خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش دهم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش دهم

محمدتقی اثباتی، فروردین ۹۶

دانستیم که زال پسر سام در زمان پادشاهی منوچهر برای گرفتن مالیات نزد مهراب پادشاه کابلستان رفت.

در این سفر وی وصف رودابه دختر مهراب را شنید و به دیدار وی رفت و عاشق او شد. اما این دلدادگی آسان نبود چرا که مهراب از نژاد تازی و از دودمان ضحاک ماردوش بود و تناسبی با زال و تبار شاه‌منوچهر نداشت. شاه منوچهر از شنیدن این خبر سخت در خشم شد. اما سام پدر زال که نزد منوچهر ارجمند بود نامه‌ای به وی نوشت و در آن داستان و رنج او را در کودکی یادآور شد و رنجی را که اکنون زال از دوری رودابه می‌کشد بر او برشمرد تا شاید بتواند به خاطر فرزندش شاه منوچهر را آرام کند. اما از آن سوی در کابل و نزد مهراب و سیندخت پدر و مادر رودابه:

خشم گرفتن مهراب بر سیندخت

چون درکابل داستان زال و رودابه و عشق و شیفتگی آنان به یکدیگر فاش شد، خشم و پرخاشِ مرزبان مهراب را به دنبال داشت، سخت برآشفت و سیندخت را پیش خواند و هر خشمی که از رودابه داشت بر او راند. گفت اکنون که با شاهِ گیتی (منوچهر) مرا پایِ پایداری نیست چاره‌ای ندارم جُز اینکه تو و دختِ ناپاک را بر سَرِ انجمن، زار بِکُشَم تا مگر شاهِ ایران از این خشم و کین بیاساید و زمین آرام گردد. از کابُل چه کسی با سام توانِ برابری دارد و زخمِ گُرزِ او را، که یارایِ چشیدن؟ سیندُخت چون این سخنان را شنید پیشش نشست و برای چاره‌جویی در اندیشه فرو رفت تا چاره‌ای در دلش راه یافت که او زنی با تدبیر و رای  و ژرف‌بین بود. به او (شوهرش مهراب) گفت از من یک سخن بشنو پس از آن هرآنچه رایِ توست و خواهی بکن.

اگر دارایی و مال و منال از برای جان و تن است آن را ببخش و آگاه باش که شب آبستن رویدادهاست و شب هرچند بلند و دیر باز باشد تیرگی هم بر او دراز نخواهد ماند و در پی روز و روشنی درخشان خواهد بود و جهان چون نگینِ بدخشان خواهد شد (عقیقِ بدخشان شهرت به سزایی دارد).

مهراب در پاسخ گفت در میان یلان از روزگارِ باستان دَم مزن به جان بکوش و آنچه دانی بگوی و اگرنه چادرِ خون بر تن بپوش (لباس مرگ و فاجعه ).

سیندخت به او گفت ای سرفراز راهی هست که نیازی به خون ریختنِ من نباشد. من باید نزد سام روَم و این تیغ را از نیام بر کشم (سخن آخر را بگویم و بشنوم).

بگویم بدو آنچه  گفتن سِزَد /  خِرَد خام گفتارها را پَزد

زِ من رنجِ جان و زِ تو خواسته /  سِپُردن به من گنجِ آراسته

بدو گفت مهراب  کاینَت  کلید / غمِ گنج و گوهر نباید کشید

پرستنده و اسب و تخت وکلاه /  بیارای و با خویشتن  بَر براه

مگر شهرِ کابل نسوزَد به ما /  چو پژمرده شد برفروزد بنا

چنین گفت سیندخت کای نامدار/  بجای روان خواسته خواردار

مرا در جهان اندُهِ جان اوست /  کنون با تو اَم روزِ  پیمان اوست

نباید که چون من شوم چاره جوی /  تو رودابه را سختی آری بِروی

ندارم همی اندُهِ خویشتن  /  از اویست این درد و اندوهِ من

یکی سخت پیمان سِتُد زو نُخُست /  پس آنگَه به جَلدی رَهِ چاره جُست

سیندخت سر و تن را به دیبا و زَر و دُرّ و یاقوت پُرمایه آراست و از بهرِ نثار از گنجینه مهراب سیصدهزار دینار بیرون ریخت. دَه اسب گرانمایه با ساز و برگ زَر همراه با پنجاه پرستنده با کمربند زرّین و سی اسب از نژاد تازی و پارسی با نعل سیمین و طوق زرّین همراه با شصت پرستنده که هر یک جامی زرّین در دست داشتند پُر از مُشک و کافور و یاقوت و زر یکی پُر از گوهر و یکی پُر از شکّر و جُز اینها چهل تختِ دیبای به زَر آراسته و به گونه‌گون گوهر پیراسته با تاجی پُر گوهرِ شاهوار با یاره و طوق و گوشوار با دوصد تیغِ هندیِ زرّین و سیمین به زهر آب داده، صد اُشتُر همه ماده و سرخ موی و صد اُشتُر همه بارکش و تندرو و تختی زَر به سانِ سپهر که بر پیکرش چندگونه گوهر نشانده بودند؛ همه را بار کردند و با رَشِ خسروی (طناب و باربند) پهنای آن را بستند و سوارانی سرفَراز بر بالای آن نشستند و بر چهار ژنده پیلِ هندی جامه و فرش بار کردند.

سیندُخت چون گُردی به کِردارِ آذرگُشَسب تَرگِ رومی بر سر نهاد و بر باره‌ای تیز تَک سوار شده و به تاخت به درگاهِ سام آمد. نه آواز داد و نه نام خود را گفت که رسم  و آیین بود.

به کارآگهان گفت تا ناگهان /  بگویند با سَرفَرازِ جهان

که آمد فرستاده کابُلی  /   به  نزدِ سپهبَد یَلِ زابُلی

زَ مهرابِ گُرد آوریدم پیام /  به نزدِ سپهبَد جهانگیر سام

بیامد بَرِ سامِ یل پرده‌دار / بگفت و بفرمود تا داد بار

فرود آمد از اسب سیندُخت و رفت /  به پیشِ سپهبَد خرامید تَفت

زمین را ببوسید و کرد آفرین /  اَبَر شاه و بر پهلوانِ زمین

نثار و پرستنده و اسب و پیل /  رَده برکشیده زِ در تا دو میل

یکایک همه پیش سام آورید /  سَرِ پهلوان خیره شد کان بدید

پُراندیشه بنشست بر سانِ مَست / به کَش کرده دست و سر افکنده پَست

زِجایی کجا مایه چندین بود / فرستادن زن چه آیین بُود؟   (کجا  یعنی  که)

فرو برد سر یکدم و دَم نزد / همی رای بر بیش و برکم نزد

گر این خواسته زو پذیرم همه / زِ من گردد آزرده شاه و رمه  (شاه و مردم)

وَگر باز گردانم از پیشِ زال /  بر آرد به کردار سیمرغ بال

شود رنجه آزرده گردد زِ من / چه پاسخ بگویمش در انجمن

چو اندیشه بسیار کرد اندرآن /  سرانجامِ اندیشه آن پهلوان

برآورد سرگفت این خواسته /  غلامان و پیلان آراسته

شَوید و به گنجورِ دستان دهید / بنامِ مَهِ کابلستان  نهید (گنجور یعنی خزانه‌دار)

پریچهره سیندُخت در پیشِ سام /  زبان کرد گویا و دل شادکام

چو آن هدیه را  او پذیرفته دید /  رسیده بِهیّ و بَدی رفته دید

سه بُت‌روی با او به یکجا بُدند /  سَمَن پیکر وسَرو بالا بُدند   ( بُت‌روی یعنی زیبا )

گرفته یکی جام هر یک به کَف /  پرُ از سرخ یاقوت و دُرّ و صدف

به پیشِ سپهبَد فرو ریختند /  همه یک به دیگر بر آمیختند

چون پهلوان سام آن‌چنان دید سیندخت را آن‌چنان که شایسته بود ستایش کرد. چون کارها ساخته شد و هدایا و پیش‌کِش جابجا گردید خانه را از بیگانه پرداختند و سیندخت با پهلوان اینگونه سخن آغاز کرد:

گفت با رای تو پیر جوان گردد، بزرگان دانش از تو آموختند و به وجود تو گیتی تیره را برافروختند. از دادگری تو دست بَدی بسته شد و راهِ ایزدی به نیروی گُرزت گشوده گردید. در این میان اگر کسی گنهکار بود مهراب بود که از خونِ دلش مُژه پُر آب داشت. امّا سَرِ بی‌گناهانِ مردم کابل چه کرد که باید آن را به گَرد برآورد؟ همه مردم کابل برای تو زنده‌اند و خاکِ پایِ تو هستند از آنکه به تو این هوش و زور را داد. بترس از کسی که ناهید و خورشید را آفرید و این کار تو پسندش نیاید. پس بیهوده میان را به خون ریختن مبند. خداوندِ ما و شما هردو یکی است و هیچ پیکاری با یزدان پاک در میانه نیست.

(چون باورِدینی متفاوت داشتند) و از آن گذشته قبله ما بُت است چه در چین و کابل و چه در هند و بُست. شما را آتشِ پُرفروغ می‌خورَد و دانی که از این در دروغ نگفتم (مُردگان را می سوزاندند).

چون منظور و آرزوی ما هردو ایزد است پس پرستیدن هردو بد است (بت پرستی وسوزاندن مردگان) تو خود بخوبی میدانی که خون ریختن و با بی‌گناهان برآویختن کار درست و نیکویی نیست.

بدو سامِ یل گفت با من بگوی /  هر آنچت بپرسم  بهانه مجوی

تو مهراب را مهتری یا هِمال /  مَر آن دُخت او را کجا دید زال

به موی و به روی و به خوی و خِرد /  به من گوی تا با که اندرخورد

زِ بالا و دیدار و فرهنگ اوی /  بر آنسان که دیدی یکایک بگوی

بدو گفت سیندخت کای پهلوان /  سَرِ پهلوانان و پُشت گَوان

یکی سخت پیمانت خواهم نخُست /  که لرزان شود زو بَر و بوم و رُست

(در آغاز از توسوگند وپیمانی آنچنان سخت می‌خواهم که از آن جهان به لرزه در آید)

که از تو نیاید به جانم گزند /  نه آنکس که بر من بُود ارجمند      

(منظور خانواده اوست)

مرا کاخ و ایوانِ آباد هست /  همان گنج  و خویشان و بنیاد هست

چو ایمن شوم هرچه گفتی بگوی /  بگویم  بجویم بدین آبروی

نهفته همه گنجِ کابُلسِتان /  بکوشم رسانم به زابُلسِتان

براین نیز هرچیز کاندر خورد /  بیابَد زِ من  مهترِ پُر خرد

گرفت آن زمان سام دستش بدست /  همان عهد و سوگند و پیمان بِبَست

سیندخت چون سوگند او را شنید و به گفتار درست او گوش فرا داد و از همبستگی او شاد شد زمین را ببوسید و برپای خاست و به راستی آنچه درنهانش بود را به زبان گفت که من از ریشه خویشِ ضحّاکم و زنِ مهرابِ روشن روان و همان مامِ رودابه‌ی ماهروی که دستان برای او جان می‌افشاند. ما همه دودمان شبِ تیره تا دمیدن روشنیِ بامداد بر تو و زال آفرین خوانیم همچنین برجهاندار شاهِ زمین منوچهرِ بزرگ.

 اکنون آمده‌ام تا نظر و هوای تو را بدانم و اینکه درکابل دشمن و دوست تو کیست؟ اگر ما بدنژاد و بدگوهر و از تخمه ضحّاکیم و بدین پادشاهی درخور و شایسسته نیستیم من اینک پیش تو مستمند ایستاده‌ام. اگر کشتنی است بکش و اگر بستنی است ببند، امّا بی‌گناهان کابل را دل مسوزان که از آن تیرگی، روشنیِ روز به درآید. پهلوان چون سخن‌های او را شنید وی را زنی روشن روان و با رای و خردمند دید که رخساری چون بهار و قد و بالایی چون سَرو دارد و لاغر میان و تذرو رفتار است، چنین پاسخ داد که پیمان من اگر جانم نیز بگسلد درست است. تو و پیوند تو و هر که در کابل است شادان و تندرست بمانید و بدین کار و خواست نیز همداستانم که زال از گیتی چون رودابه را هِمال و همسر گیرد.

شما گر چه از گوهرِ دیگرید /  همان تاج و اورنگ را درخورید

چنین است گیتیّ  و زین ننگ نیست /  اَ با کردگار جهان جنگ نیست

چنان آفریند که آیدش رای /  که ماندیم و مانیم با های های

یکی بر فراز و یکی در نشیب /  یکی با فزونی یکی با نهیب

یکی در فزونی دل آراسته /  زِ کمّی دل دیگری کاسته

سر انجامِ هر دو به خاک اندر است /  که هر گوهری کِشته زین گوهر است

کنون بشنو ای بانویِ نیک رای /  میندیش و اندُه میاور بجای

بکوشم کنون از پیِ کارِ تو /  از این لابه و ناله‌ی زار تو

یکی نامه با لابه و درد مند /  نبشتم بنزدیک شاه بلند

بنزد منوچهر شد زالِ زر /  چُنان شد که گفتی بر آورد پر

به زین اندر آمد که زین را ندید /  همان نعل اسبش زمین را ندید     

(گویی پرواز کرد)

بدین زال را شاه پاسخ دهد /  چو خندان شود رایِ فرّخ نهد            

(بدین اینجا یعنی به این امید)

که پرورده‌ی مرغ بی‌دل شُدست / زِ آب کژه پای در گِل شده است          

( کژه یعنی ندانم کاری)

عروس اَر به مهر اندرون همچو اوست /  سزد گر بر آیند هر دو زِ پوست

یکی رویِ آن بچّه‌ی اژدها  /  مرا نیز بنمای و بستان بها          

(عروس را به من هم بنما و رو نما بگیر)

مگر دیدن او پسند آیدم  /  مَر آن روی و موی ارجمند آیدم

سیندخت به او گفت اگر پهلوان مرا شاد و روشن روان کند و سمندش را به کاخِ من روان داشته رنجه دارد از افتخار سرم از آسمان نیز بَر شود که شهریاری چون تو را به کابل آوریم و همه پیش تو جان‌نثار باشیم. سیندخت لبِ سام را پُرخنده دید که نشان از آن داشت بیخِ کین برکنده شده است. سام با خنده در پاسخ  گفت اندیشه به دل راه مده که این کار زود به کام تو درآید. چون سیندخت این گفتار را شنید پوزش نمود و از آن جایگاه شادکام بیرون آمد با چهره‌ای از خرّمی سرخ و یاقوت‌فام گشته.

بی‌درنگ، نوند (پیک) دلاور را به کردار باد روانه داشت و مهراب را مژده داد که دیگر از اندیشه‌ی بد هیچ یاد مکن. دل شاد دار و در بسیج کار مهمان باش. من پس از این نامه با شتاب روانه شوم و هیچ در راه ایستا نباشم و نیاسایم.

روزِ دوّم چون چشمه آفتاب بجوشید و سر از خواب بیدار شد، سیندخت به درگاه سالار دیهیم‌جوی روانه شد.

رُوا، رو بر آمد زِ درگاه سام /  مَهِ بانوان خواندندش به نام               

(رَوا رو یعنی کنار بروید راه بدهید)

بیامد بَرِ سام و  بُردش نماز /  سخن گفت با او زمانی دراز

به دستوریِ بازگشتن به جای /  شدن شادمان پیش کابل خدای

دِگر ساختن کارِ مهمان نو /  نمودن به مهراب پیمان نو

وِرا سام یل گفت برگرد و رَو /  بگو آنچه دیدی به مهرابِ گَو  (گَو  یعنی پهلوان)

سزاوار او خلعت آراستند /  زِ گنج آنچه پُرمایه‌تر خواستند    (گنج یعنی دارایی خزانه)

هم از بَهر مهراب و سیندخت باز /  هم از بهر رودابه‌ی دل نواز

به کابل دگر سام را هرچه بود /  ز باغ و ز کاخ و ز کشت و درود

دگر چار پایان دوشیدنی /  ز گستردنیّ  و زِ پوشیدنی

به سیندخت  بخشید و دستش  بدست /  گرفت و یکی سخت پیمان ببست

پذیرفت مردختِ او زال را /  خداوند ژوبین و کوپال را

سر افراز گُردیّ و مردی دویست /  بدو داد و گفتش که اکنون مَایست

به کابل بباش و به شادی بمان /  ازین پس مترس از بَدِ بدگُمان

شکفته شد آن رویِ پژمرده ماه /  به نیک اختری برگرفتند راه

رسیدن زال با نامه سام نزد شاه منوچهر

کنون گوش کن رفتن و کار زال /  که شد زی منوچهِر فرخنده فال

چو آگاهی آمد سوی شهریار /  که آمد زِ رَه زالِ سامِ سوار

پذیره شدندش همه سر کشان /  که بودند در پادشاهی نشان

چو آمد به نزدیکی بارگاه  /  سبک نزد شاهش گشادند راه

چو نزدیک تخت اندر آمد زمین /  ببوسید و بر شاه کرد آفرین

زمانی همی داشت بر خاک روی /  بدو داد دل شاه آزرم‌خوی

بفرمود تا رویش از خاک خُشک /  سِتُردند و بر وی فشاندند مُشک

بیامد بَرِ تخت شاه ارجمند /   بپرسید از او شهریار بلند   (بلند مرتبه)

که چون بودی ای پهلوان زاده مرد /  بدین راه دشوار با باد و گرد

به فَرِّ تو گفتا  همه بهتر است /  اَ با تو همه رنج رامشگر است

از او بستد آن نامه‌ی پهلوان /  بخندید و شد شاد و روشن روان

چو بر خواند پاسخ چنین داد باز /  که رنجی فزودی به دِل بَر دراز      (دل بَر یعنی بر دِل)

ولیکن بدین نامه‌ی دلپذیر /  که بنوشت با درد دل سام پیر

اگر چه دلم هست ازین در دِژم /  برآنم نه اندیشم از بیش و کم

بر آرم بسازم همه کامِ تو /  که این است انجام و فرجام تو

تو یک چند می‌باش نزدم به پای /  که تا من به کارت زنم نیک رای

خوالیگران (آشپزها) خوانِ زر(سفره زرّین) بردند و گستردند و شهنشاه با زالِ زر نشستند. سپس به خواست و فرمان شاه همه نامداران بر خوانِ شاه و اطرافیانش نشستند. چون از خوانِ خسرو بپرداختند، بر تخت دیگر جای گرفتند و پس از نوشیدن می پورِسام بر اسبِ زرّین‌سِتام (لگام و زین و یراق) نشست و با دلی پر اندیشه  و لبی خاموش پُر از گفتار به خوابگاه رفت و شبگیر (سپیده بامداد) کمر بسته به سوی شاه منوچهر آمد.

شاهِ جهان بر او آفرین کرد و چون بازگشت در نهان او را ستایش کرد و او را در جایی که آرام بود بنشاند و خواست او را بیازماید. هم از رای و دانش و هم از بزم و نبرد بدانسان که پدرش سامِ گُرد است. نُخُست خواست از نیک اخترش بداند (از آینده‌اش با خبر شود) که گوهرش در این پیوند چگونه است.

(کاری شبیه استخاره کردن ما) فرمود تا موبدان و پهلوانان و خردمندان و ستاره شناسان پیش تختِ بلند او انجمن شوند و از کار سپهر و گردش آن پژوهش کنند. ستاره شناسان رفتند و رنجِ بسیار بردند و جستجو کردند تا از ستاره چه رازهایی در می‌یابند. سه روز اندر این کار درنگ شد و جملگی با زیج رومی به جنگ این مشکل رفتند. روز چهارم با شهریار زبان برگشادند که با چرخِ گردون شمار کردیم و از رای ستارگان چنین پدید آمد که این آبِ روشن‌روان خواهد شد و از این دُختِ مهراب و از پورِ سام گَوی (پهلوانی) پُرمَنِش و نیک‌نام و زورمند پدیدار گردد که زیر چرخِ بلند چون او نباشد و زندگانی‌اش دراز همراه با زور و آیین و فَر باشد و در داشتن زَهره و مغز و یال و در بزم و رزم همتا نداشته باشد. زمانی که اسبِ او موی تَر کند جگرِ هم رزمِ اوخشک شود و عقاب از بالای تَرگِ او نگذرد وسران جهان را به کَس نشمُرد.

یکی بُرز بالا بُوَد زورمند /  همی شیر گیرد به خَمِّ کمند

بر آتش یکی گور بریان کند /  هوا را به شمشیر گریان کند

کمر بسته‌ی شهریاران بُوَد /  به ایران پناه سواران بود

همه مِهرِ او سوی ایران بُود /  همه سال درجنگِ توران بُوَد

زِ بهر دل شاهِ ایران زمین  /   شب و روز ناساید از روم و چین

منوچهر شد شادمان زین سخن /  بپرداخت دل را زِ رنجِ کُهَن

(نگرانی های پیشین از نژاد مادر رودابه)

چنین گفت پس شاهِ گردن فراز /  که این هرچه گفتید دارید راز

بخواند آن زمان زال را شهریار /  کَزاو خواست کردن سخن خواستار

بِدان تا بپرسند از او چند چیز /  سخن‌های پوشیده درپرده نیز

نشستند بیدار دل  بِخرَدان  /  همان زال با ناموَر موبَدان

آزمایش موبدان زال را

موبَدان به خواست و فرمان نهانی شاه هوش و زیرکی و دانش و خِرَدِ زال را به آزمایش گرفتند.

پُرسش نخُست:

بپرسید مَر زال را موبدی /  از آن تیزهُش رای بین بِخردی

که تا چیست آن دَه؛ دو سَروِ سُهی /  که رُستَست شاداب با فَرَّهی

از آن بر زده هر یکی شاخ سی /  نگردد کم و بیش بر پارسی

پُرسش دوّم:

دگر موبدی گفت کای سر فراز /  دو اسبِ گرانمایه‌ی تیز تاز

یکی زان به کردارِ دریای قار /  یکی چون بُلور سپید آبدار

بجُنبند و هر دو شتابنده‌اند /  همان یکدگر را  نه یابنده‌اند

موبدِ دیگر چنین پرسش کرد:

سه دیگر چنین گفت کان سی سوار /  کجا بر گذشتند بر شهریار    (کجا یعنی که)

یکی کم شود راست چون بنگرند /  همان سی بُوَد باز چون بشمُرند

پرسش دیگرِ موبد :

چهارم چنین گفت کان مرغزار /  که بینی پُر از سبزه و جویبار

یکی مَرد با تیز داسی بزرگ /  سویِ مرغزار؛ ایدر آید سِتُرگ

همه تَرّ و خُشکش همی بِدرَوَد /  اگر لابه سازی همی نشنود

پُرسشِ پنجم :

دگر گفت کان سَر کشیده دو سَرو /  زِ دریایِ با موج برسانِ غَرو

یکی مُرغ دارد بر ایشان کُنام /  نشیمَش به شام آن بُوَد این به بام

از این چون بپرّد شود برگ خشک /  بر آن برنشیند دهد بوی مُشک

از این دو همیشه یکی آبدار /  یکی پژمُریده شده برگ و بار

پرسش ششم  :

بپرسید دیگر که در کوهسار /  یکی شارسان یافتم استوار

خِردمند مَردم از آن شارسان /  گُزیده به هامون یکی خارسان

بَناها کشیدند سر تا به ماه /  پرستنده گشتند و هم پیشگاه

از آن شارسانشان به دل نگذرد /  کَس از یاد کردن سخن نشمرد

یکی گَرد خیزد از آن ناگهان /  بَر و بومشان پاک گردد نهان

بدان شارسانشان نیاز آوَرَد /  هم؛  اندیشگانِ دراز آوَرَد

به پرده در است این سخن باز جوی /  به پیش ردان آشکارا بگوی

گر این راز ها آشکارا  کنی  /  زِ خاکِ سیَه مُشکِ سارا کنی

زال به پرسش ها پاسخ می‌دهد که در نوبت دیگر ارسال می‌شود خوانندگان هم می‌توانند پاسخ دهند.

یک دیدگاه

  1. با سلام و درود خدمت آقای اثباتی که با تلخیص و توضیح و ارسال این مطالب ما را در خواندن و فهمیدن شاهنامه ترغیب می‌کنند.
    آنچه من در دوران تحصیل درباره فردوسی و شاهنامه آموختم بسیار مختصر و در حد چند بیت بود:
    به نام خداوند جان و خرد- کزین برتر اندیشه بر نگذرد
    خدواند نام و خدواند جای- خداوند روزی ده ره‌نمای
    میازار موری که دانه کش است- که جان دارد و جان شیرین خوش است
    البته این را هم دبیران ما گفتند که وی عجم را با زبان فارسی زنده کرد و همیشه البته در هاله‌ای از ابهام (یا ترس) راجع به فردوسی سخن می‌گفتند که برایم قابل درک نبود.
    امروز با چند نکته روبرو هستم:
    اینکه گاهی چقدر اشعار فردوسی عمیق است، گاهی چقدر تخیلی، گاهی عاشقانه، گاهی شاد و گاهی عبرت آموز و … در مجموع کتابی است آموزنده و سرگرم کننده برای پیر و جوان و کودک.
    در عین حال گاهی بسیار روان و ساده و گاهی سخت که نیازمند استاتیدی است که شرحش دهند. شاید به همین علت شاهنامه از معدود کتابهای شعری است که همواره توسط افرادی به عموم مردم آموزش داده شده است. چه جالب که در برگجهان هم افرادی در مراسم شب نشینی برای دیگران شاهنامه می‌خواندند.
    با خواندن مطالب شما متوجه شدم شاهنامه چیستان هم طرح کرده است.
    وقتی همه ی مطالب بالا را کنار هم می‌گذارم و می‌بینم فردی با این عمق و گستره فرهنگی چطور آرامگاهش مورد حمله افرادی خاص قرار می‌گیرد به یاد ترس و ابهامی که در کلام دبیران ادبیات سالهای دور تحصیلی‌ام بود، می‌افتم.
    چون فرمودید ما هم به پاسخ چیستان‌ها بیندیشیم برای چند پرسش پاسخی به نظرم رسیده است:
    پاسخ پرسش ۱ به دلیل عدد ۱۲ و ۳۰ ساده بود. منظور ماه یا برج است. به نظر می‌رسد فردوسی کنایه‌ای هم به تقویم‌های غیرفارسی زده است: نگردد کم و بیش بر پارسی
    پاسخ پرسش ۲ شب و روز است
    پاسخ ۴: عزراییل است. چقدر تمثال مبارک! عزراییل در فیلمهای غربی شبیه این تصویر و تعبیر فردوسی است
    پاسخ ۵: احتمالا چله تابستان و زمستان یا شاید هم بهار و پاییز است.
    پاسخ سایر پرسشها را نتوانستم حدس بزنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *