خانه » تاریخ، جامعه و فرهنگ » پرونده‌ای باز، و مجرمانی آزاد!

پرونده‌ای باز، و مجرمانی آزاد!

علی‌اکبر لبافی، مرداد ۹۸

بیش از ۴۰ سال از اتفاقات عجیب در روستای برگ‌جهان می‌گذرد.

سال ۱۳۵۶ سلسله اتفاقات عجیب و غریبی در روستا رخ داد که پیش از آن کسی مشابه آن را ندیده بود. اتفاقاتی رازآلود که افراد بی‌شماری بدون آنکه بدانند منشا آنها چه بود، از دنیا رفتند. عاملان و دلایل این اتفاق‌ها که اغلب شب‌هنگام رخ می‌داد، مشخص نبود و اینکه در شب‌ها و هفته‌های متوالی اتفاق می‌افتاد به سرعت آوازه‌ی آن در روستا پیچید.

اتفاق شماره۱

نوع اتفاق: بریدن چندین جفت گالش‌ مردانه و زنانه و دمپایی‌های مختلف با چاقو

محل وقوع: ایوان طبقه بالای منزل حاج حبیب‌اله لبافی در محله پانارون روستای برگجهان

خسارات وارده: از بین رفتن تعدادی گالش و ارسی و دمپایی، ایجاد عدم امنیت در منازل خصوصی

اتفاق شماره۲

نوع اتفاق: جابجا شدن الاغ‌های حاج حبیب‌اله لبافی و مشهدی رضی لبافی

محل وقوع: طویله‌های الاغ‌های نامبرده در محله پانارون روستای برگجهان

خسارات وارده: ایجاد ناامنی و ورود به فضاهای خصوصی، اتلاف وقت برای یافتن الاغ‌ها، ایجاد اتهام علیه دو هم‌ولایتی که دعوا و مشاجره لفظی میان حاج حبیب‌اله و مشهدی رضی را در پی داشت.

اتفاق شماره۳

نوع اتفاق: بریده شدن کف آفتابه توالت

محل وقوع: توالت منزل حاج یعقوب پلویی در محله بسداغون روستای برگجهان

خسارات وارده: از بین رفتن یک عدد آفتابه، ایجاد ناامنی و ورود به فضاهای خصوصی، اتلاف وقت حاج یعقوب برای پر کردن چندین نوبت آفتابه از حوض و در نهایت یافتن وسیله مناسب دیگر برای طهارت. بیدار شدن همسایگان در اثر داد و فریاد حاج یعقوب در نیمه شب

اتفاق شماره۴

نوع اتفاق: بستن در خروجی ایوان خانه با انبوهی از جعبه

محل وقوع: منزل داش حسین اثباتی در محله پانارون روستای برگجهان

خسارات وارده: ایجاد تشویش و اضطراب برای یک خانواده، عدم امکان خانواده برای قضای حاجت

اتفاق شماره۵

نوع اتفاق: مفقود شدن گاو مش حسین‌قلی پلویی از طویله و یافتن آن در حیاط منزل مش رمضان پلویی

محل اتفاق: طویله گاو در محله درزی روستای برگجهان و حیاط منزلی در محله درب‌زین‌علی

خسارات وارده: ایجاد ناامنی و ورود به فضاهای خصوصی، اتلاف وقت برای یافتن گاو، ایجاد سوء‌ظن نسبت به ساکنان محله درب‌زین‌علی

اتفاق شماره۶

نوع اتفاق: جابجا شدن نردبان‌های منزل حاج حبیب‌اله لبافی و مشهدی رضی لبافی

محل وقوع: پشت‌بام منازل نامبرده در محله پانارون روستای برگجهان

خسارات وارده: ایجاد ناامنی و ورود به فضاهای خصوصی، اتلاف وقت برای یافتن نردبان‌ها، ایجاد اتهام علیه دو هم‌ولایتی که بار دیگر دعوا و مشاجره لفظی میان پدرزن و داماد (حاج حبیب‌اله و مشهدی رضی) را در پی داشت.

اتفاق شماره۷

نوع اتفاق: مفقود شدن گلدان‌های گل منزل حاج حسن لبافی

محل وقوع: لب پنجره منزل نامبرده در محله درمسجد سرده روستای برگجهان

خسارات وارده: ایجاد ناامنی و ورود به فضاهای خصوصی، مفقود شدن گلدان‌های گل، ایجاد مشاجره میان یک زن و شوهر

داستان این وقایع چه بود؟

به زودی خبر این اتفاق‌های عجیب در روستا پخش شد و هر کس از ظن خود آن را تحلیل می‌کرد. آیا کار جن‌هاست؟ چه کسی یا کسانی این کارها را کرده‌اند. انگیزه و دلیل دست زدن به این کارها چیست؟ آیا فقط موضوع شوخی در میان بود یا انتقام یا رفتاری کورکورانه و بدون هدف؟

افراد مورد هدف چه مشکلی داشتند؟ چه کرده‌اند که مورد دشمنی قرار گرفته‌اند. چه ویژگی مشترکی بین آنها وجود داشت؟ هیچ. چرا که افراد زیان‌دیده یا مورد هدف از ویژگی‌های اخلاقی بسیار متفاوتی برخوردار بودند. اگر چه مشهدی رضی فردی با ظرفیت بالا و روابط عمومی گسترده بود و می‌توانست موضوع شوخی افراد با او باشد، اما حاج حبیب‌اله فردی نبود که بتوان با او به سادگی شوخی کرد. اگر داش حسین فردی وارسته و باگذشت بود اما حاج یعقوب فردی نبود که حق متجاوز را کف دستش نگذارد و بخواهد گذشتی کند. اگر مش حسینقلی سیلی محکمی بر صورت فردی نواخته باشد اما زن حاج حسن چه آزاری می‌توانسته است به کسی برساند که وی بخواهد مخفیانه جبران کند؟

داستان هر چه بود سال‌ها عمده افراد از عاملان و انگیزه‌های آن بی‌خبر بودند تا موضوع به فراموشی سپرده شد. اندک افرادی نیز که از این موضوعات باخبر بودند رازدار ماندند و فاش کردن آن را به مصلحت ندیدند تا موضوع به فراموشی سپرده شود.

مفتوح شدن پرونده پس از ۴۰ سال

سال ۱۳۹۶ که درباره وقایع گذشته در روستا و در میان جمعی سخن می‌گفتیم، یکباره فردی در میان جمع به سلسله اتفاق‌های فوق اشاره کرد و گفت او هم نقشی در این اتفاق‌ها داشته است. و این گونه بود که پرونده‌ای که می‌رفت تا به فراموشی سپرده شود، دوباره به جریان افتاد.

مرتضی اثباتی فرزند منوچهر متهم ردیف دوم

جناب مرتضی اثباتی فردی بود که ناخودآگاه در سال ۱۳۹۶ به موضوع اتفاقات ۴۰ سال قبل در میان جمع اشاره و تلویحا اقرار کرد که در این وقایع مشارکت داشته است. لذا نگارنده بلافاصله به عنوان بازجو وارد عمل شدم:

بازجو: درباره اتفاق‌ها بگو

متهم: گفتم. بریدن گالش حاج حیواله و آفتابه حاج یعقوب

بازجو: چه سالی بود؟

متهم: قبل از انقلاب

بازجو: دلیل این کارها چه بود؟

متهم: من نمی‌دانم.

بازجو: پس چه کسی می‌داند؟

متهم: شاید مجتبی حاج اباصل بدونه.

بازجو: چرا اون باید بدونه؟

متهم: چون اکثر کارها رو او می‌کرد.

بازجو: پس هم‌دست داشتی؟

متهم: نه. من همراه او بودم. ایده‌ی کار رو او می‌داد. او رهبر گروه بود. نمی‌دانم انگیزه‌اش چی بود.

بازجو: گروه؟ مگر چه کسان دیگری هم با شما بودند؟

متهم: محسن آقانوری، علی ابوطالب و عباس آیت.

مجتبی پلویی فرزند اباصلت متهم ردیف اول

سال ۱۳۹۸ در دفتر معاملات املاک سوآستانه خطاب به آقای مجتبی پلویی:

بازجو: گفته شده شما در وقایع سال ۱۳۵۶ به عنوان رهبر گروه عمل کردید. واقعیت داره؟

متهم: بله

بازجو: انگیزه شما از انجام این کارها چه بود؟

متهم: هر کدامشان انگیزه یا دلیل خودش را داشت.

بازجو: یک به یک می‌پرسم و شما بیان کنید.

چرا گالش‌ها و کفش‌های خانواده حاج حبیب‌اله رو بریدید؟

شب احیای ماه رمضان بود و طایفه لبافی در مسجد سرده شام می‌دادند. قاسم حاج حسین، نوه عموی من رفت سر سفره نشست. ابراهیم پسر حاج حیواله اون رو بیرون کرد. اون موقع می‌گفتند افطار دعوتی است و برای افراد روزه‌دار و بزرگ‌سال هست. من هم ناراحت شدم و این نقشه رو کشیدم.

بجز این جای خرهای ایشون و مش‌رضی رو هم در طویله‌ها عوض کردم. چون می‌دونستم این دو نفر با هم خوب نیستند و باعث دعوا و جدل بین آنها خواهد شد که همین طور هم شد و من انتقامم رو از آنها گرفتم.

به آفتابه‌ی توالت حاج یعقوب چه کار داشتید؟

آن سال‌ها حسن علی‌اصغرک (مرحوم حاج حسن فریدافشین) هر شب جمعه داخل مسجد جشن می‌گرفت. از موتور برق خانه‌شان رشته سیمی به مسجد برده بود و مسجد چراغانی بود و علاوه بر آن از مردم با شیرینی و شکلات پذیرایی می‌کردند. بنابراین مردم زیادی در جشن شرکت می‌کردند. یک شب ما چند نفر از جمله علیرضا فرزند حاج یعقوب رفتیم آبدارخانه مسجد و جعبه شیرینی رو قبل از جشن برداشتیم و بردیم خوردیم. حاج یعقوب جعبه شیرینی را دست ما دیده بود. شب وقتی موضوع مفقود شدن شیرینی لو رفت حاج یعقوب تازه متوجه شد کار ماست و موضوع رو به پدرم گفت و من از دست پدرم کتک خوردم. بنابراین نقشه تلافی این داستان رو کشیدیم و آفتابه او را که هرشب باید از حوض پر کرده و به مستراح می‌برد بریدیم.

نصف شب او چندبار آفتابه را آب کرده بود و تا به مستراح می‌رسید آب تمام می‌شد. این بود که همان نصفه شبی شروع با فحش دادن می‌کند. از سر و صدایش در محله بسداغون ما نصفه شب در محله ده‌مشا از خواب بیدار شدیم. همان موقع شنیدم که بابام به ننه‌ام می‌گفت حاج یعقوب داره به ما فحش می‌ده. بابام حدس زده بود من کار حاج یعقوب رو تلافی کرده ام.

چرا داش حسین رو در خانه حبس کردید؟

داش حسین هر روز صبح اذان می‌گفت. صدای بلند و کلفتی داشت. وقتی در ایوان خانه‌اش یا وقتی جلوی مسجد اذان می‌گفت من از خواب می‌پریدم. انگار نصف شب یک مرتبه بیخ گوش‌ات یکی داد بزنه. این بود که یکبار یک وانت جعبه خالی میوه که در پانارون تخلیه شده بود را بردیم پشت در ایوان خانه داش حسین تا زیر پشت بام چیدیم. داش حسین صبح که آمد برای رفتن به مستراح از خانه خارج شود پشت در گیر کرد. برای اذان هم مجبور شد همان داخل ایوان وضو بگیرد.

بابام که از موضوع خبردار شد زودی رفت و از داش حسین معذرت خواهی کرد. بابام می‌دونست این کارها رو من کردم ولی حریف من نمی‌شد.

به گاو مش حسین‌قلی چه کار داشتید؟

حسین‌قلی خیلی یکه‌بزن بود. یک روز گوسفندان ما که پشت نادره می‌چریدند رفتند داخل زمین نادره مش حسین‌قلی. تا او آمد ما فرار کردیم ولی او ما رو دم باد فاش (فحش) گرفت. ما هم گاوش رو شب از طویله باز کردیم بردیم حیاط خانه مدعلی موشگ در درب‌زین‌علی بستیم. صبح که اومده بود گاو رو کاه بده دید گاو نیست. تا نزدیک ظهر پی‌ِ گاو می‌گشتند تا پیدا کردند.

دلیل جابجا کردن نردبان منزل حاج حبیب‌اله چه بود؟

یک روز من با دختر مش رضی دعوایمان شد. من می‌دانستم مش رضی و حاج حیواله با هم خوب نیستند رفتم و نردبان خانه حاج حیواله رو بردم گذاشتم جای نردبان مش رضی و نردبان مش رضی رو هم پنهان کردم. حاج حیواله وقتی دید نردبانشان نیست دنبال آن می‌گشت که آن را در خانه مش رضی پیدا کرد. دوباره دعوای شدیدی بین آنها شد و ما هم تماشا می‌کردیم و می‌خندیدیم.

ماجرای گلدان‌های خانه حاج حسن چه بود؟

متهم: کار من نبود. اون کار علیرضا بود.

بازجو: اگر کار علیرضا بود شما از کجا خبر داشتید؟

متهم: ما چند نفر بودیم که با هم این کارها رو می‌کردیم. یکی از اونها علیرضا حاج یعقوب بود. مصطفی منوچهر و علی ابوطالب هم بودند.

علیرضا پلویی فرزند حاج یعقوب متهم ردیف سوم

بازجو: گفته شده شما در چند اتفاق سال ۱۳۵۶ همدست آقای مجتبی پلویی بودید. درسته؟

متهم: (بدون پاسخ فقط می‌خندد).

بازجو: این واقعیت دارد که شما در بریدن آفتابه مستراح خودتان هم‌کاری داشتید؟

متهم: (بدون پاسخ فقط می‌خندد).

بازجو: سکوت و خنده شما نشانه‌ی وارد بودن اتهامات است. درباره گلدان‌های منزل حاج حسن لبافی توضیح دهید. این کار را گویا خودتان طرح و عملی کرده اید. دلیلش چه بود؟

متهم: مرتضی (کوشکستانی) پسر دایی سیف‌اله در جعفرصادق یک قهوه‌خانه دایر کرده بود و ما قرار بود بریم دیدنش. گفتیم خیلی بد است که دست خالی برویم. باید به مناسبت کسب و کار جدیدش کادویی می‌بردیم. بچه‌ها به من گفتند چه کار کنیم؟ چی ببریم که من چشمم افتاد به گلدان‌های زیر پنجره خانه حاج حسن. یک گلدان تازه گل داده بود و خیلی قشنگ بود. به بچه‌ها گفتم قلاب بگیرید. من رفتم بالای دیوار و از لب لوسی رفتم گلدان جلوی پنجره را برداشتم رفتیم. بعد که زن حاج حسن هی ناله و نفرین می‌کرد و ساکت نمی‌شد، حاج حسن خسته شده بود و به زنش تشر می‌زد که یک گلدون دیگه این همه غصه و داد و فریاد نداره. اما زنش می‌گفت اون گلدون بهترین گلدون من بود و دیگه مثل اون ندارم.

این پرونده هنوز باز است…..

یادی کنیم از درگذشتگان این پرونده:

حاج حبیب‌اله لبافی، مشهدی رضی لبافی، حاج اباصلت پلویی، داش حسین اثباتی، حاج یعقوب پلویی، حاج حسن فریدافشین، حاج حسین‌قلی پلویی، حاج حسن لبافی و خانم مولود جان‌نثاری.

۲ دیدگاه

  1. طنز به همراه واقعیت بسیار عالی بود. فقط یک اتفاق دیگر افتاد که ناشی از توطئه نبوده بلکه. در اثر یک اشتباه صورت گرفته و مجرم همان فرد حادثه دیده است و آن حادثه عبارت است از اشتباه پر کردن آفتابه بجای آب با نفت. این کار بوسیله آقای آیت مشهدی میرزا انجام شد که با آفتابه پر از نفت طهارت را انجام دادند.

  2. سلام
    ممنون جناب لبافی بسیار جالب بود
    شوخی هایی از جنس نوجوانی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *