خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش دوازدهم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش دوازدهم

محمدتقی اثباتی، مهرماه ۹۷

در بخش پیش آگاه شدیم که چگونه زال و رودابه به هم رسیدند و زندگی نوین خود را جشن گرفتند.

گفتار اندر زادن رستم

بسی برنیامد براین روزگار / که آزاده سَرو اندرآمد به بار

بهارِ دِل‌افروز پژمرده شد / دلش  با غم و درد بسپرده شد

زِ بَس بار کو داشت در اندرون / همی راند رودابه از دیده خون

شِکم گشت فربیّ و تن شد گران / شد آن ارغوانی رُخش زعفران

بدو گفت مادر که ای جانِ مام / چه بودت که گشتی چنین زردفام

مَبَر اَندُهان کین زیان هست سود /  بَراین رنجِ دل را نباید فزود

چُنین داد پاسخ که من روز و شب / همی بَرگُشایَم به فریاد لب

چُنان گشته بی‌خواب و پژمُرده‌اَم /  تو گویی که من زنده‌ی مُرده‌ام

همانا زَمان آمدستم  فَراز /  و زین بار بُردن نیابم جواز       (جان به در نمی‌برم)

(رودابه از گرانی باری که در شکم داشت شِکوه می‌کند که مرگم فرارسیده نمی‌توانم بار را به مقصد برسانم)

تو گویی به سنگَستَم آکنده پوست /  و یا زآهن است آنکه بوده دروست

سیندخت از دردِ او بی‌آرام بود و چون رخ زرد او را می‌دید گریان می‌شد. اینگونه بود تا هنگام زادن فرا رسید که در این هنگام به خواب و آرام نیاز داشت. امّا هنگامی که گاه و زمانِ بار پرداختن بود که از ناخفتن رها شده تَنَش به آسانی برسد، روزی آنچنان شد که هوش از او دور شد و از ایوانِ دستان (زال) خروش برآمد. سیندخت که این خبر را شنید رویِ خود بخراشید و گیسویِ مُشک‌بویِ سیاه را بکند. زبان به زبان به دستان آگهی رسید که گُلبرگِ آن سَروِ سُهی پژمرده شد. زال بی‌درنگ به بالین رودابه شد با جگری خسته و رخساری از اشک پُرآب. زال موکَنان و دست به ناخُن خسته‌کُنان با دلی پُر از غَم برسانِ مست شده بود. شبستان همه موی‌کَنان و برهنه‌روی و گریان بودند امّا زال را ناگهان اندیشه‌ای به دل راه یافت و از این اندیشه دردش آرام شد. این اندیشه که پَرِ سیمُرغ به یادش آمد. بخندید و سیندخت را مژده داد. یکی مِجمَر آوردند و آتش برافروختند و لَختی از آن پَرِ سیمرغ را بر آن سوختند. هم اندرزمان هوا تیره‌گون شد و مُرغِ فرمانروا پدیدار گردید، مانند ابری که بارانش مرجان باشد، آن هم چه مرجانی که آرامِشِ جان باشد. سیمرغ دَمان (باشتاب) تا به نزدیک زال آمد. آن مرغِ فرخنده‌فال و برگُزیده جهان زال را ستایش کرد و بر او نماز برد (کُرنِش کرد) و زال نیز بَر او بسیار آفرین کرد.

چنین گفت سیمرغ کاین غم چراست /  به چشمِ هُژبر اندرون نَم چراست

از این سَروِ سیمین‌بَرِ ماه‌روی / یکی شیر آید تو را نامجوی

که خاکِ پِیِ او ببوسد هُژبر / نیارد به سَر بَرگُذَشتَنش اَبر

وَز آواز او چَرمِ جنگی پلنگ / شود چاک چاک و بِخاید دو چنگ    (بخاید یعنی به دندان گاز بگیرد)

هر آن نامداری که کوپالِ اوی /  ببیند بَر و بازو و یال اوی

از آواز او اندر آید زِ جای / دِلِ مَردِ جنگیِّ پولادخای

به‌ بالای سَرو و به نیرویِ پیل / به انگشت خشت افکند بَر دو میل

(خشت یک سِلاح جنگی بود که به سوی دشمن پرتاب می‌کردند شاید پرتاب دیسک در ورزش نشانی از آن خشت باشد)

جهانگیر باشد به راه و رَوش / بفرمانِ دادارِ نیکی دَهِش

بِدان تاش بینی بُوَد خُرَّمی / بدین آمدن از رَهِ مردمی

سیمرغ سپس فرمان داد خنجری آبگون (درخشنده و بُرّنده ) و مردی بینادل و ماهر را بیاورید. و در آغاز کار ماه‌روی را به می مست کنید و دیگر هیچ  بیم و اندیشه‌ای به دل راه ندهید و تماشا کنید که بینادل چگونه افسون کرده و بچّه را از پهلوی او بیرون می‌کند. بدینگونه که تُهی‌گاهِ سَروِ سُهی را می‌شکافد و از مستیِ می از درد آگاهی نمی‌یابد و از او بچّه شیر را بیرون می‌کشد، درحالی که همه پهلوی ماه در خون کشیده می‌شود. آنگاه جایی را که چاک کرده بدوزد و اندوه و ترس و نگرانی را از دِلِ تو بیرون کند. گیاهی است که نشانی آن را به تو می‌گویم آن را فراهم کرده در سایه خشک کن. پس از خشک شدن بکوب و با شیر و مُشک بیامیز و بر مکان بریدگی و زخم بیالای. بینی که اندر زمان نشان بهبود پدیدار شود. سپس یک پر من را بر زخم بسای که سایه فرِّ من خجسته است.

تورا زین سخن شاد باید بُدن / به پیشِ جهاندار باید شدن

(یعنی باید به درگا  خداوند سپاس‌گزاری کرد)

که او دادت این خسروانی درخت / که هر روز نو بشکُفاندت بخت

بدین کار دل هیچ غمگین مدار/ که شاخِ برومندت آمد به بار

بگفت و یکی پَر زِ بازو بکند / فکند و به پرواز بَرشد بلند

بشد زال و آن پرِّ او برگرفت / برفت و بکرد آنچه گفت ای شگفت

برآن کار نظّاره بُد یک جهان / همه دیده پُرخون وخسته روان

فرو ریخت از دیده سیندخت خون / که کودک زِ پهلو کِی آید برون

بیامد یکی موبد چیره دست / مَر آن ماهرخ را به می کرد مست

شکافید بی رنج پهلویِ ماه  / بتابید مَر بچّه را سَر زِ راه

چُنان بی‌گزندش برون آورید / که کَس درجهان این شگفتی ندید

یکی بچّه بُد چون گَوی شیرفَش / به بالا بلند و به دیدار کَش

همه مویِ سر سُرخ و رویش چو خون / چو خورشید رخشنده آمد برون

دو دستش پُر از خون زِ مادر بزاد / ندارد کسی اینچنین بچّه یاد

شگفت اندر او مانده بُد مرد و زن / که نشنید کَس بچّه‌ی پیلتن

شبانروز مادر زِ می خُفته بود / زِمی خُفته بود و زِ هُش رفته بُد

همان زخمگاهش فرو دوختند / به دارو همه درد بسپوختند

چو از خواب بیدار شد سَروبُن / به سیندُخت بُگشاد لب برسُخُن

بر او زرّ و گوهر برافشاندند / اَ بَر کردگار آفرین خواندند

مَر آن بچّه را پیش او تاختند / به سانِ سپهری بر افراختند

چوآمد زن از بی‌هُشی بازهوش / بر افروخت بر تخت دو یال وگوش

زِ تن دور دید آن گران بند را / بدید آن گرانمایه فرزند را

یکی خوب‌رو پیکری پاک‌تن / چو شب مو و رُخ روز تن چون سَمَن

به یک روزه گفتی که یکساله بود / یکی توده‌ی سوسن و لاله بود

بخندید از آن بچّه سَروِسُهی / بدید اندر او فَرِّ شاهنشهی

بِرَستَم. بگفتا غم آمد به سَر / نهادند  رَستَمش  نامِ پسر

چون رودابه این واژه را بر زبان آورد که از غم و نگرانی رَستَم پس نام نوزاد را رَستَم نهادند که به گویش کم کم رُستَم  قرار گرفت.

زال و سیندخت از آمدن کودک و باز آمدن تندرستی رودابه شاد و خرّم شدند. زال بفرمود تا زیرکان و دانایان آمدند و از حریر به بالا و اندازه کودکِ ناخورده شیر کودکی دوختند (عروسک درست کردند) و دراندرون او از موی سَمور انباشتند و بر چهره‌اش خورشید و ناهید نقش کردند و بر بازوانش اژدهای دلیر که چنگالِ شیر به چنگ دارد و به زیِرکَش به یک دست گوپال و دیگری عِنان. او را بر اسبِ سمند نشاندند و بر گِرداگِردَش چاکرانی چند ایستادند. چون این کارها ساخته شد و آنگونه که می‌خواستند پرداخته گردید، هَیونی تکاوَر (اسبِ تیزرو) برانگیختند و بَر فرمان بَران دِرَمِ فراوان ریختند و آنان عروسکِ رُستَم‌سانِ گُرزدار را نَزدِ سامِ سوار (پدربزرگ) بردند.

یکی جشن کردند درگُلسِتان /  زِ زابُلسِتان تا به کابُلسِتان

همه دشت پُر باده و نای بود / به هرکُنج صد مجلس آرای بود

به کابُل درون گشت مهراب شاد / به مُژده به درویش دینار داد

به زابُلسِتان از کران تا کران / نشسته به هر جای رامِشگَران

از این بیشتر بود در سیستان / زَدَندی زِ رُستم همه داستان

چو بازارگَه شد همه رَهگُذار / زِ کابُل به زابُل پیاده سَوار

نَبُد کِهتَر از مِهتَران  بَرفرود / بهم در نشستند چون تار و پود

پس آن پیکَرِ رستمِ شیرخوار / بِبُردند نزدیکِ سامِ سوار

فِرِستاده بنهاد در پیش سام / نِگَه کرد و خُرّم شد و شادکام

اَ بَر سامِ یَل موی بَرپای خاست / مَرا مانَد این پَرنیان، گفت راست

(موی بر اندامِ سامِ یَل سیخ شد و گفت این پرنیان به درستی من را ماند)

اگر نیم از این پیکر آید تَنَش / سَرَش اَبر ساید زَمین دامَنَش

پس از آن سام فرستاده را پیش خواند و به قَدّ و بالای او دِرَم ریخت و چنان جشنی آراست که ماه و خورشید در آن جشنگاه به تماشا ایستادند. از درگاه به شادی آواز کوس بَرآمد و ایوان را زیبا چون چشم خروش آراستند و همه شهرِ سگسار (سیستان) و مازندران را بفرمود آیین بستند. سپس بفرمود تا می آوردند و رامشگران را فرا خواندند و به خواهندگان و نیازمندان دِرَم برفشاندند. چون هفته‌ای از این کار و جشن گذشت سامِ نامدار نویسنده را پیش خواند و نامه زال را پاسخ نوشت. نامه‌ای آراسته چون باغِ بهشت.

نخست آفرین کرد بر کردگار/ برآن شادمان گردش روزگار

ستودن گرفت آنگهی زال را / خداوند شمشیر و کوپال را

پس آمد بدان پیکر پرنیان / که یال یلان داشت فَرِّ کیان

بفرمود کو را چنین ارجمند / بدارید کز دَم  نیابد گزند

نیایش همی کردم اندر نهان / شب و روز با کردگار جهان

که زنده ببیند جهان بینِ من / زِ تخمِ تو پوری بر آیین من       (جهان بین یعنی چشم)

کنون شد مرا و تو را پشت راست / نباید جز از زندگانیش خواست

فرستاده آمد چو بادِ دَمان / بَرِ زالِ روشن‌دِلِ شادمان

بدوگفت یک یک زِ شادیِّ سام / که خود چون برافراخت این نیکنام

پس آنگاه نامه بَرِ زال زر / نهاد و بدو داد  پند  پدر

چو بشنید زال آن سخن‌های نغز / که روشن روان اندرآرَد به مغز

بشادیش بَر شادمانی فزود / برافراخت گردن به چرخِ کبود

همی گشت زانگونه بر سر جهان / برهنه شد آن رازهای نهان

به رستم دَه دایه شیر می‌دادند. کجا آن شیر بچّه از شیر مادر سیر می‌شد. چون دوران شیرخواری را پشت سر گذاشت و سوی خوردنی راه یافت مردم از آن پرورش حیران ماندند. چون رستم از هشت سال درگذشت چون سروِ آزاده‌ای شد. آنچنان شد که ستاره‌ای درخشان می‌شود و مردم نظاره‌گر بر ستاره. تو گفتی که درست سام یَل است چه به بالا و دیدار و چه به فرهنگ و رای. در زمینه هنر پدرش زال بود که خود یاری‌گَرَش روزگار بود.

آمدن سام به دیدن رستم

چوآگاهی آمد به سامِ دلیر / که شد پورِ دستان به کردار شیر

کس اندرجهان کودک نارسید / بدین شیرمردیّ و گُردی ندید

بِجُنبید مَر سام را دل زِ جای / به دیدار آن کودک آمَدش رای

سِپَه را به سالار لشگر سپُرد / برفت و جهان دیدگان را بِبُرد

چو مِهرَش سویِ پورِ دستان کشید / سِپَه را سوی زابُلِستان کشید

چو زال آگهی یافت بَربَست کوس / زِ لشگر زمین گشت چون آبنوس

خود و گُرد مهرابِ کابُل خُدای /  پذیره شدن را نهادند رای

بزَد مُهره بر جام و برخاست غَو / بَرآمد زِ هَر سو دِه  و دار و رَو

یکی لشگری کوه تا کوه مَرد / سِپَر در سِپر ساخته سُرخ و زرد

خُروشیدن تازه اسبان و پیل / همی رفت آواز بَر پنج میل

یکی ژنده پیلی بیاراستند / بر او تختِ زرّین بپیراستند

نشست از بَرِ تختِ زَر پور ِزال / اَبا قامتِ سَرو و با کتف و یال

به سَر بَرش تاج و کمر بر میان / سِپَر پیش و در دست تیر و کمان

چو مهراب و چون زال در پیش پیل / زِ گَرد این جهان گشته همرنگ نیل

رُخِ رُستَمِ زال زان گَرد باز / همی تافت چون آفتاب ازفَراز

چو از دور سامِ یَل آمد پَدید / سِپَه بر دو رویه رَده برکشید       (بردو رویه یعنی از دوطرف)

مهراب و زال از اسب فرود آمدند و جوانان و گُردان بسیارسال یکایک به احترام سر بر زمین نهاده و بَر سامِ یَل آفرین خواندند (به احترام خوش آمد گفتند). چهره‌ی سامِ یَل چون گُل شکُفته شد چون فرزند را (زال را) با یال و سُفت دید. چون شیر بچّه را نیز بر پیل دید دلش بردمید و شادان بخندید. هنگامی که نگهبانِ رستم، بدان رای و ساز، سرفراز نزد سامِ یل شد، چنانکه با پیل رستم را پیش آورد و سام او را با تخت و تاج دید او را آفرین کرد و گفت : تهما (ای تهمتن) هُژبرا (ای شیر) شاد و دلیر زندگی کن. ای دلیر و ای پهلوان و ای پورِزال و ای شاهِ سزاوار تاج و ای بلنداختر تو را آن ستایش اندر جهان بس که هیچ کس چون تو از  نهان (شکم مادر) برون نیامده است. ای شگفت که رستم نخست نیا را بوسید و از نو ستایش گرفت. پورِ زال (رستم جوان ) هنگامی که پهلوان را آنچنان با کتف و یال سوار بر پیل دید گفت: ای پهلوان جهان، شاد باش. من چون شاخ و برگ تو هستم. تو بنیاد و ریشه باش. من سام را یکی بنده‌ام و خور و خواب و آرام را نمی‌خواهم . همی اسب و زین و درع (زِرِه) خواهم و بر تیر و ناوک درود فرستم. (دِرع هم واژه‌ای عربی است که در شاهنامه آمده است).

سردشمنان را به پای بسپارم. به فَرِّ جهاندار و زور خدا داد. چهره‌ام همی به چهرِ تو ماند و آرزو دارم زَهره‌ام نیز چون تو باشد. سپس سپهدار از پیلِ مست فرود آمد و دست او را به دست گرفت و بر سر و رویِ او همی بوسه زد که همه لشگر و پیل و کوس برجای مانده بودند.

سوی سیستان پس نهادند روی / همه راه شادان و با گفتگوی

همه کاخ‌ها تخت زرّین نهاد / نشستند و خوردند و بودند شاد

برآمد براین بر یکی ماهیان  / به رنجی نبستند هرگز میان (یک ماهی گذشت و مشکلی پیش نیامد)

همی خورد هرکس به آوای رود / همی گفت هر کس به شادی سرود   (رود یعنی ساز و موزیک)

به یک گوشه‌ی تخت دستان  نشست / دِگر گوشه رستم عمودی به دست

به پیش اندرون سامِ کیهان گشای / فرو هِشته از تاج پَرِّ هُمای

به رُستم نیا در شگفتی بماند / بر او هر زمان  نام یزدان بخواند

بدان بازو و یال و آن کتف و شاخ / میان چون قلم سینه و بَر فراخ   (سینه پهن کمر باریک)

دو رانش چو رانِ هیونان ستبر / دلِ شیر و نیروی بَبر و هُژبر    (هیون یعنی اسب تیزرو)

به زال آنگهی گفت تا صد نژاد / بپرسی ندارد کسی این به یاد

که کودک زِ پهلو برون آورند / بدین نیکویی چاره چون آورند

به سیمرغ بادا هزار آفرین / که ایزد بدو رَه نمود اندر این

بدین خوبروییّ و این فَرّ و یال / به گیتی نباشد کَس او را همال  ( هِمال یعنی برابر و هم‌زور)

بدین شادکامی کنون مِی خوریم / به مِی جانِ اندوه را بِشکَریم  (بشکَریم یعنی دَرهَم بشکنیم)

که گیتی سپنج است پُر آی و رَو / کُهَن شد یکی دیگر آرند نو

به مِی دست بردند و مَستان شدند / زِ رُستم سوی یادِ دستان شدند  (دَستان لَقَب زال است)

مهرابِ کابلی پدر رودابه چندان نبید نوشید که دیگر جُز خویشتن در جهان کسی را نمی‌دید. همی گفت از زالِ زَر نیندیشم (ترسی ندارم) نه از سام و نه از شاهِ با تاج و فَرّ (شاه منوچهر). با بودن من و رستم و اسبِ شبدیز (شبدیز یعنی سیاه مانند شب و نامِ اسبِ خسرو پرویز است که بی توجّه، از مستی بر زبان می‌آورد)  و تیغ تیز اَبر هم نمی‌تواند بر ما سایه افکند. آیین ضحّاک را دوباره زنده می‌کنم.

( چون سیندخت مادر رودابه تبار و نژاد از ضحّاکِ ماردوش دارد) و به پِیِ خویش و اسبم خاک را مُشکِ سارا می‌کنم. من اکنون برای او ( برای نوه دختری‌اش رستم ) سلیح جنگ می‌سازم و از روی شوخی و شیرینی از این دست سخن می‌گفت که زال و سام از گفتار مهراب دلشاد گشته لب‌هایشان پُر ازخنده شد.

آغازِ ماهِ نو سام برتخت نشست و سپس راه بُگزید:

سپاهش زِ زابل چو آمد به در /  بشد زالِ زَر منزلی با پدر

اَ با ناموَر رستمِ  شیردل / که از شیر بردی به شمشیر دل

همی رفت بر پیل رستم دژَم  / به پدرود کردن نیا را به هم

چنین گفت مَر زال را ای پسر / نِگَر تا نباشی جُز از دادگر

به فرمان شاهان دل آراسته / خِرَد را گُزین کرده برخواسته      ( خواسته یعنی ثروت)

همه ساله شُسته دو دست از بَدی / همه روز جُسته رَهِ ایزدی

چنان دان که بر کَس نماند جهان / یکی بایَدَت  آشکار و نهان

براین پند من باش و مَگذر از این / بجُز بر رَهِ راست مَسپر زمین   ( قدم برندار)

که من در دل ایدون گمانم همی  / که آمد به تنگی زمانم همی    (هنگام رفتن به جهان دیگر است)

دو فرزند را کرد پدرود و گفت / که این پند ما را نباید نهفت    (منظور از دو فرزند پسر و نوه است)

برآمد زِ دِل هردو را درد و غم / به رخساره راندند از دیده نَم

مُژه کرد سام نریمان پُرآب / که عُمرش به زردی رساند آفتاب

برآمد زِ درگاهِ زابل دَرای   / زِ پیلان خروشیدنِ کَرّ و نای     ( دَرای یعنی زنگ شتر و اسب)

سپَهبَد سویِ باختر کرد روی / زبان گرم‌گوی و دِل آزرم‌جوی

برفتند با او دو فرزند اوی  / پُر از آب رُخ  دل پُر از پند اوی

سه منزل برفتند و گشتند باز / کشید آن سپهبد به راه دراز

وَز آنروی زال سپهبَد زِ راه / سویِ سیستان باز بُرد آن سپاه

چنان هم که بود او به آیین رزم / چنان چون بُوَد درخورِ سازِ بَزم

شب و روز با رستمِ شیرمرد / همی کرد شادیّ و هم باده خَورد

جهانی پُر امّید شد یکسره /  زِ روی زمین تا به بُرجِ بَره

(بُرج بَره –گوسپند- که به عربی حَمَل گفته می‌شود، ماهِ فروردین است)

نقل یک خاطره:

سالها پیش من درمدّت ۲سال هفته‌ای یک ساعت یا کمی بیشتر تمام شاهنامه را از یک رادیو محلّی پارسی‌زبان در استکهلم خواندم. افسوس که نوارهای ضبط شده بی‌کیفیّت بوده، قابل استفاده نیست.

روزی درگِردِهم‌آیی تنی چند ازجوانان ایرانی ساکن استکهلم حضور داشتم. چون برنامه‌های شاهنامه‌خوانی را گوش کرده بودند و پیرامون کتاب شاهنامه و برنامه رادیویی به ویژه داستان به دنیا آمدن رستم جهان‌پهلوان و شیوه‌ی به دنیا آوردنش گفتگو درگرفت، چند نفری به جِد بر این باور بودند که روشی که برای به دنیا آوردن رستم به کار گرفته شد، همان است که امروزه (سزارین) گفته می‌شود. چون پس از قرن‌ها پزشکی یکی از سِزارها را بدین شیوه به دنیا آورد این روش (سزاریَن) نام گرفت که حق‌کشی آشکار است. زیرا ایرانیانِ باستان دست به این ابتکار زده بودند. تا جایی که برخی به راستی این شیوه به دنیا آوردن کودک را بجای سزارین (رُستَمانه) می‌گفتند. نظر من را هم خواسته بودند. گفته بودم نخست اینکه رستم پهلوانی اُسطوره‌ای است که در قالب پهلوان و انسانی معمولی نمی‌گنجد. هیچ انسان شناخته شده هزار سال یا بیشتر زندگی نمی‌کند و چنین نیرو و تن و توش افسانه‌ای ندارد. آن گونه که در شاهنامه یاد شده است هیچ انسانی به‌تنهایی هرچند تنومند باشد نمی‌تواند یک گورخر را شکار کرده به درخت میخکوب کرده بریان نماید و دریک وعده تا آخر نوش جان کرده و به بیان فردوسی (از آن گَرد بَرآوَرَد). از این مهمتر این که راهنمای این کار پزشکی و شیوه‌ی آن مرغی افسانه‌ای بنام سیمرغ بود که زال پدر رستم را در کُنام خود پرورش داده بود. از این هم افسانه‌ای‌تر پَرِ او بود که هنگام سوختن بهتر از هر فرستنده و رادار و تِلِکس و مُرس و هر فرستنده و گیرنده‌ی مُدرن امروزی کار می‌کرد و باز از این مهمتر اینکه این مرغ زبان گویا داشته که انسانها می‌فهمیدند یا دست‌کم زال و اطرافیانش آن را درک و فهم می‌کردند.

البتّه گفتگو بی‌نتیجه پایان یافت. هنگامی که آراستن مطلب شاهنامه برای سایت برگ‌جهان به این ماجرا رسید خاطرات و گفتگو با دوستان به یادم آمد.

۲ دیدگاه

  1. علی اکبر لبافی

    با سپاس از آقای اثباتی
    اگرچه شاهنامه را از کودکی می‌شناختم ولی هیچگاه اراده‌ای برای خواندن آن پیدا نکردم. مطالب شما سبب شده است که پا به پای شما صفحات این کتاب و افسانه‌ی تاریخی یا افسانه و تاریخ را بخوانم. همانگونه که در عنوان سلسله مقالات شما هم هست، شاهنامه ترکیبی است از افسانه و تاریخ. افسانه بودن برخی وقایع آن مانند تیر آرش، مار ضحاک و داستان سیمرغ بر کسی پوشیده نیست و همگان می‌دانند که اینها تمثیل و کنایه و راز و رمز جذابیت و ماندگاری داستان و اسطوره است. اما برای باور کردن این داستان‌ها باید آنها را به زیبایی و هنرمندی با واقعیات زندگی و حتی تاریخ گره زد. این آمیختگی در شاهنامه گاهی چنان استادانه است که مرز افسانه و تاریخ واقعی را نمی‌توان به درستی تشخیص داد.
    در موضوع شیوه‌ی به دنیا آمدن کودکان که امروزه سزارین نامیده می‌شود هم همین است. اینکه سیمرغ این راه را آموزش داده باشد قطعا افسانه است، اما اینکه این روش در ایران باستان و قبل از سزار وجود داشته است می‌تواند واقعیت باشد. به ویژه آنکه در موضوع این گونه زاده شدن سزار هم شبهات بی‌شماری هست. چون درک به دنیا آوردن کودک به این روش برای مردم عادی (که قدرت معجزه‌گر دانش بشری را درک نکرده و موضوعات پیچیده را به آسمان و جن و پری نسبت می‌دادند)، سخت بود، نسبت دادن این موضوع به سیمرغ دور از انتظار نبود. ما حتی در قرآن هم به طور مثال برای کشف آهن (حدید) توسط انسان با داستان‌هایی مشابه مواجه هستیم.
    باری نظری از یک کارشناس مامایی در این ارتباط دیدم که برایم جالب بود:
    به هر روی فردوسی مراحل عمل رستم‌زاد را همانند پزشکی ماهر، برمی‌شمرد و یکایک اصطلاح‌های پزشکی را به کار می‌برد: نظیر خنجری آبگون به جای کارد جراحی، مرد برنادلِ پرفنون به جای جراح و متخصص شکافتن، بتابید مر بچه را سر ز راه، جایگزین چرخش سر نوزاد در زهدان به خاطر غیرعادی قرار گرفتن وی در رحم، فرودوختن به جای بخیه جراحی زدن، می ‌به جای داروی بیهوشی، مست کردن به جای بی‌هوشی بانوی باردار، شکافتن به جای شکاف جراحی و هم‌چنین سرانجام به پانسمان کردن با پمادی مخصوص از گیاهی طبی که با شیر و مشک آمیخته شده برای مالیدن بر زخم (خستگی) و بهبود زخم، می‌توان اشاره کرد.
    همان گونه که در شاهنامه فردوسی آمده است که رشته کارد پزشکی یا جراحی در تاریخ بشر، و آن چه امروزه سزارین نامیده می‌شود برای نخستین بار در ایران انجام گرفت. از این گونه است که پزشکان ما بر این باورند که این عمل را رستم‌زاد باید نامید، که خوشبختانه فرهنگستان نیز همین واژه را برای پارسی سزارین برگزیده است. شیرآقایی کوتنایی- کارشناس مامایی

  2. با درود و خسته نباشىد
    کار خوبى را شروع کردید و امیدوارم بیشتر شاهد آشنایى و شناخت از پیشینه خود توسط دوستان فرهیخته باشیم، کاش این اشعار با صدا و آوازخوانى مثل عشائر بختیارى خوانده می شد و در دسترس بود تا بیشتر در ذهن و روح ما جا مى گرفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *