خانه » تاریخ، جامعه و فرهنگ » آداب و رسوم سفرهای زیارتی

آداب و رسوم سفرهای زیارتی

مجید جان‌نثاری، مرداد ماه ۹۶

سفر به مشهد مقدس و زیارت آستان مقدس حضرت امام علی ابن موسی‌الرضا (ع) به نوعی برای ایرانیان کم‌بضاعت حج فرعی به حساب می‌آید

و از قدیم‌الایام اهالی روستای برگجهان به دلایل مختلف مسافر مشهدالرضا می‌شوند. اوج ارادت برگجهانی‌ها به زیارت امام هشتم را می‌توان در اشعار، آوازها، قصه‌ها و آداب و رسوم کشاورزی دید. این ارادت حتی در معماری مردم روستا تاثیر فراوان داشت و گاهی خانه‌هایشان را رو به امام رضا می‌ساختند.

آداب سفر نیز رنگ و بویی مخصوص به خود داشت. این آداب و رسوم در تصمیم‌گیری پیش از سفر، هنگام سفر و پس از آن پررنگ است.

آن‌ها اعتقاد داشتند که امام رضا باید آن‌ها را بطلبد و طلبیدن به شکل‌های مختلف بود. مثل خواب دیدن و نذر کردن. پس از مرحله‌ی طلبیدن، در مرحله‌ی بعد شوق و ذوق به خانواده و همسایه‌ها کشیده می‌شود و سپس مرحله تهیه وسیله سفر فرا می‌رسید، زیرا در آن زمان راه شوسه نبود و مسافرت با چاربدار و خیلی سخت انجام می‌شد ولی شوق سفر مشکلات آن را آسان می‌کرد.

در هنگام کشت گندم دعا می‌کردند که ان‌شا‌الله درآمد این حاصل خرج زیارت شود و در اولین برداشت نذر امام رضا گردد.

اگر در زمان درو محصول، گندم “کَوَل” بسته باشد، یعنی خوشه‌های گندم به صورت چندتایی باشد، خوشحالی خود را با صلوات ابراز نموده و این پدیده را علامت طلبیدن امام رضا برای سفر به مشهد مقدس می‌دانستند.

مراسم چاووشی خوانی

از حدود یک هفته قبل از سفر، زائر شخصا به منازل بستگان و همسایگان و دوستان و آشنایان مراجعه و ضمن خداحافظی حلالیت می‌طلبد. مراسم بدرقه‌ی دسته جمعی نیز با سوز و گداز خاص برگزار می‌شد. در این مراسم مردم با اشک و آه ناشی از حب اهل بیت و داغ فراق امام رضا(ع)، اشتیاق زیارت بارگاه امام هشتم را مطرح می‌کردند و با چاووش‌خوانی زائر را بدرقه می‌کردند و عرض دعا و التماس گشایش در کارها به خصوص طلب توفیق زیارت بارگاه هشتم را مطرح می‌کردند. مردم در این مراسم  زائر یا زائران را با چاووش‌خوانی به امام زاده اسماعیل برده و پس از زیارت و رد کردن از زیر قرآن، آنان را راهی مشهد می‌کردند.

یکی از آیین‌های قدیم در برگجهان مراسم چاووش‌خوانی هنگام رفتن و برگشتن از مشهد بود، چاووش‌خوان‌ها خوش صدا بوده و هنگام بدرقه و استقبال از اماکن مذهبی اشعار ویژه‌ای می‌خواندند. شعرهایی در رنج و شوق و آرزو کردن برای کسانی که حاجت سفر دارند.

یکی از اشعار چاووشی:

ای غریبی که از جد و پدر خویش جدایی                               بر محمد و آل او صلوات

خفته در خاک خراسان و غریب الغربایی                                بر محمد و آل او صلوات

اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند                                      بر محمد و آل او صلوات           

جان به قربان تو شاها که تو حج فقرایی                             بر محمد و آل او صلوات

زمانی که هنوز وسیله‌ی نقلیه‌ای برای انتقال به مشهد به وجود نیامده بود، اهالی از ده با قاطر به مدت ۲۵ روز این راه را طی می‌کردند تا به مشهد می‌رسیدند و مدت ۱۰ روز قصد می‌کردند و در آنجا می‌ماندند و بعد به مدت ۲۵ روز به برگ‌جهان برمی‌گشتند و یک مسافرت مشهد دو ماه زمان را به خود اختصاص می‌داد.

آش پشت پا

سه روز بعد از عزیمت به مشهد مراسم پختن آش رشته به عنوان آش پشت‌پا در منزل زائر انجام می‌شد و افراد نزدیک خانواده‌ی زائر دعوت و از آن‌ها با آش پذیرایی می‌شد و برای سایر همسایگان در ظرف‌های چینی آش پشت‌پا توزیع می‌گردید.

بالاخره انتظار به پایان می‌رسید و خبر از بازگشت زائران امام غریب به گوش می‌رسید. شور و شوق به نقطه‌ی اوج خود می‌رسید. دوستان و فامیل‌ها برای استقبال از زائران تا پای کوه سیاه‌طول و بعضی‌ها تا لوارک می رفتند و برای آن که مشهدی(زائر) مشخص باشد، یک دستمال از ابریشم را به دور سر او می‌بستند و سپس چاووشی می‌خواندند. اگر نزدیک ظهر بود، در منزل مشهدی ناهار را میل می‌کردند و از فردا رفت و آمد به منزل ایشان شروع می‌شد. افراد به منزل مشهدی آمده و پس از صرف چای و میوه یک مهر و تسبیح به عنوان سوغات از مشهدی دریافت می‌کردند و اگر وضع مالی زائر مناسب بود، ایشان یک شب شام (ولیمه) می‌دادند.

حکایت حاج سیفالله از استقبال عمویشان حاج حبیبالله

حاج سیف‌الله فرزند حاج حسن لبافی  نقل می‌کنند که:

“حاج حبیب‌الله لبافی عمویم از مشهد برگشتند و روزی که می‌خواستند به برگ‌جهان بیایند، من از آقای فیض‌الهی مدیر مدرسه که در آن زمان در منزل کربلایی محمد (عظیمی گرامی) بود، درخواست مرخصی و شرکت در این استقبال را نمودم . اما آقای فیض‌الهی در جواب گفتند خُب ایشان می‌آیند و شما می‌روید به منزلشان و ایشان را می‌بینید و با مرخصی ما موافقت نکردند.

اما من از شوق دیدار زائر، آن روز با توافق هوشنگ پسر علی‌اصغرِ استاد غفور و علی‌آقا حاج ایوب به مدرسه نرفته و برای استقبال تا پای سیاه‌طول رفتیم. عموم مرا بوسید و یک دستمال هم به دور سر من بست.

فردای آن روز ما سه نفر را حاج علی‌جان طوسی به توصیه‌ی آقای فیض‌الهی به مدرسه راه ندادند و ما سه نفر می‌رفتیم روی پشت‌بام مشهدی حیدر و ناظر آن‌جا بودیم و زمانی که مدرسه تعطیل می‌شد می‌رفتیم در صف بچه‌ها و به طرف خانه می‌آمدیم.

این کار به مدت سه روز طول کشید و چون مدیر مدرسه از این کار نتیجه‌ای نگرفت نامه‌ای برای پدرم نوشتند و فرستادند. روز چهارم که ما در صف قرار داشته و به طرف منزل می‌رفتیم هنگامی که بر سر قبرستونی رسیدیم، پدرم مشغول نجاری بودند و از من سوال کرد که کجا بودی؟ من جواب دادم مدرسه بودم. در این زمان ایشان نامه‌ی آقای فیض‌الهی را  از جیبشان درآوردند و به من نشان دادند که در آن نوشته شده بود که فرزند شما به مدت سه روز به مدرسه نیامده است. من در جواب  به پدرم گفتم آقای فیض‌الهی برای استقبال از عمو به من مرخصی نداد و من بدون اجازه‌ی ایشان به این استقبال رفتم، پدرم مرا نزد آقای فیض‌الهی برده و با وساطت پدرم بار دیگر مرا به مدرسه پذیرفتند و به سر کلاس رفتم.

سفر های زیارتی هیئت جاننثاران حسینی

هیئت جان‌نثاران حسینی که در آن زمان (سال ۱۳۲۸) همه‌ی اهالی برگ‌جهان از شاهون، روبارآقانور، روبارک، سرده و پاده در آن قرار داشتند، با افزایش نفرات  آن خانه‌های کوچک آن زمان جوابگوی این همه جمعیت نبود. بنابراین طبق توافق در شب‌های جمعه هیئت شاهونی‌ها برقرار بود که در آن سرده و پاده شرکت می‌کردند و هیئت جان‌نثاری‌ها شب‌های شنبه بود که شاهونی ها در این شب حضور داشتند.

اعضای هر دو هیئت مسافرت‌های گوناگونی به مناسبت‌های مختلف از جمله ماه مبارک رمضان و ایام تابستان به مکان‌های زیارتی داشتند.

سفر به شاه عبدالعظیم

در ماه مبارک رمضان پس از صرف افطار در منزل یکی از اعضا هیئت جمع شده و هنگام سحر به خیابان امین‌حضور رفته و از آن جا ماشین کرایه کرده و به سمت شاه عبدالعظیم روان می‌شدند و در حیاط شاه عبدالعظیم زنجیر می‌زدند و پس از عزاداری سحری خورده و سمت منزل بر می‌گشتند.

سفر به امامزاده داوود

در تابستان به علت آن که راه امام‌زاده داوود باز بود( زیرا به علت بارش برف و باران راه امام‌زاده داوود از اوایل پاییز تا ماه دوم بهار بسته بود) و به علت آن که جاده‌ای در مسیر امام‌زاده داوود احداث نشده بود، بنابراین مسیر حرکت از فرحزاد به امام زاده داوود را با پای پیاده می‌رفتند. برای آن که در مسیر طولانی به امام‌زاده داوود (۶ تا ۷ ساعت) از گزند آفتاب سوزان تابستانی در امان باشند، همیشه عصر حرکت کرده و در شب که هوا بسیار خنک بوده با روشنایی چراغ زنبوری که بر دوش یا سر می‌گرفتند به سمت امام‌زاده داوود حرکت می‌کردند.

هیئت جان‌نثاران حسینی سه نفر از اعضای هیئت را به عنوان تدارکات ناهار روز بعد معین و زودتر از این که هیئت به حرکت درآید به سمت امام زاده داوود گسیل می‌کردند. آن‌ها سه راس گوسفند گرفتند و پس از ذبح از گوشت آن‌ها آبگوشت تهیه کرده تا فردا برای ناهار آماده‌ی پذیرایی از زائران امام‌زاده داوود باشند.

برای رفتن به امام زاده داوود نظم خاصی حاکم بود و همانند کوهنوردان دو نفر به عنوان جلودار که معمولا کل مهدی گل‌آرا و یک نفر دیگر از بزرگان روبارک بود، در جلو قرار گرفته و یک شال را بین این دو نفر که به کمرشان بسته بودند را به عنوان یک مرز مشخص کرده و نمی‌بایست گروه از این دو نفر جلوتر حرکت کنند و یک نفر هم به عنوان عقب‌دار که معمولا فرج تقی بود، مشخص می‌نمودند که کسی اگر عقب می‌افتاد اوس (استاد) فرج باید او را به سمت جلو هدایت می‌کرد.

بعد از ساعتی حرکت از فرحزاد به منطقه‌ی یونجه‌زار که دارای قهوه‌خانه و محل کرایه قاطر بود، می‌رسیدند و کسانی که توان حرکت ۶ تا ۷ ساعت را نداشتند در این محل قاطر کرایه می‌کردند. حرکت قاطرها زبان‌زد خاص و عام بود، زیرا آن‌ها همیشه از لب پرتگاه حرکت می‌کردند و این موضوع در بین افراد به مثل تبدیل شده بود و اگر در حال حرکت کسی از لب پرتگاه حرکت کند می‌گفتند مگر قاطر امام‌زاده داوود شدی؟

قبل از رسیدن به امام‌زاده داوود منطقه‌ای مشرف به امام‌زاده قرار داشت که به آن کتل خاکی می‌گفتند و همه در این نقطه به امام‌زاده عرض سلام و ادب می‌کردند.

هنگامی که نزدیک حرم امام‌زاده داوود می‌رسیدند افراد هیئت در دو طرف قرار گرفته و زنجیر می‌زدند. فردای آن روز پس از زیارت و صرف ناهار افراد آماده‌ی حرکت به سمت فرحزاد می‌شدند. لازم به ذکر است هنگام برگشتن آن نظم رفتن وجود نداشت و به قول معروف هرکی هرکی بود.

خاطرهانگیزترین مسافرت هیئت جاننثاران حسینی – سفر به مشهد در ۶۵ سال پیش

در سال ۱۳۳۱  و در فصل تابستان در یکی از شب‌ها که هیئت برقرار می‌شود، بزرگان مسافرت به مشهد را مطرح می‌نمایند. مدت زمان رفت و برگشت و اقامت در مشهد ۱۸ روز اعلام می‌شود: ۴ روز رفت، ۴ روز برگشت و ۱۰ روز قصد کردند برای اینکه نمازشان را کامل بخوانند.

جاده از طریق سمنان و نیشابور بوده که از تهران تا مشهد راه شوسه و تماما خاکی بود، بنابراین مدت زمان مسافرت از تهران به مشهد ۴ روز به طول میانجامید.

هزینهی سفر:

هزینه برای هر نفر در این سفر زیارتی ۶ تومان مقرر گردید که شامل هزینه‌ی اتوبوس، شام و ناهار و صبحانه در مشهد و کرایه مسافرخانه بود. اما هزینه‌های خورد و خوراک بین راه بر عهده‌ی خود اعضای هیئت بود.

تعدادی از اعضا با خانواده در این سفر شرکت کردند، از جمله خانواده‌ی حاج رمضان محمدعلی با همسرشان طوبی عبداله‌کرد و دخترشان مهین و داوود و همچنین جان‌محمد با همسرشان هاجر خانم. اما حاج مصطفی جان‌نثاری به علت آن که می‌خواستند در جمع هیئت حضور داشته باشند، از آوردن همسر خویش خودداری کردند.

چون صرف صبحانه، ناهار و شام در مشهد به صورت گروهی بود، کسانی که با خانواده آمده بودند، با خانواده‌ی خود سه وعده غذا را صرف می‌کردند و کاری با گروه نداشتند.

سفر بدون کلمهدی صفا ندارد

در شب اسم‌نویسی، کل مهدی (گل آرا) اعلام کردند که ایشان در این سفر شرکت نمی‌کنند. حاج مصطفی بسیار ناراحت شدند، چون یکی از افراد تاثیرگزار در هیئت، کل‌مهدی بود، بنابراین در پی ترفندی بودند تا بتوانند ایشان را راضی به همراهی در این سفر نمایند.

همین‌طور که جمعیت در اتاق نشسته بود، حاج مصطفی همه‌ی جمعیت را از اطراف کل‌مهدی به سمت خود فراخوانده و تمام جمعیت و حاج مصطفی در یک سمت اتاق و کل‌مهدی به تنهایی در سمت دیگر اتاق قرار گرفتند. حاج مصطفی رو کرده به جمعیت و می‌گوید: آیا این جمع ما بدون کل‌مهدی صفا دارد؟ اگر کل مهدی نباشد این سفر زیارتی لطفی دارد؟

همه با صدای بلند گفتند، نه‌خیر، سفر بدون کل‌مهدی صفا ندارد. به این صورت کل‌مهدی با این شعار جمع، دیگر نمی‌توانستند جواب منفی بدهند، بنابراین راضی شدند و اسم ایشان در لیست مسافرت تاریخی ۶۵ سال پیش ثبت گردید.

کل مهدی گل آرا اهل روبار بود و تکیه‌کلامش: “یاهو یا مل‌هو،  یا من لیس الی هو”  بود و مغازه خواربار فروشی داشت.

اتفاق دیگری که افتاد، اسم کریم خداداد در فهرست نوشته نشد، حال به چه علت نمی‌دانیم. همین امر باعث دلخوری کریم خداداد که در آن زمان آبدارچی هیئت بودند، گردید و از آن تاریخ به بعد ایشان از هیئت قهر کرده و شب‌ها به مسجد می‌رفتند و دیگر به هیئت برنگشتند.

محل حرکت به سمت مشهد

منزل اوس محسن شاهانی (اوس محسن نجار) نوحه‌خوان هیئت، محل جمع شدن تعیین شد. چون در آن زمان منزل او  منزل بزرگی محسوب می‌شد و در میدان کلانتری، روبروی میدان داخل کوچه باشگاه تاجیک بود. برگجونی‌ها به منزل ایشان آمده و ناهاری را که هر کس برای خود تهیه دیده بود در منزل اوس محسن نجار صرف کردند و بعد از ظهر ماشین‌ها به سمت مشهد مقدس حرکت می کنند.

شورلت مدل ۱۹۵۴ وسیلهی سفر به مشهد

دو دستگاه شورلت ۱۹۵۴ دماغدار که در یکی از آن‌ها پادهی و سردهی و در دیگری شاهونی‌ها قرار گرفته بودند، تهیه گردید. برای آنکه صندلی‌ها برای مسافرین مشخص شود، قرعه‌کشی انجام شد، صندلی اول و دوم به اسفندیار مَدِر، ابوالقاسم اله‌داد، سیف‌اله کل‌بَسن، داوود حاج‌رمضان تعیین گردید.

اما در روز حرکت که بعد از ظهر بود، زمانی که حاج مصطفی از ماشین بالا آمدند، بلافاصله این ۴ پسر را که کودک بودند از جا بلند کرده و گفتند باید اول خانواده‌ها بنشینند و اگر جایی باقی ماند سپس بچه‌ها در آن جا قرار بگیرند و با جابه‌جایی جمعیت، آخر اتوبوس که یک تخته بود و از صندلی خبری نبود و باید به پاره‌آهن اتوبوس تکیه می‌دادند به این چهار کودک رسید. گفته می‌شود پهلوی این کودکان به علت ضربات ناشی از تکان اتومبیل به اندازه‌ی یک طالبی گولّه شده بود.

مسئولیت خرج حاج آقا لطیفی با کلبَسن

در طی مسافرت ۴ روزه هزینه‌ی خورد و خوراک راه به عهده‌ی افراد بود و فقط  طی قرعه هزینه‌ی غذای شیخ هیئت که حاج آقا لطیفی بودند بر عهده‌ی کل‌بَسن (کربلایی جسن جان‌نثاری) قرار گرفت. زمانی که ماشین به دهانه‌ی زیدر – (دُهُنَه‌ی زیدَر) یک منطقه که خیلی سرد بود – رسیدند، کنار یک قهوه‌خانه که از کنار آن جوی آبی می‌گذشت و آب زلالی در آن روان بود، توقف کردند.

طبق برنامه چون خرج شیخ لطیفی بر عهده‌ی کل‌بسن قرار گرفته بود، سفارش غذای چلو خورشت قیمه را داد و چون غذا از قبل آماده بود، غذا را کشیده و به نزد شیخ آوردند و ایشان بدون تعارف به کل‌بسن و فرزندانش خیراله و سیف‌اله، شروع می‌کنند به غذا خوردن. کل‌بسن برای آنکه صرفه‌جویی کند، چون هزینه‌ی غذای شیخ را دادند به سیف‌اله پسرش می‌گوید برو ماست بگیر بیاور که با این آب زلال و گوارا آب‌دوغ درست کرده و ناهار بخوریم.

سیف‌اله به مغازه‌ی آن اطراف رفته و با یک کوزه‌ی گلی که در آن ماست بود بازگشت. کل‌بسن از قهوه‌چی یک بادیه مسی گرفته و ماست را درون ظرف مسی ریخته و ابتدا کمی آب درون ماست می‌ریزد تا رقیق شده و بتوانند در آن نان ریز نمایند. بعد از آنکه آب را با ماست مخلوط کرده کمی چشید که از مزه‌ی آن اطلاع پیدا کند. دید ماست خیلی ترش است به اصطلاح زقّوم بود. کل‌بسن برای آنکه ترشی ماست کم شود باز هم با کوزه درون ماست آب ریخته و این کار را تا ۴ بار انجام داد و بار چهارم وقتی چشید دید باز هم آب‌دوغ ترش است. کل بسن از یک طرف چون هزینه‌ی غذای شیخ لطیفی را داده بود و ایشان غذای مطبوع و دلنشین قیمه را خورده و نوش جان کرده بود و در حال پاک کردن لای دندان خود با خلال دندان بود، و از طرفی دیگر هنوز تکلیف خود را با این ماستِ ترش تعیین نکرده بود، با عصبانیت کاسه آب‌دوغ را به درون جوی آب روان دمرو کرد و زیر لب گفت: حاج لطیفی ناهارشِ بَخورده، داره دِندونشِ پاک مُکنه، ما حَلا یه لقمَه سوراخ سرمون دَنَنایم. سیف‌اله خاک بِسرت، اَندی عرضَه نداشتی که ماستِ انگوشت بَزنی، بِینی ترشه یا نه؟!

خلاصه کل‌بسن، بانی غذای حاج آقا لطیفی به همراه خیراله و سیف‌اله گرسنه از سر سفره‌ی ناهار برگشتند.

کوبیدن ناصر پسر حسین حاجی بر تخت قهوهخانه

در روز دوم که ماشین برای صرف ناهار جلوی یکی از قهوه‌خانه‌ها توقف کرده بود، راننده‌ی ماشین یک نگاه به ناصر، پسر حسینِ حاجی که کودکی بیش نبود کرده و به پدرش می‌گوید که بابت این بچه باید کرایه بدهی. حسینِ حاجی ناراحت شده، بچه را روی دست بلند کرده و جلوی چشمان شوفر و شاگرد او محکم به روی تخت قهوه‌خانه می‌کوبد.

ناصر در اثر کوبیدن یک هِق بلند کرده و گریه را سر داد. حسین حاجی سپس می‌گوید: آخه باسه این یه ذره بچه من باید کرایه بدم؟ در این موقع شاگرد شوفر گفت بابا ول کن برای یک کرایه داری بچه رو می‌کشی و به شوفر می‌گوید بابا ولش کن خونش می‌افته به گردن ما.

توضیح آنکه حسینِ حاجی معروف به سرهنگ و برادرش محمد (معروف به محمد لثه)  از فرزندان حاجی و مادرشان (ام نسا) بود. حسین حاجی دو فرزند داشت به نام‌های ناصر و حسن (معروف به حسن زاغی). حسن زاغی یک روز برای کمک به یک ماشین که می‌خواستند آن را بکسل کنند، اقدام می‌کند. سیم بکسل که در سر آن یک قلاب فولادی قرار داشته ناگهان ول شده و به سر حسن زاغی خورده و ایشان در دم جان می‌سپارند.

خراب شدن اتوبوس شاهونیها

اتوبوس اول که در آن پادهی و سردهی قرار داشتند بعد از ۴ روز طی مسیر به مشهد رسید. اما از ماشین دوم که شاهونی‌ها در آن سوار بودند، خبری نشد. همه نگران بودند و سه روز تمام این بی‌خبری از ماشین دوم طول کشید. چون خبری از آن نشد، از پلیس راه جویا شدند و آن‌ها خبر دادند که ماشین در بین راه خراب و سپس تعمیر انجام  و در حال حرکت به سمت مشهد است و کلیه مسافران هم صحیح و سالم می‌باشند. بعد از ۴ روز که ماشین دوم رسید، همه‌ی برگجونی‌ها به استقبال شاهونی‌ها رفته و آن‌ها را بغل کرده و اشک شادی ریختند.

مسافرخانهی رضواننو

بعد از ۴ روز سختی و مشقت، اتوبوس به مشهد رسید و مسافرخانه‌ی رضوان‌نو که در بازار منتهی به حرم بود به عنوان محل اسکان تعیین گردید. مسافرخانه دارای یک راهرو  بود که در اطراف آن اتاق‌های کوچک دو تا سه نفره ساخته شده بود و افراد در این اتاق‌ها مستقر شدند.

مشهدیها حریف همه عالم دنیا بودند، اما برگجونیها حریف مشهدیها شدند!

دو نفر از اعضای هیئت هنگامی که برای زیارت به حرم می‌رفتند در خیابان به یک فرش‌فروش که چند قالیچه بر روی دوش داشت برخورد می‌نمایند. آن دو نفر قیمت قالیچه‌ها را از او سوال می‌کنند و به دور از انتظار با قیمت نازل قالیچه رو‌به‌رو می‌شوند و بلافاصله دو قالیچه را خریداری می‌نمایند و خبر نداشتند که این قالیچه‌ها جزو اموال مسروقه است. خوشحال از این که موفق شده‌اند شکار بزنند، به مسافرخانه‌ی رضوان‌نو بر می‌گردند. فرش‌فروش دوره‌گرد توسط پلیس دستگیر و اقرار می‌کند که قالیچه‌ها را به دو نفر زائر که در مسافرخانه‌ی رضوان‌نو اسکان دارند، فروخته‌اند. هیئت بی‌خبر از همه چیز ناگهان با ورود پلیس مواجه می‌شود. با وساطت بزرگان قالیچه‌ها به پلیس برگشت داده شد و تعدادی از افراد هیئت از جمله اوس خیراله و حسینِ حاجی به همراه آن دو نفر که قالیچه را خریداری نموده بودند به کلانتری اعزام شدند.

در کلانتری، اوس خیراله به حسینِ حاجی ( معروف به سرهنگ) می‌گفتند جناب سرهنگ شما تشریف ببرید ما کارها را رو‌به‌راه می‌کنیم. جناب سرهنگ گفتن‌های متعدد اوس خیراله کارساز شد و افسر کلانتری با شنیدن جناب سرهنگ تحت تاثیر قرار گرفت و  آن دو نفر که قالیچه‌ی مسروقه را خریداری کرده بودند، آزاد کرد.

بعد از این واقعه یکی از برگجونی‌ها می‌گفت: مشهدی‌ها از عالَم دنیا می‌دزدند و برگجونی‌ها از مشهدی ها.

پاکستانی، یکّه‌بزن برگجونی‌ها

زمانی که ماشین برگجونی‌ها وارد گاراژ مشهد می‌شود، سرِ تخلیه‌ی بار از روی اتوبوس بین برگجونی‌ها و شاگرد شوفر و راننده نزاع در می‌گیرد که با پادرمیانی حاج مصطفی این نزاع خاتمه پیدا می‌کند.

البته در این نزاع سایر شوفرها و کمک‌راننده‌های گاراژ که همه قدبلند بوده و هیکلی تنومند داشتند در یک طرف و برگجونی‌ها در طرف دیگر قرار داشتند.

غلامرضا آشیخ حسین که به تازگی از دنیا رفته‌اند، مردی کوتاه‌قد و ضعیف‌الجثه بود. در آن زمان به ایشان لقب پاکستانی داده بودند و علت آن هم این بود که هر وقت عازم برگجهان می‌شدند هر کس از ایشان سوال می‌کرد که غلامرضا کجا می‌روی؟ می‌گفت می‌روم پاکستان. یا هر وقت که اسم برگجهان می‌آمد، ایشان پاکستان را جایگزین اسم برگجون می‌کردند. به همین علت به غلامرضا پاکستانی معروف شدند.

بعد از اینکه نزاع بین برگجونی‌ها با راننده‌ها و شاگردراننده‌ها در گاراژ مشهد تمام شد، غلامرضا پاکستانی ول کن نبود و تازه شروع کرد به شاخ‌شونه کشیدن برای راننده‌ها و کمک‌راننده‌ها. یک شاگردشوفر که هیکلی تنومند و قدی بلند داشت از دور به برگجونی‌ها با صدای بلند گفت : بابا بیاین این گنده‌لاتتون رو ببرید. خیلی عرض‌اندام می‌کنه.

تشکیلات مطبخ

یکی از محسنات هیئت در این بود که اعضا را به انجام کارهای گروهی و سازمان‌یافته عادت داده بود و هر کس در زمینه‌ی مسئولیتی که به او محول شده بود، تجربه پیدا کرده بود. از قاری قرآن گرفته تا نوحه‌خوان، میاندار، آبدارچی، سفره پهن کن، آشپز، توزیع کننده‌ی غذا و غیره همه به خوبی مسئولیت خود را انجام می‌دادند.

برای تهیه‌ی غذا جهت هیئت، روزی دو نفر مامور تهیه‌ی صبحانه، ناهار و شام بودند. اسفندیار با اوس فرج، خیراله با سیف‌اله و …

یک روز که اسفندیار با اوس فرج مسئول تهیه غذا بودند، هیئت مهمان آشپزخانه‌ی امام رضا بودند و سهمیه‌ی غذای این دو نفر را هم آورده بودند. بیشتر اوقات غذا آبگوشت یا دمی بود و گاهی برنج درست کرده و از بیرون کباب تهیه می‌کردند.

اعضای هیئت صبح زود که برای زیارت به حرم می‌رفتند، در مسیرشان شیرفروش‌ها قرار داشتند. شیرفروش‌ها شیر را در میان پاتیل‌های بزرگ قرار داده و زیر آن پریموس روشن کرده و شیر هم قُل‌قُل می‌کرد. حسین حاجی هر روز صبح نزد یکی از این شیرفروش‌ها می‌رفت و می‌گفت: “ما تعدادمان ۲۰۰ نفر است. اول یک لیوان شیر بده به من بخورم و اگه خوب بود می‌گم این ۲۰۰ نفر بیان از شما شیر بگیرن”، و به این صورت روزی یک لیوان شیر نوش جان می‌کرد.

چارت سازمانی هیئت برگجونیها در سفر

  1. میرزاعلی قنبر در میان‌داری بسیار عالی عمل می‌کرد و به اصطلاح مجلس گرم کن بود.
  2. اله‌داد به جز مسئولیت علم و کتل، اگر کسی کت یا لباس اضافی داشت به دست ایشان می‌سپرد و در واقع امانت‌دار اعضای هیئت بود. یک مسئولیت دیگر که ایشان به خوبی انجام می‌دادند، زمانی بود که در هیئت قرآن تلاوت می‌شد و یا کسی سخنرانی می‌کرد. ایشان مواظب حرکت بچه‌ها بود. اگر توجه به هیئت نداشتند بلافاصله با صدای بلند آن فرد را صدا زده و او را متوجه نظم و رعایت حرمت گذاشتن به مجلس می‌نمود. گاهی بچه‌ها کاغذی از جیبشان بیرون می‌آوردند، اله‌داد هر جای مجلس بود با صدای بلند می‌گفت بچه بذار جیبت.

 روحش شاد.

اتوبوس دو گانهی مسافربری و باربری

در قراردادی که مسئولین هیئت با راننده‌ی اتوبوس نوشته بودند، ذکر شده بود که اگر در میان مسیر حرکت، باری به اتوبوس پیشنهاد شود راننده آن را بپذیرد و در راهرو ماشین قرار دهد.

هنگام برگشتن به تهران، در نیشابور، ده عدد گونی نخودچی برای حمل به تهران به راننده پیشنهاد و راننده گونی‌های نخودچی را وسط ماشین تا انتهای آن روی هم قرار می‌دهد و مسافران هنگام تردد بر روی گونی‌ها حرکت می‌کردند.

در سمنان ماشین‌ها برای نماز ظهر نگه می‌دارند و اسفندیار که از فرط خستگی روی صندلی درازکش خوابش برده بود، ناگهان در خواب احساس خفگی به او دست می‌دهد و سراسیمه از خواب بلند می‌شود. او مشاهده می‌کند که شکم کل‌مهدی که روی گونی‌های نخود خوابیده بود به روی دهانش افتاده و به همین علت نمی‌توانست نفس بکشد. شکم را کنار زده و نفسی تازه می‌کند. کل‌مهدی اعتراض کرده که بچه چه کار می‌کنی؟ چرا نمی‌گذاری که آدم یه چرت بزنه؟

زنجیر زدن شاخصترین عامل نظم و ترتیب برگجونیها

یکی از بارزترین مشخصه‌ی هیئت برگجونی‌ها روش زنجیر زدن بود. صف زنجیرزنان از بزرگتر‌ها شروع و به کوچکترها ختم می‌شد. میان‌دارها در صف زنجیرزنی مشخص بودند و غیر از آن‌ها کس دیگری در وسط صف قرار نداشت. نوحه‌خوان‌ها معلوم بودند. نظم زنجیرزنی توجه هیئت‌های مشهدی را به خود جلب کرده بود. به طوری که یک هیئت پیشنهاد دادند تا به صورت مشترک با زنجیرزنان برگجونی وارد صحن امام رضا شوند. این پیشنهاد قبول شده و دسته زنجیرزن از جلوی مسافرخانه‌ی رضوان‌نو که در میان بازار منتهی به حرم واقع شده بود، شروع به حرکت کرد. اما هنگامی که این دسته وارد صحن امام رضا شد، برگجونی‌ها یک نفر از هیئت مشهدی‌ها را در صف مشاهده نکردند. آن‌ها به علت نظم و جدیت بالای هیئت برگجونی تاب نیاورده و به تدریج از صف خارج شدند.

پایان سفر ۶۵ سال پیش

بعد از ۲ ماه سفر، زائران با کوله‌باری از خاطرات دسته‌جمعی و یک عکس به تهران بر می‌گردند. در مورد عکس، عکاس به مسافرخانه‌ی رضوان‌نو آمده و پرچم مربوط به هیئت جان‌نثاران حسینی را در پشت صحنه قرار دادند. ولی به علت ازدیاد جمعیت آن‌ها را به دو نیم تقسیم نمودند، و در دو نوبت(دو جهت) از جمعیت عکس گرفتند. بعضی‌ها زرنگی کرده و در هر دو عکس که جداگانه انداخته شده شرکت کردند. لذا بعضی‌ها که در سمت راست یک عکس قرار دارند، در سمت چپ عکس دیگر هم مشاهده می‌شوند.

زائران و خانواده و دوستان آنها در تهران به مدت ۲ هفته به دید و بازدید یکدیگر می‌رفتند. وسایل پذیرایی نیز اغلب شربت سکنجبین بود.

با تشکر از تلگرام برگجهان و آقایان حمید جان‌نثاری و داود طوسی برای اهدای برخی از عکس‌ها
و تشکر از خانم لیلا لبافی که زحمت تایپ مقاله را کشیدند.
در ضمن از افرادی که قادر به شناسایی آقای حسینِ حاجی و فرزند او ناصر در عکس‌های دسته‌جمعی ارایه شده هستند، لطفا ایشان را به ما معرفی کنند تا عکس آنها نیز با کیفیت بهتر و درشت در مقاله و چارت سازمانی هیئت درج گردد.

۱-سیف اله شاهانی ۲-جان‌محمد جان‌نثاری ۳-محمدکاظم پلویی ۴-حسین جان‌نثاری ۵-فیض‌اله شاهانی ۶-شیخ لطیفی ۷-مصطفی جان‌نثاری ۸-علی جان‌نثاری ۹-طاهرقلی کوشکستانی ۱۰-خیراله جان‌نثاری ۱۱-اله‌داد جان‌نثاری ۱۲-عبداله جان‌نثاری ۱۳-ذبیح‌اله جان‌نثاری ۱۴-علی جان‌نثاری ۱۵-اسفندیار جان‌نثاری ۱۶-هوشنگ پلویی ۱۷-حسن جان‌نثاری ۱۸-سیفاله جان‌نثاری ۱۹-غلام‌رضا اثباتی ۲۰-محمدباقر سیف‌محمدی ۲۱-جعفر جان‌نثاری ۲۲-سیدرضا کوثری ۲۳-هادی مقدس ۲۴-مهدی گل آرا ۲۵-مصطفی جان‌نثاری ۲۶-آیت شاهانی ۲۷-صدراله پلویی ۲۸-اسداله جان‌نثاری ۲۹-تقی جان‌نثاری ۳۰-ناصر جان‌نثاری ۳۱-عباس سیف‌محمدی ۳۲-حسن مقدس ۳۳-صفر مقدس ۳۴-مصطفی شاهانی ۳۵-حسینقلی جان‌نثاری ۳۶-ابوالقاسم جان‌نثاری ۳۷-محمد جان‌نثاری ۳۸-داود محمد علی ۳۹-……. ۴۰-….. ۴۱-….. ۴۲-…. ۴۳-محمدباقر سیف‌محمدی ۴۴-فرج اله جان‌نثاری ۴۵-منصور جان‌نثاری ۴۶-….. ۴۷-محمد جان‌نثاری ۴۸-….

۶ دیدگاه

  1. باسلام و عرض تشکر از اقای مجید جان نثاری به خاطر جمع آوری مطالب فوق. گزارش و عکسهای ارائه شده خیلی بجا بود. لازم است مطلبی در مورد سفر به مشهد از قول حسین مقدس بگویم: دو دستگاه اتوبوس برای حمل زایرین آمده بود، یکی نو و دیگری کهنه. این دستی ها (سردهی و پادهی) سوار اتوبوس نو شدند که بااعتراض شاهونی ها مواجه شد. این دستی ها گفتند ما پیاده می شویم و سوار اون ماشین می شویم. همون اتوبوس نو خراب شد و اون دستی ها چند روز دیرتر رسیدند. و مطلب دیگر در مورد زنجیرزنی برگجونیها: آقای مقدس نقل می کنند یکبار هیئت به قم رفت و در حرم آنقدر خوب زنجیر زدند که یک روحانی آنها را به منزل آیت الله بروجردی دعوت کرد و در منزل ایشان و در حضورشان یک زنجیر جانانه زدند. باتشکر فراوان از آقای لبافی عزیز.

  2. جناب لبافی سلام در چارت عکس میانداران عکس حاج باقر سیف محمدی به جای مشهدی میرزا علی قرار داده شده

  3. حمید آقا من خودم در این مورد شک داشتم و اتفاقا آقا مجید هم به من این اشتباه رو گوشزد کرد. من استدلالی داشتم و لذا قرار شد بگذاریم نظر آقایان سیف محمدی را جویا شویم. اما استدلال من این است: به عکس ماقبل آخر که لوگوی تلگرام برگجهان را دارد نگاه کنید. عکس میرزاعلی را از این عکس بیرون کشیدم. ایشان نفر اول ایستاده در سمت راست و آخر عکس، درست جلوی فیض اله شاهانی است. حالا در همین عکس به نفر دوم نشسته در جلو در سمت چپ عکس نگاه کنید. پهلوی علی کل جعفر. به نظرم این فرد حاج باقر سیف محمدی است و اتفاقا لباس فرم بانک هم بر تن دارد. آیا این طور نیست؟

  4. با تشکر از آقایان مجید جان نثاری و علی اکبر لبافی برای گزارش مبسوط وجامع شما. روح همه درگذشتگان شاد. لازم به ذکر است در رابطه با درست کردن آبدوغ وقتی بابا حسن ماستِ آبدوغ رو خورد، گفت: “عجب ماست انیه!”

  5. جناب لبافی سلام این عکسها ما را به اشتباه می اندازد در عکس اخر دو نفر به نام حاج باقر سیف محمدی نشان شده است شماره ۴۳و۲۰ یکی با لباس فرم ودیگری با لباس شخصی بهتر این است با حاج عباس سیف محمدی تماس گرفته شود

  6. پس از گفتگو با آقای حجت سیف محمدی من عکس آقای میرزاعلی را در چارت جایگزین کردم. ولی پرسش من همچنان باقی است: دومین نفر نشسته در ردیف جلو درون عکس ماقبل آخر (کنار مرحوم علی کل جعفر) کیست؟ در عکس آخر همین فرد با شماره ۲۰ مشخص شده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *