خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش هشتم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش هشتم

محمدتقی اثباتی، مهرماه ۹۶

در بخش‌های پیشین خواندیم که منوچهر پس از مرگ فریدون بر تخت نشست.

سام یکی از پهلوانان لشکر منوچهر صاحب نوزادی شد سرخ‌روی و سپیدموی به نام زال. وی شرم داشت و نوزاد را در کوهستان رها کرد. سپس از کرده‌ی خویش پشیمان شد و زال را که نزد سیمرغ پرورش یافته بود دوباره یافت و نزد خویش آورد.

سام که از سوی منوچهر ماموریت یافت به گرگان و مازندران برود، پادشاهی زابلستان را به زال سپرد. زال نیز به آموزش نزد آموزگاران دانش‌ها و فنون مختلف پرداخت. وی برای بازدید از کشور و گرفتن مالیات از زابلستان سوی کابل نزد مهراب – پادشاه آنجا- رفت.

مهراب با هدایا و مالیات نزد زال آمد و وی را برای جشن به منزل خویش دعوت کرد. زال از برخورد و توانایی و تنومندی وی خوشنود شد ولی به دلیل اختلاف در باورهای دینی با وی، دعوتش را نپذیرفت. اگر چه همراهان او گفته بودند که مهراب دختری بس زیبا و زیبنده دارد. اکنون ادامه‌ی داستان:

عاشق شدن زال بر رودابه

سپهدار تازی سرِ راستان /  بگوید بدین بَر یکی داستان

که تا زنده‌ام چَرمه جُفتِ من است /  خمِ چرخ گردون نهفتِ من است

عروسم، نباید که رعنا شوم /  به‌نزد خردمند رسوا شوم

(منظور از سپهدار تازی مهراب کابلی پدر رودابه است. چون نژاد از ضحّاک ماردوشِ عرب‌نژاد دارد و اعراب را تازی می‌گفتند، چون به‌خاطر شرایط و موقعیّت زندگی‌شان همواره در تاخت و تاز بودند)

 (چرمه اسب مهراب است)

(رعنا به معنی بی باک و جِلف است)

زال از سخن‌های همراهان درباره‌ی رودابه خسته دل شد و پیوسته دل‌مشغول بود (دلبسته و در اندیشه‌ی رودابه بود). از گفتگوی درونی با خویش پیچان بود و بیم از آن داشت که در این کار آبرویش از دست برود .روزگار چندی گذشت و دل زال از مهر آگنده شد.

روزی مهراب پگاه (پیش از برآمدن آفتاب) نزد زال رفت و پس از گفتگو به سرای خویش بازگشت. در راه زال را در دل ستایش می‌کرد و مردی و گُردی و فرّ و یال و کوپال او را به یاد می‌آورد. به بستان خویش که گذر کرد پیرامون آن به گردش پرداخت. در ایوان خویش دو خورشیدروی را دید: سیندخت جفت خویش و رودابه دخت خود که چون باغ بهار خویش را آراسته پُر از رنگ و بوی خوش و نگار کرده بودند. سَروی دید که از بَرَش گِردِ ماه بر آمده و بر سر از عنبَر کُلاه  دارد و به گوهر و دیبا آراسته است که گویی بهشتی پُر از خواسته است. سیندخت از چهره چون خوشاب عنّاب لب را گشود و پرسید:

که چون رفتی امروز و چون آمدی /  که کوتاه باد از تو دست بدی

چه مرد است این پیرسر پورِ سام /  همی تخت یاد آیدش یا کُنام

خویِ مردمی هیچ دارد  همی؟   /   پِیِ نامداران سپارد همی؟

چه گوید زِ سیمرغِ فرخنده زال؟  /   چگونه است چهر و چگونه است یال

چنین داد مهراب پاسخ بدوی  /  که ای سَروِ سیمین‌بَرِ خوب‌روی

به گیتی‌در از پهلوانان گُرد  /   پِیِ زالِ زَر کس نیارد سپُرد

نه گرشاسب با او نه سامِ دلیر /  به رزم اَر گرایند این است چیر

چو دست و عنانش به ایوان نگار /  نبینی نه بر زین چُنو یک سوار

دِلِ شیر نر دارد و زورِ پیل /  دو دستش به کردار دریای نیل         (بخشنده)

(منظور از ایوان‌نگار این‌که در ایوان‌ها چهره‌پردازان به زیباترین شکل نقش پهلوانان را می‌کشیدند)

از بخشش و خورد و خوراک نیاساید و در نبرد از هیچ کوششی وامانده نیست. هنگامی که بر تخت نشیند زرافشان است و چون جنگ پیش آید، سرافشان. رُخَش از تابناکی پژمُراننده ارغوان است. جوان است و بیدار و جوانبخت. موهایش به ظاهر گر چه سپید است، امّا به‌مردی نهنگ را بدرّد. در جنگ و کین‌توزی چون نهنگ بلا و بر خامه‌ی زین اژدهایی تیز چنگ است و در نبرد خاک را به خون می‌نشاند و خنجر آبگون بر می‌افشاند. تنها عیبی که دارد؛ موهایش سپید است و مردم عیب‌جوی از آن سخن نگویند. سپیدی موهایش زیبنده و فریبنده‌ی دل‌ها است.

چو بشنید رودابه  این گفت و گوی /  برافروخت گُلنارگون کرد روی

دلش گشت پُر آتش از مهر زال  /  از او دور شد رامش و خورد و حال

چه نیکو سخن گفت آن رای‌زن /  زِ مردان مکن یاد در پیش زن

دِلِ زن همان دیو را هست جای /  زِ گفتار باشند جوینده رای

چو بگرفت جای خرد آرزوی  /  دگرگونه‌تر شد به آیین و خوی 

رودابه پنج پرستنده (کنیز) تُرک داشت که مهربان و بنده‌وار بودند. به آنان گفت که آنچه در دل نهفته دارم بر شما بگشایم. شما یک به یک رازدار و پرستنده و غمگسار منید. هر پنجِ شما بدانید و آگاه شوید و همه ساله با بخت همراه باشید که من عاشقی چون دریای دَمانم که موج آن تا آسمان بر شده است. دلِ روشنم از مهر زال آکنده است و اندیشه‌ی او در خواب هم از دلم بیرون نمی‌رود. دل و جان و هوشم از مهر او لبریز است و شب و روز جز چهر او در نظرم نیست. جز شما کسی راز مرا نمی‌داند که هم مهربانید و هم پارسا. بگویید این سخن را چه درمان کنید و  با من اکنون چه چاره‌ای باید ساختن و دل و جانم را از رنج پرداختن؟

پرستندگان را  شگفت آمد آن /  که بد کاری آید ز دُختِ ردان

همه پاسخش را بیاراستند  /  به تنگی دل از جای برخاستند

که ای افسر بانوان جهان  /  سرافرازتر دختر اندر مِهان

ستوده ز هندوستان تا به چین /  میان شبستان چو روشن نگین

به بالای تو در جهان سرو نیست /  چو رخسار تو تابش پَرو نیست     (پَرو یعنی ستاره پروین)

 نگار رُخ تو به قُنّوج و مای /  فرستند نزدیک خاور خدای               (نگار یعنی پُرتره، عکس)

تو را خود به دیده درون شرم نیست /  پدر را بنزد تو آزرم نیست؟

که آنرا که اندازد از بر پدر /  تو خواهی که او را بگیری به بَر

که پرورده مرغ باشد به کوه  /  نشانی شده در میان گروه              (نشانی یعنی انگشت‌نما)

کَس از مادران پیر هرگز نزاد /  ور آنکس که زاید نشاید نژاد

چو تو سرخ رخساره و مشک‌موی /  شگفتی بُود گر بُود پیرجوی

جهانی سراسر پُر از مِهر توست /  به ایوان‌ها صورت چهرِ توست

تو را  با چنین روی و بالا و موی /  ز چرخ چهارم خور آیدت شوی

(تو که این روی و موی زیبا را داری از چرخ چهارم خورشید به همسری تو می‌آید)

رودابه چون گفتار آنان را شنید آنگونه که از باد آتش افروخته می‌شود دلش برافروخت و بر آنان از خشم بانگ زد و روی از آنان بتابید و چشم بست. سپس با رویی دژم و با خشم چین به ابرو آورد و گفت این تلاش خام شما و گفتارتان ارزش شنیدن نداشت. چون دلم از ستاره تباه شد چگونه به ماه شاد تواند بود؟

آنکه گِل خور است به گُل نگاه نمی‌کند، هر چند گُل از گِل ستوده‌تر است و کسی را که سرکه برای جگرش داروست از عسل دردش افزون می‌شود. من نه قیصر می‌خواهم نه فغفور چین و نه از تاجداران ایران زمین. نه جفت از خورشید می‌خواهم  و نه ماه، تنها در نهان او را جفت می‌خواهم.

ببالای من پورِ سام است زال  /  اَ با بازوی شیر و با کتف و یال

گَرَش پیر خوانی همی یا جوان /  مرا او بجای تن است و روان

مرا مهرِ او دل به دیده گُزید /  همی دوستی از شنیده گزید

جُز او هرگز اندر دل من مباد /  جُز از وی بَرِ من میارید یاد

بر او مهربانم نه بر روی و موی /  بسوی هُنر گشتمش مهرجوی

پرستندگان از راز درون او پس از شنیدن گفتار دل‌خسته‌اش آگاه شدند و به دلجویی دختر مهربان با او همزبان شدند و به آواز بلند گفتند ما بنده‌ایم و از ته دل مهربان و پرستنده. اکنون نگاه کن تا چه فرمان می‌دهی که از فرمان تو جز خوبی و درستی نیاید. یکی از آنان گفت: ای سروِ زیبا، نگاه کن تا کسی این سخن را نداند، صد هزاران چون ما فدای تو باشد و رخسارت همواره پُر آزرم باشد. اگر در این کار جادویی باید آموختن و چشم‌ها را به بند و افسون دوختن، بیاموزیم و با مرغ جادو پّران شویم و اگر باید آهو شویم.

مگر شاه را نزد ماه آوریم /  به‌نزدیک تو پایگاه آوریم

لب سرخ رودابه پُر خنده کرد /  رُخان معصفر سوی بنده کرد          (مُعصفَر یعنی زرد رنگ)

پرستندگان را چنین گفت ماه /  که این است روی و همین است راه

مَر این گفته را گر شوی کار بند /  درختی برومند کاری بلند

که هر روز یاقوت بار آورد /  خِرَد بار آن در کنار آورد

(اشاره نهایی فردوسی از گفتار رودابه این است که با پیوند زال و رودابه رستم دستان به وجود می آید)

رفتن کنیزکان رودابه به‌ دیدن زال

پرستندگان از پیش رودابه برخاستند و ناچار سوی چاره روی نهادند. آنان خود را به دیبای رومی آراستند و سرِ زلف به گل پیراستند و به هر بوی و رنگی چون خرّم‌بهار تا رودبار رفتند. ماه فروردین و سَرِ سال بود و زال بر لب رودبار لشگرگاه داشت و در آنسوی رود کنیزکان بودند و از زال یا دستان داستان‌ها می‌زدند. از لب رودبار بسیار گل چیدند. رویشان چون گل و گل نیز در کنار داشتند به هر سوی می‌گشتند و گل می‌چیدند تا برابر سراپرده زال رسیدند. دستان (زال) از بَرِ تخت بلند به آنان نگاه کرد و پرسید این گل‌پرستان کیستند؟ چرا از گلستان ما گل می‌چینند، چرا از فرمان ما نمی‌ترسند؟ گوینده با پهلوان گفت که از کاخ مهراب روشن‌روان آمده‌اند. ماه کابُلستان آنان را به گل چیدن روانه می‌دارد، چون دستان نام ماه کابلستان را شنید دلش بر دمید و از شوق بسیار بر جای ناآرام شد.

دستان همراه بنده‌ای پر شتاب از آنسوی آب می‌رفت. چون پرستندگان را دید از تُرک کمان خواست و یال را بر افراخت و پیاده رهسپار شد. شکار و پرنده را بر آب دید. کنیز گلرخ کمان را به زه کرد و به دست جهان‌پهلوان داد و بانگی بر آورد تا مرغان از آب برخاستند. جهان‌پهلوان به شتاب تیر انداخت و ناگاه پرنده‌ای را از پرواز فرود آورد و آب رود را لعل‌گون کرد. زال به تُرک گفت از آن سو گذر کن و مرغ افکنده‌پر را بیاور. تُرک ستُرگ به کشتی گذر کرد و نزد پرستنده ترک خرامید. پرستنده با ریدک پهلوان شیرین زبان بگشاد و سخن گفت که این  گَوِ پهلوانِ شیردل چه مرد است و شاه کدام انجمن که اینگونه تیر از کمان بگشاد که سوی او بدگمانی راه ندارد  ما از این سوار زیبنده‌تر ندیدیم که به تیر و کمان اینگونه کامکار باشد.

پری روی دندان به لب بر نهاد /  مکن گفت از اینگونه بر شاه یاد

شَهِ نیمروز است و فرزند سام /  که دستانش خوانند شاهان بنام          (نیمروز  یعنی سیستان)

نگردد فلک بر چنو یک سوار/  زمانه نبیند چنو نامدار 

پرستنده با ریدک غلام ماه‌روی بخندید و گفت که اینگونه مگوی که در سرای مهراب ماهی است که بر پای به یک سر از شاه تو برتر است. اندام بالا بلندش چون ساج و همرنگ عاج است و بر سر از مُشکِ ایزدی تاج دارد.

دو نرگس دژم  ابروان پُر زِ خَم /  ستون دو ابرو چو سیمین قلم

دهانش به تَنگی دِلِ مستمند  /  سَرِ زُلف چون حلقه پای بند

دو جادوش پُر خواب و پُر آب روی /  پُر از لاله رُخسار و پُر مُشک موی

نفس را مگر بر لبش راه نیست /  چو او در جهان نیز یک ماه نیست

خرامان ز کابُل‌سِتان آمدیم  /  بَرِ شاهِ کابُل‌ستان آمدیم

بدین چاره تا آن لب لعل‌فام /  کنیم آشنا با لب پورِسام

سزا باشد و سخت در خور بُوَد / که با زال رودابه همسر بُوَد

پرستندگان به آشکار هر یک از خوبی‌های آن نگار گفتند. چون از بندگان این پیام را شنید رُخَش لعل‌فام شد. رودابه‌ی خوب‌چهر با کنیزان گفته بود که با ماه رخشنده مِهر خوب است ولیکن رویِ گفتار نیست و آب بدین جوی راه ندارد.

فردوسی در زمینه  جُفت‌جویی و سرنوشت حکیمانه سخن می‌گوید:

به پیوستگی چون جهان رای کرد /  دلِ هر کسی مِهر را جای کرد

ببُرّد سبک جفت را او ز جفت /  چو خواهد گسستن  نبایدش گفت

گسستنش پیدا و بستن نهان /  به این و به آنست خوی جهان

دلاور چو پرهیز جوید ز جفت /  بماند به آسانی اندر نهفت

 بِدان تاش دختر نباشد زِ بُن /  بباید شنیدنش نیکی سُخُن 

چنین گفت مَر جُفت را بازِ نَر / چو بر خایه بنشست و گسترد پَر

کزین خایه گر مایه بیرون کنم /  ز پشت پدر خایه بیرون کنم

(منظور این است که چنانچه جفت‌جویی نباشد نسل بریده شده از میان می‌رود)

از ایشان چو برگشت خندان‌غلام /  بپرسید از او نامور پورِسام

که بود آنکه با تو همی راز گفت /  ببایدت با من همی باز گفت

که با تو چه گفت آنکه خندان شدی /  گشاده لب و سیم‌دندان شدی

بگفت آنچه بشنید با پهلوان  /  ز شادی دل پهلوان شد جوان

زال پس از شنیدن این سخنان با کنیز ماه‌روی ریدَک جوان گفت برو به آن پرستندگان بگوی که یک زمان از گلستان نگذرید مگر همراه خود با گل از باغ گوهر نیز ببرید نباید رهسپار کاخ شوید تا با خود از من پیامی ببرید به راز .

از خزانه‌دار درم و زر و گوهر و گرانمایه دیبای زربفت و یکی دُرج (جعبه) پر گوهر شاهوار همراه با گوشواری که از گوش خود بیرون کرد و دو انگشتری از شاه منوچهر جملگی برای آن فرخنده‌ماه گُزین کرد و گفت این‌ها را نزد ایشان برید و به کَس نگویید و پنهان ببرید.

پنج کنیز شادان نزد ماه رخسار رودابه رفتند، همراه با گنج و دینار و گَرم گفتار. زر و گوهر را بنام جهان پهلوان بدیشان سپردند. پرستنده به رودابه گفت که هرگز سخن پنهان نمی‌ماند مگر آنکه میان دو تن  باشد اگر سه تن بدانند راز و پنهان نیست و به  چهار تن که رسید افشا و انجمن است.

بگو ای خردمند پاکیزه‌رای /  سخن گر به راز است با ما سُرای

پرستنده گفتند با یکدگر  /  که آمد به دام اندرون شیر نر

کنون کام رودابه و کام زال / بجای آمد این بود فرخنده فال

بیامد سیه چشم گنجور شاه /  که بود اندر آن کار دستور شاه         (دستور یعنی وزیر)

سخن هر چه بشنید زان دلنواز /  همی گفت پیش سپهبد به راز

سپهبد خرامید تا گلسِتان  /  بامّید خورشید کابُلسِتان 

پری روی گُلرُخ بُتان طراز /  برفتند و بردند پیشش نماز          (طراز  شهری است در افغانستان)

زال از  ایشان از هر دری پرسش کرد. از قد و بالا و دیدار آن سَروبُن و گفتار و دیدار و خرد و رای او. پرسید تا بداند چه چیزهایی شایسته اوست. گفت همه این‌ها را یک به یک بگویید و هیچ سخن از کژّی پی نیفکنید. اگر گفت و گویتان بر راستی و درستی است، نزد من آبرو خواهید یافت و چنانچه کوچکترین کَژّی گمان برم زیر پای پیلتان بسپرم. رنگ از رخسار بندگان پرید و پیش سپهبد زمین را بوسه دادند. یکی از ایشان که به سال جوان‌تر بود و سخن‌گویی پُر دل، به زال چنین گفت: که از مادران جهان در میان بزرگان کسی را به دیدار و بالای او و سام یل و به پاکی و دانش و رای او نزاده است. دیگر اینکه رودابه ماه‌روی سروِ سیمین است با رنگ و بوی. سر تا پایش گل است و یاسمن و اندامش سرو و چشمانش سهیل یمن. بدان که آن بت خرّم سیم‌تن ماه‌رویی لشگرشکن است. از موی او گویی عبیر است می‌چکد و از آن گنبد سپید (سر و روی) سر بر زمین فرو هشته که چون کمند کمین است و به مشک و عنبر بافته و به لعل و زمرّد تافته است.

سر و زلف وجعدش چو مُشکین زره  /  فکنده است گویی گره بر گره

بت آرای چون او نبینی به چین  /  بِدو ماه و پروین کنند آفرین      

سپهبد پرستنده را گفت گرم /  سخن‌های شیرین به آواز نرم

که اکنون چه چاره است با من بگوی /  یکی راه جُستن به نزدیک اوی

که ما را دل و جان پر از مهر اوست /  همه آرزو دیدن چهر اوست

وز آن‌پس چنان خواهم از کردگار /  که با من شود همسر و نیک‌یار

پرستنده گفتا چو فرمان دهی /  بتازیم تا کاخ سروِ سهی          (سهی یعنی بلند)

ز فرخنده رای جهان پهلوان  /  ز دیدار و گفتار و روشن روان

فریبیم و گوییم هر گو نه‌ای  /  میان اندرون نیست واژونه‌ای       (واژونه یعنی واژگونه، نیرنگ)

سرِ مُشک بویش به دام آوریم /  لبش بر لب پور سام آوریم

خرامد مگر پهلوان با کمند /  به‌نزدیک دیوار کاخ بلند

کند حلقه در گردن کنگره /  شود شیر شاد از شکار بَره 

ببین آنگهی تا خوش آید تو را /  بدین گفته رامش فزاید تو را

سگالش بکردند زینسان به‌هم /  دل پهلوان گشت خالی زِ غم      (سگالش یعنی اندیشه، بررسی، رایزنی)

بازگشتن کنیزان نزد رودابه

کنیزکان رفتند و زال بازگشت. شبی که گویی به بلندی سال بود. کنیزکان هر یک دو شاخه‌ای گل در دست به درگاه کاخ رسیدند. دربان که به آنان نگاه کرد برآشفت و جنگ آغاز کرد. دل خود را سنگ و جنگ را آغاز کرد که شما بی‌گاه (دیر هنگام) از درگاه بیرون می‌روید و از این شگفت دارم که چگونه این کار را کردید. بُتان پاسخش را آراستند و به دلتنگی از جای برخاستند. گفتند امروز روز دگرگونه‌ای نیست و در باغ دیو وارونه‌ای وجود ندارد. بهار آمده است، رفتیم از گلستان گل بچینیم و از روی زمین شاخ سنبل گرد آوریم. ما به فرمان رودابه‌ی ماه‌چهر از اینجا به مهر پیِ گل رفتیم. این گفتارهای تو برای چیست که از سر خارها گل چیده‌ایم. نگهبان در گفت امروز را نباید چون روزهای دیگر به شمار آورد، چون سپهبد زال در کابل است و زمین پر از لشگر و خرگاه و خیمه‌ی اوست. نمی‌بینید که مهراب کابل‌خدای به شبگیر(پیش از سپیده‌ی روز) پای در رکاب دارد و همه روز در آمدوشدن نزد اوست که با یکدیگر سخت دوست هستند. اگر شما را این‌گونه گل در دست ببیند بر زمین همانگاه پَست خواهد کرد. دیگر از حرم بیرون نیایید، مبادا بیش وکم سخن پیش آید.

شدند اندر ایوان بتان طراز /  نشستند و با ماه گفتند راز

که هرگز ندیدیم زین‌گونه شید /  رخی همچو گل روی و مویش سپید

بر افروخت رودابه را دل ز مهر /  به امّید آن تا ببیندش چهر

نهادند دینار و گوهرش پیش /  بپرسید رودابه از کمّ و بیش

 که چون بودتان کار با پور سام /  به دیدن به‌است ار به آواز و نام

پری‌چهر هر پنج بشتافتند /  چو با ماه جای سخن یافتند

که زال آن سوار جهان سر به‌سر /  نباشد چنو کَس به آیین و فر

که مردیست بر سان سرو سهی /  همش زیب و هم فَّر شاهنشهی

 همش رنگ و بوی و همش قدّ و شاخ /  سواری میان‌لاغر و بَرفراخ

دو چشمش چو دو نرگس آبگون /  لبانش چو پسته رُخانش چو خون

کف و ساعدش چون کف شیر نر /  هُشیوار و موبَددل و شاه‌فَر

سراسر سپید است مویش به رنگ /  از آهو همین است و این نیست ننگ     (آهو یعنی عیب وکمبود)

رُخ و جعد آن پهلوان جهان /  چو سیمین‌زره بر گل ارغوان

که گویی همی آن‌چنان بایدی /  و گر نیستی مهر نیفزایدی

 به دیدار تو داده‌ایمش نوید  /  زِ ما باز برگشت دل پر امید

کنون چاره‌ی کار مهمان بساز /  بفرمای تا بر چه گردیم باز

رودابه به بندگان گفت دیگر رای و سخن دگرگون شده است. همان زال که او را مرغ پرورده بود، اکنون به رخ چون گل ارغوان شده است، زیبارخ و سُهی‌قدّ و پهلوان! (رودابه با کنیزکان که اینگونه رای دگرگون کرده‌اند به شوخی حرف می‌زند)

رُخ من به پیشش بیاراستند  /  بگفتند و زان پس بها خواستند

همی گفت و لبها پر از خنده داشت /  رُخان همچو گلنار آکنده داشت

چنین گفت پس بانوی بانوان  /  پرستنده‌ای را کز ایدر دوان      (ایدر یعنی اینجا)

به‌مژده شبانگه سوی او شوید /  بگویید و گفتار او بشنوید

که کامت  برآمد بیارای کار  /  بیا تا ببینی مَهی پُرنگار

پرستنده رفت و خبر داد باز /  بیامد به نزدیک  سروِ طراز

چنین گفت با بانوی ماه‌روی /  که اکنون بیا و رَهِ چاره جوی

که یزدان هر آنچت هوا بود داد /  سرانجام  این کار فرخنده باد       (هوا یعنی خواست و آرزو)

همی کار سازید رودابه زود /  نهانی ز خویشان او هر که بود

یکی خانه بودش چو خُرَّم بهار /  ز چهر بزرگان بر او بر نگار        (نگار یعنی نقش و نگار)

به دیبای چینی بیاراستند  /  طبق‌های زرّین بپیراستند

بنفشه گل و نرگس و ارغوان /  سَمَن شاخ و سنبل به دیگر کَران

همه زرّ و پیروزه بُد جامشان /  به رو شن گلاب اندر آشامشان

از آن خانه‌ی دخت خورشیدروی /  بر آمد همی تا به خورشید بوی

رفتن زال نزد رودابه

 چو خورشیدِ تابنده شد ناپدید  /  دَرِ حُجره بستند و گُم شد کلید

پرستنده شد سوی دستانِ سام / که شد ساخته کار  بگذار گام

سپهبَد سوی کاخ بنهاد روی /  چنان چون بُوَد مردمِ جفت‌جوی

بَر آمد سیَه چشمِ گلرُخ به بام /  چو سروِ سُهی بر سرش ماهِ تام      (ماه شب چهارده)

چو از دور دستانِ سامِ سوار /  پدید آمد آن دختر نامدار

دو بیجاده بُگشاد و آواز داد /  که شاد آمدی ای جوانمرد شاد         (بیجاده یعنی یاقوت)

درودِ جهان‌آفرین بر تو باد /  بر آنکَس که او چون تو فرزند زاد

پرستنده خرّم‌دل و شاد باد /  چُنانی سراپای کو کرد یاد          (پرستنده یعنی خدمتکار)

شبِ تیره از روی تو روز گشت /  ز بویت جهانی دل‌افروز گشت

پیاده بدینسان ز پرده‌سرای /  برنجیدت آن خُسروانی دو پای

(رودابه به شوخی و خوشدلی گفت پیاده از پرده سرای تا اینجا آمدی پاهای خسروانی‌ات رنجه شد)

سپهبد چو از باره آوا شنید /  نگَه کرد و خورشید رخ را بدید

شده بام از او گوهر تابناک /  زِ تابِ رُخش سُرخ یاقوت خاک

بر آن جعدِ مُشکین کمندش به گِرد /  پرستنده بودند چندش به گِرد 

چنین داد پاسخ که ای ماه‌چهر / درودت زِ من آفرین از سپهر

چه مایه شبان دیده اندر سماک /  خروشان بُدم پیش یزدان پاک       (سماک یا سَما یعنی آسمان)

همی‌خواستم تا خدای جهان /  نماید به من رویت اندر تهان

کنون شاد گشتم به آواز تو /  بدین چرب گفتار با ناز تو

یکی چاره‌ی راهِ دیدار جوی /  چه پرسی تو بر باره و من به کوی

(باره به معنی بلندی، بارگاه و بام است که اینجا منظور بام است)

پری‌روی گفتِ سپهبد شنود /  زِ سر شَعرِ گلنار بگشود زود

(شَعر واژه عربی است. یعنی مو. واژه عربی در شاهنامه بسیار اندک است ولی آنگونه نیست که هیچ نباشد)

 کمندی گشاد او ز سرو بلند /  کَس از مُشک زانسان نپیچد کمند

خَم اندر خَم و مار بَر مار بر /  بر آن غبغبش تار بر تار بر

فرو هشت گیسو از آن کنگره  /  که یازید و شد تا به بن یکسره

پس از باره رودابه آواز داد /  که ای پهلوان بچّه‌ی گُردزاد

کنون زود بر تاز و برکش میان /  بَرِ شیر بُگشای و چنگ کیان

بگیر این سَرِ گیسو از یک سو اَم /  زِ بهر تو باید همی گیسوام

بدان پرورانیدم این تار را  /  که تا دستگیری کند یار را

نگه کرد زال اندر آن ماهروی /  شگفتی بماند اندر آن روی و موی

بسایید مشکین کمندش به بوی / که بشنید آواز بوسش عروس

زال چنین پاسخ داد که این دادگری و داد نیست و در چنین روز خورشید روشن مباد که من خیره دست بر جان زنم و بر دلِ خسته نوک پیکان زنم. همان بهتر که دست بر گیسوی تو داشته باشم تو گیسویت را بر کش که من خود به سویت می‌آیم.

از رهی (کنیز یا خدمتکار) کمند را گرفت و آن را تاب داد و آسان آن را به بام انداخت و هیچ دَم نزد. کمند بر حلقه‌ی کنگره نشست و زال از بُن تا به بام یکسره بر آمد. چون بر بالای بام خانه نشست، پری‌روی آمد و نماز بردش (کُرنش کرد). آن زمان دست دستان (زال) را در دست گرفت و هر دو به کردار مست به راه افتادند. از بام کاخ بلند به زیر آمدند. دست در دست هم رهسپارِ خانه زرنگار شدند که مجلس شاهوار بر پا بود.

بهشتی بُد آراسته پُر زِ نور /  پرستنده بر پای در پیش حور

شگفت اندر آن مانده بُد زالِ زر /  بدان روی و آن موی و آن زیب و فَر

اَ با یاره و طوق و با گوشوار /  زِ دیبا و گوهر چو باغ بهار

دو رخساره چون لاله اندر چمن /  سَرِ جعد زلفش شکن بر شکن

همان زال با فَرِّ شاهنشهی  /  نشسته بَرِ ماه با فرَّهی

حمایل یکی دشنه اندر بَرَش /  زِ یاقوت سرخ افسری بر سرش

زِ دیدنش رودابه می‌نارمید /  به دزدیده  در وی همی بنگرید       (می‌نارمید یعنی آرام و قرار نداشت)

بدان شاخ و یال و بدان فَرّ و بُرز /  که خارا چو خار آمدی زو به گُرز

(گُرز و نیروی کوبش او چنان بود که سنگ خارا برابرش چون بوته خار سُست و بی‌مقدار بود)

فروغ رُخش را که جان بر فروخت  /  در او بیش دید و دلش بیش سوخت

همی بود بوس و کنار و نبید  /  مگر شیر کو گور را نشکرید

(همه بوس و کنار و گپ وگفت انجام شد مگر هم‌خوابگی که چرای آن در پی می‌آید)

سپهبد چنین گفت با ماه‌روی  /  که ای سروِ سیمین‌بَرِ مُشک‌موی

منوچهر چون بشنود داستان /  نباشد بدین کار همداستان

همان سامِ نیرم بر آرد خروش /  کف اندازد و بر من آرَد خروش   

(نیرم همان نریمان پدر سام است. کف اندازد هم یعنی خشمگین شود و کف به دهان آورد)

ولیکن سَرِ مایه جان است و تن /  همان خوار گیرم بپوشم کفن

پذیرفتم از دادگر داورم  /  که هرگز ز پیمان تو نگذرم

رَوَم پیش یزدان ستایش کنم /  چو یزدان پرستان نیایش کنم

مگر کو دِلِ سام و شاهِ زمین /  بشوید زِ خشم و ز پیکار و کین

جهان‌آفرین بشنود گفتِ من  /  مگر آشکارا شوی جفت من

روشن است که پهلوانان در خدمت پادشاهان و مردم و کشور بودند و برای نگهداری کشور جان بر کف داشتند و این سِمَت و رویّه پهلوانی را پُشت در پشت نگهداری می‌کردند. نریمان، سام، زال، رستم و سهراب نمونه روشن آن است و چنانچه پادشاه به پهلوان یا خاندانی شاهی می‌داد شاهی منطقه‌ای بود زیر فرمان پادشاه بزرگ. چون خاندان رستم که فرمانروای سیستان بودند امّا زیر فرمان شاه بزرگ.

این جا در پاورقی به روایت چاپ و نسخه‌های دیگر چهار بیت به شرح زیر آمده است :

که شاید چو ما هر دو پهلَو نژاد /  ز کار بشایسته آریم یاد

که سَلمِ نریمان مرا داد پند /  نِگر تا به کاری کَت آید گزند

که شایسته کار از نه شایسته بِه /  حلال از حرام ار تبایسته بِه

مگر مان زِ پیوند چرخ بلند /  دهد مان یکی زاده‌ی فرهمند

نکته دیگر اینکه با قیاس به اشعار شاهنامه چهار بیت پاورقی به نظر می‌رسد الحاقی است و به ضرورت و احتیاط کاری آمده است. نظر اساتید فرهیخته و آگاه را باید جویا شد.

رودابه در پاسخ زال می‌گوید من نیز از داور کیش و دین پذیرفتم که کسی جز تو بر من پادشا (همسر) نباشد و جهان‌آفرین را گواه می‌گیرم.

همی هر زمان مهرشان بیش بود  /  خرد دور بود آرزو پیش بود

چنین تا ستاره برآمد ز جای  /  تبیره بر آمد ز پرده‌سرای

پس آن ماه را شاه پدرود کرد /  تن خویش تار و بَرَش پود کرد (سخت او را در آغوش گرفت)

سَرِ مُژّه کردند هر دو پر آب /  زبان برگشادند بر آفتاب

(که ای آفتاب گیتی فروز چرا زود برآمدی و نمی‌بایست یک لخت و لحظه چنین در ستیز می‌آمدی تا مگر

این دو مهرآزمایِ پریشان به دیدار یکدیگر بند از دل می‌گسستند)

زِ بالا کمند اندر افکند زال /  فرود آمد از کاخ فرّخ همال

 بیامد همانگَه بجایِ نشست  /  زِ می مانده مخمور و وَز دوست مست

یک دیدگاه

  1. علی اکبر لبافی

    با سلام و درود و عرض ادب خدمت آقای اثباتی گرامی
    سپاس که با گردآوری بخشهای زیبا و پندآموز شاهنامه و معنا کردن واژه های سخت مرا به مرور به خواندن یکی از پربارترین کتاب های فارسی رهنمود می فرمایید. شایسته نبود بنده از دنیا می رفتم و تنها ابیاتی از این کتاب را که در دروس فارسی مدارس بود خوانده باشم. امید دارم که این راهی که در پیش گرفته اید تا پایان شاهنامه ادامه یابد. می دانم البته تابپ این همه مطلب برای شما کار دشواری است و تنها دلبستگی شما به میهن و روستای زادگاهتان است که می تواند رنج این زحمت را برایتان آسوده کند. پایدار باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *