خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش هفتم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش هفتم

محمدتقی اثباتی، تیرماه ۹۶

در بخش ششم خواندید که منوچهر برای یاری فریدون به جنگ تور و سلم رفت

و سر این دو برادر را یکی پس از دیگری از تن جدا ساخت و نزد فریدون فرستاد. فریدون پس از کشته شدن فرزندان از تاج و تخت کناره گرفت و به نوحه‌سرایی پرداخت تا اینکه درگذشت. پس از مرگ فریدون منوچهر هفت روز در سوک نشست، سپس بر تخت نشست و راه و رسم فریدون در پیش گرفت.

خواندید که چگونه سام پهلوان لشکر منوچهر صاحب فرزندی به نام زال شد. کودکی که چهره‌ای سرخ و موی سپید داشت و سام را چنان گران آمد که فرمان داد او را در کوه البرز رها کنند. اما سیمرغ این کودک را یافت و در آشیانه‌ی خود پرورید تا بالنده شد. سام در خواب دید که فرزندش زنده است. شرمنده از کار خویش و شرمسار به درگاه ایزد درپی فرزند رفت. سیمرغ زال را نزد سام برد. سام او را نزد خود برده زالِ زر خواند و جامه‌ی خسروانی بر او پوشاند.

آگاه شدن شاهمنوچهر از کار سام و زالِ زَر

از زابل به شاه‌منوچهر آگاهی رسید که سام از کوه با فَرّهی باز آمده است. شاه از این آگهی بَسی شاد شد و جهان‌آفرین را یاد کرد. شاه‌منوچهر را دو پسر بود یکی نوذَر و دیگری ژَرَسب که در میدان و میدان‌داری چون آذَرگُشَسب بودند. فرمان داد تا نوذَر نزد سامِ سوار شتابَد و بَر او آفرین کیانی بخواند از آن شادمانی که به او روی نموده است و سپَس بفرماید تا سویِ شهریار آید و دیده‌ها و شنیده‌های خود را باز گوید. سپس سوی زابُلِستان بر آیینِ خُسرو پَرَستان شود.

چون نوذر نزد سام رسید. سام او را نوجوان‌پهلوانی دید، بی‌درنگ از اسب فرود آمد و یکدیگر را در کنار گرفتند. سام از شاه و گُردان لشگر پرسید و نوذر پاسخ داد. سام چون پیام شاه بزرگ را شنید زمین را بوسه داد و دَمان و بی‌درنگ به درگاه روی نهاد. زال را نیز بر پیلی سوار کرد و سوی درگاه روانه شدند. چون نزدیک شهر شاه رسیدند سپهبد او را همراه با سپاه پذیره شد.

سام چون درفش شاه‌منوچهر را دید از اسب به زیر آمد و زمین را بوسه داد. شاه‌منوچهر او را به احترام بر اسب نشاند و همراه شد. شاه‌منوچهر در آغاز از درد و بیماری او پرسش کرد و بیان شادمانی نمود که آن آزار پایان گرفته است و یزدان فرزند گم‌کرده را بدو باز داده است.  سپس بسوی ایوان گام نهادند.

منوچهر شادمانه بر گاه نشست و کلاه کیانی بر سر نهاد و در کنار او قارَن و سام نشستند. زال را به زرین‌کلاه و زرّین‌عَمود (گُرز) آراسته نزد شاه بردند. شاه از دیدن زال در شگفت بماند. منوچهر با سام گفت که بی‌گُمان کسی همتای او نیست (همتای زال).

پس آنگه منوچهر با سام گفت  /  که این را همانا کسی نیست جفت

بَر این بُرز و بالا و این خوب‌چهر  /  تو گویی که آرام جان است و مهر

چنین گفت مَر سام را شهریار  /  که از من تو این را به زنهاردار

به خیره میازارش از هیچ روی   /  به کَس شادمانه مشو جُز بِدوی

که فَرّ کیان دارد و چنگِ شیر  /  دلِ هوشمندان و فرهنگِ پیر

بیاموز او را رَه و سازِ  رَزم      /   همان شادکامیّ و آیینِ بَزم

ندیدست جُز مُرغ و کوه و کُنام    /   کجا داند آیین شاهیُّ  و نام

پس از کار سیمرغ و کوهِ  بُلند  /  وَز آن تا چرا خوار شد ارجمند

یکایک همه سام با او بگفت  /   زِ خواب و زِ خورد و زِ جای نَهُفت

وَز افکندنِ زال بُگشاد راز   /  که چون گشت بَر سَر سپهر از فراز

وَز آن ناتوانی که آمد به سام  /  که بیماری آوَرد ما را به دام

مرا آنگه آمد به کَف باز تن  /  که مِهر آوریدم به فرزند من

سرانجام گیتی زِ سیمُرغ و زال /  پُر از داستان شُد به بسیار سال  

سام ماجرا را به تمامی بازگو کرد که هر آن‌کس که از آنجا می‌گذشت از دشت مردی را بر کوه می‌دید. به فَرمان خداوندِ کیهان به البُرزکوه – آن جایِ سخت – رفتم. کوهی دیدم که سر به سحاب (ابر) کشیده گویی دنیایی است  از سنگِ خارا که بر آب نشسته است و بَر بلندایِ آن نَشیمی است (آشیانه) چون کاخ بلند و از هر سو راهِ گَزند و دَستیابی بَر او بَسته است و درون این آشیانه بچّه‌های سیمُرغ و زال که گویی هر دو همسان شده‌اند. هیچ گُذرکاهی بَرکوه به سویِ لانه نبود و هر چه گِردِ کوه گردیدم و پوییدم راهی نیافتم.

بوی فرزند را شنیدم و به دلسوزی جان از تنم می‌خواست بیرون شود. از نسیمی که می‌وزید بوی مِهر می‌شنیدم و یاد او در دلم شادی می‌آورد. با داورِ پاک به راز گفتم که ای چاره‌سازِ خلق و خود بی‌نیاز که به هر جای بُرهانِ تو رسیده و افلاک جُز به فرمان تو نمی‌گردد. من یکی بنده‌ام با دِلی پُرگناه نزد خداوندِ خورشید و ماه. تنها اُمیدم به بخشایشِ توست و به چیزی دیگر دسترسی ندارم. تو این بنده‌ی مُرغ‌پرورده را که به زاری و خواری بَرآمده است و بجای حریر چرم پوشیده و بجای شیرِ پستان  گوشت مَزّه کرده به من برسان. یا مرا راه بِنمای که سویِ او رَوم و رنج کوتاه کنم.  روانِ مرا به بدمِهری و بی‌مِهری مسوز. فرزند را به من باز بخش و دلم را روشن کن.

چون این سُخنان از دلِ سام گذشت، همانگاه نیایش او پذیرُفته شد.

سیمُرغ پرواز کرد و به اَبر بَر شد و بر سرِ مردِ گَبر(زال) حلقه زد. تنِ زال را به منقار برگرفت و چون ابرِ بهار از کوه به زیر آمد و از بوی خوشَش جهانی پُر از مُشک شد. دو دیده‌ام تَر و لب‌هایم خُشک شد از هیبتِ مُرغ و بوی پورِ خویش خِرَد در سرم جای نگرفت.  سیمُرغ او را چون دایه‌ای پُرمهر پیش من آورد. زبانم به ستایش او گشوده شد و ای شگفت که بر او نماز بُردم (کُرنِش کردم).

سیمرغ فرزند را نزد من گذاشت و خود بازگشت که از فرمان یزدان نشاید گذشت. من او را نزد شاهِ جهان آوردم و آنچه در نهان بود آشکار کردم.

 شاه‌منوچهر فرمود تا موبدان و بِخرَدان و ستاره‌شناسان را بجویند و فراخوانند تا بگویند که اختر زال چیست و از بخت چه کسی سالار است. چون بلندی گیرد چگونه خواهد شد و همه داستان‌ها باید روشن شود (که این پهلوان در آینده پُشت و پناه شاه و کشور خواهد شد یا دشمن).

ستاره‌شناسان  هم اندر زمان  /  زِ اَختَر گرفتند یکسر نشان

بگفتند با شاهِ دیهیم دار  /  که شادان بِزی تا بُوَد روزگار

که او پهلوانی بُوَد نامدار  /  سراَفراز و هُشیار و گُرد و سوار

چو بشنید شاه این سخن شاد شد / دِلِ پهلوان از غم آزاد شد

یکی خَلعَت آراست شاهِ زمین  /  که کردند هر کَس بر او آفرین

زِ اسبانِ تازی به زرّین ستام  /  زِ شمشیرِ هندی به زرَین نیام

زِ دیبا و خَزّ و زِ یاقوت و زَر  /  زِ گستردنی‌هایِ بسیار مَر

غُلامانِ رومی به دیبای روم  /  همه پیکَر از گوهر و  زَرش بوم

زِبَرجَد طَبَق‌ها و پیروزه جام  /  چه از زَرِّ سُرخ و چه از سیمِ خام

پُر از مُشک و کافور و پُر زعفَران  /  همه پیش بُردند فَرمان بَران

همان جوشَن و تَرگ و بَرگُستُوان  /  همان نیزه و تیر و گُرز و کمان

همان تَختِ پیروزه و تاجِ زَر   /   همان مُهرِ یاقوت و زرّین کَمَر

سپس شاه‌منوچهر عهدنامه‌ای سراسر مهر نوشت که ستایشی چون بهشت همراه داشت و سراسر کابل و دَنبَر و مای (شهرهای غربی شبه قاره هند) و هند و از دریای چین تا دریای سِند و از زابلستان تا آنسوی بُست را عهدی تازه نوشتند و چون این عهد و خلعت آراسته شد اسب جهان پهلوان را آوردند. چون این کارها انجام شد سام برپای‌خاست و گفت ای مهتر داد و راستی، از ماهی تا چرخ ماه چون تو شاهی کلاه (تاج) بر سر ننهاده است. (بر این باور بودند که زمین بر پشت ماهی ایستاده و استوار است).

سام در پی کُرنش و سپاسگزاری می‌گوید: به مهر و خوبی و خِرَد و دادی که تو داری زمانه از تو رامش می‌برد و گنج جهان به چشم تو کوچک و خوار است. جز نام تو در جهان به یادگار نماند. زال سپس پیش آمد و تخت را بوسه زد و بر کوهه‌ی پیل‌کوس بستند و سر سوی زابلستان نهادند و مردم شهر و کوی به تماشای آنان ایستادند.

چون به نزدیکی نیمروز (سیستان) رسیدند، آگاهی رسید که سالار گیتی‌فروز با خلعت و تاج زر و عهد و منشور و کمر زرّین بازگشته است. سیستان را چون بهشت آراستند و بسی مُشک و دینار بیختند و دِرَم و زعفران ریختند و در میان کِهان و مِهان شادمانی به اوج رسید. مهتران نامجوی از سراسر گیتی سوی سام روی نهادند و آمدن جوان فرخنده‌پی را شادباش گفتند و زَر و گوهر افشاندند. آنگاه سام برنشست و بزم آراست و به سزاواران خلعت بخشید.

پادشاهی دادن سام زال را

سام بزرگان زابلستان را فرا می‌خوانَد و به آنان می‌گوید به فرمان شاه باید به سوی گُرگساران (گرگان) و مازندران لشگر راند و این پسر- زال – نزد شما خواهد ماند. پسری که خونِ جِگر و همتای جان من است. دل و جانم نزد شماست و از دوری او از دیده خون فشانم. می‌دانید به گاه جوانی یک داوری بیهوده ساختم و پسری که خدا داد را بینداختم و از بی‌دانشی ارج او را نشناختم تا گرانمایه‌سیمُرغ به فرمان جهان‌آفرین برداشتش و در کُنام خویش بپرورید و چون سَروِ بلند شد که برای من خواری و برای مُرغ ارجمندی بود و چون هنگام بخشایش دررسید یزدان او را به من باز داد.

شما را سپردم  به آموختن  /  دلش از هنرها برافروختن

بدانید کین  یادگار من است  /  به‌نزد شما  زینهار من است      ( کین یعنی که این،  زینهار یعنی امانت)

گرامیش دارید و پندش دهید  /  همه راه و رای بلندش دهید

که من رفت خواهم به‌فرمان شاه  /  سوی دشمنان با سران سپاه

آنگاه سام روی به سوی زال کرد و او را به آرامش و داد (دادگری) و دهش فرا خواند. گفت آن‌چنان دان که زابلستان خانه‌ی تو است و جهان سربه‌سر زیر فرمان تو. باید خان و مان تو آبادتر و دل دوستانت از تو شادتر باشد. کلید در گنج‌ها را به تو می‌سپارم و شادی و ناشادی من به کم و بیش توست. از بزم و کارزار هر چه دلت خواست به کار گیر و رای و راه را از موبدان بیاموز و آیین شاه را فرا گیر.

زالِ جوان آنگاه به پدرش سام گفت من چگونه اینجا توانم زیست. اگر کسی از مادر با گناه زاده شد آن منم و اگر به داد (عدل و انصاف) بنالم سزاست. دوری بیش از اینکه داشتی مدار که هنگام آشتی آمده است.

گهی زیرِ چنگالِ مُرغ اندرون  /  چمیدن بِخاک و مَزیدن به خون

کُنامم نشست آمد و مُرغ یار  /  بدانگَه که بودم زِ مرغان شُمار     ( کُنام یعنی آشیانه)

کنون دور ماندم زِ پروردگار  /  چنین پروراند مرا روزگار      (منظور از پروردگار پروراننده او سیمرغ است)

زِ گُل بهره‌ی من بجُز خار نیست /  بدین  با جهاندار پیکار نیست

بدو گفت پرداختن دل سزاست /  بپرداز  و  بَرگوی هر چت هواست

ستاره شُمَر مرد اَخترگرای  /  چنین زَد تو را زاخترِ نیک رای

که ایدر تو را باشد آرامگاه  /  هم ایدر سپاه و هم ایدر کلاه        (آرامگا ه منظور محل سکونت و پادشاهی است)

گُذر نیست از حکم گردان سپهر /  هم ایدر ببایدت گسترد مهر        (منظور این است که اینجا ماندگار شوی)

وگر تنگدل گردی ای نامدار / سوی کابلستان یکی کُن گذار

به نخجیر بر کرد با رای و رود / بدان تا نباید بدی آزمود            (رود  یعنی موسیقی)

کنون گِرد خویش اندرآور گروه / سواران و مردان دانش‌پژوه

دِگَر با خردمندمردم نشین  /  که نادان نباشد بر آیین و دین

که دانا اگر دشمن جان بُود  /  به از دوست مردی که نادان بود

تو فرزندی و یادگار منی  /  به هر کار دستور و یار منی           (دستور یعنی وزیر و مشاور)

امیدم به دادار روز شمار /  که از بخت و دولت شوی بختیار

زِ خورد و ز بخشش میاسای هیچ  /  همه دانش و داد دادن بسیج

بیاموز و بشنو زِ هَر دانشی  /  بیابی زِ هر دانشی رامشی

بگفت این و بَرخاست آوای کوس /  هوا قیرگون شد زمین آبنوس

خروشیدن زنگ و هندی دَرای   /  برآمد زِ دهلیزِ پرده سرای

اَبا سی هزاران دلیران کار  /  چو شیرانِ جنگی گَهِ کارزار

سپهبد سوی جنگ بنهاد روی  /  یکی لشگری ساخته جنگجوی    (منظور از سپهبد سام پدرِ زال است)

بِشد زال با او دو منزل به راه  /  بِدان تا پدر چون گذارد سپاه      ( بِدان یعنی برای اینکه)

پدر زال را تنگ در برگرفت  /  شگفتی خروشیدن اندر گرفت       (شگفتی منظور  از شگفتی است)

همی زال را دیده در خون نشاند /  به‌رُخ بر همی خونِ دل برفشاند

بفرمود تا باز گردد زِ راه   /  شود شاددل سویِ تخت و کلاه

دَستانِ سام (زال) پُراندیشه بازگشت. در این اندیشه که دور از پدر چگونه شادکام سر کند. بر تخت عاج نشست و فروزنده تاج را بر سر نهاد. یاره و گُرزه‌ی گاوسَر به دست گرفت. طوق زرّین بر گردن آویخت و کمربند زرّین را بست و از هر کشوری موبدان را فرا خواند و پیرامونِ  هر چیز پژوهش کرد.

شب و روز ستاره‌شناسان و دین‌آوران و سواران جنگی و کین‌آوران با او بودند و بر بیش و کم با او رایزنی می‌کردند.

زال آن‌چنان در آموختن پی‌گیر شد که گویی از افروختن ستاره است به رای و به دانش چنان پیش رفت و به‌جایی رسید که چون خویش در جهان کسی را ندید.

در سواری چنان مهارتی یافت که بر او بزرگان داستان‌ها زدند و گَردان‌سپهر به مهر بر زال و سام بگردید و مرد و زن از خوبی‌های زال خیره می‌شدند و چون او را می‌دیدند در کنارش انجمن می‌شدند و از بویِ خوشِ او گمان می‌بُردند مُشک یا کافور است.

روزی چنین رای کرد که از جای بجنبد (بازدید کند) با ویژه گُردان و پهلوانان خویش بیرون رفت. آنان که با او رای و کیششان یکی بود بر آن شدند که سوی کشور هندوان کابل و دَنبَر و مَرغ و مای رهسپار شوند تا آنجا بگردند و شگفتی‌های جهان را ببیند و رازِ نهان آنها را دریابد.

بر هَیون (اسب و حیوانات بارکش) آلات بزم و خوان و کاسه‌های زرّین بار کردند و به هر جای در راه مکانی آراستند و می و رود و رامشگران خواستند. رنج از دل بیرون کرده دَرِ گنج گشودند، آنگونه که راه و رسم این سرایِ سپنج است (این دُنیا و زندگانی کوتاه).

زِ زابُل به کابُل رسید آن زمان    /    گُرازان و خندان‌دل و شادمان   (گرازان : خرامان)

آمدن زال به نزد مهراب کابلی (شاهِ منطقه‌ای کابل در راستای سرنوشت)

شاه کابل مهراب نام داشت که پهلوانی تمام عیار بود و نژاد از ضحّاک داشت. بلندبالا چون سروی آزاد با رخساری چون بهشت و خرامیدنی چون تذرو.  هوش موبدان داشت و دلِ خردمندان و بازوهای تنومندِ پهلوانی. این پادشاه هرساله به سام پدر زال ساو پرداخت می‌کرد تا پادشاهی‌اش در اَمان باشد (باژ و ساو یعنی باج و خراج).

چون از کارِ دَستانِ سام آگاه شد از کابل نزد او شتافت (دستان نامی بود که سیمُرغ بر زال نهاده بود) و به آیین هر ساله از گنج و اسبان آراسته و غلامان و خواسته‌ی رنگارنگ چون دینار و یاقوت و مُشک و عبیر و دیبای زربَفتِ پُربها و خَز و حریر گِرد آورد با تاجی شاهوار و پُرگوهر با طوقِ زرّینِ زِبَرجدنگار و همراهِ سرانِ کابل با خویشتن روانه کرد.

چون به دستانِ سام آگهی رسید که بزرگی از کابل همراه با نثار و زر و گوهرِ بی‌شمار آمده است تا تو را ستایش کند و سالی دیگر همین کشور (کابل) را به او بمانی(یک سال دیگر پادشاهی او را تمدید کنی).

زال او را پذیره شد (به پیشباز رفت) و بنواختش و پایگاهی مناسب تدارک کرد.

سویِ تختِ پیروزه باز آمدند  /  گشاده دِل و بَزم‌ساز آمَدند

به لشگرگهِ زال آمد فرود  /  فرستاد او را نثار و درود

به زال او بسی آفرین‌ها بخواند  /  همی این از آن آن از این خیره ماند

یکی پهلوانی نهادند خوان  /  نشستند بر خوان او  فرُّخان

گِسارنده‌ی می، مِی آورد و جام  /  نگَه کرد مهراب در پورِسام

خوش آمد هماناش دیدارِ اوی /  دِلش تیزتر گشت درکارِ اوی

از آن دانش و رایِ مِهرابِ گرد / ‌ دِل و دانِش و هوش او را سِپِرد

چون مهراب از خوان زال بَرخاست زال به بَر و بازوی او نگاه کرد و با مهتران گفت زیبنده‌تر از این چه کسی کَمَر می‌بندد. مردی به چِهر و بالای او نیست و گُمانم کَسی را هَماوَرد ندارد.

پس از گفتارِ زال نامداری از میانِ انجُمن گفت ای پهلوانِ جهان، پَسِ پَرده‌ی او دختری است که رویَش از خورشید روشَن‌تر است. سر تا به پایش به کردارِ عاج، رُخَش چون بِهشت و به قامت و بالا چون ساج. از کنارِ چهرَش دو مُشکین‌کَمند آویخته با حلقه‌های پای‌بند. رُخی چون گُلنار و لبانی چون ناروان دارد و از سیمین بَرَش دو ناردان رُسته است. دو چشمانش چون دو نرگس در باغ است و مُژه‌هایش سیاهی از پَرِ زاغ بُرده است. دو ابرویش چون کمانِ طَراز است (طَراز شهری در افغانستان است که در روزگار باستان در آنجا کمان‌های خوب می‌ساختند) که غالیه از مُشکِ ناز دارد. اگر ماه می‌جویی روی اوست و اگر مُشک خواهی موی اوست. جَعدِ زُلفش چون مُشکین‌زِرِه، گِرِه بر گِرِه افکنده است. دَه انگشتانش چون سیمین‌قلم است که بر آن صد رَقم غالیه کرده است. سر تا پایش بهشتی است آراسته با رامِش و خواسته.

من او را چند بار در پیش پدرش دیدم، زمانی که از پیش پدرت سامِ‌سوار فرستاده بودم. این دختر تو را زیبنده است ای پهلوان که چون ماهی بر آسمان است.

چون زال این سخنان را از او شنید بر آن ماه‌رویِ نادیده مِهرَش بجُنبید و دلَش به جوش آمد. چنان شد که آرام و هوش از او رفت و نادیده عاشق شد.

به دِل گفت شَک نیست کان خوب‌چِهر  /   به رُخسار مانَد به ماه و به مِهر

شب آمد در اندیشه بنشست زار  /   به نادیده بَر شد چنین سوگوار

چو زد بر سرِ کوه‌بَر تیغِ شید  /   چو کافور شد روی گیتی سپید

 دَرِ بار بُگشاد دَستانِ سام    /   برفتند گُردانِ زَرّین سِتام

دَرِ  پهلوان را بیاراستند  /   چو بالایِ پُرمایگان خواستند

بُرون رفت مهرابِ کابُل خُدای  /  سویِ خیمه‌ی زالِ زابُل خُدای           (خُدای یعنی  صاحب دارنده  و مالک)

چو آمد به نزدیکی بارگاه  /  خُروش آمد از دَر که بُگشای راه

برِ پهلوان اندَرون رفت گَو  /  بِسانِ درختی پُر از بار نو

نثار آورید او چو روز نخُست  / زِ گوهر بسی اندرون مایه جُست

دلِ زال شد شاد و بنواختش  /  وَ ز آن انجمن سر برافراختش

نپرسید کز من چه خواهی بخواه  /  زِ تخت و زِ مُهر و زِ تیغ و کلاه

بدو گفت مهراب کای پادشا  /  سر افراز و پیروز و فرمان‌روا

مرا آرزو در زمانه یکی است  /  که آن آرزو بر تو دشوار نیست

که آیی به شادی سوی خانِ من /  چو خورشید روشن کنی جان من

زال در پاسخ گفت این رای نیست که در خانه تو مرا جای نیست. چون بر این کار پدرم سام همداستان نیست و اگر شاه‌منوچهر داستان را بشنود که ما می گساری کنیم و مست شویم و به خانه بت‌پرستان شویم روا نیست (پیدا است که در مورد باورِ دینی همداستان نبودند).

جز این هر چه گویی تو را پاسخ دهم و به دیدار تو رایِ فرّخ و نیکو نهم چون مهراب این سخن را شنید بر او آفرین کرد امّا در دل زال را ناپاک‌دین خواند.

خرامان از بَرِ تخت او رفت و بَر بختِ او آفرین خواند. در دل و اندرون چهر و بالای زال او را به خود مشغول داشته بود.

چو دستانِ سام از پَسَش بنگرید  /  ستودش فراوان چنان چون سَزید

بر او هیچ کس چشم نگماشتند  /  مَر او را زِ بیگانگان داشتند

از آن کو نه همدین و همراه بود  /  زبان از ستودنش کوتاه بود

که گَر بت‌پرستی بُدی کیش اوی /  ببودی به گیتی چنین جنگجوی

چو روشن دِلِ پهلوان را بدوی  /  چنان گرم دیدند با گفتگوی

مَر او را ستودند یک یک مِهان  /  هم آن کز پَسِ پَرده بودش نهان (منظور دختر مهراب است)

زِ بالا و دیدار و آهستگی   /  زِ بایستگی هم ز شایستگی

 دِلِ زال یکباره دیوانه گشت  /  خِرَد دور شد عشق فرزانه گشت

   

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *