خانه » اخبار » (ریز!) علی ندایی- فداکاری گمنام در راه‌آهن

(ریز!) علی ندایی- فداکاری گمنام در راه‌آهن

علی‌اکبر لبافی، آبان ۹۶

به بهانه ی همزمانی نودمین سال تاسیس راه آهن سراسری ایران، و سال‌روز شهادت حسین فهمیده.

یکی از سکانس‌های فیلم اخراجی‌ها را هرگز فراموش نکردم. صحنه‌ای که در کلاس آموزش سلاح‌های جنگی، نارنجکی (ضامن کشیده) از دست یکی از نوآموزان به کف کلاس می‌افتد و یکی دیگر از نوآموزان برای نجات جان دوستان خود به سرعت از جا پریده و روی نارنجک می‌خوابد. البته خوشبختانه نارنجک مشقی است و او آسیب ندید. اما فداکاری آن فرد چنان خالصانه و سریع و غیرمترقبه بود که در ذهن و دل بیننده به زیبایی می‌نشیند.

فارغ از موضوع کلی فیلم اخراجی‌ها در شیوه‌ی نمایش جنگ تحمیلی، یا سوابق مثبت یا منفی سازندگان آن، نگارنده بعد از دیدن این صحنه ذوق و خلاقیت نویسنده را تحسین کرد. چرا که به زیبایی تمام اوج گذشت و فداکاری بی‌آلایش یک رزمنده را نشان داد. این صحنه به قدری ایده‌آل و رمانتیک بود که هرگز تصور نمی‌کردم چنین اتفاقی ممکن است واقعی باشد.

آشنایی من با آقای ندایی

با آقای علی ندایی سال گذشته در گردهم‌آیی مسئولان معاونت مسافری در مشهد آشنا شدم. فردی پر جنب‌و جوش و عملگرا و تاثیرگذار در گروه. حضورش در گروه سبب سرزندگی و شادی بود. یادم هست وقتی مدتی راننده‌ی اتوبوس دیر کرد، وی پشت فرمان نشست و اتوبوس را به حرکت درآورد و راننده که سرگرم گفتگو با دوستانش بود، به سرعت آمد و سوار شد و حرکت کردیم…

بار دیگر با علی ندایی در دوره‌های آموزشی راه‌آهن در دانشگاه علم و صنعت هم‌کلاس شدم. همین مهرماه سال جاری. استاد درس ما فردی ایتالیایی به نام آقای Maurizio Del Santoro از مدیران عالی شرکت ترنیتالیا بود. وی در مبحث تبلیغات و اطلاع‌رسانی به کاسته شدن و تغییر اطلاعات در اثر دست به دست شدن آن اشاره و بیان کرد باید تا حدامکان اطلاعات را از منبع اصلی گرفت یا با پرسش از بخش اطلاع‌رسانی، اطلاعات را به طور مرتب به روزآوری و ترمیم کرد.

ایشان بیان کردند که اگر وزن یک خبر در ذهن یک فرد را ۱۰۰ فرض کنیم، او زمان بیان این خبر به نفر بعدی تنها ۸۰ درصد خبر را بازگو می‌کند. شنونده ۶۰ درصد خبر را می‌شنود ولی ۵۰ درصد آن را می‌فهمد. وی در نهایت تنها۳۰ درصد خبر را به خاطر می‌سپرد. چیزی مشابه و معکوس مَثَل یک‌کلاغ و چل‌کلاغ خودمان.

استاد ایتالیایی برای این موضوع ۶ نفر را انتخاب کرد. ۴ نفر از کلاس خارج شدند و دو نفر در کلاس ماندند. یکی از آن دو داستانی را تعریف ‌کرد. نفر دوم همان داستان را که شنیده بود برای نفر سوم تعریف کرد به نحوی که سه نفر دیگر آن را نشنوند. به همین ترتیب نفر ششم که من بودم این داستان را از نفر پنجم شنیدم. حال باید من داستانی را که شنیده بودم در کلاس و درحضور همگان تعریف می‌کردم.

من در کلاس چنین گفتم:

“آقای تیزرو که از همکارانمان است…”

کلاس از خنده منفجر شد… استاد به من گفته بود اگر در زمان بیان داستان دوستان شما خندیدند توجهی نکن و ادامه بده. زیرا موضوع خنده ربطی به شما در نقل داستان ندارد. ادامه دادم:

“آقای تیزرو خیلی علاقه داشت به جبهه برود ولی چون قد کوتاهی داشت نمی‌پذیرفتند. ایشان در سال ۵۶ (خنده‌ی شنوندگان) یک رضایت‌نامه تحت عنوان رفتن به اردو از پدرش گرفت و تحویل داد تا قبول کردند و به جبهه رفت. آنجا در کلاس تدریس سلاح نارنجک استادشان یک نارنجک را در کلاس انداخت و او برای نجات جان هم‌رزمانش روی نارنجک خوابید. اما چون نارنجک صوتی(خنده شنوندگان) بود به او صدمه‌ای نزد.”

من خودم اشتباه بودن سال ۵۶ را مطمئن بودم. چرا که جنگ در سال ۵۸ شروع شده بود. اما دلیل خنده را در زمان نام بردن آقای تیزرو نمی‌فهمیدم. لذا دلیل موضوع را جویا شدم که گفتند فرد مذکور آقای ندایی است نه تیزرو. من که تاکنون تصور می‌کردم این داستان ساختگی است با شنیدن نام آقای ندایی پرسیدم مگر داستان واقعی بود؟… که به من گفتند بله. این داستان درباره‌ی آقای ندایی و مربوط به سال ۶۶ است. مشخص شد که در این تمرین و در اثر موضوعی که استاد گفته بود نه تنها طول داستان کاهش یافته، بلکه در مواردی اصولا موضوع تغییر هم یافته است.

با شنیدن این مطلب من کلاس آموزشی راه‌آهن را فراموش کردم و با سه شگفتی مواجه شدم:

  • این‌که داستان سکانس فیلم اخراجی‌ها واقعی است.
  • این که قهرمان این داستانِ واقعی، همکار من در راه آهن است.
  • این که چنین موضوع مهمی چرا تاکنون رسانه‌ای نشده است.

بنابراین علاقمند شدم از جزییات این داستان باخبر شوم. و آن قدر موضوع فداکاری آقای ندایی به نظر من ارزشمند بود که تصمیم گرفتم اگر ایشان افتخار بدهند، مصاحبه‌ای را برای درج در سایت برگجون با ایشان ترتیب دهم. خوشبختانه او پذیرفت، هر چند شأن ایشان یک رسانه‌ی ملی و حتی بین‌المللی است زیرا اقدام او در حد ثبت در وقایع خاص جهانی است.

تولد، کودکی، و تحصیلات آقای ندایی

علی ندایی متولد سال ۱۳۵۳ در تهران، اصالتا لُر و ساکن محله جوادیه تهران بودند. علی دوران ابتدایی را در دبستان‌های شهید ثانی و ابوذر در جوادیه گذراند و برای دوره‌ی راهنمایی وارد مدرسه‌ی علامه مجلسی در میدان منیریه شد. علی در سال ۱۳۶۷ با شرکت در آزمون ورودی دبیرستان البرز مجوز ورود به این دبیرستان را دریافت کرد و در سال ۱۳۷۱ دیپلم ریاضی و فیزیک را گرفت. وی در رشته‌ی مدیریت بازرگانی دانشگاه آزاد واحد جنوب پذیرفته شد و در سال ۱۳۷۵ مدرک کارشناسی این رشته را اخذ کرد. او اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت صنعتی در همان دانشگاه است.

سوابق شغلی

آقای ندایی مدتی پس از دریافت مدرک لیسانس- در سال ۱۳۷۸- با شرکت در آزمون ورودی راه‌آهن که نزدیک محل سکونت و کارشان بود، موفق به ورود به راه‌آهن شد. وی پس از تاسیس بخش خدمات مسافری در راه‌آهن به این بخش پیوست و اکنون در سمت معاون قطارهای مسافری بین‌المللی و گردشگری اداره کل برنامه‌ریزی و خدمات مسافری مستقر در ساختمان مرکزی راه‌آهن مشغول خدمت است.

خانواده

آقای ندایی به دلیل شهادت برادرشان از خدمت سربازی معاف شدند. ایشان در سن ۲۱ سالگی ازدواج کردند و دارای دو فرزند هستند: امیررضا ۱۷ ساله و پارسا ۱۳ ساله.

در گفتگو با آقای ندایی، از ایشان خواستم جزییات موضوع پریدن و دراز کشیدن روی نارنجک را در کلاس توضیح دهند. چنین گفتند:

موضوع مهمی نبود. من در مدرسه راهنمایی علامه مجلسی تحصیل می‌کردم. آقای جواد رضایی معلم تربیتی و آموزش دفاعی بود. قرار بود از طرف آموزش و پرورش برای پشتیبانی جبهه به مناطق جنگی برویم. قبل از اعزام باید دو هفته آموزش‌های دفاعی را بیاموزیم. بحث نظام‌جمع و ش.م.ر و باز و بسته کردن اسلحه. آموزش‌های دیگر و تکمیلی هم داشتیم. مثل پایین آمدن از ارتفاع با راپل (طناب). من به این روش از طبقه چهارم مدرسه به حیاط آمدم. آموزش نارنجک هم جزو برنامه‌ی کلاس بود.

آقای رضایی برای ما از نارنجک و خصوصیات آن می‌گفت. او بیان کرد که وقتی عراقی‌ها نارنجک را درون سنگر می‌اندازند، اگر رزمندگان نتوانند آن را سریع بردارند و به بیرون یا جای مناسبی پرت کنند، برای اینکه همه‌ی افراد داخل سنگر شهید نشوند، یک نفر روی نارنجک می‌خوابد. البته بهتر است وسیله‌ای مناسب مانند کلاه آهنی را روی نارنجک گذاشت و سپس روی آن خوابید تا از شدت و اثرات انفجار بکاهد.

او (آقای رضایی) با این مقدمه شروع کرد به آموزش نارنجک:

“نارنجک ضامنی دارد که برای عمل کردن باید آن را کشید. می‌توان ضامن نارنجک را با دست پایین نگه‌داشت. تا زمانی که ضامن سرِجایش هست یا با دست گرفته شده است، منفجر نمی‌شود. ابتدا پای چپ را جلو گذاشته سپس با دست راست نارنجکی که ضامنش را با دست پایین نگه‌داشته‌اید را به طرف هدفِ مورد نظر پرتاب می‌کنید. هفت ثانیه پس از رها شدن ضامن، نارنجک منفجر می‌شود. می‌توانید بشمارید: ۱۰۰۱، ۱۰۰۲، …

اما در کلاس نمی‌توان این موضوع را امتحان کرد. بنابراین چون من ضامن این نارنجک را کشیده‌ام نباید آن را رها کنم چون منفجر می‌شود. بنابراین باید پینِ ضامنِ آن را دوباره در جایش بگذارم سپس دستم را از روی ضامن بردارم.”

من قد کوتاهی داشتم و همیشه جلوی کلاس می‌نشستم. حسن سعیدی هم که بچه‌ی جوادالحق، خیابان کارگر بود کنارم نشسته بود. متوجه شدم همین‌طور که آقای رضایی دارد پینِ ضامن نارنجک را جا می‌زند، نارنجک از دستش می‌افتد. آقای رضایی بلافاصله داد بلندی زد و گفت یا ابالفضل و رفت زیر میز. بچه‌ها هم جیغ و فریاد کشیدند. افراد جلوی پنجره و در از کلاس بیرون پریدند و افرادی هم رفتند زیر میز. اما هنوز تعداد زیادی در کلاس و روی میزها بودند. من نفهمیدم چه شد. ناخودآگاه نارنجک را برداشتم و شیرجه زدم کنج کلاس، نزدیک سطل زباله و خوابیدم روی نارجک. بدون اینکه فکر کنم چه می‌شود، چشمانم را بستم و با ترس و لرز شروع کردم به شمردن: ۱۰۰۱، ۱۰۰۲، ۱۰۰۳، ۱۰۰۴، … ۱۰۰۷، ۱۰۰۸!!!

اتفاقی نیفتاد. یک مرتبه دستی را روی شانه‌ام حس کردم. شنیدم کسی می‌گوید بلند شو. بلند شدم و جواد رضایی را مقابلم دیدم. او داشت با حالت خاصی به من نگاه می‌کرد. پرسید: تو می‌دانستی نارنجک خالیه؟(خرج و چاشنی ندارد). گفتم: نه. خالی یعنی چی؟ تازه یکی یکی کله‌ی بچه‌ها از پنجره و در به درون کلاس وارد شد. با احتیاط. وقتی متوجه شدند خطری نیست وارد کلاس شدند.

بعد از آن داستان شگفت چه اتفاق افتاد؟ تجلیلی از سوی مدرسه یا آموزش و پرورش یا نهادهای دولتی و رسانه‌ها انجام شد؟

فردای آن روز هنگام مراسم صبحگاه، بر خلاف همیشه که آقای مرتضی فرهمند ناظم مدرسه صحبت مختصری می‌کرد و بعد بچه‌ها سر کلاس می‌رفتند دیدم مدیر مدرسه و تعدادی از معلمان و آقای رضایی هم هستند. حدس زدیم خبری هست. حدسمان درست بود چون مدیر مدرسه داستان دیروز را تعریف کرد و برای تقدیر از کار من، یک عدد آلبوم عکس و یک جفت راکت پینگ‌پنگ به من هدیه دادند.

بعد از این، همه‌ی بچه‌های مدرسه و معلم‌ها از موضوع با خبر شدند. یک روز معلم ریاضی ما که فرد مسنّی هم بود به محض ورود به کلاس گفت: ندایی کیه؟ من در کنار دیوار دستم را بلند کردم و گفتم: من. گفت: بلندشو بایست. من گفتم: آقا ایستادم! گفت تو با این قد برای چی می‌خواهی به جبهه بروی!؟

خوب بعد از مدرسه چی؟ خبری از این اتفاق جایی منتشر شد؟ مصاحبه‌ای با شما از سوی رسانه‌ها به عمل آمد؟

نه. فقط چند سال قبل ( ۷ آبان سال ۹۰) آقای جواد رضایی به مناسبت سالگرد شهادت حسین فهمیده این اتفاق را به عنوان یک خاطره از آن دوران در وبلاگ مدرسه ابوذر درج کرده‌اند.

لینک مطلب آقای جواد رضایی درباره آقای ندایی     http://www.rahnamaeabozar.blogfa.com/post/3  

پس چطور این موضوع سر از فیلم اخراجی‌ها درآورد؟

نمی‌دانم شاید این اتفاق به طور مشابه جای دیگری هم افتاده است. اما گمان من این است که این بخش از فیلم با همکاری آقای سیدجواد هاشمی نوشته شده است. آقای هاشمی در آن زمان معلم فرهنگی و تربیتی منطقه ۱۱ بود. علاوه بر این در مدرسه‌ی ما با آقایان حسن سعیدی و ساحل ساسانی کار تئاتر می‌کرد. این مطلب را حتما در آن زمان شنیده است و مشابه آن را در فیلم اخراجی‌ها پیاده کرده است.

بفرمایید چطور توانستید به منطقه بروید؟

من شوق زیادی برای رفتن به منطقه داشتم. اما چون قد کوتاهی داشتم مسئولان مدرسه و منطقه قبول نمی‌کردند. با اصرار من مسئول آموزش ما که خودش هم جانباز بود گفت به شرطی قبول می‌کنیم که از پدرت رضایت‌نامه داشته باشی. پدرم رضایت نمی‌داد. به برادرانم که در جبهه بودند زنگ زدم تا وساطت کنند، برعکس آنها مرا دعوا کردند و گفتند بمان و درست را بخوان.

من دست‌بردار نبودم،  به روش گرفتن امضای نمرات از پدرم امضا گرفتم. چون باید نمرات ما را پدرم می‌دید و امضا می‌کرد، روش من این بود که صبح زمان رفتن به مدرسه که پدرم خواب بود بیدارش می‌کردم و امضا می‌گرفتم. او صبح‌ها خواب‌آلود بود، بنابراین می‌پرسید این چیه و من توضیح می‌دادم چیست و امضا می‌کرد.

رضایت‌نامه‌ی رفتن به جبهه را دادم امضا کند. گفت این چیه؟ گفتم از طرف مدرسه می‌خواهیم به اردو برویم و امضا کرد. البته مادرم از موضوع خبر داشت.

از طرف کجا رفتید؟ بسیج یا جای دیگر؟

نه. از طرف مدرسه رفتم، یعنی آموزش و پرورش. روز ثبت نام از مدرسه‌ی ما (علامه مجلسی) حدود ۳۰ نفر نام نوشتند. ولی روز حرکت پای مینی‌بوس از مدرسه‌ی ما تنها ۳ نفر آمدند. با سایر مدارس منطقه ۱۱ حدود سه مینی‌بوس شدیم.

کجا اعزام شدید و چه وظیفه‌ای داشتید؟

به پادگانی در اندیمشک اعزام شدیم که وظیفه‌ی تدارکات و پشتیبانی کل منطقه جنوب را برعهده داشت. آنجا سه سوله بود که تریلی می‌توانست وارد آن بشود. انواع ملزومات رزمندگان مانند لباس و پتو و غذا به آنجا می‌آمد و در مناطق مختلف جبهه‌های جنوب توزیع می‌شد. علاوه بر آن خدمات دیگر مانند صافکاری و نقاشی و تعمیرات ماشین و جوشکاری و سایر تعمیرات را نیز انجام می‌دادند. ما همه کار می‌کردیم. از بار کردن و تخلیه بار تا صافکاری و جوشکاری. هر کاری که از عهده‌مان برمی‌آمد می‌کردیم.

ما که شوق جبهه داشتیم دایم غُر می‌زدیم که جلو برویم. دو هفته بعد ما را به سایت ۵ و ۶ مخابرات و سپس به دشت عباس بردند. یک هفته آنجا بودیم. سپس به منطقه‌ی شهادت دکتر چمران در دهلاویه رفتیم. تازه سه ماه بود که به منطقه آمده بودیم و خبر رسید که آموزش و پرورش اعلام کرده است باید دانش‌آموزان برگردند و ما حدود آذرماه برگشتیم. چند ماه بعد برادرم مسعود در فروردین سال ۶۷ شهید شد. درگیر مسایل شهادت برادرم بودیم که زمان ثبت‌نام و آزمون دبیرستانم شد. وقتی در حیاط دبیرستان بودم از رادیو اعلام شد ایران قطعنامه را پذیرفته است.

عکسی از آن زمان و منطقه دارید؟

آن زمان زیاد عکس نمی‌گرفتند. دوربین و امکانات نبود. البته عکس‌هایی گرفتیم اما دست دوستان بود و هر کسی دنبال زندگی خودش رفت. فقط یک عکس با علی سلیمانی دارم که درون یک امامزاده در اندیمشک است. آنقدر دزفول را کوبیده بودند که هیچ چیز نمانده بود. یک زنی را دیدیم که دارد تپه ای را می‌کند. فهمیدیم آنجا بقایای خانه‌اش هست و دارد دنبال وسایلش زمین را می‌کند. کمکش کردیم. بعد گفتیم حالا که در شهر هستیم به حمام برویم. در راه حمام وارد این امامزاده شدیم و عکس گرفتیم.

در این عکس می‌بینید من با لباس شخصی هستم. هیچ لباسی اندازه‌ی من نبود. حتی پوتین نداشتم. من حتی به چفیه دوستم حسادت می‌کردم. من چفیه هم نداشتم.

برای من گفتید در تیم فوتبال آموزش و پرورش بودید. آیا فوتبال را ادامه دادید؟

بله. آن زمان در تیم منطقه ۱۱ آموزش و پرورش و در زمین فوتبال خیابان ۱۷ شهریور در جنوب میدان شهدا بازی می‌کردیم؛ در رده‌ی نوجوان و جوان تیم اکباتان بودم؛ با علی منصوریان و مهدی پاشازاده بازی می‌کردم. از نوجوانی به قدری به فوتبال علاقه داشتیم که وقتی در زمان رفتن به منطقه اتوبوس ما در خرم‌آباد برای استراحت متوقف شد کنار رودخانه‌ای رفتیم و دیدیم بچه‌های خرم‌آباد دارند در یک زمین فوتبال، بازی می‌کنند. گفتیم با ما بچه‌های تهران بازی می‌کنید؟ آنها هم گفتند بله. بازی کردیم و ما را تکه تکه کردند. سخت بازی را باختیم!

مطلب دیگری برای گفتن دارید؟

بله. من زیرزمین منهای ۳ ساختمان راه‌آهن رو دیدم که خالی است و به انبار باز ضایعات و محل خوابیدن کارگران تبدیل شده و وضعیت نامناسبی پیدا کرده است. این بود که پیشنهاد دادم اینجا را به باشگاه ورزشی تبدیل کنیم. موافقت آقای انصاری‌فر را هم گرفتم و این کار را پی‌گیری کردم. تقریبا پی‌گیر همه‌ی کارها خودم بودم. به همین دلیل هم روز افتتاح سالن، ایشان این افتخار را به من دادند که مراسم نمادین افتتاح را من به جا بیاورم. این فضا که در خدمت کارکنان محترم راه‌آهن و همکاران عزیز من هست یادگار آن روزهاست. امیدوارم موجب رضایتشان باشد.

سخن آخر

با آن‌که آقای ندایی در مورد فداکاری‌شان در کلاس، تاکید دارند کار مهمی نکرده اند؛ اما همین روحیه‌ی ایشان هم ستودنی است. بجز خاکی‌بودن و روحیه‌ی شکسته‌نفسی، آقای ندایی نه سمبول فداکاری که خودِخودِ فداکاری است. چه تعریفی از فداکاری و یا جان‌فشانی می‌توان ارایه کرد که اقدام ایشان آن را دربر ندارد؟

عالمان و معلمان اخلاق زیادی در طول تاریخ، در توصیف و تعریف و تمجید از فداکاری به عنوان یکی از شاخه‌های اخلاق اجتماعی نوشته‌اند، اما علی ندایی فداکاری را خلق کرد. آن‌قدر این صفت اخلاقی در ذهن و عمل او ملکه شده بود که بی‌درنگ اقدام کرد و ثانیه به ثانیه‌ی اهدای جان خویش را برشمرد: ۱۰۰۱، ۱۰۰۲، ۱۰۰۳، ….؛ ثانیه‌هایی که البته برای او برابر بود با دارزای تاریخ علم اخلاق.

من البته در شأنی نیستم که مراتب فداکاری را تعیین کنم و بجز این، نمی‌توان و نباید برای از جان‌گذشتگی شاخصِ مقایسه‌ای ارایه کرد؛ اما به گمان من فدارکاری آقای ندایی برتر از فداکاری دهقان فداکار یا شهید حسین فهمیده است.

دهقان فداکار البته با اقدام قهرمانانه‌ی خود جان افراد زیادی را نجات داد و جایگاه ویژه‌ای در راه‌آهن پیدا کرد و واکنش جامعه به این اقدامِ پسندیده هم قابل قبول بود. در طول سال‌های گذشته نیز کماکان به مناسبت‌های مختلف این اقدامِ فداکارانه ارج نهاده شده است و نام ریزعلی خواجوی در تاریخ ثبت شد و جزء خاطرات درس‌های کودکی ما بچه‌های ایران شد.

شهید حسین فهمیده البته آگاهانه جان خود را در راه دفاع از میهن هدیه کرد و نام خود را در تاریخ افتخارات جنگ تحمیلی ثبت نمود. جامعه نیز واکنش درخور شأن این اقدامِ شجاعانه از خود نشان داد چرا که توانست عنوان رهبر ۱۳ ساله یا یکی از اسطوره‌های ایران را به خود اختصاص دهد و روز ۸ آبان را به عنوان روز نوجوان و بسیج دانش‌آموزی در تقویم کشور به خود اختصاص دهد.

در این میان اما نوجوان ۱۳ ساله‌ی از جان‌گذشته‌ای که برای نجات جانِ همکلاسی‌های خود کوشید شاهد چه واکنشی از جامعه بوده است. آیا اینکه او در این راه به شهادت نرسید می‌تواند درجه‌ای از نیت پاک و جان‌برکفی و روحیه فداکارانه‌اش بکاهد یا عدم واکنش مناسب جامعه را توجیه کند؟ او اگر به شهادت می‌رسید از همکلاسی‌های او و خانواده‌ی آنان گرفته تا مسئولان مدرسه و آموزش و پرورش و عموم مردم، یاد و نام و اقدام او را زنده نگاه نمی‌داشت؟ و به پاس فداکاری او از خانواده‌اش تکریم و دلجویی نمی‌کرد؟… اکنون علی ندایی زنده است: خودِ خودِ موضوع.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *