خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش یازدهم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش یازدهم

محمدتقی اثباتی، تیرماه ۹۷

در پایان بخش پیش، آمده بود که به فرمان شاه منوچهر موبدان زال را به پرسش گرفتند تا هوش و دانایی او را به آزمایش درآورند.

پاسخ دادن زال پرسش های موبدان را

 پرسش‌های گوناگون از سوی موبدان انجام شد که در این بخش پاسخ‌های زال به موبدان بیان می‌شود:

نخست از دَه و دو درخت بلند که هریک سی شاخ (شاخه) برمی‌کشند پاسخ این است که دَه و دو یعنی دوازده شُمار ماه‌های سال است و به سی روزهر ماه سر می‌آید که گردش روزگار اینگونه است مانند شاهِ نوآیین، بر تخت پادشاهیِ نو.

دیگر از کار دو اسبِ گریزان که به کردار آذرگُشسب درپیِ یکدیگر دوانند و به‌هم نمی‌رسند روز و شب است و عمر تو را شمارش می‌کنند. یکی که می‌آید دیگری می‌رود. روز که فرا می‌رسد شب پایان می‌گیرد و پایان شب سپیدی روز است و هر یک از پیش دیگری چون نخجیر(شکار) از برابر سگ (سگ شکاری) گریزانند.

سوّم آنکه سی سواری که بر شهریار گذشتند و از آن سی یکی کم می‌شود امّا هنگام شمردن همان سی باشد شمارِ شب‌های ماهِ نو است که گهگاه یک شب کمتر و بیست و نه شب است ولی در حساب همان یک ماه است. این شیوه‌ی شمارش از آنِ تازیان (اعراب) است که گاهی در بعضی از ماه‌ها یک روز کم (۲۹روز) است

(سال قَمَری که اساس و شمارش آن گردش ماه به دور زمین است از سال خورشیدی یا شمسی که زمان آن گردشِ زمین به دور خورشید است دَه روز کوتاه‌تر است که این دَه روزها از هجرت پیامبراسلام تاکنون برابر۴۳ سال شده است و این تفاوت هرسال ۱۰روز بیشتر می‌شود).

پاسخ چهارم اینکه آن دو سَرو که مُرغ بر آن آشیان دارد و از برج برّه تا برج ترازو جهان در نهان تیرگی دارد و پس از آن تا برج ماهی رو به تاریکی و سیاهی می‌رود، آن دو سرو دو بازوی چرخِ بلند است (روزگار و زمان) که از او هم شادمان و هم مستمند هستیم و مُرغِ  پرّان برآن سرو خورشید است که بیم و امید جهان از اوست.

(برّه به عربی حَمَل نام دارد و دوازده ماه هریک به فارسی وعربی نام و سَمبُلی دارد. برج برّه یا گوسفند فروردین است و برج ترازو یا میزان ماهِ مهر است و منظور اینکه از فروردین تا آغاز مهر روزها رو به بلندی و روشنی است و از ماه مهر یا میزان تا آخر اسفند که نام و نشان عربی آن حوت یعنی ماهی است روزها رو به کوتاهی دارند تا اوّل فروردین که روز و شب برابر می‌شود).

نام دوازده گانه برج‌ها به عربی و فارسی بدین قرار است:

حَمَل یعنی برّه یا گوسفند = ماه فروردین ؛ ثوریعنی گاو نر = ماه اردیبهشت؛ جوزا یا گردو = ماه خرداد؛ سرطان یعنی خرچنگ = تیرماه؛ اَسد یعنی شیر = ماه مرداد؛ سُنبُله یعنی گل و گیاه سنبل = ماه شهریور؛ میزان  یعنی ترازو = ماه مهر؛ عقرب یعنی کژدُم = ماه آبان؛ قوس یعنی کَمان = ماه آذر؛ جَدی یا جُدِی نام ستاره = دی ماه؛ و دَلو وسیله آب کِشی = بهمن ماه، حوت یعنی ماهی = اسفند ماه.

پاسخ شارسان از بَرِ کوهسار سرای درنگ و جای شمار است. یعنی دنیای پس از مرگ و روز بازخواست که خارسان این جهان و سرای کوتاه زمان و سپنج است (سه  تا پنج روزه) که به بیان رایج کوتاه‌تر هم گفته می‌شود: دو روزِ دنیا. در این جهان هم درد و رنج است و هم شادی و گنج و ناز و نعمت. هر دَم زدن و هر نفسی که فرو می‌رود و بر می‌آید از سویی به عُمر و زندگانی افزوده می‌شود و از سویی دیگر از کلّ پیمانه کاسته می‌گردد تا ناگهان بادی برآید یا بانگی برآید که باید رهسپار دنیای دیگری شد.

برآید یکی باد با زلزله /  زِگیتی بر آرد خروش و خِله

همه رنج ما مانده بر خارسان /  گذر کرد باید سوی شارسان

چنین رفت از آغاز یکسر سخن / همین باشد و این نگردد کُهن

اگر توشه‌مان نیک نامی بُود / روانمان بدان سر گرامی بُوَد

وَگر آز ورزیم و پیچان شویم /  پدید آید آنگَه که بی‌جان شویم

گَر ایوان ما سر به کیوان بَر است /  از آن بهره‌ی ما یکی چادر است    (یعنی کفن)

چو پوشد بَر و رویِ ما خشک خاک /  همه جای ترس است و تیمار و باک

بیابان و آن مرد با تیزداس /  گیاهِ تر و خشک از او در هراس

تر و خشک یکسان همی بِدرَوَد /  وگر لابه سازی سخن نشنود

دِروگَر زمان است و ما چون گیا /  همانش نبیره همانش نیا    (رفتگان و آیندگان)

به پیر و جوان یک به یک ننگرد /  شکاری که پیش آیدش بِشکَرَد

جهان را چنین است ساز و نهاد /  که جُز مرگ را کَس زِ مادر نزاد

ازین در درآید وزان بگذرد /  زمانه براو دَم همی بشمُرد     (نفس‌ها را شمارش کند)

همین است یکسر سراسر سخن /  کسی نو نخواهد سرای کُهَن

زمانش همین است رسم و نهاد /  به یک دست بستد به دیگر ِبداد

چو زال این سخن‌ها بکرد آشکار /  از او شادمان شد دل شهریار

زِشادی همه انجمن برشِکُفت /  شهنشاهِ گیتی زِها زِه بگفت   (زها زه یعنی آفرین)

یکی جشنگاهی بیاراست شاه /  چُنان چون شبِ چارده چرخ و ماه

کشیدند مِی تا جهان تیره گشت / سَرِ می گُساران زِ مِی خیره گشت

خروشیدن مرد پالای خواه /  یکایک برآمد زِ درگاه شاه    (پایان بزم و جمع آوری)

برفتند گُردان همه شاد و مست /  گرفته یکی دست دیگر به‌دست

هنر نمودن زال نزد منوچهر

تیغ آفتاب که از کوه زبانه کشید سرِ نامداران از خواب برآمد، زالِ دلیر کمربسته چون نرّه شیر پیش شهنشاه آمد که دستور بازگشتن نزد فرخ سالار پدر را بگیرد. به شاه جهان گفت ای نیکخواه مرا چهر و دیدار پدر آرزوی آمده است. چون پایه‌ی تخت عاج را بوسه زدم، دلم بدین فرّ و تاج روشن شد. شاه در پاسخ گفت ای گُردِ جوانمرد یک امروز را نیز باید دل سپُرد. تو را آرزوی دیدار دُختِ مهراب خواست. پس خواهشِ سام نیرم کجاست؟ پس فرمود تا سلیح  و هندی درای همراه با کرّ و نای به میدان آرند. با نیزه و تیر و گُرز گران و کمان و گُردان همه شادمان رفتند. کمانها و تیر خدنگ گرفتند و چون روز جنگ نشانه نهادند و هر یک به چیزی عِنان پیچیدند به گُرز و تیر و تیغ و سِنان. شاه از بالا و بلندی هنرهای گُردان را آشکار و نهان به تماشا ایستاد و از دستان سام آن سواری بدید که نه دیده بود و نه از کسی شنیده بود.

در میانه‌ی میدانِ شاه، کُهن‌درختی بود که بیش از صد سال و ماه بر او گذشته بود. دستانِ سام کمان را بمالید و اسب را برانگیخت و نام برآورد و تیر را به سوی درخت روانه کرد و آن تیر شاهنشهی از میان درخت به سوی دیگر گذرکرد و هنگام تَک و شتابِ اسب یک چوبه تیر چون نرّه شیر بینداخت و این کار را رها کردند. سپس ژوبین‌وَران سپر برگرفتند و با خشت‌های گران به چرخش درآمدند. زال از ریدکِ تُرک‌سپر خواست اسب را برانگیخت و یال برآورد. کمان را از دست بیفکند و ژوبین برگرفت و هنرنمایی با ژوبین را آغازکرد. بر سه سپرخشت فرو کوفت آنگونه که سپر را درید و به دیگرسو افکند.

به گردنکشان گفت شاهِ جهان / که با او که جوید نبرد از مِهان

یکی برگراییدش اندر نبَرد / که از تیر و ژوبین برآورد گَرد

همه برکشیدند گُردان سلیح / به دل خشمناک و زبان پُر مَزیح

به آورد رفتند پیچان عِنان /  اَ با نیزه‌ی آب داده سِنان   (آورد: نبرد، آوردگاه: میدان نبرد)

چنان شد که مرد اندرآمد به مَرد / برانگیخت زال اسب و برخاست گَرد

نگَه کرد تا کیست زایشان سوار / عِنان‌پیچ وگردنکِش و نامدار

سبُک زالِ جنگی بر او حمله کرد /  زِپیشش گریزان شد آن گُرد مرد

زِ گَرد اندرآمد بِسانِ پلنگ /  گرفتش کمربندِ او را به چنگ

به آواز گفتند گردنکشان /  که مَردُم نبیند کسی زین نشان

هرآنکَس که با او بجوید نبرد / کُنَد جامه مادر بر او لاجورد   (رخت سوگواری بپوشد)

منوچهر گفت این دلاور جوان /  بماناد همواره روشن روان

زِ شیران نزاید چنین نیز گُرد /  چه گُرد از نهنگانش باید شمُرد

خُنُک سامِ یل‌کش چنین یادگار /  بماند به گیتی دلیر و سوار

بَر او آفرین کرد شاهِ بزرگ /  همان ناموَر مهترانِ سِتُرگ

بزرگان سویِ کاخِ شاه آمدند /  کمر بسته و با کلاه آمدند

یکی خلعت آراست شاهِ جهان /  کز او خیره ماندند یکسر مِهان

چه از تاجِ پُرمایه و تخت زَر /  چه از یاره و طوق و زرّین کمر

همان جام‌هایِ گرانمایه نیز /  پرستنده و اسب و هرگونه چیز

پاسخ نامه سام از منوچهر

شاه منوچهر تمام هدایا را به سپهبد زال سپُرد و دستان سام (زال) زمین را بوسید. شاه منوچهر نامه را پاسخ نوشت و شگفت اینکه سخن‌های فرّخ نوشت که ای پهلوان دلیر نامور و بَرسانِ شیر به هرکار پیروز که گردان سپهر نیز چون تو نبیند چه به رزم و چه به بزم و چه به چهر و روی، پورِفرخنده زال نیز هنگام رزم شیر را خیره می‌کند او دلیر است و هنرمند و گُرد و سوار که از او در جهان یادگار مانَد.

(درنهان اشاره به وجود رستم است) زالِ فرخنده رسید و کام و خواست او را بدانستم و رام و آرام او را دریافتم. چون نامه‌ی پهلوان به‌دستم رسید آن را به روشن روان دریافتم وآنچه خواست و کام تو بود بکردم. خواستی که رای و کامِ زال بود همه آرزوها را بدو سپردم و روزهای خرّم بسی با او داشتم.

زِ شیری که باشد شکارش پلنگ /  چه زاید بجُز شیر شرزه به جنگ

گُسی کردمش با دلی شادمان / کز او دوربادا بدِ بدگمان    (گُسی کردن: روانه کردن، راه انداختن)

برون رفت با فرّخی زال زر /  ز گُردان لشگر برآورده سر

نَوندی برافکند نزدیک سام /  که برگشتم از شاه دل شادکام   (نوند: پیک، قاصد)

اَ با خلعتِ خسروانیّ و تاج /  همان یاره و طوق و هم تخت عاج

سبک نزدت آیم کنون باشتاب /  اَ با مهربان نامبُردار باب

چنان شاد شد زان سخن پهلوان /  که با پیرسر شد بِنوّی جوان

سواری به کابل بر افکند زود /  به مهراب گفت آن کجا رفته بود  (آن کجا: آنچه)

نوازیدن شهریار جهان /  از آنگونه شادی که رفت از مِهان

من اینک چو دستان بَرِ من رسد /  گراییم هردو چنان چون سزد

فرستاده تازان به کابل رسید /  وز او شاهِ کابل سخن‌ها شنید

چنان شاد شد شاهِ کابلسِتان /  زِ پیوندِ خورشید زابلسِتان

که بی‌جان شده بازیابد روان / و یا پیرسرمَرد گردد جوان

تو گفتی همی جان برافشاندند /  زِ هرجای رامشگران خواندند

چون مهراب شاد و روشن‌روان گشت و لبش پُرخنده و دلش شادمان شد گرانمایه سیندخت همسرخویش و مام رودابه را  پیش خواند و بسی گفتار خوب با وی پی افکند. به او گفت ای جفتِ فرخنده‌رای از رایِ نیکوی تو این تیره‌جای افروخته شد. تو در زمین به شاخی دست زدی که شهریاران آفرین کنند و آنگونه که از نخست آغاز کردی می‌بایست چنین سرانجام نیکویی داشته باشد. اکنون همه گنج پیش تو آراسته است. اگر تاج و تخت باشد یا گوهر و خواسته. چون سیندخت از پیش او بازگشت نزد دختر آمد تا رازها را بر او بگشاید. به او مژده داد که با زال دیدار داشته باشد. گفت این همسر شایسته را خود یافتی. زن و مرد اگر از سرزنش‌ها سر بیرون آورند سزاوار بلند منشی هستند. تو سوی کامِ دل تیز بشتافتی چه نیکو که اکنون هرچه جُستی همه یافتی.

بدو گفت رودابه کای شاه زن /  سزای ستایش به هرانجمن

من از خاک پای تو بالین کنم /  به فرمانت آرایش دین کنم     (طبق دین و آیین رفتارکنم)

ز تو چشم اهریمنان دور باد / دل و جان تو خانه‌ی سور باد

چو بشنید سیندخت گفتار اوی /  به آرایش کاخ بنهاد روی

بیاراست ایوان چو خرّم  بهشت /  گُلاب و می و مُشکِ عنبر سرشت

بساطی بیفکند پیکر به زر /  زِبَرجَد  براو بافته سربِسر

دِگر پیکرش دُرِّ خوشاب بود /  که هردانه‌ای قطره‌ی‌ آب بود

درایوان یکی تخت زرّین نهاد /  به آیین و آرایش چین نهاد

همه پیکرش گوهرآگنده بود /  میان گُهر نقش‌ها کنده بود

زِ یاقوت مَر تخت را پایه بود /  که تخت کیان بود و پُرمایه بود

بیاراست رودابه را چون بهشت /  به خورشیدبَر جادویی‌ها نوشت   (نوشتاری برای دفع چشم زخم)

نشاند اندرآن خانه‌ی زر نگار / کسی را که براو ندادند بار     (بار: اجازه و رخصت)

همه کابلستان شد آراسته /  پُر از رنگ و بوی و پُر از خواسته

همه پشت پیلان بیاراستند /  به دیبای رومی بپیراستند

نشستند بر پیل رامشگران /  نهادند بر سر زِ زَر افسران

پذیره شدن را بیاراستند /  ز کابُل پرستندگان خواستند  (پرستنده: خدمتگار)

کجا برفشانند مشک و عبیر / همی گسترانند خزّ و حریر       ( کجا: که)

فشانند بر سرهمی مُشک و زر /  که شد از گلاب آن‌همه خاک تر

وز آنسو چو آنش همی راند زال /  نه خورد و نه خواب و نه آرام وحال

همی راند دستان گرفته شتاب / چو پرّنده مرغ و چو کشتی بر آب

کسی را که بُد زآمدنش آگهی /  پذیره برفتند با فرّهی

خروشی برآمد ز پرده‌سرای / که آمد زِ رَه زالِ فرخنده رای

پذیره شدش سام یل شادمان / همی داشت اندر برش یک زمان

چو زو شد رها زال بوسید خاک /  بگفت آن کجا دید و بشنید پاک

نشست از بَرِ تختِ پرمایه سام /  اَ با زال خرّم‌دل و شادکام

سخن‌های سیندخت گفتن گرفت  /  چو خندان شد آنگَه نهفتن گرفت

چنین سخن آغازکرد: که از کابل پیام آمد و پیام‌آور زنی بود سیندخت نام.  نخست از من پیمان خواست و زبانی او را پیمان دادم که هرگز بِدو بَد گمان نباشم و هر چیز که از من بخوبی درخواست کرد به راستی و درستی سخن برآن نهادیم. نخُست اینکه شاهِ زابلستان (زال) با ماهِ کابلستان (رودابه) جفت و همسر شود. دیگر آنکه نزد او به مهمانی رویم تا برهمه دردها درمان باشیم. از نزد او فرستاده‌ای آمد که کار به درستی و پُر رنگ و بوی ساخته شد. اکنون پاسخ فرستاده چیست و مهرابِ آزرده‌دل را چه گوییم؟

زِ شادی چنان تازه شد زالِ سام /  که رنگش سرا پای شد لعل‌فام

چنین داد پاسخ که ای پهلوان /  گر ایدونکه بینی به روشن روان

سِپَه رانی و ما زِ پس بر شویم /  بگوییم و زآن در سخن بشنویم

به دستان نگه کرد فرخنده سام /  بدانست کو را از این چیست کام     ( کو: که او)

سخن‌هاش جُز دخت مهراب نیست /  شبِ تیره مَر زال را خواب نیست

چنین است اندازه کارِ مهر /  نماند خِرَد چون نمایدت چِهر    (چون عشق آید خِرَد  می‌گریزد)

بفرمود تا زنگ و هندی درای / زدند و گشادند پرده‌سرای

هَیونی برافکند مرد دلیر /  بدان تا شود نزد مهرابِ شیر      (هیون: پیک، قاصد )

بگوید که آمد سپهبد به راه /  اَ با زال و پیلان و چندی سپاه

فرستاده آمد به مهراب زود /  سراسر بگفت آنچه دید و شُنود

چو بشنید مهراب شد شادمان /  به رُخ گشت همچون گُلِ ارغوان

بزد نای رویین و بربست کوس /  بیاراست لشگر چو چشم خروس

اَ با ژنده پیلان و رامشگران /  زمین شد بهشت از کران تا کران

از بسیاری و گونه‌گونی درفش‌های پرنیانی به رنگ‌های سرخ و سبز و بنفش همراه با آواز چنگ و نای و خروشیدن  بوق و آواز زنگ، تو گفتی روز قیامت است یا رستخیز و آرامش.  بدینگونه تا  پیش سام پیش رفت و از اسب به زیر آمد و گام برداشت. جهان پهلوان او را درکنار گرفت و از گردش روزگار پرسش کرد و به پاسخ شاه کابلستان برسام و زال زر همچنین آفرین گرفت و چون ماه نو که از کوه سر بر زند بر باره‌ی تیزرو برنشست و بر تارکِ زال، زرتاج زرّینی که نگارش گهر بود نهاد. شاد وخندان به کابل رسیدند وسخن‌های دیرینه را یاد کرده بازگو کُردند.

همه شهر زاوایِ هندی دَرای /  زِنالیدن بربط و چنگ و نای

تو گفتی در و بام رامشگر است /  زمانه به آرایش دیگر است

بَش و یال اسبان کران تا کران / براندوده مشک و می و زعفران

(بش و یال کاکل و موی گردن اسب است)

همه پشت پیلان پُر از کوس و نای /  در و دشت پُر بانگِ نغمه سرای

سیندخت همراه سیصد پرستنده کمر بسته که هر یک جام زر در دست داشتند، جامی که پُر از مشک و گوهر بود، سام را آفرین خواندند و از آن جام‌ها بر او گوهر افشاندند. هرکس که به این جشن پای گذاشت از خواسته و هدیه بی‌نیاز شد. زیر پای پیل‌ها و اسب‌ها گُهر ریختند که تابناکی آن چون ستاره بر آسمان بود. از بس درم و دینار و گوهر پُربها ریخته بودند دیگر آنجا ارزش و بهایی نداشت.

بخندید و سیندخت را سام گفت /  که رودابه را چند باید نهفت

بدو گفت سیندخت هدیه کجاست /  اگر دیدن آفتابت هواست

(پیدا است که رسم و آیین رونما دادن از جانب پدر و مادر و بستگان داماد ریشه‌ای بس کُهن دارد)

چنین داد پاسخ به سیندخت سام /  که از من بخواه آنچه داری تو کام

زِ گنج و زِ تاج و ز تخت و ز شهر /  مرا هرچه باشد شما راست بهر    (شهریعنی کشور)

برفتند زیِ خانه‌ی زرنگار / کجا اندرون بود خرّم بهار

(زی یعنی به سوی،  کجا  یعنی که، منظور از خرَم بهار نیز رودابه‌ی عروس است )

نگه کرد سام اندر آن ماهروی /  یکایک شگفتی بماند اندر اوی

ندانست کش چون ستاید همی /  بر او چشم را چون گشاید همی     ( کش: که اورا )

به زال آنگهی گفت کای نیک بخت /  ز یزدان تو را یاوری بود سخت

که رویت گُزید آن خور پرفروغ /  گُزیده گزیدی چه باید دروغ

(سام  پدر داماد پس از دیدن عروس به پسرش زال می‌گوید یزدان تو را سخت یاوری کرد که این عروس و این خورشید پرفروغ تو را برگزید. تو نیز خوب‌ترین را برگزیدی چرا باید دروغ گفت)

بفرمود تا رفت مهراب پیش /  ببستند بندی به آیین و کیش

به یک تختشان شاد بنشاندند / عقیق و زبرجد بر افشاندند

سَرِ شاه با افسرِ زرنگار /  سرِ ماه با گوهر شاهوار

(افسریعنی تاج. شاه و ماه هم یعنی داماد و عروس)

بیاورد پس دفتر خواسته /  همه نسخه‌ی گنج آراسته        (خواسته: مال و اموال و دارایی)

بر اوخواند ازگنج‌ها هرچه بود /  که گوش آن نیارست گفتن شنود

چون سام آن چنان دید از بسیاری هدایا و گنج خیره ماند و نام یزدان را بخواند. از آنجا بسوی نشست رهسپار شدند و تا یک هفته با جام می بدست آنجا بودند. همه شهر پُر آوازه نوشانوش بود و سرای سپهبد بهشتی با جنب وجوش. نه زال و نه رودابه‌ی بیجاده لب (یاقوت لب)، هفته‌ای شب و روز چشمشان به خواب رفت.

اَ با یکدگر از بس آمیختن  /  بشد گوهر آن شب در انگیختن

وز ایوان سوی کاخ رفتند باز /  سه هفته به شادی گرفتند ساز     ( به شادی گذراندند)

بزرگان لشگر اَ با دستبند /  کشیدند صف پیش کاخ بلند    ( منظور دستبندهای تزیینی است)

ببودند یک هفته با نای و رود /   اَ باسور و جشن و خَرام و سرود

سَرِماه سام نریمان برفت  /  سوی سیستان روی بنهاد تفت    (تفت یعنی با شتاب)

از آن پس که او رفته بُد زال باز /  به شادی یکی هفته بگرفت ساز  (به شادی گذراند)

عَماریّ و بالای هودج بساخت /  یکی مهد تا ماه را در نشاخت     ( رودابه را در مهد نشاند)

چو سیندخت و مهراب و پیوند خویش /  سوی سیستان رَه گرفتند پیش

برفتند شادان‌دل و خوش‌منش /  پُر از آفرین لب زِ نیکی دهش   (منظور سپاس از پروردگار است)

رسیدند پیروز در نیمروز /  همه شاد و خندان و گیتی فروز     (نیمروز نام باستانی سیستان است)

یکی بزم سام آنگهی ساز کرد /  سه روز اندران بزم  بُگماز کرد    (بزم ترتیب داد)

پس آنگاه سیندخت آنجا بماند  /  خود و لشگرش سوی کابل براند

چو زالِ گرانمایه  نیکنام /  به کابل دِلِ خویشتن دید سام

سپُرد آنگهی سام شاهی به زال /  برون برد لشگر به فرخنده فال   (منظور پادشاهی منطقه‌ای است)

سوی گرگساران سوی باختر /  درفش خجسته برآورد سر

شَوَم گفت کان پادشاهی مراست / دل و دیده با ما ندارند راست   (پادشاهی من دلخواهشان نیست)

منوچهر منشور آن شهر و بر /  مرا داد و گفتا همی دار و خور   (اینجا خور خر خوانده می‌شود)

بترسم زِ آشوبِ بَد گوهران /  به ویژه زِ گُردان مازندران

تو را دادم ای زال این جایگاه  /  همی پادشاهیّ و تخت و کلاه

بشد سامِ یک زخم و بنشست زال /  می و مجلس آراست فرّخ همال

چو رودابه بنشست با زالِ زر /  به سر برنهادش یکی تاج زر

سام پادشاهی منطقه‌ای خود را به تازه داماد -زال – واگذار کرد و خود روانه مازندران شد چون از شورش و ناامنی آنجا در هراس بود.

(بخش بعد گفتار اندر زاده شدن رستم )    

۲ دیدگاه

  1. خدمت دوست ارجمند آقای لبافی
    سپاس از شما که برای سایت برگ جهان بیدریغ این همه زحمت میکشید.
    تصاویر زیبا و مناسبی که برای متن شاهنامه برگزیده اید ستایش انگیز است
    محمد تقی اثباتی

  2. با سلام و درود خدمت جناب آقای اثباتی
    شما به من محبت دارید و همین که سایت برگجون و مرا لایق دانسته و مطالبتان را به من می سپارید برایم بسیار افتخارانگیز است.
    همراهی تنی چند چون شما مرا به راهی که در پیش گرفته ام راسخ کرده و مشکلاتش را برایم قابل تحمل کرده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *