خانه » ادبیات » مَثَل‌های برگجونی(۴)- خانه‌ی صفرعلی

مَثَل‌های برگجونی(۴)- خانه‌ی صفرعلی

علی‌اکبر لبافی، مهرماه ۹۷

همیشه افرادی هستند که نامشان بر سر زبان‌هاست. البته این نام‌آوری یا شهرت دلیلی هم دارد، ولی دلایل شهرت افراد مختلف متفاوت است.

صفرعلی اثباتی یکی از این افراد در زمان خود بود. این که صفرعلی چرا شهرت یافت برای من دقیقا مشخص نیست، اما وی ویژگی‌هایی داشت که هرکدام می‌تواند سبب شهرتش باشد.

خانواده‌ی صفرعلی

صفرعلی فرزند غلامرضا دارای دو برادر و چهار خواهر بود. به نظر می‌رسد دوران جوانی او که اوج هزینه‌های زندگی خانواده‌اش بود مصادف با قحطی و شیوع بیماری در ایران و از جمله تهران و برگجهان بود. حیدرعلی برادر صفرعلی در پی یافتن کار سر از شمال درآورده و با کارگران حفر تونل کندوان همراه شده بود و از برگجهان رفته بود. قنبرعلی برادر دیگر وی دارای سه دختر بود که به نظر می‌رسد زود از دنیا رفته باشد. لذا تنها چهارخواهر در کنار صفرعلی بودند. زمانی که توان اقتصادی خانواده را زمین و تعداد فرزند تعیین می‌کرد، خانواده غلامرضا شامل ۷ دختر و صفرعلی بود. صفرعلی بدین‌سان پس از مرگ پدر بزرگ خانواده بود.

مشاغل صفرعلی

شاید همین مشکلات بود که صفرعلی را راهی کاشان کرد تا نزد شوهر خواهرش به مغازه‌داری و ساخت آب‌نبات و نظایر آن مشغول شود. صفرعلی پس از بازگشت دوباره به روستای برگجهان در منزلش که مشتمل بر حیاطی در میان و چند اتاق در پیرامونش بود، مغازه‌ای دایر کرد و این سومین مغازه‌ی فعال آن زمان روستا شد.

صفرعلی با روابط عمومی بالا و داشتن اتاق‌هایی برای اجاره، پذیرای مسافران گذری یا افراد مشخصی بود که تابستان‌ها به روستا آمده و اقامت می‌گزیدند. وی همچنین ملک و باغ‌های افراد شهری را که در روستا باغ و مزرعه‌ای خریده‌ بودند نگهداری می‌کرد.

زنان و فرزندان صفرعلی

اگرچه صفرعلی از نظر تعداد زنان و به ویژه زنان همزمان خود در مرتبه نخست مردان روستا قرار ندارد اما حائز رتبه هست. وی در دوران حیات خویش ۵ زن اختیار کرد.

صفرعلی ابتدا با دختر آمحمد اثباتی (خواهر مشهدی اسماعیل) ازدواج می‌کند. در اثر جدایی یا مرگ همسر یا فرزندان، این ازدواج حاصلی نداشت.

صفرعلی سپس با معصومه‌بگم دختر کربلایی رحیم لبافی ازدواج می‌کند. باز هم در اثر جدایی یا مرگ همسر یا فرزندان، این ازدواج نیز حاصلی نداشت.

ازدواج سوم صفرعلی با سروناز دختر کربلایی رضاقلی پلویی بیوه‌ی برادرش بود. از این ازدواج نیز فرزندی باقی نماند.

ازدواج چهارم صفرعلی با خاتون‌جان دختر عبدالمحمد اثباتی بود. از این ازدواج محمدعلی، فاطمه (همسر خیراله طوسی) و ربابه (همسر محمدعلی اثباتی) به یادگار ماندند. این کودکان خردسال به زودی مادرشان را از دست دادند.

صفرعلی برای بار پنجم ازدواج کرد. همسر وی اشرف‌السادات دختر آسدمصطفی محسنیان بود که از جورد به برگجهان کوچ کرده بود. وضعیت خانه و کاشانه‌ی صفرعلی به گونه‌ای بود که یکی از بستگان وی محمدعلی و فاطمه را نزد خود در تهران برده و نگهداری کرد. صفرعلی اما از همسر پنجم صاحب ۷ فرزند به نام‌های بلقیس(یا حاج خانم همسر باقر جان‌نثاری)، رقیه(همسر عزیزاله هاشمی)، خدیجه(همسر رمضان علیمردانی)، اسماعیل، حسن، مجتبی و مرتضی شد.

مَثل معروفِ خانه‌ی صفرعلی

خانه‌ی صفرعلی در محله‌ی سرده روستای برگجهان و در حاشیه‌ی محله‌ی سبداری(سربداری) قرار داشت. این خانه و محله در کوچه‌ی باغِ خان یا باغِ مشکات (معروف به سه راه باغ‌خان) واقع بود. نام این کوچه اکنون به نام شهید عبدالرضا اثباتی است. مشاغل متعدد صفرعلی، فقر و سختی زندگانی در آن دوره از تاریخ، عیال‌واری صفرعلی و خانه‌سرایی با حیاط بزرگ و اتاق‌های متعدد که گاهی شبیه مسافرخانه‌ای کوچک پذیرای مسافران شهری بود، و مغازه‌ای که اغلب اجناسش باید به زحمت از شهر تهیه و به آنجا منتقل می‌شد، همه و همه این خانه را به یکی از خانه‌های پرکار و زحمت تبدیل کرده بود تا جایی که وقتی مشتریان مغازه برای خرید جنسی مراجعه می‌کردند، باید درب خانه را که در کنار مغازه بود دق‌الباب کرده تا فردی از درون خانه در را باز کند؛ فردی که حتما به روفت و روب خانه یا سایر امور خانه‌ و کاشانه مشغول بود. وی به مشتری می‌گفت این کار مرا ادامه بده تا بروم و جنسی را که می‌خواهی از انبار یا مغازه بیاورم! این بود که اصطلاح “خانه‌ی صفرعلی” به مثل معروفی میان روستاییان بدل شد.

زمانی که برخلاف انتظارتان فردی که قرار بوده به شما کمک یا خدمتی بکند، شما را در موقعیتی قرار بدهد که مجبور شوید به وی کمک کنید! خواهید گفت: مگه خُنَه صفرعلی‌یه؟(= مگر خانه‌ی صفرعلی است؟). این مثل تعمیم یافته و در شرایط دیگر هم بیان می‌شد. مثلا اگر فردی برای دیدار فامیل و بستگان و دوستان به منزل آنها می‌رفت، و آنان مشغول کار بوده و میهمان را هم به کار وا می‌داشتند، این مثل به کار می‌رفت و میهمانی که با دیگران رودربایستی نداشت یا چنانچه فردی رک و روراست بود می‌گفت: اینجَه خُنَه صفرعلی‌یه؟!

صفرعلی در تصویر

برخلاف شهرتی که صفرعلی داشت متاسفانه عکس‌های زیادی از ایشان به جا نمانده است. تنها عکسی که فرزندانش از ایشان دارند عکس بالاست. عکس دسته‌جمعیِ تار و بی‌کیفیتی که در آن صفرعلی همراه دو پسر و دو دخترش ایستاده است.

اما برحسب اتفاق عکس دیگری از صفرعلی به دستم رسیده است که در زیر آمده است. خانم زهرا پلویی که این عکس را به من هدیه داد. ایشان هم آن را از خواهرش همسر علی‌اکبر جان‌نثاری گرفته است. لذا خانم پلویی سه نفر از افراد درون عکس را می‌شناخت: غلامعلی جان‌نثاری که پدرشوهر خواهرش بود و حاج حسن لبافی که دایی شوهرش بود و بالاخره آقای لواسانی که شوهر خواهر دیگرش بود.

دو نفر در عکس شناسایی نشدند و کوشش من برای شناسایی آنها در برگجهان بی‌نتیجه ماند. تا اینکه با فرد محترمی به نام فتح‌اله آذری‌مهر آشنا شدم. وی نویسنده‌ای پرکار است و صفرعلی دایی مادر او بود. به همین دلیل وقتی عکس فوق را به ایشان نشان دادم بسیار خوشحال شد چون عکس دایی‌اش را برای اولین بار می‌دید. با قاطعیت گفت این دایی صفرعلی است. او حتی نفر ناشناس دوم را هم شناخت. گفت این فرد هم کل مد‌آقا توده است. من که نام کل‌مدآقا را شنیده بودم گفتم کل مدآقا توده نه، کل مدآقا عظیمی. ایشان گفتند نام فامیلش را تغییر داد و عظیمیِ گرامی گذاشت. آقای آذری‌مهر آقای لواسانی را هم شناخت چرا که آقای لواسانی پسرخاله‌اش بود.

شناسایی این افراد توسط آقای آذری‌مهر مرا متقاعد کرد که عکس مذکور قطعا همان صفرعلی است. اما وقتی با فرزندان صفرعلی صحبت کردم برخی با تردید تایید کردند و برخی به کلی انکار کردند و گفتند این عکس پدرمان نیست! من هم به گمان اینکه مگر می‌شود فرزندان کسی عکس پدرشان را نشناسند؟ لذا در گفته‌ی آقای آذری‌مهر تردید کردم و هنگام چاپ این عکس در کتاب “فرهنگ گویش برگیجانی” زیر عکس صفرعلی نوشتم: ناشناس.

اما آقای آذری‌مهر بادیدن این عکس در کتاب بسیار دلگیر شد و گفت چطور نام دایی صفرعلی را ننوشته‌ای! من وقتی گفته‌ها و تردید فرزندان صفرعلی را برایش نقل کردم گفت سخن مرا که این سن و سال دایی را دیده‌ام و بسیار با او بودم را باور نکردی و سخن فرزندانش را که هرگز پدر را در این سن ندیده‌اند باور می‌کنی؟

من دو عکس صفرعلی را برای مقایسه در کنار هم قرار داده‌ام. سخن چه کسانی حقیقت دارد؟

شایان ذکر است آقای آذری‌مهر داستانی به نام “سرو” نوشته‌اند که اشاره به سرو برگجهان دارد و در آن داستان زندگی افرادی را بیان می‌کند که به گمان من اشاره به افرادی مانند کربلایی عبدالعظیم اثباتی (کدخدا)، صفرعلی اثباتی و نورالدین محسنیان دارد. این داستان زیبا به نام سرو است و در همین بخش (بخش ادبیات) در سایت برگجون، منتشر شده است. علاقمندان آن را بخوانند.

۴ دیدگاه

  1. حمید جان نثاری

    جناب لبافی سلام بامقایسه دو عکس هیچ تردیدی بنده ندارم که هر دو عکس مربوط به مرحوم صفرعلی می باشد. روحش شاد. هر موقع برای خرید می رفتیم درب حیاط را که می زدیم مش صفرعلی از ایوان منزل راهی به دکان داشت که نردبان بود و وارد دکان می شد. مردم چه زندگی ساده ای داشتند اجناس مغازه آدامس، آب نبات، لوله چراغ گردسوز، لوله چراغ فانوس، فتیله چراغ و تنباکوی کاشان بود. باتشکر از شما هر چه به جلو می رویم آسایش بیشتر ولی آرامش کمتر. جناب لبافی درخواست دارم تحرکی به سایت بدهید از دوستان بخواهید ازخاطرات گذشته در برگجهان مطلب بنویسند.

  2. درود به روان پاک اش
    من هم در کودکى که در تابستان به برگیجهان مى رفتیم از مغازه ایشان خرید مى کردم
    خاطرم هست که هیج وقت فراموش نکردم ، روزى کبوترى در بالأى مسجد سرده نشسته بود و من با تیر کمان زدم و افتاد توى حوض پایین ، جاىی که وضو مى گرفتن. هنوز به خانه نرسیدم خانومى فریاد کنان امد و با مادرم جرو بحث که پسرت کبوتر ما را زده . خانوم صفرعلى خودش را معرفى کرد. و مادرم با عذرخواهى دو تومان بهش داد و او هم غرغر کنان از کنار حمام قدیمى سرده رفت. امیدوارم از ته دل ما را بخشیده باشد.
    یادشان گرامى

  3. ممنون از همراهی شما همولایتی عزیز
    برای تحرک دادن به سایت همیشه آماده ایم و دست نویسندگان را می بوسیم. حمید خان شما البته همیشه پشتیبان سایت بوده اید و با نظرات و ارسال اسناد و عکسها و حتی در برخی از مصاحبه ها ما را یاری کردید. چقدر خوب است از خودتان شروع کنیم. چرا ما تاکنون نوشته ای از شما نداشتیم؟ در حالی که می دانیم خاطرات و اطلاعات زیادی از برگجون دارید و اهل نوشتن هم هستید. اگر امکان تایپ کردن هم نداشتید دست نوشته تان را ارسال بفرمایید

  4. سلام
    این مثل همیشه در خانواده ما گفته میشود . این جا مثل خونه صفرعلی میمونه
    یادمه تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم وقتی از جلوی مغازه ایشان عبور می کردیم می گفتم مغازه صفرعلی (صَفر رو با عدد صِفر اشتباه می گرفتم)
    ممنون از زحمات شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *