خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش نهم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش نهم

محمدتقی اثباتی، آذر ۹۶

پیش از این دانستیم که زال(دستان) پسر سام در هنگام پادشاهی منوچهر از سوی پدر پادشاه زابلستان شد

 

و برای گرفتن خراج نزد مهراب پادشاه کابلستان رفت. زال از همراهان خود وصف رودابه دختر مهراب کابلی را شنید و دلبسته‌ی وی شد. رودابه نیز پس از توصیف زال از سوی پدرش دلداده‌ی زال شد.

رودابه کنیزان خود را واداشت که در پی زال بروند. آنان به ترفند خود را به زال رسانده و زال نیز پس از شنیدن داستان، هدایایی به آنان داد تا پنهانی به رودابه دهند. سپس زال خود به دیدار رودابه رفت. رودابه از بام کاخ گیسوان بلند خود را پایین داد تا زال با آن به بام رود. اما زال شان گیسوان یار را فراتر از این وسیله دانسته کمند بر بام انداخته و بر بام می‌رود و ساعاتی را نزد یار می‌گذراند.

اما آن هر دو می‌دانند که این دلدادگی آسان نخواهد بود چرا که مهراب از نژاد تازی و از دودمان ضحاک ماردوش بود و تناسبی با زال و تبار شاه‌منوچهر نداشت.

آگاه شدن شاه منوچهر از کار زال و رودابه

به شاه بزرگ منوچهرشاه از کار مهراب و دستان(زال) سام و مهر دو آزاده‌ی ناهمال (زال و رودابه) آگاهی رسید.

(ناهمال یعنی نامتجانس، ناهمسان، ناهمتا)

منوچهر از این کار پُردرد شد / زِمهراب و دستان پُرآزرد شد   (آزرده شد)

سخن رفت هرگونه با موبدان / به پیش سراَفراز شاهِ رَدان

چنین گفت با ِبخَردان شهریار / که بر ما شود زین دِژم روزگار

چو ایران زِ چنگال شیر و پلنگ / برون آوریدم به رای و به جنگ

  (اشاره به عموهای مادرش سَلم و تور دارد)

فریدون زِ ضحّاک گیتی بِشُست / بترسم که مهراب از آن تُخم رُست

نباید که برخیره از عشقِ زال / نهالِ سرافکنده گردد هِمال

(برخیره یعنی به بیهودگی)

چو از دُختِ مهراب و از پورِسام / برآید یکی تیغِ تیز از نیام  (فرزند)

به یکسو نه از گوهرِ ما  بُوَد / چو تریاک با زَهر هَمتا بُوَد

(پیش از این هم بیان شد که در شاهنامه تریاک – تریاق- امروزی پادزهر است)

وَ گَر تاب گیرد سویِ مادرش / زِ گفتِ بد آکنده گردد سَرَش

کند شهر ایران پُراَشوب و رنج / بدو بازگردد مگر تاج و گنج

بگویید تا این چه رای آورم / که این داستان را بجای آورم

نباید که این کار گردد دراز / به خَم اندر آرَد سَرِ سرفراز

کنون این سخن را چه پاسخ دهید / بکوشید تا رایِ فرّخ نهید

موبدان بر شاه آفرین خوانده او را خسرو پاک‌دین نامیدند. گفتند تو خود از ما داناتری و به بایستنی‌ها تواناتر. همان کن که با خرد درخور و شایسته است که خرد دل اژدها را بشکرد و نابود کند. چون شاه این سخنان را از موبدان شنید راه نهایی را خود یافت. بفرمود تا نوذر (پسرش) با ویژگان و بزرگانِ خویش پیش آمدند.

به نوذر گفت تا نزد سامِ سوار شود و بپرسد که از کارزار چون رَستی؟ چون او را دیدی بگوی چون رهسپار خانه شوی از این‌سوی و نزد ما گذر کن. همانگاه نوذر برخاست و با ویژگان سر به راه  نهاد.

سویِ سامِ نیرَم نهادند روی / اَ با ژنده پیلان پرخاش‌جوی

(سام نیرم همان سام نریمان است)

چو زینکار سامِ یل آگاه شد / پذیره سوی پور کِی‌شاه شد

همه نامداران پذیره شدند / اَ با ژنده پیل و تبیره شدند   ( تبیره:  طبل جنگ)

رسیدند پس پیش سام سوار / بزرگان اَ با نوذرِ نامدار

به پرسش گرفتند با یکدگر / رَدان و بزرگان پرخاشخر  (پرخاشخر/پرخاشگر)

از آن پس نشستند در مرغزار / سخن گفته آمد زِ هر خواستگار

نوذر پیام پدرخویش شاه منوچهر را داد و سام از دیدار او شاد گشت و چنین پاسخ داد که دیدار او برای من آرامش جان است و آنچه فرمان نماید فرمان برم. نوذر و همراهان آن روز مهمان سام بودند و شادکام خوان نهادند و جام گرفتند و نخست از منوچهر نام بردند (به‌سلامتی شاه منوچهر نوشیدند) سپس به نام نوذر و سام و هر مهتری از دیگر کشورها جام گرفتند.

به شادی سرآمد شب دیرباز / چو خورشید رخشنده بُگشاد راز (دیرباز/ بلند)

خروش تبیره برآمد زِ در / هیون تکاور بر آورد سر   ( هیون / اسب تیزتک)

منوچهر چون یافت زو آگهی / بیاراست دیهیم شاهنشهی

زِساریّ وآمل برآمد خروش / چو دریای جوشان برآورد جوش

برفتند آنگاه ژوبین‌وَران / اَ با جوشن و خشت‌های گران

(ژوبین‌وران یعنی نیزه‌وران که با خود خشت‌های بزرگ که سِلاحی تعرّضی بود نیز داشتند)

سپاهی که از کوه تا کوه مَرد / سپر در سپر دوخته سرخ و زرد

اَ با کوس و با نای و رویینه سنج /  اَ با تازی‌اسبان و پیلان و گنج

از آنگونه لشگر پذیره شدند / همان با درفش و تبیره شدند

تو گفتی سپاه سپهرِ بَرین / همه لشگر آمد به روی زمین

منوچهر از آنسوی و زین‌روی سام / رسیدند زی یکدگر با خَرام

فرازِ یکی پیل شاه جهان / نشسته به پیروز بختِ مهان

چو آمد به نزدیکی بارگاه / پیاده شد و راه بُگشاد شاه

چو شاهِ جهاندار بنمود روی/ زمین را ببوسید و شد پیش اوی

منوچهر برخاست از تخت عاج / زِ یاقوت رخشنده بر سرش تاج

برِخویش بر تخت بنشاختش / چنان چون سزا بود بنواختش

(بنشاخت یعنی بنشاند)

زِ مهراب و زال آن سخن راز کرد / نخستین از آن جنگ آغاز کرد

از آن گرگساران و جنگاوران / وز آن نرّه‌دیوان مازندران

بپرسید و بسیار تیمار خَورد / سپهبد سخن یک به یک یاد کرد

گفت ای شاه، شادان و جاودان زندگانی داشته باشی و دست بد و بدگمان از جان تو دور باشد. من بدان شهرِ دیوان نر رفتم (مازندران) چه دیو، گویی که شیران پرخاشخر (پرخاشگر) بودند. دیوهایی که از اسبان تازی تکاورترند و از گُردان ایران دلاورتر. سپاهی که آنان را سگسار خوانند و به گُمان آنان پلنگان جنگی هستند. چون از من به آنان آگهی رسید از آوازم مغزشان تهی شد. در شهر نعره برکشیدند و جملگی شهر را بگذاشتند. سپس سپاهی گران که کوه تا کوه مرد بود همه پیش من جنگجوی آمدند و قدم به قدم پیش خزیدند. از ضرب پایشان زمین جنبان شد و از گَردِ برخاسته روزِ روشن پیدا نبود. زمین زیرپایشان لرزید و روز تار شد. سپس برفراز کوه پیش غار آمدند. در لشگر من ترس افتاد نمی‌دانستم تیمار و چاره‌ی آن چیست.

مرا کار افتاده بود آن زمان / زدم بانگ برلشگرِ بدگُمان

همی صد منی گُرز برداشتم / سپاهی زِ پَس باز بُگذاشتم

همی رفتم و کوفتم مغزِشان / تهی گشت از هیبتم مغزشان

به هر حمله صد تن فکندم زِ پای / به هر گُرز دیوی شده خاکسای

چو آهو بَره از بَرِ شیرِ نَر / رمیدند یکسر ازاین گاو سَر   (گاوسَر یعنی گُرز)

نبیره جهاندار سَلمِ سِتُرگ / به پیش اندر آمد بکِردارِ گُرک

جهانجوی را نام کَرکوی بود / یکی سَرو بالا  نکو روی بود

زِ مادر هم از تُخمِ ضحّاک بود / سَرِ سَرکِشان پیش او خاک بود

سپاهش بِکِردارِ مور و مَلَخ / نَبُد دَشت پیدا نه کوه و نه شَخ   (شَخ /شاخه)

چو برخاست زان لشگرِ کَشن گَرد / رُخِ نامداران ما گشت زَرد

من آن گُرزِ یک زَخم بَرداشتم / سپَه را همانجای بُگذاشتم

(گُرز یک زَخم  منظور اینکه با یک ضربت حریف و دشمن از پای درمی‌آمد)

چُنان برخروشیدم از پُشتِ زین / که چون آسیا شد بر ایشان زمین

(منظور از آسیا شدن زمین اینکه از خروش او زمین به چرخش در آمد)

دل آمد سپه را همه باز جای / سراسر سوی رزم کردند رای

چو بشنید کرکوی آواز من / همان زخم کوپال سَر بازِ من   ( مرگ‌زا)

بیامد به نزدیک من جنگ‌ساز / چو پیل ژیان با کمند دراز

مرا خواست کارد به خمِّ کمند / چو دیدم خمیدم زِ راهِ گزند (جا خالی دادم)

عقاب تکاور بر انگیختم  / چو آتش بر او تیر می‌ریختم

کمانِ کیانی گرفتم به چنگ / به پیکان پولاد و تیرِ خدنگ   (خدنگ /  راست)

گُمانم چُنان شد که سِندان سَرَش / بشد دوخته تنگ با مِغفَرَش

(مِغفَر یعنی کُلاهِ آهنی، کُلاه خود)

نگَه کردم از گَرد چون پیل مست / بر آمد یکی تیغ هندی به‌دست

چُنان آمدم شهریارا گُمان / کَزو کوه، زِنهار خواهد به‌جان

(کوه هم تسلیم او می‌شود که جانش را نگیرد و در امان باشد)

وی اندر شتاب و من اندر درنگ / همی جُستمش تا کِی آید به چنگ

چو آمد بَرَم مرد جنگی فراز / من از جرمه چنگال کردم دراز (جرمه /اسب)

گرفتم کمربندِ مردِ دلیر /  زِ زین بَرگُسستم به کردار شیر

زدم بر زمینش چو پیل ژیان / زدم تیغ هندی وِرا بر میان

چو افکنده شد شاه زین‌گونه خوار / سِپَه روی برگاشت از کارزار

نشیب و فراز و بیابان و کوه / به هر سو شدند انجُمن هم‌گروه

سوار و پیاده دو رَه سی هزار / فکنده پدید آمد اندر شُمار

(از رزمندگان پیاده و سوار دو سی هزار از دشمن کشته شمارش شد)

سپاهیّ وجنگیّ و شهری سوار / همانا که بودند سیصد هزار

گرفتار گشتند از آن سروران / دَه و دو هزاری زِ نام آوران

چه سنجد بداندیش با بختِ تو / به پیش پرستنده‌ی تخت تو

شاه منوچهر چون گفتار سالار خود، سامِ نریمان را شنید کُلاه خویش را بر ماه بر افراخت. چون روز از آمدن شب به ستوه آمد و خورشید درکوه فرو شد شادمان گشت و می و مجلس آراست چون جهان را از بدگُمان پاک دید با گفتگو و شادمانی شب را کوتاه کردند و به یاد سپهبد سخن گفتند. چون شب پایان گرفت پرده بارگاه را گشادند و سپاه را به نزد شاه راه دادند. سپهدار سام ستُرگ نزد شاه بزرگ منوچهر آمد و به شاه آفرین کرد. (ادای احترام /کرنش)    

سام می‌خواست که از مهراب و زال سخن گوید که شاه به او فرصت و رخصت نداد و با رویِ دِژَم سخن از سر گرفت.

چنین گفت با سام شاهِ جهان / کز ایدر برو با گُزیده مهان

به هندوستان آتش اندر فروز / همه کاخ مهراب و کابل بسوز

(پیداست در روزگار کهن کابل به هندوستان تعلّق داشت)

نباید که او یابد از تو رها / که او مانده از تُخمه‌ی اژدها     (ضحّاک)

زمان تا زمان زو برآید خروش / شود رام گیتی  پُر از جنگ و جوش

هر آنکس که پیوسته‌ی او بُوَد / بزرگی که دل بسته‌ی او بُود

دگر آنکه از تخمه‌ی او بود / زِ پیوند ضحّاک جادو بود

سر از تن جدا کن زمین را بشوی / زِ پیوند ضحّاکِ وخویشان اوی

بدو شاه چون خشم و تیزی نمود / نیارست آنگه سخن بر فزود

ببوسید تخت و بمالید روی  / بر آن ناموَر مُهر و انگشت اوی

چنین داد پاسخ که ایدون کنم / که کین از دل شاه بیرون کنم

سوی خانه بنهاد سر با سپاه / بر آن باد پایانِ پوینده راه

رفتن سام به جنگ مهراب کابلی

به مهراب و دستان رسید این سُخُن / که شَه با سپهبَد چه افکند بُن

برآمد همه شهر کابل به جوش / وَز ایوان مهراب بَرشُد خروش

چو سین‌دخت و مهراب و رودابه نیز / بِنومید گشتند از جان و چیز

خروشان زِ کابل همی رفت زال / فرو هِشته لِنج و برآورده یال

همی گفت اگر اژدهای دِژَم  /  بیاید که گیتی بسوزد به دَم

چو کابُلسِتان را بخواهد بِسود / نُخُستین سَرِ من بباید دِرود      (درو کرد)

به پیش پدر شد پُر ازخون جگر / پُراندیشه دل پُر زِ گفتار، سر

چو آگاهی آمد به سامِ دلیر / که آمد زِ رَه بچّه‌ی نرّه شیر

همه لشگر از جای برخاستند /  درَفشِ فریدون بیاراستند

پذیره شدن را تبیره زدند / سپاه و سپهبَد پذیره شدند

همه پُشت پیلان به رنگین درفش / بیاراسته سُرخ و زرد و بنفش

چو دستان پدید آمد از دور سام / بر انگیخت بالایِ زَرّین سِتام

چُنین تا به نزدیک شد زالِ زَر / بِشُد شاد از آن چهر و بالا و فَر

بزرگان پیاده شدند از دو روی / چه سالارخواه و چه دیهیم‌جوی

زمین را ببوسید زالِ دلیر / سخن گفت با او پدر نیز دیر

نشست از بَرِ تازی اسبِ سمند / چو زرّین درخشنده کوهِ بلند

بزرگان همه پیش اوآمدند / به تیمار و با گفتگوی آمدند   (تیماریعنی دلجویی)

که آزرده گشتست از تو پدر / یکی پوزش آور مکش هیچ سَر

چنین داد پاسخ کز این باک نیست / سرانجامِ مَردُم بجز خاک نیست

پدر گر به مغز اندر آرد خِرَد / همانا سخن بر سخن نگذرد (گفتگو نمی‌شود)

من از شرمش آب اندر آرم به چشم / مگر تا زبان را نراند به خشم

چنین تا به درگاهِ سام آمدند / گشاده‌دل و شادکام آمدند

سامِ سوار از اسب فرود آمد و بی‌درنگ زال را رخصتِ دیدار داد. چون زال پیش پدر آمد زمین را بوسید و آغوش گشود و بر سام آفرین کرد و گَردِ راه را به آبِ دیده سِتُرد و گفت که پهلوانِ بیداردل، شاد باد و روانش پرستنده‌ی داد، از تیغ تو الماس بریان شود و روزِ جنگِ تو زمین گریان، به جایی که روز جنگ، دیزه تو (دیزه‌بام اسب سام است) گام بردارد، سپاهِ ایستا شتاب گیرد. سپهری که بادِ گُرز تو را دید ستاره کشیدن نیارد، زمین سربه‌سر از دادِ تو سبز است و بنیاد تو از روان و خرد است و همه مردمان از دادِ تو شادمان و زمین و زمان از تو داد یابد، مگر من که از داد تو بی‌بهره‌ام. اگر چه به پیوند تو شهره‌ام. من مرغ پرورده‌ای خاک خوردم و به گیتی مرا با کس سَرِ نبرد نیست. در خود گناهی نمی‌بینم که کسی به بدی سوی من راه یابد. مگر اینکه سام یل مرا پدر است و اگر با این نژاد مرا هنر نیست از نژاد است.

از مادر که زاده شدم مرا بینداختی و در کوه جایگاهم ساختی. به کودکی نه گهواره دیدم نه پستان مادر، نه شیر و نه از هیچ خویشی بهره‌مند. مرا بردی و به کوه انداختی و از ناز و آرام دلم را برکندی. زاینده را از پرستاری انداختی و دلش را به آتش سپردی. تو را با جهان‌آفرین جنگ بود که برای چه رنگ سیاه است یا سپید. پس از آنکه دلت به پشیمانی راه یافت از کرده‌ی خویش، مرا از یزدان بازیافتی و یزدانِ فریادرَس مرا به تو باز داد. اکنون که جهان‌آفرین مرا پرورید و به چشم خدایی در من بنگرید و اکنون مرا هنر و مردی و تیغ یلی است و یاری چون مهتر کابلی با تاج و تخت و گرز گران دارم  و به زابل به فرمان تو نشستم و رای و پیمان تو را نگهداشتم و تو به زبان گفتی که هرگز نیازارَمَت و درختی که کِشتی به بار آرَمَت ولی از مازندران این هدیه را آوردی و از گرگساران بدین سوی تاختی که کاخِ آباد مرا ویران کنی؟ دادِ مرا اینگونه خواهی داد؟ من اکنون به پیش تو اِستاده‌ام و تنِ زنده را به خشم تو سپرده‌ام. تنم را به ارّه به دو نیم کن ولی از کابل با من سخن مگوی که مهراب و کابل به فرمان توست و پیمان تو سُستی در رای او نیست، او چه گناهی کرد و از او چه بدی دیدی که به کینه سوی او روی نهادی؟ دیگر اینکه گفتی بر کام تو و دلخواه تو کاری کنم که نام تو در جهان شُهره شود. هرچه می‌خواهی بکن که فرمان توراست و هر گزندی به کابل رسد بر من رسیده است.

سپهبد چو بشنید گفتار زال / برافروخت گوش و فرو برد یال

بدو گفت آری همین است راست / زبانت  بدین راستی بَر گُواست

همه کارِ من بر تو بیداد بود / دل دشمنان بر تو بَر شاد بود

زِ من آرزو خود همین خواستی  / به تنگی دل از جای برخاستی

مشو تیز تا چاره‌ی کار تو / بسازم کنم تیز بازار تو

یکی نامه فرمایم اکنون به شاه / فرستم بدست تو ای نیک‌خواه

مگر شهریار اندرین داستان / به راه آید از کینه‌ی باستان

چو بیند هنرها و دیدار تو / نجوید جهاندار آزار تو         (جهاندار اینجا یعنی شاه)

سخن هر چه باید به یاد آوریم /  روان و دلش سوی داد آوریم

اگر یار باشد جهاندار ما / به کام تو گردد همه کارِ ما  (اینجا جهاندار یعنی خدا)

به بازو کند شیر همواره کار / هر آنجا که او شد بیابد شکار

مگر خود به کام تو گردد سُخُن / بدین گونه باشد زِ سَر تا به بُن

ببوسید روی زمین زالِ زر /  بسی آفرین خواند بر باب بَر

نویسنده را پیش بنشاندند / زِ هر در سخن‌ها همی‌راندند

رفتن زال از بهر دخت مهراب نزد منوچهر

نامه را اینچنین رقم زدند؛

سَرِ نامه کرد آفرینِ خدای / کجا هست و باشد همیشه بجای  (کجا یعنی که)

ازویست نیک و بد و هست و نیست / همه بندگانیم و ایزد یکیست

هرآن‌چیز کو خواست اندر بُوِش / برآنست چرخ روان را رَوش  (بُوش / بودن)

خداوند کیوان و خورشید و ماه / از او آفرین بر منوچهرشاه

به رزم اندرون زهرِ تریاک‌سوز / به بزم اندرون ماه گیتی‌فروز (تریاک / تریاق)

گِراینده‌گُرز وگُشاینده‌شهر / زِ شادی به هرکس رساننده بهر

کِشنده‌درفشِ فریدون بجنگ / کُشنده سرافراز، جنگی پلنگ

زِ باد دبوس تو کوهِ بلند / شود خاکِ نعل سرافشان سمند  (دبوس / گرز)

همان از دلِ پاکِ پاکیزه‌کیش / به آبشخور آری، همی گرگ و میش

یکی بنده‌ام من رسیده بجای / بمردی به اسب اندرآورده پای

(رسیده بجای یعنی رشید و جنگجوی و پهلوان شده)

همی گَردِ کافور گیرد سرم / چنین داد خورشید و ماه افسرم

(سپیدی موی سر را به کافور مانند کرده و به کنایه، تاج و هدیه سرنوشت)

ببستم میان یلی استوار / اَ با جادوان ساختم کارزار

عنان‌پیچ و گُردافکن و گُرزدار / چو من کَس ندیده به گیتی سوار

بِشُد آب، گُردان مازندران / چو من دست بردم به گرز گران

زِ من گر نبودی به گیتی نشان / بر آورده گردن، زِ گردن‌کشان

چُنان اژدها کو زِ رود کَشَف / برون آمد و کرد گیتی چو کف

زمین شهر تا شهر بالای او / همان کوه تا کوه پهنای او

جهان را از او بود دل پُرهراس / همی داشتندی شب و روز پاس

هوا پاک کرده زِ پرّندگان / همه روی گیتی زِ درّندگان

(اژدهایی که از کَشَف‌رود سر برآورد و شهر تا شهر بزرگی او بود و کوه تا کوه پهنایش و جهان و جهانیان از او دل در هراس داشتند و پرندگان در هوا و درندگان در زمین یارای گذر نداشتند و از نفس او پر کرکس می‌سوخت و زمین به آتش کشیده می‌شد را نابود کردم).

زال به بیان شکل و شمایل اژدها ادامه می‌دهد:

زِ تَفّش همی پَرِّ کرکس بسوخت / زمین زیر زهرش همی برفروخت

نهنگ دژم برکشیدی زِ آب / همان از هوا تیز پرّان عقاب

زمین گشت بی مردم و چارپای / جهانی مر او را سپردند جای  (گریختند)

چو دیدم که اندرجهان کَس نبود / که با او همی دست یارست سود

میان را ببستم به نامِ بلند / نشستم بر آن پیل‌پیکر سمند

به زین اندرون گُرزه گاوسر / به بازو کمان و به گردن سپر

به زورِ جهاندار یزدان پاک / بیفکندم از دل همه ترس و باک

برفتم بسان نهنگِ دژم / مرا تیز چنگ و وِرا تیز دَم

مرا کرد پدرود هرکس که دید / که بر اژدها گُرز خواهم کشید

رسیدَمش دیدم چو کوهی بلند / کِشان موی سر بر زمین چون کمند

زبانش بسان درختی سیاه / زِ فَر باز کرده فکنده به راه

چو دو آبگیرش پُر از خون دو چشم / مرا دید غُرّید و آمد به خشم

گُمانی چُنان بُردم ای شهریار / که دارد مگر آتش اندرکنار

جهان پیش چشمم چو دریا نمود / به ابر سیَه برشده تیره دود

ز بانگش بلرزید روی زمین / زِ زهرش زمین شد چو دریای چین

بر او بر زدم بانگ برسانِ شیر / چنان چون بُوَد کار مرد دلیر

یکی تیر الماسِ پیکان خدنگ / به چرخ اندرون راندم بی‌درنگ

به سویِ زُفَر کردم آن تیر رام / بدان تا زبانش بدوزم به کام

چو شد دوخته یک کَران از دهانش / بماند از شگفتی به بیرون زبانش

هم اندر زمان دیگری هم چنان / زدم بر دهانش  بپیچید از آن

سه دیگر زدم بر میانِ زُفَرش / بر آمد همی جوشِ خون از جِگَرش

(زُفَر و زُفرین یعنی حلقه و سوراخ. اینجا منظور این است که بسوی دهان اژدها نشانه‌گیری کرد. گویند سلطان محمود برادری داشت زیرک و بُهلول‌وار به نام ازهر، روزی انگشت در حلقه درِ سرای برادرش فرو برد و برای بیرون آوردنش تلاش بی‌فایده بود. حلقه را بریدند و انگشت او را رها کردند. پس از چندی که حلقه جدید بر در نصب کردند بار دیگر برادر سلطان انگشت در حلقه جدید کرد و ماجرا تکرار شد. حلقه را بریدند و انگشت او را آزاد کردند و از آن پس او را ازهر خر نامیدند. او گفت خر شمایید که حلقه را بزرگتر نساختید. این بیت هم که یادم نیست از کیست به این موضوع اشاره دارد: 

  در آبِ گُرم درمانده‌ست پایم       چو در زُفرینِ در انگشتِ ازهَر

این بیت هم ازمُعزّی است:

 زِ دولت بهره طبعش همه لهو و سرور آمد

 زِ گردون قسمت خصمش همه گُرم و گُداز آمد

(گُرم وگداز یعنی غم و اندوه و دلگیری)

چو تنگ اندر آورد با من زمین / بر آهِختم آن گاوسر گرزِ کین       (آهِختم / کشیدم)

به نیروی یزدان و کیهان خدای / برانگیختم پیلتن را زِ جای

زدم بر سرش گرزه‌ی گاوچِهر / بر او کوه بارید گفتی سپهر

شکستم سرش چون سر ژنده پیل / فرو ریخت زو زهر چون رود نیل

به زخمی چنان شد که دیگر نخاست / زِ مغزش زمین گشت با کوه راست

کَشَف‌رود پُرخون و زرداب گشت / زمین جای آرامش و خواب گشت

جهانی بر آن جنگ نظّاره بود / که آن اژدها سخت پتیاره بود

همه کوهساران پُر از مرد و زن / همی آفرین خواندندی به من

مرا سامِ یک زخم از آن خواندند / جهانی به من گوهر افشاندند

چو زو بازگشتم تن روشنم / برهنه شد از ناموَر جوشنم

فرو ریخت از باره برگُستُوان / وز آن زهر بُد چند گاهم زیان

بر آن بوم تا سالیان بَر نبود / جُز از سوخته خاکِ خاور نبود

گَر از جنگ دیوان بگویمت باز / زِ گفتار آن نامه گردد دراز

چنین و جز این هر چه بودیم رای / سران را سرآوردمی زیر پای

کجا من چمانیدمی چارپای / بپرداختی شیر درّنده جای

کنون چند سال است تا پشت زین / مرا تختگاه است و اسبم زمین

همه گرگساران و مازندران / به تو راست کردم به گرز گران

نکردم زمانی بر و بوم یاد / تو را خواستم نیز پیروز و شاد

کنون این برافراخته یالِ من /  همان زخمِ کوبنده کوپال من

بدانسان که بوده نماند همی / بَر و گِردگاهم خماند همی

کمانم بینداخت از دست شست / زمانه مرا باژگونه بِبَست         (شست / تیراندازی)

سپردیم نوبت کنون زال را / که شاید کمربند و کوپال را          (شاید / شایسته)

هنرهای او دِلت خرّم کند /  چو من کردم، او دشمنان کم کند

زال اندر نهان آرزویی دارد که بیاید و آن را از شاه جهان بخواهد. آرزویی که نزد یزدان هم نکوست که همه نیکویی‌ها زیر فرمان اوست. ما بی رای شاه بزرگ کاری نکردیم که بنده را جای بلند پروازی نیست. همانا که پیمان من با زال را شنیده‌اید که من در میان گروه چون او را از البرزکوه آوردم پیمان کردم که از رای او هرگز سر نپیچم و بدین آرزوی نزد من بسیچ شد. با چهره‌ای پر خون نزد من آمد که از استخوانش آوای چاک چاک می‌آمد. مرا گفت اگر مرا در آمل بردار کنی سزاوارتر است تا آهنک کابل کنی که جفت من رودابه نام آنجاست که در مهر او جانم به دام آمده است.

کسی که پرورده‌ی مرغ باشد و از میان گروه دور افکنده به کوه به کابلستان چنان ماه بیند چون سروِ سُهی که بر سرش گلستان است. اگر دیوانه گردد شگفت نیست و از او شاه را نباید کین گرفت. اکنون رنج مِهَرش بجایی رسیده که هر آنکس او را بخشایش آورد. پیمان آنگونه بود که شاه شنید.  زِ بس با بیگناهی رنج خورد با دلی مستمند او را به نزدیک تختِ بلند شما روانه کردم. درباره او همان کن که با مهتری درخور است و تو را خود نباید خرد آموخت. من از گیتی هم او را دارم و بَس، چه اندوه گُسار و چه فریادرَس.

سزد گر شهنشاهِ با فرّ و داد / یکی کار این چاکر آرَد به یاد

زِ سامِ نریمان به شاه جهان / هزار آفرین باد و هم بر مهان

چو نامه نبشتند و شد رای راست / سِتُد زود دستان و بر پای خاست

چو خورشید سر سوی خاور نهاد / شب از تیرگی تاج بر سر نهاد

بخفت و نیاسود تا با مداد  / از اندیشه بر دل نیامدش یاد

چو آن جامه‌ی شَعر بفکند شب / سپیده بخندید و بُگشاد لب

(شعر کنایه از تاریکی شی است)

بیامد به زین اندر آورد پای / برآمد خروشیدن کَرّ و نای

بشد زال با مهتری چند گُرد / بسوی منوچهر پی را سپرد

شب و روز نی خورد بودش نه خواب / همی راند زاندوهِ دل پُرشتاب

برفتند گُردان اَ با او به راه / دمان و دنان رُخ سوی تختگاه

چو شد زالِ فرّخ ز کابُلسِتان / بِبُد سامِ یک زخم در گلسِتان

می‌دانیم که دستان نامی است که سیمرغ در کُنام بر زال نهاده است. نکته دیگر اینکه در شاهنامه واژه‌ی عربی هم هست ولی بسیار اندک که « شَعر» یکی از آنهاست. شَعر یعنی مو، موی سیاه که اینجا کنایه از شب تاریک است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *