خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش سیزدهم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش سیزدهم

محمدتقی اثباتی، دی‌ماه ۹۷

در بخش ۱۲ خواندیم که چگونه رستم پسر زال از مادرش رودابه به روش رستم‌زاد (سزارین) متولد شد.

اکنون رستم دوران نوجوانی‌اش را می‌گذراند.

کشتن رستم پیل سپید را

 چنان بُد که یک روز با دوستان / همی باده خوردند در بوستان 

خروشنده گشته دِلِ زیر و بَم / شده شادمان نامداران به‌هم

مِیِ لعل‌گون را به جامِ بلور / بخوردند تا در سر افتاد شور

چنین گفت فرزند را زالِ زر / که ای ناموَر پورِ خورشیدفَر

دَلیرانت را خلعت و باره ساز / کسی را که باشند گردن‌فراز

(باره یعنی اسب)

چو بشنید رستم زِ باب این سخن / بدان نامداران که بود انجمن

ببخشید رستم  زَر و خواسته / زِ خِفتان و اسبان آراسته

وزآن پَس پراکنده شد انجمن /  بسی خواسته یافته تن به تن

سپهبد به سویِ شبِستان خویش / بیامد بَرآنسان که بُد رسم و کیش

تَهَمتن هَمیدون سَرَش پُر شراب / بیامد گُرازان سویِ جایِ خواب

(گُرازان یعنی با شتاب) 

بخُفت و به خواب اندر آمد سَرَش / خروشیدن آمد همی از دَرَش

که پیلِ سپیدِ سپهبَد زِ بند /  رَها گشت و آمد به مردم گزند

ازو کوی و بَرزَن به جوش آمَدَست / زمستی چنین درخروش آمدست

چو زانگونه گفتارش آمد به گوش / دَلیریّ و گُردیش آمد بجوش

دوان گشت و گُرزِ گران بر گرفت / برون آمد و راه اندر گرفت

کَسانی که بودند بَر درگَهَش / همی بسته بودند بَر وی رَهَش

چو سالارِ پرده سپهبد بدید / رها کردنش هیچ گونه ندید

که از بیمِ اِسپَهبَدِ ناموَر / چگونه گشاییم پیشِ تو در

شبِ تیره و پیلِ جسته زِ بند / تو بیرون شوی کِی بُوَد این پسند

تهمتن (رستم) ازگفتار او آشفته شد و مُشتی بر سر و گردن او کوفت آن‌چنان که سَرَش مانند گوی شد و بِسوی دیگران روی آورد. نگهبانان و مردم از آن پهلوان نامدار رمیدند و رستم دلاور نزدیکِ در آمد. با یک ضربتِ گُرز زنجیر و بند را دَر هم شکست و این زخم زدن پسند مردم افتاد. رستم به کردارِ باد از در بیرون آمد با گُرزی به گردن و سری پُر باد. بدین‌گونه بی‌ترس دَوان سوی ژنده‌پیل می‌رفت با خروشی چون دریای نیل. رستم به پیل رها شده نگاه کرد. کوهی خروشنده دید که زمین زیر آن کوه به جوش آمده بود. همه نامداران را از هیبتِ او رَمان و گریزان دیده بود آن‌گونه که میش از برابرگُرگ. تهمتن همچو شیر نعره‌ای زد و بی‌ترس نزدیک پیل آمد. پیلِ دَمَنده چون او را دید به کردارکوهی به سویش دوید و خُرطوم خویش برآورد تا به رستم زیان برساند. تهمتن بی‌درنگ گُرزی بر سَرِ او کوفت که بالایِ پیکرِ او خَم گشت و چون کوهِ بیستون برخود بلرزید و با این یک زَخم خوار و زبون بیُفتاد. پیلِ دَمَنده از پای درافتاد و تهمتن سَبُک به جایِ خویش بازگشت و بخُفت.

چون خورشید از خاوران بِسانِ رُخِ دِلبَران سَر بَرکشید به زال آگهی رسید که رستم چه کرد و از پیلِ دَمَنده گَرد برآورد و به یک گُرز گردنش را شکست و تَنَش را به خاک اندرافکند. سپهبَد چون این‌گونه سخنان را شنید و آغاز و انجام کار را دریافت، گفت دریغا چنان ژنده‌پیل که چون دریای نیل جوشان بود و در رزمگاه چه بسا به یک یورش سپاهی را دَر هم شکست. با این حال اگرچند در رزم پیروزگر بود رستَمِ ناموَر از او بهتر است.

بفرمود تا رستم آمد بَرَش / ببوسید هم دست و یال و سَرَش

بدو گفت کای بچّهِ نرّه شیر/ برآورده چنگال و گشته دلیر

بدین کودکی نیست همتایِ تو / به فَرّ و به مردیّ و بالای تو

 کنون پیشتر زانکه آواز تو / برآید وَز آن نگسَلَد سازِ تو

به خونِ نریمان میان را ببند / بُرو تازیان تا به کوهِ سپند

(نریمان پدرِسام پدربزرگ رستم )

حصاری زِ سنگ است بالایِ کوه / پُر از سبزه و آب و دور از گروه    

یکی کوه بینی سراندر سحاب / که بر آن نپرّید پرّان عقاب

(سَحاب  یعنی ابر)

چهار است فَرسَنگ بالایِ او / همیدون چهار است پهنای او

پُر از سبزه و آب و دینار و زر /  بسی اندر او مردم و جانور

درختان بسیار با کشت و وَرز / کسی خود ندیدست از اینگونه مرز

(وَرز یعنی تلاش وکوشش )

 زِ هر پیشه کار و زِ هر میوه دار / در او پروریدست پروردگار

یکی راه بَر وی دَری ساختند / به سانِ سپهری برافراختند

نریمان که گوی از دلیران ببُرد / به فرمانِ شاه آفریدونِ گُرد

بِه‌سویِ حصار دژ آورد پای / در آن راه از او کَس نپرداخت جای 

(نپرداخت جای یعنی نترسید و نگریخت)

شب و روز بودی به رزم اندرون / همیدون گَهی چاره گاهی فُسون

بماند اندران رزم سالی فزون / سپاه اندرون و سپهبَد برون

سرانجام سنگی بینداختند / جهان را زِ پَهلَو بپرداختند

(سنگ بر سرنریمان انداختند و او را کشتند)

سپَه بی‌سپهدار گشتند باز / به نزدیکیِ شاهِ گردن فراز

چو آگاهی آمد به سامِ دلیر / که شیر دلاور شد از جنگ سیر 

(از جنگ سیر شد منظور این است که کشته شد)

خروشید بسیار و زاری نمود / همی هر زمان ناله را برفُزود

یکی هفته می‌بود با سوگ و درد / سَرِ هفته پَهلَو سپه گِرد کرد

(پَهلَو همان کوتاه شده پهلوان است که در شاهنامه زیاد آمده است)

بسویِ حصار دِژ اندر کشید / بیابان و بی رَه سپَه گسترید

نشست اندر آنجا بسی سال و ماه / سویِ باره‌ی دژ ندانست راه

زِ دروازه نامد یکی تَن برون / نیامد برون و نشد اندرون

که حاجت نبُدشان به یک پَرِّ کاه / اگر چند در بسته بُد سال و ماه

سرانجام نومید برگشت سام / زِ خونِ پدر نا رسیده به کام

اکنون ای پسَرِ شیردِل، زَمانِ آن فرا رسیده است که چاره‌ای پُرفسون سازی و شاد دل با یکی کاروان رَهسپار آنجا شوی. بدانسان که دیدبان نشناسد و بدین حیلت تَنِ خویش به کوهِ سِپند افکنی و بُن و بیخِ آن َبدرَگان را بَرکَنی. اکنون کسی نام تو را نمی‌داند مگر از این رفتن کام تو برآید. رستم بدو گفت فرمان کنم و این درد را زود درمان نمایم. زال به او گفت ای پسر هُشیار باش و هرآنچه می‌گویم گوش دار. تَنِ خود را چون تَنِ ساروان بیارای و از دشت یک کاروان شُتُر بخواه و بارِ شتران را نَمَک کُن و بَس. و چنان رو که کسی تو را نشناسد. چون بارِ نمک آنجا عزیز است و به بها چیزی از آن بهتر نیست. چون بر گرداگِردِ دَرِ حصار سخت و گران است. خورد و خوراکشان بدون نمک است و چون ناگهان بارِ نمک بینند از بزرگ و کوچک تو را پذیره شوند.

رفتن رستم به کوهِ سپند

چو بشنید رُستم برآراست کار / بدانسان که بُد درخورِ کارزار

به بارِنمک دَر نهان کرد گُرز / برافراشته پهلوان یال و بُرز

زِخویشان تنی چند با خود بِبُرد / کسانی که بودند هُشیار و گُرد

به بارِ شتر در سَلیحِ گَوان / نهان کرد آن نامَور پهلوان

چنین تا به نزدیک کوهِ سپند / لب از چاره‌ی خویش در خَندخَند

(از ابتکار و نیرنگی که به کاربرد و گرزها را داخل نمک پنهان نمود لبخند می‌زد)

رسید و زِ کُه دیدبانش بدید / به نزدیک سالارمهتر دوید

بگفتند کامد یکی کاروان /  شتر دَه قطار است با ساروان

(واحد شتر نفر است یا قطار)         

گُمانم که باشد نمک بارشان / اگر پُرسَدَم مهتر از کارشان

فرستاد مهتر یکی را دَمان / به نزدیکی مهتَر کاروان

بدو گفت بنگر که تا چیست بار / بیا و مرا آگهی دِه زِ کار

فرود آمد از دژ فرستاده مرد / بَرِ رستم آمد به کردار گَرد

بدو گفت کای مهتَرِ کاروان /  مرا آگهی دِه زِ بارِ نهان

بدان تا به نزدیک مهتر شویم / بگوییم و گفتار او بشنویم

رستم در پاسخ گفت: نزد آن مهترِ نامجوی برو و آنچه به من گفتی یک به یک به او بگوی که در بارهایشان یکسر نمک است. فرستاده بازگشت و به نزدیکِ مهترِ سرفراز رفت و گفت: ای نیک‌نام کاروانی است که تمام بارشان نمک است. چون مهتر این خبر را شنید از جای برآمد، لبش خندان شد و شادمان گردید. فرمود تا در را بازگشادند تا کاروان بَرفَراز آید. چون رستم از این فرمان آگاه شد، همه از پَستی به بالا روی نهادند و چون به نزدیک دروازه رسیدند همه بی‌درنگ آنان را پذیره شدند. رستم چون به نزدیکِ مهتر رسید زمین را بوسید و بر او آفرینی گُسترده کرد و از بارِ نمک بسیار نزد او بُرد و بر یکایکِ آنان آفرین خواند (ادای احترام کرد). مهتر به او گفت جاوید باش و همواره چون ماه و خورشید تابنده. ای نیک‌دل پورِ یزدان‌شناس این‌ها را ازتو پذیرفتم و سپاس دارم. مرد جوان به بازار درآمد و کاروان را نیز با خویش بُرد و از هرسو انجمن بر او گِرد شد چه از مَرد و زن و چه از کودکانِ خُردسال. یکی جامه داد یکی زَر و سیم و بی‌ترس و بیم نمک خریدند و بردند.

چوشب تیره شد رستَمِ تیز چنگ / بَرآراست با نامداران بجنگ 

سویِ مهتَرِ باره آورد روی  /  پَسِ او دلیرانِ پرخاش‌جوی

چو آگاه شد کوتوالِ حصار /  بَرآویخت با رستمِ نامدار

(کوتوال از القاب ناشناخته در شاهنامه)

تهمتن یکی گُرز زد بر سرش / که زیرِ زمین شد سَر و افسرش

همه مردم دژ خبر یافتند  / سویِ رزمِ بدخواه بشتافتند

شَبِ تیره و تیغِ رخشان شده / زمین همچو لعلِ بَدَخشان شده

زِ بَس دار و گیر و زِ بَس موجِ خون / تو گفتی شَفَق زآسمان شد نگون

تهمتن به تیغ و به گُرز و کمند / سرانِ دلیران سراسر بکند

چو خورشید از پرده بالا گرفت / جهان از ثری تا ثریّا گرفت

(ثَری یعنی زمین، خاک، و ثریّا  یعنی آسمان، مکانی برای ماه) 

بِه دِژ دَر یکی تن نَبُد زان گروه / چه کُشته چه از رزم گشته ستوه

تهمتن یکی خانه از خاره سنگ / بَرآورده دید اندران جایِ تنگ

یکی دَر زِ آهن بر او ساخته / مهندس برآنگونه پرداخته

بِزَد گُرز و بفکند در را زِ جای / پس آنگَه سویِ خانه بُگذارد پای

یکی گنبدی دید افراشته  / زِ دینار سر تا سر انباشته

فرو ماند رستم چو زانگونه دید / زِ راهِ شگفتی لب اندر گَزید

چنین گفت با نامور سرکِشان / کَز این‌گونه هرگز که دارد نشان

همانا به کان اندرون زَر نماند  /  به دریا درون دُرّ و گوهر نماند

که ایدون بدینسان بر آورده‌اند / بدین جایگَه در بگُسترده‌اند

چو بگرفت آن باره‌ی استوار /  یکی بزمگَه ساخت چون نو بهار          

فیروزی‌نامه نوشتن رستم به زال

یکی نامه بنوشت نزد پدر / زِ کار و زِ کردار خود سر بسر

نخست آفرین بر خداوندِ هور /  خداوندِ مار و خداوند مور

خداوندِ بهرام و ناهید و مِهر  / خداوند این برکشیده سپهر

وَز او آفرین بر سپهدار زال / یَلِ زابل و پهلَوِ بی هِمال

پناهِ گَوان پُشتِ ایرانیان /  فَرازنده‌ی اَخترِ کاویان

نشاننده شاه و سِتاننده گاه / روان گشته فرمانش بر هور و ماه

سراَفراز وگردنکش و پیلتن / سزاوارِ هر شهر و هر انجمن

خداوند نیروی و فرزانگی / نگهدار گیتی به مردانگی

بماناد جاوید آن ناموَر / همان تخت و تاج و کُلاه و کَمر

به فرمان رسیدم به کوهِ سپند /  چه کوهی بسانِ سپهری بلند

به پایانِ آن کُه فرود آمدم  / همانگَه زِ مهتَر درود آمدم

به فرمانِ مهتر بَرآراستم / بَرآمد برآنسان که من خواستم

شبِ تیره با نامدارانِ جنگ / به دِژ در یکی را ندادم درنگ

چه کشته چه خسته چه بگریخته / زِتَن سازِ کینه فرو ریخته

(خسته یعنی زخمی)

همانا نداند شمارَش کسی / زِ ماه و ز روز ار شمارد بسی

همانا که خروار پانصد هزار / بُوَد نقره ناب و زَرِّ عیار

زِ پوشیدنیّ و زِ گستردنی /  زِ هر چیز کان باشد آوردنی

کنون تا چه فرمان دهد پهلوان / که فرخنده تن باد و روشن روان

فرستاده آمد چو بادِ دمان / رسانید نامه بَرِ پهلوان

سپهبد چو نامه فرو خواند گفت / که با ناموَر آفرین باد جفت

زِ شادی چنان شد دلِ پهلوان / تو گفتی که خواهد شد از سر جوان

زال پاسخ نامه را نوشت و در آن از هر دری فراوان سخن راند، نامه‌ای چون بوستان بهشت به گونه‌ای که گفتی سرشت آن از عنبر است. سَرِ نامه ستایش خداوند بود. دیگر گفت آن نامه دلگشای را به پیروزبختی خواندم. از تو پورِ شایسته این نبرد شایسته بود و برتو ای هشیوارمرد آفرین باد. روان نریمان را افروخته داشتی و همه‌ی دشمنان او را سوختی. هزاران هزار اُشتُر از بهرِ بار برایت فرستادم. از آنچه گُزیده است برآنها بار کن. سپس بر دژ آتشِ کین بَرزن، به کوه سپند نیز آتش اندرفکن و همه سرها را از تن جدا کن چه مرد و چه زن. چون نامه را بخوانی سبک برنشین (بی‌درنگ حرکت کن) که بی روی تو اندوهگین هستم.

چون نامه به نزدیک رستم رسید آن را فرو خواند و از آن شادمان شد و از هر چیز که شایسته‌تر بود از مُهر و تیغ و کلاه و کمر و از گوهر شاهوار و دیبای چین که سراسر نگار داشت برگزید و نزد پهلوان فرستاد و کاروان به راه افتاد. سپس به کوهِ سپند آتش اندر فکند و دودش به چرخِ بلند برآمد و از آنجای با دلی شادمان باز گشت و سر به‌سوی پهلوان نهاد.

چو آگاه  شد پَهلَوِ نیمروز /  که آمد سپهدار گیتی فروز

پذیره شدن را چو برخاستند / همه کوی و برزن بیاراستند

برآمد خروشیدنِ کَرّ و نای / همان سِنج با بوق و هندی دَرای

(درای یعنی زنگ)

همی شد به راه اندرون زال زر / شتابان بدیدار فرّخ پسر

تهمتن چو رویِ سپهبد بدید / فرود آمد و آفرین گُستَرید

سپهدار فرزند را درکنار / گرفت و بفرمود کردن نثار

وز آنجا به ایوانِ دستانِ سام / بیامد سپهدار جوینده کام

بنزدیکِ رودابه آمد پسر /  بَرِ او نهاد از بَرِ خاک سَر

ببوسید مادر دو یال و بَرَش / همی آفرین خواند بر پیکَرَش

نامه‌ی زال به سام

یلِ نامدار زالِ زر نامه‌ای نزد پدر سامِ سوار فرستاد. در نامه همه نیک و بد را برای آن پهلَوِ پُرخرد شرح داد و همراهِ نامه هدیه‌ی بسیاری فرستاد. چون نامه بَرِ سامِ نیرم رسید، رُخَش از شادی چون گُل بشکُفید و بزمی چون خرّم بهار بیاراست و از شادمانی بسیار فرستاده را خلعت و باره داد. (باره یعنی اسب) و از رستم بسی داستان یاد کرد. سپس پاسخ نامه را نوشت و نزد فرزند گردن‌فَراز فرستاد. در نامه یادآور شدکه از نرّه‌شیر نباید در شگفت شد که آنگونه دلیری نماید. همان بچّه‌ی ناخورده‌شیر که موبد تیزویر (باهوش) او را بَرآورد چنانچه در میانِ گروه آید و دندان بَرآوَرَد از او به ستوه می‌آید و کودک با اینکه از پستان مادر شیرخورده به خوی پدر بازمی‌گردد و از رستم ناموَر شگفت نیست که پدری چون دستان سام دارد که به هنگامِ گُردی و نبرد شیر از او یاوری خواهد. چون پهلوان نامه را به مُهر اندرآورد فرستاده را خواند و نامه را بر او سپرد. فرستاده نزد زالِ زر شتافت با خلعت و نامه شاهوار. دل پهلوان از او شادمان شد از کار وکردار آن نورسیده‌ی جوان.

جهان زو پُر امّید شد یکسره / زِ رویِ زمین تا به بُرجِ بَره        (برجِ بَره یا حَمَل ماه فروردین است )

(داستان که به اینجا رسید من با خودم فکر می‌کردم اگر نخستین نبرد و زورآزماییِ رستم در قالب اسطوره و افسانه نبود و واقعیّت عینی داشت پهلوانی نبود و مُهرِ پذیرش نمی‌گرفت که بخاطر انتقام‌جویی در پِیِ شکستِ پدربزرگ و کشته شدن او، واجب و لازم باشد که تمامی ساکنانِ بی‌آزار از زن و مرد و کوچک و بزرگ که به کار و زندگی خود مشغول بودند به شکل بی‌رحمانه‌ای از دَمِ تیغ بگذرند. امّا افسانه و اسطوره جایگاه و مفهوم خود را دارد و باید به همان منظور و شکل و شمایل به آن نگاه کرد).

۳ دیدگاه

  1. علی اکبر لبافی

    با تشکر از زحمات جناب آقای اثباتی و تذکر جالبی که در پایان ارایه کردند. البته که شاهنامه مجموعه‌ای است از داستان‌ها و پندها و وقایعی که گاهی ریشه واقعی یا مشابهی در تاریخ دارند و همچنین وقایعی که تخیلی و غیرواقعی بودنشان کاملا آشکار است.
    اما قتل عام زنان و مردان و کودکان دژی که هیچ گناهی جز کشتن نریمان که برای فتح و غارت دژ آمده بود نداشتند،(دست کم آن طور که فردوسی بیان کرده است) موضوعی نیست که بشود به راحتی از کنارش گذشت. البته یک نگاه به موضوع از زوایه‌ای است که جنابعالی فرمودید. اما می‌توان به موضوع از زاویه تاریخی و رشد و تغییر رفتار و اخلاق بشری نیز نگاه کرد. روزگاری بسیار دور که پادشاهان پس از تکیه زدن بر تخت شاهی التزام عملی افراد واقع در پهنه‌ی کشور خود را کسب می‌کردند( از افراد و قبیله‌ها به شیوه‌های مختلف بیعت می‌گرفتند!) و اگر آنان از فرمان سرپیچی کرده یا مالیات و خراج مشخص شده را نمی‌پرداختند مورد حمله واقع شده و از دم تیغ می‌گذشتند. حمله به دژ توسط نریمان و سام و سپس رستم از این زاویه توجیه تاریخی دارد. اما چرا قتل عام؟
    این موضوع قابل دفاع نیست. جالب است حکیم فردوسی بزرگ هم که بسیار برای ایرانیان و کشور ایران اهمیت قایل بوده است خود را به تجاهل نزده است و این داستان را بیان کرده است. چرا فردوسی این داستان غیرواقعی را نقل کرده و اگر هم واقعی بوده چرا سانسور نکرده است؟
    جالب‌تر این است که رستم فرزند زال است. زال به واسطه اینکه پرورش یافته‌ی سیمرغ است بشری خاص است. نظرکرده‌ی خداوند است. آموزنده است که رستم خبر این پیروزی‌اش را برای پدر با نامه‌ای می‌دهد که با نام خدا شروع می‌شود. اشعاری بسیار زیبا در وصف خداوند:
    نخست آفرین بر خداوندِ هور / خداوندِ مار و خداوند مور
    خداوندِ بهرام و ناهید و مِهر / خداوند این برکشیده سپهر
    شاعری که از بی‌مهری پدر نسبت به فرزند خویش گلایه دارد و در نکوهش رفتار سام در راندن زال ابیات مهم و پندآموزی سروده است، چرا به کشتار کودکان توسط رستم (فرزند بلافصل زالِ نظرکرده) می‌پردازد؟ چطور می‌شود که رفتار رستم از سوی فردوسی تقبیح نمی‌شود؟ چرا این وحشی‌گری (که البته احتمال ندارد از دید فرهیخته و حکیمی چون فردوسی مغفول بوده) در اشعار فردوسی تشریح شده و رستم به واسطه این کشتار و غارت از سوی پدر و پدربزرگ پاداش می‌گیرد؟
    شاید شاه‌دوستی در ذات ما ایرانیان است. ولیعهدپرستی و قایل بودن به ژن خوب ریشه در تربیت اجتماعی ما ایرانیان دارد و شاید هم فردوسی خواسته است به ما خبر بدهد که هیچ کس حتی فرزند زالِ نظرکرده هم بری از خوی وحشی‌گری نیست و چنانچه اقتضای حکومتش فراهم کند هر گونه کشتاری را توجیه خواهد کرد. اما فردوسی که قرار است کتابش را به پادشاهی بفروشد قطعا نمی‌توانسته این موضوعات را بعد از ذکر داستان در تقبیح اعمال شاهان و شاهزادگان و نیروهای نظامی آنها شرح دهد. اینطور نیست؟
    آیا این درایت فردوسی نبوده که نخواسته نژاد آریایی را پاک از گناه بداند. نژادی که مانند هر نژاد دیگری برای حفظ و توسعه قدرت می‌تواند قتل عام کند و به کودکان و زنان هم رحم نکند؟

  2. تشکر و خسته نباشى به دوستان

  3. درود بی پایان بر شما. یکی از آرزوهای بزرگم این بوده که شاهنامه را از آغاز تا پایان بخوانم اما هرگاه به کتاب قطور شاهنامه نزدیک میشدم حجم زیاد آن باعث ترس و واهمه شده لذا از آن فرار میکردم، تا اینکه نوشته های جنابعالی درخصوص شاهنامه در سایت برگجون منتشر گردید. نوشته هایی که سرشار از عشق و علاقه و پشتکار شما به فرهنگ این مرز و بوم است و چقدر باعلاقه داستانها و اشعار حضرت فردوسی را با شیوه و سبک جدید فهرست بندی و خلاصه نموده تا رشته داستان از دست خواننده خارج نگردد. نوشته های شما بقدری جذاب بود که در مدت یک روز ده بخش از آن را خواندم و خلاصه برداری کردم و اگر چه زبانم برای قدردانی از شما قاصر است اما از زحمات بی شائبه شما قدردانی نموده و سلامتی و به روزی برای شما و خانواده محترمتان آرزومندم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *