک در مواردی حتی از روستاهای مجاور و بزرگ‌تر از خود (مانند لواسان‌بزرگ و افجه) مهم‌تر بوده است. چرا که علاوه بر دارا بودن ویژگی نزدیکی به ری و دماوند، در فضایی محصور و دورتر از مسیرهای ارتباطی ری و مازندران که از افجه و لواسان‌بزرگ و لار می‌گذشت واقع بود. این ویژگی، روستای برگ‌جهان را پناهگاه پناه‌جویان و حیات خلوت کسانی قرار داد که باید نزدیک پایتخت باشند ولی دور از چشم مردم.

درآمیختن تاریخ سیاسی و مذهبی و فرهنگی روستای برگ‌جهان با تاریخ ری و دماوند و تاریخ کهن ایران را می‌توان جستجو کرد و یک به یک آشکار ساخت. همان‌گونه که ما شاهد وجود آثاری از زبان کهن ایران در گویش برگیجانی هستیم، می‌توانیم آثار دیگر را نیز شناسایی کنیم. هنوز مردم روستا از مقدس بودن نور و سوی چراغ و کشتن مار سخن می‌گویند که نشان از تاثیر و آموزه‌های اوستا یا دین زردشتی‌ در میان مردمان این روستاست.

همین رویکرد بود که سال‌ها پیش مرا واداشت تا در پی یافتن گیاه هوم در برگ‌جهان باشم. می‌دانستم غیر ممکن است این گیاه در کوهها و مراتع البرز یافت نشود، چرا که پذیرفتنی نبود این گیاه برای دو شهر بزرگ ری و دماوند با مذهب زردشتی گیاهی وارداتی باشد. طولی نکشید که این گیاه را در کوههای برگ‌جهان یافتم. گیاهی که برخلاف انتظارم در سطوحی وسیع از کوهها و مراتع روستا می‌روید و در تمام این سال‌ها و با تغییرات شدید آب و هوایی این روزگاران هنوز به خوبی تکثیر شده و به وفور و شاداب در حال نشو و نمو است.

اما آیا روستای برگ‌جهان ممکن است با ضحاک ماردوش نیز ارتباط داشته باشد؟

پیش از آن که به این موضوع بپردازیم لازم است به طور خیلی مختصر داستان شنیدنی ضحاک را بازخوانی کنیم:

نیا و خاستگاه ضحاک

در نوشته‌های پهلوی چون بُن‌دهش ۶–۳۱ ضحاک را گاه دهاک (یا دهاگ) و اژی‌دهاک (یا اژی‌دهاکه) می‌خوانند و تا آن جا پیش می‌روند که تا چهارده پشت او را برمی‌شمارند و سرانجام او را به اهریمن و دشمن اهورامزدا می‌رسانند. ضحاک با پاژنام (صفت) بیوراسب است که به زبان دَری به معنای دارنده‌ی هزار اسب (یا اسبان بسیار ) است. اژی واژه‌ای اوستایی به معنای مار یا اژدها است. برای دهاکه نیز معانی مختلفی مانند نیش، سوزاندن، مرد یا شبیه به مرد، بزرگ یا بیگانه بیان شده است. (۳ و ۵)

اژی‌دهاکه، مهم‌ترین و باسابقه‌ترین اژیس در اوستا است. اژیس، به صورت غولی با سه سر، موجودی حیله‌گر، قوی و دیوصفت است. ولی از منظری دیگر، اژی‌دهاکه، دارای ویژگی‌های انسانی بوده و هیچ گاه صرفاً یک جانور در نظر گرفته نشده است.(۳)

در اوستا گفته شده که اژی‌دهاکه، در قلعه غیرقابل دسترس کورینتا در منطقه ببری زندگی می‌کرده است، جایی که یزاتااردویسورا (آناهیتا) الهه رودها و وای (ویو)، الهه باد- طوفان را در آن  پرستش می‌کرده است. بر اساس شباهت بین ببری و بابیرو (بابلی) قدیم، زرتشتیان بعدی، اژی‌دهاکه را اهل بین‌النهرین تلقی کردند.(۳)

“در گوشه‌ای از قلمرو شاهنشاهی جمشید، در آن سوی اروندرود، در دیار تازیان مرد محتشمی مرداس نام شاه قبیله‌ی خویش است. وی با افراد قبیله و رعایای خود مهربان است. گله‌های فراوان عدد گاو و گوسفندش وقف مردم است. هر کس نیازمند شیر است می‌تواند بیاید و بدوشد و بنوشد.” (۲)

مرداس – پادشاه عادل و خوشنام وادی نرس – پسری داشت ضحّاک نام که دلیر و سبکسر و ناپاک بود. تو گویی وی از صلب شیطان (صفتان) و بطن جهالت مردم زاده شده بود.

“ضحاک به خلاف پدر از عواطف انسانی و فضایل رعیت‌پروری بی نصیب بود. وجودش لبریز از غرور جوانی بود و بیشتر ساعات برای خودنمایی سبکسرانه بر پشت اسب بود. این جوان جاه طلب ناپاکدل طعمه مناسبی بود برای شیطان – یا هر شیطان‌صفتی- بود.”(۲)

“هشام بن محمد گفته است ضحاک در سواد عراق به دهکده‌ای نرس‌نام در حدود راه کوفه مقر داشت. برخی گفته‌اند اقامت او در وایلیا یا بیت‌المقدس یعنی اورشلیم بوده است”.

وطن ضحاک را اغلب نویسندگان جایی در عراق کنونی می‌دانند. اما از عربستان و بیت‌المقدس هم نام برده شده است و حتی گاهی نویسندگان محل زندگی او را به جای وطن او اشتباه گرفته‌اند:

وطن ضحاک و اجدادش در دنباوند از کوهستان‌های تبرستان بود و در همان جا بود که فریدون پس از پیروزی به او تیراندازی کرد و در همان جا بود که چون فریدون بر او دست یافت، او را به زندان افکند. (تاریخ کامل، ج۱، ص۱۲۹٫ مختصرالبلدان: ص ۲۰ مجمع التواریخ و القصص: ص ۴۶۷) و (۴).

ضحاک ماردوش

در شاهنامه ضحاک به خاطر ریشه‌های عربی‌اش، گاهی ضحاک تازی هم نامیده شده است. وی باهوش و زیبا بود ولی ثبات شخصیت نداشت و به راحتی تحت تأثیر مشاوره‌های شیطان یا افراد شیطان‌صفت قرار می‌گرفت. از این رو، از وی به عنوان ابزاری برای انجام نقشه‌های خویش برای سلطه بر جهان، یا نابود کردن ایران استفاده کردند.

زمانی که ضحاک، در سنین جوانی بود، اهریمن که البته ممکن است یکی از جاسوسان دشمن بوده است، با چاپلوسی با وی همنشین شد و قانعش کرد که پدرش مرداس را بکشد و قلمروش را به تسلط خود در آورد و پادشاه شد.

حالا اهریمن با ظاهر دیگری وارد صحنه می‌شود و خود را به صورت آشپز ماهری نشان می‌دهد. پس از این که اهریمن جشن‌های مجللی برای ضحاک ترتیب داد، ضحاک از او خواست هر آن چه می‌خواهد از وی طلب کند. اهریمن فقط از ضحاک خواست سر شانه‌های ضحاک را ببوسد. ضحاک به وی این اجازه را داد ولی به محضی که اهریمن لبش را بر روی شانه ضحاک گذاشت، ناپدید شد. بدین‌سان دو مار سیاه از شانه‌های ضحاک روییدند. کسی نتوانست مارها را از شانه ضحاک بیرون بکشد چرا که پس از قطع کردن سر مارها، مارهای دیگری به جای آنها می‌روییدند.(۳)

پزشکان درکار مداوا و نابود کردن مارها فروماندند و چاره‌ی کار را ندانستند تا روزی ابلیس این بار در لباس پزشکی فرزانه و دانا آشکار می‌شود و برای رام و آرام کردن مارها فرمان می‌دهد از مغز سر آدم‌ها خورش ساخته به خورد مارها دهند.

اینکه این مارها واقعی بودند یا افسانه، سخن‌ها رفته است. اما افرادی نیز باور دارند زایده‌ای گوشتی بوده که هنگام درد با تکان‌هایی همراه بوده است. ضحاک آنها را زیر لباس خود مخفی نموده و برای ایجاد ترس در دل مردم به دروغ گفته است مار است. اما گویا با مالیدن مغز انسان بر این زایده‌ها درد آن التیام می‌یافت.

باری اگر مارها افسانه بودند اما ضحاک افسانه نبود. “سراینده‌ی خردگرای شاهنامه از مقوله پرده‌گشایان و معرکه گیران حاشیه بازار نیست تا سی سال عمر گرانقدرش را صرف افسانه‌سرایی‌های تفنن‌آمیز کند.”(۲)

پادشاهی ضحاک

“جمشید یکی از پادشاهان به نام ایران بود که سالیان دراز بر ایران حکومت کرد. وی در مراسم تاجگذاری خویش به رسم شاهان خطابه می‌خواند و برنامه کاری اعلام می‌کند:

منم – گفت- با فره ایزدی/همم شهریاری همم موبدی

جمشید در نخستین سال‌های جلوس، قبل از هر کار به تجهیز سپاهیان و تامین جنگ‌افزار می‌گراید:

نخست آلتِ جنگ را دست برد/درِ نام جستن به گردان سپرد“(۲)

وی البته خدماتی اثرگذار در ایران داشت اما چنان دچار غرور شد که خود را خدا انگاشت و بدین‌سان فره ایزدی را از دست داد. در همین زمان ضحاک که جویای نام بود و در دل آرزوی پادشاهی جهان (ایران) داشت، با جمع آوری ارتشی بزرگ، به جمشید حمله کرد و چندین سال در پی شکار او بود و در نهایت او را به مرگ تلخی محکوم ساخت و (با ارّه) به دو نیم کرد. حالا ضحاک، به حاکم کل جهان تبدیل شده بود. دو دختر جمشید یعنی ارنواز و شهنواز هم که در میان بردگان ضحاک بودند به همسری خویش برد.

داستان تکراری تاریخ ایران بار دیگر تکرار شد. گویی جهان هیچ نیست جز تکرار. و ما این تکرار را در خود ضحاک و آنچه فردوسی آن را طلسم ضحاک می‌نامد هم ملاحظه می‌کنیم چرا که خوراک او در زندان دایم در معده‌اش رفته و بالا آورده و دوباره می‌خورد.

اما داستان تکراری دیگر تاریخ فروپاشی امپراتوری‌ها و حکومت‌ها به دست خود آنهاست. ریشه‌های سقوط جمشید هم در رفتار و کردار خود او بود. از همان ابتدا که خود را همزمان شهریار(حاکم سیاسی) و موبد(حاکم دینی) نامید تا زمانی که اطرافیانش از در چاپلوسی به وی صفات خدایی داده و او نیز باور کرد، فروپاشی دولتش آغاز شد تا در نهایت کینه‌های نهفته در دل مردم آنان را در دامن ضحاک پناه داد و ضحاک به تلنگری این کشور را فتح کرد.

رعایای قلمرو جمشید وصف مرداس خداترس مهربان را شنیده‌اند و به گمان آن که فرزندش هم کسی چون پدر است، از چاله‌ی غرور جمشیدی برمی‌آیند دریغ که نمی‌دانند در چاه جنایت ضحاکی می‌افتند.

با خالی کردن مغز توده‌ها که خوراک ماران ضحاک شده بود و طمع سرداران منفعت‌پرست و جیره‌خوار که سهمی از خودخواهی جمشید نمی‌بردند، سبب شد که جامعه آن روز با سلام و صلوات متداول به سراغ ضحاک رفته و با شعار “ضحاک تازی اومده به شهر ما خوش اومده” از وی استقبال کرده، افسار خویش را به دست قدرت او سپارند.

به شاهی بر او آفرین خواندند/ وِرا شاه ایران‌زمین خواندند

این درحالی است که بر اساس متون پسا اوستا، ضحاک به دروغ به عنوان جادوگری معرفی شده که با کمک دیوها حکومت می‌کرده است تا فروپاشی ایران را به قدرت ماورایی دیوان نسبت دهند نه کج‌رفتاری جمشید.

ضحاک که به حکم وعده ابلیس در انتظار این لحظه‌ی تاریخی بود بی‌اظهار شگفتی و شوقی دعوت سران صحنه‌گردان را لبیک اجابت گفت و بر تخت نشست. این است که برخلاف همه شهریاران ایران، جلوس او بر تخت سلطنت بدون مراسم پرشکوه تاج‌گذاری بود. از راه می‌رسد و بر تخت سلطنت ملکی آباد و ثروتمند تکیه می‌زند و بدین سان نتیجه‌ی عوامل چهارگانه غرور جمشید، و بدسلیقگی سران قوم، و نادانی مردم، و تمهیدات ابلیس یا جاسوسان بیگانه حاصل می‌گردد و ضحاک پادشاه ایران شد.(۲)

خواب ضحاک

مارهای ضحاک هنوز هم مغز انسان‌ها را به عنوان غذا می‌بلعیدند، به این ترتیب که هر روز دو مرد را دستگیر کرده و آنها را اعدام می‌کردند تا مغزهایشان را به عنوان غذای مارها بیرون بکشند. دو نیک‌مرد که ارمایل و گرمایل نام داشتند، برای نجات مردم با آموختن حرفه آشپزی به قصر ضحاک راه پیدا کردند و توانستند هر روز، جان یکی از دو مرد گرفتار شده را نجات دهند و به کوهستان‌ها و دشت‌های دور فراری دهند و مغز گوسفندی جای آن قرار دهند.(۳)

حکومت ظالمانه و مستبدانه ضحاک بر جهان قرن‌ها به طول انجامید ولی یک روز ضحاک خواب دید سه مرد جنگی به وی حمله کردند و مرد جوان‌تر او را با گرز خود به زمین زد وی را بست و به سمت کوهستان بلندی کشاند.(۳)

ضحاک که از گفتن این خواب پرهیز داشت آن را به همسران خود بازگفت. همسران او- ارنواز و شهنواز- که از این خواب سقوط وی را نزدیک یافتند خوشحال شده و با هوشمندی وی را تشویق کردند که آن را به خواب‌گزاران بگوید تا چاره اندیشند. و بدین‌سان مژده‌ی سقوط وی به مردم رسید.

 تعبیرکنندگان خواب میلی به سخن گفتن نداشتند ولی در نهایت یکی از آنها گفت که این خواب نشانه پایان حکومت ضحاک است، شورشیان به پاخواسته و ضحاک را نابود می کنند. حتی از مردی نام برد که به جای ضحاک بر تخت می نشیند: این مرد آفریدون (فریدون) بود.

اما این خواب و تعبیر آن سبب نشد که حاکم مستبد از جباریت خویش بکاهد بلکه بر خونخواریش افزود و از بیم تولد فریدون، شکم زنان باردار را سفره کرد تا راه ابلهان قبل از خویش و پس از خویش را تکرار کند. تاریخ باز هم تکرار شد. حالا ضحاک فقط به فکر یافتن فریدون و از بین بردن وی بود. جاسوسان ضحاک به هر جایی سرک کشیدند و به جستجوی فریدون پرداختند. و در نهایت شنیدند که فریدون پسری خردسال است و از شیر گاو تنومندی به نام برمایه تغذیه می‌شود. جاسوسان رد برمایه را گرفتند و فهمیدند که در علفزارهای کوهستان چرا می‌کند ولی فریدون پیش از رسیدن جاسوس‌ها فرار کرده بود. جاسوسان گاو را کشتند ولی مأموریتشان را با موفقیت به پایان نرساندند.(۳)

انقلابی بر علیه ضحاک و پادشاهی فریدون

حالا ضحاک در صدد تحکیم حکومتش بود به این ترتیب که سعی کرد گروهی از مردان بانفوذ را وادار کند سندی را که گواه بر نیکوکاریش بود را امضا کنند به طوری که هیچ کس بهانه‌ای برای شورش نداشته باشد. اما کاوه بر علیه این اقدام سخن گفت. وی در حضور این گروه گفت که چگونه مزدوران ضحاک ۱۷ پسر از ۱۸ پسر او را به قتل رساندند تا ضحاک از مغز سر آنها مارهایش را تغذیه کند.(۳)

لذا کاوه از امضای سند سرپیچی کرد و آن را پاره کرد، دربار را تَرک گفت و پیش‌بند چرمی آهنگریش را به عنوان نماد شورشیان بالا برد – این همان پرچم کاوه یا درفش کاویانی بود. وی فریدون را حاکم و خود را حامی او معرفی کرد.

خیلی زود، تعداد زیادی از مردم به دنبال کاوه، به سمت کوه‌های البرز که فریدون در آن زندگی می‌کرد به راه افتادند. فریدون گرزی با سری شبیه به گاو نر تهیه کرده بود و با برادران و پیروانش به جنگ ضحاک رفت. ضحاک پایتخت را ترک کرد و پایتخت به تسلط فریدون درآمد.(۳)

وقتی ضحاک برای بازیابی قدرت به پایتخت حمله کرد با شورش عظیم مردم علیه خود مواجه شد و ارتش نیز قادر به دفاع از شهر نبود. ضحاک به طور ناشناس وارد کاخ شد تا فریدون را بکشد. از دور دید که همسرانش با فریدون هستند. در کمینگاه به محض آنکه قصد داشت همسرش را بکشد، فریدون به ناگاه سر رسید و با نخستین ضربه‌ی گرز گاوسر کلاه‌خود ضحاک بیفتاد و فریدون آماده‌ی ضربه نهایی بر فرق سر ضحاک بود که سروشی وی را از این کار بازداشت.

بیامد سروش خجسته دمان/ مزن گفت کورا نیامد زمان

سروش لحظه آخری! بارها تکرار این نوع واقعه در طول تاریخ رخ داده است. به محض آن که نیک‌مردی قصد کشتن ضحاک زمان را دارد، عاملی از راه رسیده و او را از مرگ نجات می‌دهد. چرا که برای تکرار تاریخ مرگ قطعی ضحاک ممکن نیست. یا شاید که ابلیس هم می‌تواند چونان سروشی در لحظات حساس به یاری ضحاکیان بشتابد و مانعِ از بین رفتن آنها شود. هر چه باشد فریدون ضحاک را نکشت بلکه در بند کشید و در غاری در دماوند زندانی کرد و او را با میخ‌های بزرگی به دیوار غار بست. این جا جایی است که برخی باور دارند ضحاک تا پایان جهان خواهد ماند. در نتیجه پس از هزارسال حکومت ظالمانه، پادشاهی ضحاک به پایان رسید. اما باورمندان این داستان غافل از این حقیقت هستند که ضحاک نمرده است تا دوباره بازگردد و تاریخ تلخی را تکرار کند.

در اوستا، از شخصی به نام ثْرَئیتَونَه فرزند ابیا اسم برده شد که به فارسی میانه، فریدون نامیده می‌شود که در نهایت، اژی‌دهاکه را از بین برد. اوستا، درباره ماهیت شکست اژی‌دهاکه به دست فریدون، سخن کمی به میان آورده و فقط گفته که وی دو زن زیبای جهان یعنی ارینه واچی (ارنواز) و سون هواچی (شهنواز) را از بند آزاد ساخت.(۳)

گفته شده فریدون توانسته دهاگ را شکست دهد و با گرز بر او کوبیده. با این حال، پس از این که او این کار را انجام داد، جانوران موذی (مارها و حشرات و مانند آنها) از زخم‌های دهاگ بیرون آمده و اهورامزدا به وی گفت که دهاگ را نکشد، چرا که جهان به این جانوران موذی آلوده می‌شود. در عوض، فریدون، دهاگ را به زنجیر کشید و وی را در کوه افسانه‌ای دماوند زندانی کرد.(۳)

در باب شیوه‌ و محل دستگیر شدن ضحاک روایت دیگری هم هست: “سپاه گرانی از مردمان گرد فریدون آمده بودند و ضحاک شهر به شهر می‌گریخت و فریدون و مردمان در پی او بودند. تا آن‌که ضحاک به درون کوه گرفتار شد و فریدون خواست سر او را ببرد که هم‌زمان سروشِ پیام رسان از سوی خدا، از فریدون خواست که به جای کشتن ضحاک او را بندی (اسیر) کرده و  دور از چشم همه، در یک جای پنهان در کوه دماوند برای همیشه زندانی کند.”(کورش محسنی).

وقتی ضحاک از فریدون شکست خورد، فریدون هیچ انتقامی را بهتر از آن ندید که او را در غاری زندانی کند که مارها مغز خود ضحاک را بخورند. گروهی از مجوسان می‌پندارند که ضحاک در آن کوهستان گرفتار و در بند گشت و گروهی از جنّیان موکل بر او، و گروهی دیگر گفته‌اند فریدون ضحاک را کشت (تاریخ طبری ص ۱۳۸ و ص ۱۹۸) و (تاریخ کامل ص ۴۲). فریدون روز بند کردن ضحاک را که روز مهر از مهرماه بود عید گرفت و آنرا مهرگان نامید و بر تخت نشست(مروج  ص ۲۱۸، مختصرالبلدان ص ۱۱۵)

فرار ضحاک از زندان در آخرالزمان!

داستان ضحاک اگرچه به لحاظ تاریخی داستانی شگفت و جالب توجه است، اما آنچه این داستان را تا این اندازه زنده نگاه داشته و جالب توجه کرده است، پیش‌بینی آینده‌ی ضحاک است.

در منابع فارسی میانه پیشگویی کرده‌اند که در پایان جهان، دهاگ، بندهایش را از هم می‌گسلد و جهان را ویران می‌کند و از هر سه انسان و حیوان یکی را می‌خورد. کیرسپ یا گرشاسب قهرمان ایران باستان، که غول شاخدار یا اژی‌سروار را کشته، به زندگی باز می‌گردد تا دهاگ را بکشد.(۳)

در مجمع التواریخ و القصص، ص ۴۳۶ آمده است: در آخرالزمان ضحاک از دماوند می‌گریزد و دست به خرابی و کشتن می‌زند و گرشاسب‌یل که به فرمان اهورمزدا در کشور زابلستان خوابیده است بیدار می‌شود و به دنبال ضحاک رفته او را به قتل می‌رساند.(۴)

چگونگی برخاستن ضحاک در پایان زمان و نبرد او با گرشاسپ در اوستا نیامده‌است. برای آگاهی از چگونگی این نبرد و سرنوشت ضحاک باید به زند وهومن‌یسن نگاه کنیم. در آن‌جا چنین می‌خوانیم:

“در هزاره‌ی هوشیدر ماه (دومین هزاره از سه هزاره‌ی نجات‌بخشی جهان در جهان‌بینی زرتشتی) مردم در پزشکی چنان ماهر باشند و دارو و درمان چنان به کار آورند و برند که جز به مرگ دادستانی (مرگ مقدّر) نمیرند، اگر چه به شمشیر و کارد بزنند و کشند… پس بی‌دینی، از روی کین برخیزد و به بالای کوه دماوند به سوی بیوراسب(ضحاک) رود و گوید: اکنون نُه هزار سال است فریدون زنده نیست، چرا تو این بند نگسلی و برنخیزی که این جهان پر از مردم است… اژدها از بیم فریدون نخست آن بند را نگسلد تا آن که آن بدکار آن بند را و چوب را از بُن بگسلد. پس زورِ دهاک افزوده شود، بند را از بُن بگسلد، به تازش ایستد (یورش آغاز کند)، همان‌جا آن بدکار را ببلعد و گناه کردن را در جهان رواج دهد و بی‌شمار گناهِ گران کند. یک سوم از مردم و گاو و گوسپند و آفریدگان دیگر اهورامزدا را ببلعد و آب و آتش و گیاه را تباه کند.

پس من دادار اورمزد به سروش و ایزد نریوسیک گویم که: تن گرشاسب سام را بجنبانند تا برخیزد. پس سروش و ایزد نریوسنگ به سوی گرشاسپ روند، سه بار بانگ کنند، بار چهارم سام با پیروزگری برخیزد، به نبرد اژدها رود و او (اژدها) سخن گرشاسپ نشنود، و گرشاسپ گُرز پیروزگر بر سر اژدها بکوبد و او را بزند و بکشد. پس رنج و پتیاره از این جهان برود تا هزاره را به پایان رسانم. پس سوشیانس آفرینش را دوباره پاک بسازد و رستاخیز و تنِ پسین باشد”(۵).

بر پایه‌ی روایات کُهن پهلوی، پهلوانی که می‌تواند ضحاک را یکسره از بین ببرد، گرشاسب، پهلوان افسانه‌ای ایران است که در هزاره‌ی چهارم، ضحاک را که بند گسسته و جهان را برآشفته ‌است از پای در خواهد انداخت:

در آن هزاره، ضحاک از بند برهد؛ و فرمانروایی بر دیوان و مردمان را فراز گیرد. چنین گوید که: «هر که آب و آتش و گیاه را نیازارد، پس بیاورید؛ تا او را بجویم.» و آتش و آب و گیاه از بدی که مردمان بر آنان کنند، پیش هرمزد شکوه کنند؛ و گویند که: «فریدون را برخیزان تا ضحاک را بکشد؛ چه اگر جز این باشد، به زمین نباشیم.» پس هرمزد با امشاسپندان به نزدیک روان فریدون رود. بدو گوید که: «برخیز و ضحاک را بکش!» روان فریدون گوید که: «من کشتن نتوانم. نزد روان سامان گرشاسب روید.» پس هرمزد با امشاسپندان به نزدیک روان سامان رود؛ سامان گرشاسب را برخیزاند؛ و او ضحاک را بکشد.» (روایت پهلوی، ترجمه مهشید میرفخرایی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی تهران، ۱۳۶۷، ص ۶۰) و (۵).

پیش‌تر هم گفتیم از این داستان‌ها برمی‌آید که ضحاک در زمان پیشدادی حکومت درازی داشت و فریدون او را در بند کرد. اما بار دیگر در آخرالزمان به جهان بازگشته و حکومت می‌کند و زمین را پر از فساد و تباهی کرده تا آن که به خواست اهورایی گرشاسب از خاک برخاسته وی را از بین می‌برد تا اینکه منجی عالم ظهور کرده و جهان را دوباره آباد می‌کند.

اما ضحاک زودتر از این (آخرالزمان) از بند رها شده است. بارها و بارها این اتفاق افتاده و ضحاک در قالب فرشته‌ی رهایی ملت و در نهایت در قامت افراد خونخوار و ویرانگری ظهور یافته و جهان و جهانیان را به کام مرگ و تباهی و نیستی برده است. آنگاه حاکم خودکامه و وزیران چاپلوس منفعت‌پرست و رشد کینه در دل مردمان با یک عامل بیگانه پیوند خورده و ضحاکی دیگر در قالب فرشته‌ای نجات بخش بر تخت نشسته است. از دوران جمشید و ضحاک تاریخ اینگونه تکرار شده است.

این مطلب ادامه دارد

یک دیدگاه

  1. آقای لبافی
    با سپاس از شما برای زحمات زیاد و بی دریغی که برای هرچه بهتر و پُر بار کردن سایت برگیجان می کشید . و باز هم سپاس از اینکه آنچه به زبان نوشتاری بیان میدارید همراه با اسناد معتبر است که علاقه مندان می توانند بدان مراجعه نمایند.
    آنچه من از داستان ضحّاکِ شاهنامه دریافتم بیانگر سِیرِ تحوّلات و رویدادهای تلخ و شیرینی است که بر ایران و ایرانیان و همسایگان ما گذشته است و هرکس می تواند در حوزه درک و برداشت و توانایی فکری خود از آن بهره گیرد.
    آنگونه که من برداشت کرده ام هیچ زمان و دوره ای گفتن وقایع و حقایق عریان بی کم وکاست آسان نبوده است و بیان آن از سوی خردمندان و آگاهان جز در قالب طنز و شعر و داستان و افسانه به روشنی امکان پذیر نبوده تا هرکس درخورِ دانش و بینش و علاقه و پیگیری خود در پی یافتن واقعیّت ها باشد.
    در همه دوران ها و همه کشورها و شهرها و روستاها به فراخور وسعت و اهمیّت و امکان خود دارای ضحّاک ها جمشیدها و فریدون ها و رستم ها بوده و هست. و اینها که نماد و سَمبُل بدی ها و خوبی ها هستند در تضاد و نبردند. انسانها هم به دو گروه بزرگ و مجزّا و مخالف صف بندی می شوند. ضحّاکیان و همدستان آنان و فریدونیان و رستم ها و یارانشان. بی گمان چشم و امیدِ توده ضغیفِ مردم به فریدونیان است ، اگر ضحّاکیان بگذارند.
    محمّد تقی اثباتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *