خانه » تاریخ، جامعه و فرهنگ » شهید رضا اثباتی

شهید رضا اثباتی

عباس اثباتی، اردیبهشت ۹۷

دل‌نوشته‌ای از برادر شهید رضا اثباتی که در تاریخ ۳۱ شهریور ۸۶ نوشته شده است.

با عرض سلام و ارادت خالصانه بدین‌وسیله خلاصه‌ای از زندگی برادر عزیز شهیدمان رضا اثباتی- از بدو تولد تا هنگام شهادت- تقدیم می‌گردد.

بسم رب الشهداء و الصدیقین. به نام هستی بخش پاسدار حرمت خون شهیدانِ به خون خفته‌ی انقلاب و جنگ نابرابر تحمیلی، و با درود فراوان به ارواح پاک و طیبه‌ی جوانانی که با قطره قطره‌ی خون خود جهت پربار کردن این انقلاب، چگونه زیستن و چگونه مردن را برای ما به ارمغان آوردند.

این نوشته که عاری از غلو و اضافه‌گویی می‌باشد فقط و فقط شاید آینه‌ی عبرتی، یا کتاب درسی فراروی ما باشد که از قافله شهیدان عقب افتاده‌ایم و به قول شاعر… تا در پیری پرهیزگار نشویم.

رضا در تاریخ ۱۸ بهمن ۱۳۴۱ حوالی سحر ماه مبارک رمضان در خانواده‌ای که بنیه‌ی ضعیف مالی داشتند به دنیا آمد. پدرش حسین‌قلی سبزی فروش خردی نزدیگ امامزاده صالح تجریش و مادرش شوکت ذاکری خانه‌دار بود. رضا دارای سه خواهر و یک برادر بزرگتر از خود بود. او در همان سال‌های اولیه زندگی خود نشان داد کودکی هوشیار است. ذکاوتی قابل تحسین داشت و به همین لحاظ مورد توجه و لطف اکثر اطرافیان خود بود.

زندگی کوتاه ولی پربار شهید رضا اثباتی را می‌توان به سه بخش تقسیم کرد:

۱- بخش اول:

شامل سال‌های طفولیت، دبستان و دبیرستان رضا می‌باشد. این دوران مانند تمام ادوار دیگر مملکت که حکومت مذهبی یا غیرمذهبی است، کودکان رشدی مناسب با شرایط زمان خود پیدا می‌نمودند. در حکومت قبلی هم که یک حکومت غیردینی بود، رضا هم مانند سایر کودکان رشد می‌یافت و به ماهیت مذهبی خانوادگی خود گرایش چندانی نشان نمی‌داد.

۲- بخش دوم:

این بخش از زندگی رضا همزمان با اعتراضات مردم به رژیم پهلوی و تظاهرات خیابانی شروع شد و تا هنگامی که برای اولین بار به جبهه اعزام گردید و باعث ایجاد نقطه عطفی در زندگی او گردید ادامه یافت.

پس از اینکه انقلاب اسلامی پای گرفت و باعث گردید تحول فکری به وجود آمده افراد عادی را آن چنان برانگیزد و به فکر نمودن وادارد که تا به حال تاریخ این مملکت به یاد ندارد. رضا از این رو به آن رو گردید و این دگرگونی به وضوح در او مشاهده می‌گردید. به یک باره بچه‌ای که از اسلام چیزی نمی‌دانست و نماز نمی‌خواند و روزه نمی‌گرفت، تبدیل به فردی گردید که ما را غرق در حیرت نموده و باعث سرفرازی ما گردید. پسری که برای پر کردن شکم همیشه با خانواده خود مسئله داشت، حالا با نان و خرما شب را صبح می‌نمود و وقتی خوب دقت می‌نمودیم او دیگر قابل مقایسه با گذشته نبود، و در اینجا بود که متوجه اثرات این تغییر فکری به وجود آمده در او شدیم. این انقلاب بچه‌ها را از داخل تلویزیون و سینما و خیابان‌گردی و … بیرون کشیده به سوی مساجد و صف نمازجمعه و دعای کمیل و غیره هدایت نمود و آنها را از یک جنبنده‌ی بی‌هدف به یک انسان متفکر و جویای مسایل اطراف خود بدل ساخته تا برای رسیدن به معبود همیشگی یا کمال مطلق تلاش نمایند و آنان که راه خود را عاشقانه یافتند حتی خون خود را در طبق اخلاص گذاشته و به سوی دوست پرواز نمودند.

۳- بخش سوم:

بخش سوم یا قسمت پایانی این عمر کوتاه فانی ولی مثمر ثمر رضا اثباتی، با سرانجامی خوش که نصیب هرکس نمی‌شود، ختم می‌گردد که شامل عزیمت به جبهه‌ی مریوان، مراجعت کوتاه‌مدت به نزد خانواده و سرانجام عزیمت مجدد به جبهه‌ی سر پل ذهاب و شهادت است. اوج شکوفایی زندگی او در همین زمان به وقوع پیوست، زیرا پس از مراجعت از مریوان و شرکت در جنگ به انسانی عاشق تبدیل شده بود.

عشق او به اسلام و امام به حدی بود که همه را به تعجب وا می‌داشت. این رضا با رضای دو سال پیش قابل مقایسه نبود. فقط همین بس که می‌دیدیم شب‌های خود را با راز و نیاز عاشقانه به درگاه معبود خود صبح می‌گرداند!!! خدایا  بزرگیت را شکر که ما بی‌خبران در میان ریش‌سفیدان به دنبال اثر وجود تو می‌گشتیم ولی به ناگاه یک بچه‌ی نوزده ساله چه زیبا تو را برای ما ترسیم می‌نماید. در ادامه به این بخش از زندگی رضا متمرکز می‌شویم.

اعزام به جبهه و شهادت

وقتی از طریق رسانه‌های گروهی اعلام شد جبهه‌ها احتیاج به نیروی جنگ‌دیده دارد، رضا به فکر فرو رفت. روزها و شب‌ها با خودش می‌جنگید و غرق در افکار خود بود. روزی در حیاط منزلمان در حال قدم زدن و فکر کردن بود که پدرش به او می‌گوید: مگر من غریبه هستم؟ مشکل تو چیست؟ از چه ناراحتی؟ و او در جواب می‌گوید: من دارم راه خودم را انتخاب می‌کنم … و بالاخره راهش را یافت و آن چیزی نبود جز جنگ با دشمن و رفتن به جبهه‌ی حق علیه باطل و سرانجام در ۲۹ آذرماه ۱۳۶۰ دفتر زندگی او بسته شد و به وصال معبود خود نایل آمد.

در این تاریخ او به همراه یک گروه دوازده نفری سپاهی، حوالی صبحگاه به صخره‌ای واقع در تنگه کورک که در بالای آن مزدوران عراقی قرار داشتند حمله‌ور شدند. این تنگه که از نظر سوق‌الجیشی حائز اهمیت فراوانی بود و در صورت از دست دادن آن، راه قصر شیرین دربرابر هجوم دشمن باز می‌گردید، ارزش این همه فداکاری را هم داشت. به همین علت برای بسته نگاه‌داشتن آن خون بسیاری از جوانان این مملکت در آنی ریخته شد تا به متجاوزین عراقی اجازه عبور از این قسمت داده نشود که همان هم شد.

طبق شنیده‌های من در آن گروه ۱۲ نفری، همان شب هشت نفر شهید شدند و سه نفر هم زخمی که یکی از آنها هم بعدا شهید گردید. بدن این شهدا چون غیرقابل انتقال بود و از طرفی برای اینکه جنازه‌ها زودتر متلاشی شود تا بوی آنها شامه مزدوران متجاوز عراقی را آزرده نسازد، به وسیله نارنجک یا مواد آتش‌زا سعی می‌گردید زودتر از بین بروند. به همین جهت اکثر جنازه‌ها سوزانده شده بودند. تا اینکه اوایل تیرماه ۶۱ پس از عقب‌نشینی دشمن بعثی با یکی از برادران سپاهی که باقیمانده‌ی آن حمله بود- آقای ابوالفضل (متاسفانه نام خانوادگی ایشان را فراموش نمودم)- به محل شهادت رضا رفتیم. ایشان گفته بودند که شب بعد از حادثه وقتی نتوانستیم جسد رضا را منتقل نماییم او را زیر همان صخره به وسیله مقداری خاک و سنگ دفن نمودیم.

 پس از شناسایی محل همراه ایشان، فقط به مقداری استخوان سوخته به اندازه‌ای که کلاه‌خود جنگی او – که اسمش روی آن نوشته شده بود- را پرکند، و برای پدر و مادر داغ دیده‌اش مرحمی باشد و باعث تسلای دلشان گردد و همچنین دارای مزاری از او باشند، دست یافتیم.

در تاریخ ۱۹ تیر ماه ۱۳۶۱ مقارن با ماه مبارک رمضان همان چند مشت استخوان سوخته را – ۷ ماه پس از شهادت- در محل دفن شهدای شمیران واقع در امام‌زاده علی‌اکبر چیذر به خاک سپردیم.

و اما، وقتی وصیت‌نامه‌ی او را می‌خوانیم اوج تعالی و درخشش او برایمان بیشتر هویدا می‌گردد. او در قسمتی از آن نوشته است: “خدایا راه شهادت را بر من دشوار گردان تا بتوانم ارزش‌های خود را در این راه پیدا کنم”. و چه زیبا و با شکوه این خواسته او را جامه‌ی عمل پوشاند، زیرا هنگامی‌که پای صحبت یکی از دوستانش نشستیم، گفتند: شب حمله رضا اصرار فراوانی برای شرکت در آن حمله داشت ولی چون او بسیجی بود و برای این نوع حملات بیشتر از برادران سپاهی و جنگ‌دیده قبلی استفاده می‌گردید، از بردن او امتناع می‌ورزیدند. اما او سماجت عجیبی برای رفتن می‌کرد. چون نمی‌توانست فرماندهان را متقاعد کند با گریه می‌گفت: “مگر من استحقاق شهید شدن را ندارم، مگر من چه چیزم از دیگران کمتر است؟”

بالاخره حرف خود را به کرسی نشاند و همراه گروه حمله شد، و رفت به سوی چیزی که آرزویش را داشت. و چه سخت؛ چون تیر به سفیدران او اصابت نموده و قادر به حرکت نبود و امکان انتقال با برانکارد هم نبود. لذا او را با همان حال در پناه سنگی قرار داده تا فردا شب با نیروی کمکی برای بردن او و سایرین بیایند. ولی فردا شب!!! “خدایا راه شهادت را بر من دشوار….” و چه دشوار! او هم انتخاب شد.

درد دل خانواده‌ی شهید

و اما این چند سطر آخر به عنوان درد دل این خانواده است، بدون قصدی.

مرگ رضا؛ …

جوانی که در عین پاکی و بی‌گناهی و استفاده نکردن از بهره‌های دنیوی و فانی، با خلوص نیت به دیدار دوست شتافت؛ …

چه آن وقتی که برای رفتن به خط مقدم جبهه و شهید شدن بی‌تابی می‌نمود ولی دیگرانی که برای به دست آوردن نان و آب امروز به جبهه می‌رفتند و نظاره‌گر اشک‌های آن بچه بودند؛ …

چه آن وقتی که خبر شهید شدنش را آوردند، و دریغ از یک تکه لوازم شخصی و دوربین عکاسی او که به ما برگشت دهند تا مرحمی باشد برای پدر و مادر و کل خانواده؛ …

چه آن وقتی که هم‌رزمش طرز شهید شدنش  و این که تیر دشمن بعثی سفیدران او را دریده و به علت عدم توانایی انتقال او به پشت جبهه او را در همان حال رها نموده تا بعدا نجاتش دهند و خدا عالم است که جان چگونه از بدن او با آن همه آتش دشمن خارج گردید؛ …

و چه آن وقتی که بعد از سپری شدن حدود هفت ماه از زمان شهادتش مقداری استخوان سوخته که به اندازه‌ی حجم کلاه‌خود جنگی خودش هم نبود برای تسلای دل خانواده به خاک سپرده شد، ما را عذاب نداده است. دلمان را فشرده نساخته است…

جز اینکه حالا شاهد باشیم مبادا خون این عزیزان به هدر رفته باشد.

پس از شهادت

بعد از شهادت رضا، پدرش که کاسبی جزء بود، رفته رفته از کار افتاد و نهایتا در غم از دست دادن پسرش در تیر ماه سال ۶۹ بعد از یک سکته مغزی و یک ماه بستری شدن دار فانی را وداع گفت. مادر ایشان هنوز بعد از گذشت ۲۶ سال از شهادت فرزندش پای به هیچ مجلس عروسی نگذاشته و مداوم خاطرات وی را برای دیگران نقل می‌کند و از بازگو کردن آنها لذت وافر می‌برد.

باری؛ رضا اثباتی فرزند حسین‌قلی اثباتی و شوکت ذاکری در سحرگاه ۱۸ بهمن ۱۳۴۱ مقارن با ماه مبارک رمضان در بیمارستان شهدای شمیران به دنیا آمد و در تاریخ ۲۹ آذر ماه ۱۳۶۰ حوالی سحرگاه در تنگه کورک شهرستان سرپل ذهاب به دست دشمن ناجوانمرد و متجاوز به درجه رفیع شهادت نایل آمد. پس از حدود ۷ ماه باقیمانده‌ی پیکر سوخته‌ی ایشان، صبح روز ۱۹ تیرماه ۱۳۶۱ در ماه مبارک رمضان پس از مراسم تشییع، در امامزاده علی‌اکبر شمیران به خاک سپرده شد.

وصیت‌نامه‌ی شهید

متن وصیت‌نامه‌ی ایشان به قرار ذیل می‌باشد:

بسمه تعالی

خدایا شهادت را جایگزین مرگم گردان که در راهت و تحت درایت پیام‌آورت محمد(ص) قرار گیرم. خدایا مرا از کسانی قرار ده که خود و سرمایه‌ی خود را در راه تو داده باشند.

خدایا راه شهادت را بر من دشوار گردان تا بتوانم ارزش‌های خود را در این راه پیدا کنم.

خدایا جان مرا بگیر و به عمر رهبر انقلاب بیفزا. خدایا امام امت را طول عمر ببخش که این پدر دلسوز این ملت است.

اگر کشته شدم فقط دعا کنید که خدا مرا در زمره‌ی شهیدان قرار دهد. به پدر و مادر من بگویید که گریه نکنند و فقط دعا کنند که خداوند مرا در زمره‌ی شهیدان درگاهش قرار دهد.

من به فکر خود در این راه قدم گذاشته همان‌طور که حضرت علی (ع) فرموده یک لحظه فکر کردن بهتر از ۷۰ سال عبادت است.

و در پایان از برادرم می‌خواهم که پدر و مادر را یاری کند که نبودن مرا احساس نکنند.

با آرزوی پیروزی اسلام بر کفر جهانی

رضا اثباتی- ۲۴/۹/۶۰

شایان ذکر است شهید رضا اثباتی به عکاسی علاقمند بود و چند عکسی که توسط ایشان در برگجهان گرفته شده است تقدیم شما خوانندگان می‌شود.

یک دیدگاه

  1. رضای محمود الله داد

    سلام و عرض خضوع و احترام محضر خانواده و برادر شهید عزیز
    تشکر فراوان از انعکاس یاد و ذکر شهید که همان ذکر خدای شهیدان و بارقه ایست از نور حضرت احدیت.
    کلام ثابت و پایدار الهی است که همه چیز فانیست مگر جلوه های پروردگار صاحب جلال و عزت و شهدا یکی از این وجوه حضرت حق اند و پایدار و خوشا بر احوالشان که نزد او جل و علا روزی خورند و هیچ خوف و بیمی ندارند .
    پس من و شما هم ایمان بیاوریم که خون شهید هدر رفتنی نیست و بیم و نگرانی متوجه ماست که از حق فاصله بگیریم چه آنکه ایشان با حق ممزوج و پایدار شده اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *