خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش پانزدهم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش پانزدهم

محمدتقی اثباتی، آبان‌ماه ۱۳۹۸

در بخش پیشین با چگونگی پادشاه شدن نوذر آشنا شدیم.

او که مدتی از راه و رسم پدر خارج شد و نارضایتی یاران خود را در پی داشت اما با گفتگو و نصایح پهلوانان و یاران دلسوز از جمله سام به خود آمد. مشکلات پادشاهی نوذر با مرگ منوچهر همراه بود و پشنگ (پدر افراسیاب و پادشاه توران) فرصت را مغتنم شمرده یاران خود جمع کرد و آنان را برای حمله به ایران برانگیخت. سپاه افراسیاب به سوی ایران روان شد و خبر مرگ سام نیز روحیه آنان را دو چندان کرد.

رزم بارمان و قباد و کشته شدن قباد

 چون سپیده از کوه سر برکشید طلایه (پیش گروه سپاه) به پیش دهستان رسید. میان دو لشگر ایران و توران دو  فرسنگ بود و همه ساز و برگ و آرایش جنگ داشتند. از سپاه توران تُرکِ جنگجویی بنام بارمان (تُرکِ تُرکستان توران زمین با آذری و ترکیّه اشتباه نشود) – در تاریک روشن پگاه خُفتگان را گفت بیدار مان- به رسم جستجو سپاه ایران و سراپرده شاه نوذر را بدید و بی‌درنگ نزد سالار توران سپاه شتافت و آنچه از لشگر ایران و بارگاه دیده بود بیان کرد. گفت من به دستوری شاه شیروار از آن انجمن کارزار بجویم تا گردان نبرد مرا ببینند و از آن پس کسی دیگر را  گُرد نخوانند.

اغریرث هوشمند (برادر افراسیاب) گفت که اگر از این نبرد بارمان را گزندی رسد دلِ مرزداران شکسته می‌شود و کار بر این انجمن بسته می‌گردد. مرد بی‌نام و نشانی را باید برگُزید که بایسته نباشد که انگشت پشیمانی به دندان گزید. از این گفتار روی پورِ پشنگ (افراسیاب) پُرآژنگ شد و ننگش آمد. با رویِ دِژَم به بارمان گفت تو جوشن بپوش و کمان را به زِه کُن  (یعنی گفتار برادرم اغریرث را نشنیده بگیر). تو بر این انجمن سرفرازی و به نشان دادن انگشت و دندان نیاز نیست.

بارمان روانه دشت نبرد شد و سوی قارن پسر کاوه از لشگر ایران آواز داد و پرسید که از این لشگَرِ نوذرِ نامدار چه کسی را داری که با من کارزار جوید؟ قارن به مردان مرد نگاه کرد تا از آن انجمن چه کسی را بجوید و برگُزیند. هیچ یک از نامدارانش پاسخ نداد مگر قبادِ دلاورِ پیر گشته. سالار بسیار هوش افراسیاب از گُفتِ برادرش اغریرث دژَم گشت و به جوش آمد و از خشم چشمانش به اشک نشست و پاسخ ندادن از آن لشگر بزرگ جایِ خشم داشت که از میان آن همه جوان رزمنده پیرمردی رَزمِ او را بجوید.

دلِ قارن آزرده گشت ا ز قباد / میان دلیران زبان بر گُشاد

که سال تو اکنون بجایی رسید / که از جنگ دستت بباید کشید

یکی مَردِ آسوده چون بارمان / جوانی گُشاده دل و شادمان

سواری که دارد دلِ شیرِ نر / همی برفرازد زِ خورشید سَر

تویی مایه وَر کدخُدایِ سپاه / همی بَر تو گَردَد همه رای شاه

بخون گر شود لعل مویِ سپید / شوند این دلیران همه نا امید

شکست اندر آید دراین رزمگاه / پُر از درد گردد دِلِ نیک‌خواه

نگَه کن که با قارنِ رزم زَن / برادر چه گفت اندر آن انجمن

چنین داد پاسخ مر او را قُباد / که این چرخِ گردان مرا داد داد  (عدالت)

بدان ای برادر که تن مرگ راست / سر و یالِ من سودنِ تَرگ راست  (ترگ یعنی کلاه خود)

زِ گاهِ خجسته منوچهر باز  /  از امروز بودم تن اندر گُداز (این روز را پیش‌بینی می‌کردم)

کسی زنده بر آسمان نگذرد / شکار است و مرگش همی بشکَرَد     (بشکرد یعنی در هم بشکند)

یکی را بر آید به‌شمشیر هوش / بدانگَه که آید دو لشگر بجوش    (منظور ازهوش اجل و مرگ است)

سَرَش نیزه و تیغَ بُرَّنده راست / تنش کرکس و شیرِ درّنده راست

یکی را به بستر سر آید زمان / همی رفت باید سبُک بی‌گُمان

اگر من شوم زین جهانِ فراخ / برادر بجای است با بُرز و شاخ

پس از رفتنم مهربانی کنید / یکی دخمه خسروانی کنید

سَرَم را به کافور و مُشک و گُلاب / تنم را بدان جایِ جاویدِ خواب  ( آرامگاه )

سپار ای برادر تو پدرود باش / همیشه جهان تار و تو پود باش

بگفت این و بگرفت نیزه به‌دست / به آوردگَه رفت چون پیلِ مَست  (آوردگَه یعنی میدان نبرد)

بارمان با قبادِ رزمنده چنین گفت که زمان و اَجَل سَرَت را پیشم آورده است. ببایست ماندن که روزگار خود با جانِ تو کار زار کرده است (پیر شده‌ای). قباد در پاسخ گفت که گیتی مرا یک چند داد داد. جایی توان مُرد که زمان آن فرا رسیده باشد که آن زمان یک زمان بی‌زمان است تا هنگامش نرسیده باشد نمی‌آید (تا اجل نرسیده باشد مرگ نیست). این را بگفت و اسب خویش شبدیز را برانگیخت و  بر دلِ تیزِ خود فرصت آرمیدن نداد. از شبگیر (پگاه) تا زمانی که خورشید سایه گسترد این بر آن و  آن بر این زور آورد و سر انجام  بارمان پیروز شد. دمان به سوی قباد بازگشت و یک خشت (ابزار جنگی)  بر سُرین قباد زد که بند کمرگاه او را بر گشاد به گونه‌ای که سرش از اسب نگونسار شد و بر زمین آمد و آن پیر شیردل و سالار فَرّ این جهان را پدرود گفت.

بارمان نزد افراسیاب شد با رخساری شکُفته و با جاه و آب (آبرو). افراسیاب خلعتی به او داد که کسی از بزرگان و زیردستان چتین ندیده بود. لشگر سر بسر از آن خلعت خیره شد. از آن طوق و یاره که به زرّین کمر بسته بود و جُز این گوشوار و کلاه شاهان که کسی چنین چیزی را در گُمان نمی‌آورد.

چو او کشته شد قارن رزم‌جوی / سِپه را بیاورد و بنهاد روی

دو لشگر بسان دو دریای چین / تو گفتی که شد جُنب جُنبان زمین

بیامد دمان قارنِ رزم‌زَن / وز آنسوی گرسیوَزِ پیلتن

سر افراز گرسیوزِ رزم‌جوی /  اَ با لشگرِ کَشن بنهاد روی   (کَشَن که در شعر کَشن آمده یعنی زیاد)

از آواز اسبان و گرد سپاه /  نه خورشید پیدا نه تابنده ماه

درخشیدن تیغِ الماس‌گون / سنان‌های آهار داده به خون

به گَرد اندرون همچو ابرِ پُر آب / که شنگَرف بارد بر او آفتاب

پُر از ناله‌ی کوس شد مغزِ  میغ / پُر از آب شنگَرف شد جان تیغ   (میغ یعنی ابر)

(شنگرف که عربی شده آن شنجرف است سیاه رنگ و در طبیعت به صورت توده یا رشته و رگه یافت می‌شود و گَردش سرخ یا قهوه‌ای است و همچنین بر اثر عبور دادن آب بر محلول‌های مرکوریک بدست می‌آید. از فرهنگ معین)

 در گردش در میدان، قارن همی مرد کُشت و از دشت نبرد جوی خون روان کرد. تو گفتی الماس مرجان فشانده است (منظور خون است که چون مرجان سرخ رنگ است). چه مرجانی که در کین جستن جان می‌فشاند. افراسیاب چون از قارن این هنر و دستبُرد را دید اسب را برانگیخت و لشگر را بسوی او کشید و تا شب در کوه رزم ادامه داشت و هیچ یک از دو سو دلشان از کین به ستوه نیامد. چون خورشید در جامه نیلگون نهان شد و شب چون زنگی (سیاه پوست) بیرون آمد و جهان چون چهره اهریمن و مارِسیاهِ گردون دهان گشاده گشت. چون شب تیره شد قارن رزم‌جوی از سپاه توران رها شد و دو لشگر از یکدیگر جدا شدند و با جگری پُرخون سراسیمه رفتند. از سپاه توران کشته بسیار بود و از گُردانِ ایران (پهلوانان) نیز پنجاه هزار. چون قارن از آوردگاه بازگشت سپاه را پیش دهستان آورد و در پرده‌سرای نزد شاه نوذر شد و از خون برادر دلَش از جای بشد. چون نوذر او را دید از مژه‌های سیر به خواب نرفته اشک بارید و گفت: از مرگ سام سوار روان را چنین سوگوار ندیدم و برای قباد که کشته شد زندگی جاودان باشد و  برای تو این جهان. مرگ ناگزیر است و آیین و روش روزگار اینگونه است. یک روز شادی و یک روز غم.

به پروردن از مرگ‌مان چاره نیست / زمین را بجُز گور گهواره نیست

چنین گفت قارن که تا زنده‌ام / تنِ پُر هنر مرگ را داده‌ام

فریدون نهاد این کُلَه بر سَرَم / که بر کینِ ایرج زمین بسپُرم

( کُلَه یعنی تاج. یعنی برای کین ستانی ایرج که به دست برادرانش سلم و تور کشته شد تلاش کنم)

هنوز آن کمربند نگشاده‌ام   / همان تیغ پولاد ننهاده‌ام

برادر شد آن مرد سنگ و خِرَد / سر انجام من هم بر این بگذرد (سنگ یعنی سنگین و باوقار)

انوشه بِزی تو که امروز جنگ / به تنگ اندر آورد پورِ پشتگ  (افراسیاب)

چو از لشگرش گشت لختی تباه  /  از آسودگان خواست چندی سپاه (آسودگان یعنی پشت جبهه‌ای)

مرا دید با گُرزه گاو روی / بیامد به نزدیک من جنگ‌جوی

به رویش بدانگونه  اندر شدم / که با دیدگانش برابر شدم

یکی جادویی ساخت با من به جنگ / که بر چشمِ روشن نماند آب و رنگ

شب فرا رسید و جهان سر بسر تیره شد و بازو های من از کوفتن خیره گردید (از کار افتاد) آن‌چنان که گفتی زمانه سر آمده است (دنیا سر آمده). هوا زیر ابر نهان گردیده است و هنگام بازگشت از رزمگاه فرا رسیده است. ببایست از رزمگاه باز گشت چون سپاه خسته و مانده شده بود و شب سیاه و تیره. پس از هر دو سوی لشگر بر آسود و جنگ را جنگجویان به روز دوّم کشیدند.

رزم  افراسیاب با نوذر دگر بار

آن‌گونه که رَوِش و سازِ جنگ کیان است ایرانیان رده برکشیدند. چون پرده سیاهِ پرنیانِ شب دریده و از پرتُوِ خورشید خاک مُنَوَّر شد و شاهِ ستارگان از پرده لاجورد از زَرِ زرد (خورشید) شعله انگیخت کوس بغُرّید و نای نالید آن‌چنان که گویی زمین  از جای برآمد. افراسیاب چون آن سپاه را دید بیامد و برابر لشگرش صف کشیدند. جهان از گَردِ سواران چنان شد که گفتی خورشید اندر نهان شده است. از هر گروه دِها دِه (بگیر و ببند) برآمد و بیابان از کوه پیدا نبود (از گَردِ سُمِ اسبان و زیادی سپاه). بدین‌گونه دو سپاه در هم آویختند و چون رودِ روان خون ریختند. قارَنِ رزم‌زَن به هر سو که رزم‌خواه شد در آن رزمگاه خون ریخت و روان شد و جایی که افراسیابِ گُرد به نبرد بود دشت از خون چون رودِ روان گشت. سرانجام نوذر از قلبِ سپاه به سوی او کینه‌خواه آمد و چنان نیزه بر نیره آویختند و یک به دیگر بر آویختند که ماران آن‌گونه برهم نمی‌پیچند و شاهان چنین پیکار کِی کرده‌اند. چون شبِ تیره فرا رسید دستِ پورِ پشنگ (افراسیاب) بر او چیره شد. از ایران سپاه بیشتر خسته بود (زخمی بود) و از سوی دیگر پیکار پیوسته بود. به بیچارگی بازگشتند و سراپرده را در هامون بگذاشتند.

دلِ نوذر از غم پُر از درد بود /  که تاجش زِ اختر پُر از گَرد بود  (از ستاره نحس)

چو از دشت بنشست آوایِ کوس / بفرمود تا پیش او رفت طوس

بشد طوس و گُستَهم هردو به‌هم / لبان پُر زِ باد و روان پُر زِ غم (آهِ سرد برمی‌کشیدند)

بگُفت آنکه در دل مرا درد چیست / همی گفت چندیّ و چندی گریست

از ا ندرز فَرّخ پدر یاد کرد / پُر از خون جگر لب پُر از باد کرد  ( آه کشید)

کجا  گفته بودش زِ تُرکان و چین / سپاهی بیاید به ایران زمین  (کجا یعنی که)

کز ایشان تو را دل شود دردمند / بسی بر سپاه تو آید گزند

زِ گفتارِ شاه آمد اکنون نشان / فراز آمد آن روزِ گردنکشان

کَس از نامه نامداران نخواند / که چندین سِپَه کس زِ تُرکان براند

شما را سوی پارس باید شدن / شبستان بیاوردن و آمدن

(شاه نوذر می‌گوید زنان و خاندان را باید از پارس بیاورید و به جنگ باز گردید)

وز آنجا کشیدی سویِ زاو کوه / بر آن کوهِ البُرز بُردن گروه

کنون اندر آرامِ  شاهان روید / وز این لشگر خویش پنهان روید

که از کارتان دل شکسته شوند / بر این خستگی  نیز خسته شوند

نوذر می‌گوید از لشگر خویش پنهان و به آرامش شاهان بروید که شما را نشناسند. چون اگر بدانند از کارتان دل شکسته شده زخمی بر زخم‌هایشان اضافه می‌شود. خسته هم که می‌دانیم یعنی زخمی، زخمی که از آن خون می‌آید. امروزه واژه یا کلمه خسته معنای دقیق و درست گذشته را ندارد و بیشتر ناتوانی و فرسودگی و بی‌حالی را می‌رساند. درکتاب درسی و فارسی سال‌ها پیش گفتگوی مرغ با جوجه‌اش را شاید به یاد داریم. وقتی مرغِ مادر جوجه را از گربه برحذر می‌دارد جوجه نصیحت مادر را نمی‌پذیرد:

جوجه گفتا که مادرم ترسوست  /  به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط وخالی‌ست / فکر آزار جوجه هرگز نیست

سه  قدم دورتر شد از مادر /  آمدش آنچه گفته بود به سر

گربه ناگاه از کمین برجست /  گلوی جوجه را به دندان خَست

(شاید آن جوجه حسَّ آینده نگری قوی داشت! من یک برنامه مستند تلویزیونی دیدم که در خانه‌ای یک سگ درشت هیکل، جدا جدا غذای مخصوص گربه، جوجه، بچّه سگ، و …. را از داخل قفسه بدون کوچکترین اشتباه می‌آورد و با احترام جلوی آن‌ها می‌گذاشت و پس از چند دقیقه ظرف‌های خالی آن‌ها را در قفسه‌ها درست در جای خودشان می‌گذاشت.)

به شاهنامه باز می‌گردیم:

زِ تخم فریدون مگر یک دو تَن / بَرَد جان از این بی‌شمار انجمن  (برای جانشینی)

ندانم که دیدار باشد جُز این / یک امشب بکوشیم دَشتِ پَسین

شب و روز دارید کار آگَهان / بجویید هُشیار کارِ جهان

از این لشگر ار بَد دهند آگهی / شود تیره این فَرِّ شاهنشَهی

یکی را به خاک اندر آرَد زمان / یکی با کلاهِ کیان شادمان

شما دل مدارید زین مُستمَند / که تا بُد چنین بُد زِچرخِ بلند

تن کُشته با مُرده یکسان شود / طَپَد یک زمان پس تن آسان شود

بِدادَش مَر این پندها چون سَزید / پس آن دست شاهانه بیرون کشید

گرفت آن دو فرزند را در کنار / فرو ریخت آب از مُژه شهریار

بشد طوس و گستَهم و نوذر بهم / رُخان‌شان پُر آب و روان‌شان دِژَم

وز آن‌پس بیاسود لشگر دو روز  / سه دیگر چو بفروخت گیتی فروز:

جنگ نوذر با افراسیاب بار سوّم

برای شاه نوذر روز درنگ نبود و به بیچارگی می‌بایست جنگید. افراسیاب با لشگر نوذر چون دریای جوشان تاب برآورد. از هر دو سرای با ناله بوق و هندی‌درای خروشیدن آمد. از درگاه شاه فریاد تبیره بر آمد و رزمندگان بر سر کلاه آهنین گذاشتند. در پرده سرایِ افراسیاب کسی را سر به خواب نیامد و همه شب لشگر آراستند و تیغ و ژوبین پیراسته کردند. زمین کوه تا کوه جوشن‌وَران بودند و با گرزهای گران روانه میدان بودند. از بسیاری لشگر نه کوه پیدا بود نه ریگ بیابان و نه شاخ درختان و از دریا تا دریا صف کشیدند. قارن در قلب سپاه جنگ‌جویان را آراست که با شاه ستونی از رزمندگان باشد. در سمت چپِ شاه تَلیمانِ گُرد با سپاه آماده شد و شاپورِ نستوه در دست راست جای گرفت. از سوی دیگر افراسیاب دلیر چون شیر لشگر آراست. چپ لشگر را به بارمان سپرد و در سوی راست گرسیوَزِ پیلتن چون کوه ایستاد. چون هر دو سپاه صف برکشیدند خروشِ نایِ رویین برخاست (شیپور جنگ). از شبگیر تا ناپدید شدن خورشید از زیادی لشگر نه کوه پیدا بود نه دشت. دل تیغ گفتی از خون‌ریزی بنالید و زمین زیر پای اسبان به ناله درآمد. چون نیزه‌ها بر زمین سایه‌دار شد (غروب نزدیک شد) به لشگر شهریار نوذر شکست آمد. چون تیرگی سوی بخت آمد تُرکان روی به چیرگی نهادند. در آنسو که شاپور نستوه بود انبوه سپاه پراکنده شد. شاپور بجنگید تا کشته شد و سَرِ بَختِ سپاه ایران برگشته شد. از سپاه ایران و نامداران سپاه در رزمگاه کُشته یا خسته (زخمی) شدند. چون شاه نوذر و قارَن کار را این‌گونه دیدند که در کارزار اختر (ستاره اقبال) یار نبود و بسیاری از سپاه ترکان بسویِ دِهِستان روی نهادند و دهستان را درحصار گرفتند و هیچ راه گریزی برای آنان نگذاشتند. شب و روز بر گذرگاه جنگ بود و هنگامی که کمی نبرد فروکش کرد چون نوذر پِی در حصار نهاد راهِ جنگِ سوار بر او بسته شد و افراسیاب سواران را بیاراست و در جنگ شتاب انداخت.

یکی ناموَر تُرک را کرد یاد / سپهبد کَروخانِ ویسه نژاد

سوی پارس فرمود تا بر کشید / به راهِ بیابان سر اندر کشید

کَز آنسو بُد ایرانیان را  بُنه  / بجوید بُنه مردمِ بَد بُنه  (آدم بدرگ و ریشه در پی پشت سپاه باشد)

چو قارن شنید آنکه افراسیاب / گُسی کرد لشگر به هنگام خواب   (گُسی یعنی روانه کردن)

شد از رشک جوشان و دل کرد تنگ / بَرِ نوذر آمد بِسانِ پلنگ

که توران شَه آن ناجوانمرد مَرد /  نِگَه کن که با شاهِ ایران چه کرد

سوی روی‌پوشیدگان سپاه  / سپاهی فرستاد بی مَر به راه  (منظور حرمسرا و خانواده لشگریانست)

شبستان ما گر بدست آَورَد  / بر این نامداران شکست آوَرَد

به ننگ اندرون سر شود ناپدید / به رزمِ کَروخان بباید کشید

به دستوری شاه پیروزبخت / بتازم پَسِ تُرکِ بدخواه سخت

تو را خوردنی هست و آبِ روان / سپاهی به مهر از بَرِ تو نوان

همی باش و دل را مکن هیچ تنگ / که آسان شود مَر تو را کارِ جنگ

بکُن شیری آنجا که شیری سِزَد /که از شهریاران دلیری سِزَد

که تا من شَوَم بَر  پِیِ این سپاه / بگیرم بر ایشان پَس و پیش راه

نوذر به او گفت که این رای درستی نیست و سپاه کسی را چون تو لشگر آرای ندارد. طوس و گُستَهم آنگاه که آوای کوس برخاست برای بُنه رفته‌اند و بزودی به شبستان می‌رسند و کارها را سامان می‌دهند. یلان و بزرگان به شبستان رسیدند. برخوان نشستند و مِی خواستند و کوتاه زمانی دل از غم پیراستند. چون شهریار نوذر سرمست شد با دلی کینه‌دار به پرده درون رفت. سواران و پهلوانان دلیر از درگاه بیرون آمدند و سپس سوی خانِ قارن شدند با چشمان گریان و از هر دری سخن گفتند و سرانجام یکسر سخن بر این نهادند که ما باید رهسپار پارس شویم و جُز این راه دیگری نیست. اگر پوشیده‌رویان سپاه ایران از کینه بدخواه اسیر شوند و زن و فرزند گرفتار تُرکان شوند بی‌جنگ دلهایشان پُر از پیکان می‌شود. در این دشت چه کسی نیزه بدست می‌گیرد؟ و چه کسی آرام و جای نشست دارد؟

چو شیدوش و کَشواد و قارن بهم / زدند اندران رای بر بیش و کم

چو نیمی گذشت از شب دیرباز / دلیران به رفتن گرفتند ساز

همانگَه بشد قارنِ رزم‌زن / یکی لشگری بُرد با خویشتن

شبان‌گَه رسیدند دل ناامید / بدان دِژ که خواندندی آن را سپید

بدین روی دژدار بُد کژدهَم / دلیران بیدار با او بهم

وَز آنرویِ دژ بارمان با سپاه / اَ با پیل و گُردان نشسته به راه

کز او قارن رزم‌زن خسته بود / به خون برادر کمر بسته بود

(بارمان که نخستین روز نبرد قباد برادر پیر و بزرگ قارن را کشته بود)

بپوشید قارن سلاح نبرد / چو بایست کار سِپَه راست کرد

سپه را گذر بود بر بارمان / سویِ راهِ قارن درآمد دمان

پسِ او برفتند گُردانِ اوی / سوی پارس بنهاد یکباره روی

شد آگاه از او بارمان دلیر / به پیش اندر آمد به کردار شیر

چو قارن مَر او را چنان تیز دید / به پیکار دَر گُردِ خون‌ریز دید

بر آویخت قارن اَ با بارمان / سوی چاره جستن ندادش امان

سبُک اندر آمد بَرو (ابرو) بر گشاد / زِ یزدانِ فریادرس کرد یاد

یکی نیزه زد بر کمربندِ اوی / که بگسَست بُنیاد و پیوند اوی

نگون اندر آمد زِ پشتِ ستور / شده تیره زو چرخِ تابنده هور

فرود آمد و سر بُریدش زِ تن / بیاویخت از زین یلِ پیلتن

سِپَه سر بسر دل شکسته شدند / همه یک زِ دیگر گُسسته شدند

سپهبد سوی پارس بنهاد روی / اَ با ناموَر لشگرِ جنگجوی

(دنباله در بخش بعد خواهد آمد)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *