خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش چهاردهم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش چهاردهم

محمدتقی اثباتی، تیرماه ۱۳۹۸

در بخش پیشین با رشد و نمو رستم و کشتن پیل به دست او و تصرف دژی مستحکم به کمک مکر یا هوش او آشنا شدیم.

اینک بشنویم از مرگ منوچهر و مشکلات پادشاهی نوذر:

اندررفتنِ شاه منوچهر از این جهان واندرزکردن او نوذر را

فردوسی گفتنی‌ها را به خوبی و زیبایی هرچه تمامتر در اندرزنامه یا وصیّت نامه از زبان منوچهر به پسر و جانشین خود نوذر می‌گوید که باید توجّهِ  ویژه به آن داشت:

کنون از منوچهر گویم دِگر /  وَز آن شاهِ آزاده گویم خبر

منوچهر را سال چون شد دو شَست  /  زِ گیتی همه بارِ رفتن بِبَست

(شصت درکتاب با س نوشته شده)

ستاره شناسان بَرِ او شدند / همی زآسمان داستانها زدند     (پیشگویی کردند)

ندیدند روزش کشیده دراز /  زِ گیتی همی گشت بایست باز   ( عُمر به آخر رسیده)

بدادند زان روزِ تلخ آگهی / که شد تیره آن فَرِّ شاهنشَهی

گَهِ رفتن آمد به دیگر سَرای /  مگر نَزد یَزدان بِه آیدت جای

نِگر تا چه باید کنون ساختن /  نباید که مرگ آورد تاختن

تو ناخواسته سازِ رفتن کنی / تَنَت زیرِ گِل دَر نهفتن کنی

سخن چون زِ داننده بشنید شاه / به رَسمِ دِگرگون بیاراست گاه    (گاه یعنی ایوان و تخت)

همه موبدان و رَدان را بخواند / همه رازِ دل پیش ایشان براند     (رَدان یعنی پهلوانان و بزرگان)

بفرمود تا نوذَر آمد به پیش / وِرا پندها داد ز اندازه بیش

که این تخت شاهی فسوس است و باد /  بَر او جاودان دل نباید نهاد

مرا بَر صد و بیست شد سالیان /  بِرَنج و بِسَختی بِبَستَم میان

بسی شادی و کامِ دل یافتم /  چو بَر گُفتهِ شاه بشتافتم       (منظور از شاه پدرش فریدون است)

به فَرِّ فریدون بِبَستم میان / به پندش مرا سود شد هرزمان

بِجُستم زِ سَلم و زِ تورِ سِتُرگ / همان کینِ ایرج نیایِ بزرگ

جهان ویژه کردم زِ پتیاره‌ها / بسی شهر کردم بسی باره‌ها   (منظور از پتیاره دزد و بدکار است)

(واژه پَتیاره جای جای معنی و منظور گوناگون دارد، چون: مخلوق اهریمنی که در پی تباه کردن کارهای نیک و آفریدگان اهورامزدا پدید آمده، چون دیو، آفت بلاعیب، دشمنی، بغض، کینه، مکر، فریب، و از این دست. برگرفته از فرهنگ معین)

چنانم که گویی ندیدم جهان / شمارِ گذشته شد اندر نهان

(پس از صد و بیست سال زندگی گویی هیچ چیز ندیدم با آن همه کارها که کردم گذشته‌ها کهنه شد و فراموش گردید)

نیرزد همی زندگانی به مرگ / درختی که زهر آورد بار و برگ

وَز آن پَس که بُردم بسی درد و رنج / سپُردم تو را تختِ شاهیُّ و گنج

چنان چون فریدون مرا داده بود / تو را دادم این تاجِ شاه آزمود

چنان دان که خوردیّ و بر تو گذشت / به خوشتر زَمان باز بایدت گَشت  (مرگ ناگزیر است)

نشانی که ماند همی از تو باز / بَر آید بَر آن روزگاری دراز

نباید که باشد جز از آفرین / که پاکی نژاد آوَرَد پاک دین

نِگر تا نتابی ز دین خدای / که دین خدای آوَرَد پاک رای

کنون می‌شود در جهان داوری / چو موبد بیاید به پیغمبری

پدید آید آنکَس زِ خاور زمین / نِگَر تا نباشی اَ با او به کین

بدو بِگرَو آن دین یزدان بُوَد / نگَه کن زِ سر تا چه پیمان بُوَد

تو مگذار هرگز رَهِ ایزدی / که نیکی از اویست و هم زو بدی

وز آن پس بیاید زِ تُرکان سپاه / نهند از بَرِ تخت ایران کلاه   (تخت ایران را تصاحب می‌کنند)

زمانه شود پُر ز آشوب و شور /  چنین گَشت خواهد زد از چرخ هور (رویداد وکاری شدنی است)

تو را کارهای درشت است پیش / گَهی گُرگ باید بُدَن گاه میش

گزند تو آید زِ  پورِ پشنگ / زِ توران شود کارها بر تو تنگ   (رویدادها را پیشگویی می‌کند)

بِجو ای پسر چون شود داوری / زِ زا ل و زِ سام آنگهی یاوری

و زین نودرختی که از بیخِ زال / برآمد کنون برکشد شاخ و یال  (منظور رستم است)

از او شهرِ توران شود پی سِپر / به کین تو آید همان کینه وَر

بگفت و فرود آمد آبَش به روی / همی زار بگریست نوذر بر اوی

اَ بی آنکه بُد هیچ بیماری‌ای /  نه از دردها هیچ آزاری‌ای

دو چشمِ کیانی به هم بر نهاد / بپژمُرد و بَر زد یکی سرد باد  (آهِ سرد و نفس آخر)

یکی پند گویم تو را از نخست / دل از مهرِ گیتی ببایدت شست

جهان کشتزاری‌ست با رنگ و بوی / دِرو مرگ و عُمر آب و ما کِشتِ اوی

چُنان چون دِرو راست همواره کِشت / همه مرگ راییم ما خوب و زشت

بجاییم و همواره تازان به راه / بدین دو نَوند سپید و سیاه

(با اینکه به ظاهر در جای خود ساکن هستیم امّا همواره با شتاب با این دو اسب سپید و سیاه که کنایه از روز و شب است روانیم تا مرگ ما را دریابد)

چنان کاروانی کزین شهر بَر / گذرشان بُوَد سوی شهرِ دگر

یکی پیش و دیگر زِ پس مانده باز / به نوبت رسیده به منزل فراز

بیا تا نداریم دل را به رنج / که با کَس نسازد سرای سپنج

کنون پادشاهیِّ نوذَر بگوی / کَش از روزگاران چه آمد بَر اوی

پادشاهی نوذر هفت سال بود ( بر تخت نشستنِ  نوذر)

چون شاه‌منوچهر از این جهان به جهان دیگر رفت، نوذر سوگِ پدر را بداشت و کلاهِ کیانی و بزرگی بَر اَفراشت و در روز نیکو آن گونه که سزاوار بود ستاره‌ شُمَر اختران را بدید و نوذر به شادی بر تخت منوچهر بنشست. آن گونه که آیین بود سپاه را درم و دینار داد و بزرگان ایران یک به یک کنار تخت او به کُرنش روی بر خاک نهادند و گفتند شهریارا ما همه بنده‌ایم و دل و دیده از مهرِ تو آگنده داریم. دو ماه از این مراسم گذشت که یک روز هم درگاه بی‌پرده‌دار نبود (دیدار شاه آزاد نبود که هر کس کار و مشکلی داشت بی‌واسطه و آسان با او در میان بگذارد).

نبُرد او به داد و دهش هیچ راه / همه خورد و خفتن بُدی کار شاه

بر این بر نیامد بسی روزگار / که بیدادگر شد سَرِ شهریار

به گیتی برآمد زِ هر جای غَو / جهان را کُهن شد سَر از شاهِ نو

که او رسم‌های پدر درنوشت / اَ با موبدان و رَدان تند گشت    (درنوشت یعنی زیرپا گذاشت)

رَهِ مردمی نزد او خوار شد / دِلَش بنده‌ی گنج و دینار شد

به دهقانِ بیچاره سر در نهاد / کزان کشورش رو به دیگر نهاد   (دهقان از بی‌توجهی مهاجرت کرد)

کدیور یکایک سپاهی شدند / دلیران پُرآوازِ شاهی شدند

(کدیور یعنی کشاورز و صاحب زمین و خانه، دلیران نیز ادّعای سَروَری و شاهی کردند)

چو از رویِ کشور برآمد خروش / جهانی سراسر برآمد به جوش

بترسید بیدادگر شهریار /  فرستاد کَس سوی سامِ سوار

به سگسارِ مازندران بود سام / نُخُست از جهان آفرین بُرد نام     (سگسار همان گرگان است)

خداوند ناهید و بهرام و هور / که هست آفریننده‌ی پیل و مور

نه دشواری از چیزِ بَرتَر مَنِش / نه آسانی از اندک اندر بُوِش

همه با تواناییِ او یکی است / بزرگ است بسیار و یا اندکی است

(دارا و ندار پیش خداوند یکی است. داشتن و نداشتن یا توان و ناتوانی هم نزد خداوند یکی است)

کنون از خداوند خورشید و ماه / درودی به جان منوچهر شاه

کزو گشت رخشنده فرّخ کلاه / هم از وی به من این چنین پیشگاه       (فرّخ کلاه یعنی تاج)

اَ بَرسام یل باد چندان درود / که بارد همی ابر باران فرود

مَر آن پهلوان جهاندیده را / سَراَفراز گُردِ پسندیده را

همیشه دل و هوشش آباد باد / روانش زِ هر درد آزاد باد

شناسد مگر پهلوان جهان / سخن‌ها همی آشکار و نهان

که تا شاه مُژگان به هم بر نهاد / زِ سامِ نریمان همی کرد یاد

هم ایدر مرا پُشت گرمی بدوست / که هم پهلوان است و هم شاه‌دوست

نگهبان کشور به  هنگام شاه  /  وزو گشت رخشنده تخت و کلاه

کنون پادشاهی پُرآشوب گشت / سخن‌ها از اندازه اندر گذشت

اگر برنگیری تو آن گُرزِ کین / از این تخت پردُخته گردد زمین

چو نامه بَرِ سامِ نیرم رسید / یکی بادِ سرد از جگر بر کشید      ( نیرم همان نریمان پدر سام است)

به شبگیر هنگام بانگ خروس / ز درگاه برخاست آوای کوس

سام پس از خواندن نامه‌ی شاه به شبگیر (هنگام بانگ خروس) به راه افتاد و با شتاب دو منزل یکی کرد تا پیشگاه شاه. از گرگسار یا کِرگسار (که به گمان من و چاپّ برخی از نسخه‌ها کِرگ درست است  امروزه هم در روستاهای تُنکابُن که من در گذشته‌های دورآنجا آموزگار سپاهی بودم اهالی به گرگ “کِرگ” می‌گویند.)

چون آن سپاه به نزدیک ایران (پایتخت) رسید، بزرگان در راه آن را پذیره شدند (به پیش‌باز رفتند) و ایرانیان سوی پهلوان سام بشتافتند. چون بدو رسیدند کُرنش کرده زمین را بوسه زدند و پیاده همراه سام رهسپار شدند و در راه از اوضاع نابسامان سخن گفتند و چندی از کردار نوذر حکایت کردند. هریک از نوذر سخن گفتند که به تمامی از راه نیکی بازگشته است و از بیدادی او که به خیره راه پدر را گم کرده است و جهان از کِردار او ویران گشته است و بخت بیدارش به خواب رفته است. او در راه بخرَدی گام برنمی‌دارد و فَرَّهِ ایزدی از او دور شده است. چه می‌شود اگر سامِ پهلوان بر این تخت روشن‌روان بنشیند که بی‌گفتگو جهان از بخت او آباد می‌گردد. و ایران ازوست و آن نیز تخت اوی. همه بنده و فرمان‌بَر باشیم و روان خویش را به مهر تو گروگان نماییم.

سام در پاسخ چنین گفت: این کار را کِردگار کِی از ما بپسندد که چون از نژاد کیان به تخت کیانی کمر بسته است. من تاج بر سر گذارم؟ این کار محال است و کسی آن را نمی‌شنود. دیگر این که از میان مهان کسی چنین زَهره را دارد که برتخت نشیند؟

اگر از منوچهرشاه دختری هم بود و بر تخت نشسته بود، چشم من بدو شاد گشتی و جز از خاکِ پایش بالین من نبود. اگر نوذر از راه پدر گشته است زمان درازی از آن نگذشته است. هنوز این مشکل آهنی نیست که زَنگار خورده باشد و این دشوار شایسته رخشنده کردن آن هست. من آن فَرّهِ ایزدی را باز آورم که جهان را به مهرش نیاز باشد.

که خاک منوچهر گاهِ من است /  پیِ اسب نوذر کلاه من است

بگوییم بسیار و پندش دهیم / به پند اختر سودمندش دهیم

شما زین گذشته پشیمان شوید / به نووّی دگر  باز پیمان شوید

گر آمُرزش از کِردگار سپهر / نیابید و از نوذَرِ شاه مهر

بدین گیتی اندر بُوَد خشمِ شاه / به بَرگشتن آتش بُود جایگاه   (در دنیای دیگر دوزخ جای شماست)

بزرگان زِ کرده پشیمان شدند / به نوّی دگر باز پیمان شدند  (بار دیگر پیمان تازه بستند)

به فرّخ پِیِ ناموَر پهلوان / جهان سر بِسَر شد به نوّی جوان

چو سام اندر آمد به نزدیکِ شاه / زمین بوسه داد از بَرِ تختگاه

سبُک نوذر از تخت آمد فراز / سپهبَد در آغوش بگرفت باز

از آ ن پَس بَرِ خویش بنشاختش / بپُرسید و بسیار بنواختَش      (بنشاخت یعنی بنشاند)

به درگاه بَزمگاهِ بزرگی ساختند و یک هفته با می و رود بودند (رود یعنی ساز و آواز) و همه به پوزش نزد نوذر شدند و فرمانبری و کهتری خود را نشان دادند. از هر کشوری باژ و ساو آمد که بیشتر از بیم پهلوان بزرگ سام بود. نوذر از تختِ بزرگان بر افراخت و بر آن با آرام و فرّهی نشست. جهان  پهلوان سام پیش او بپای خاست و دستور بازگشتن به جای خویش خواست. نوذر آنگونه که سام خواست رفتار کرد و دل او را از کژی به راه آورد و دِلِ مهتران را نیز بدو گرم کرد و به آزرم داد و بیداد را با سخنان نیکو بازگو کرد (داد و بیداد یعنی عدالت و ظلم).

سپهبد بدو گفت کای شهریار / تویی از فریدون یکی یادگار

چنان باش در پادشاهیّ و داد / که هرکس به نیکی کند از تو یاد

چنان دان که هرکو جهان را شناخت / در او جای آرام بودن نساخت

هر آنکس که دل بندد اندر جهان / هُشیوار خوانندش از ابلهان

فراز آورَد گنج و هم خواسته / مرادش همه گردد آراسته

ندایی شبیخون بسر بَرش مرگ / کُند بر سَرَش بر نهد تیره تَرگ  (اجل و مرگ او فرا می‌رسد)

زِ تختش سوی تیره خاک آورد / سَر و تاجش اندر مُغاک آوَرَد

بماند دلش بسته این سرای / خَرامَش نیابد به نزد خدای

روانش بماند در آن تیرگی / همه سال جانش پُر از خیرگی

خردمند رنج اندر آن کِی بَرَد / که بگذارد آنجای و خود بگذرد

بَرِ مرگ درویش و سَر تاجِ زَر / یکی بود خواهد در این رهگذر

چُنان باش اندر سپنجی سرای / که رنجه نباشی به نزد خدای

فریدون شُد و زو رَهِ دین بماند / به ضحّاکِ بدبخت نفرین بماند

زِ فَرّخ فریدون و هوشنگ شاه / همان از منوچهر زیبایِ گاه

که گیتی به داد و دهش داشتند / به بیداد بَر چشم نگماشتند

پس از این سخنان و نصیحت‌های پدرانه، نوذر گفت ای نامدار به گفتار تو روزگار بِسپُرَم. از کرده خویش پشیمانم و از این پس راهِ نوازش پیش گیرم.

چون این گفتنی‌ها همه گفته شد چه به گردنکشان و چه به شاه و زیردستان سام با خلعت نوذری با تاج و تخت و انگشتری بیرون رفت همراه باغلامان و اسبان زرّین  سِتام (نعل) و دو جامی پُر از گوهرسُرخِ زرّین. سپس سام سوی مازندران رهسپار شد به گونه‌ای که کران تا کران دشت از بسیاری سواران پیدا نبود.

بر این نیز بگذشت چندی سپهر / نه با نوذر آرام بودَش نه مِهر

آگاه شدن پَشَنگ (پدر افراسیاب تورانی) از مرگ منوچهر

چون از پادشاهی نوذر هفت سال گذشت در کار پادشاهی او شکست آمد و خبر مرگ منوچهر شاه نیز به توران سپاه رسید، به توران دشمن دیرینه ایران. از آشفتگی کار نوذر نیز یکایک با بد گُمان (پشنگ شاه توران) بگفتند. چون پشنگ سالار توران چنین آگاهی یافت خواست به ایران به جنگ  آید. برای سپاهی و زیردستان خود از پدرش زادشَم بسیار یاد کرد و از یادآوری تور آهِ سرد برکشید.

(به یاد داریم که فریدون پس از پیروزی برضحّاک ماردوش برتخت پادشاهی نشست و در پنجاه سالگی دارای سه پسر شد. دو پسر از شهرناز و یک پسر از ارنواز دختران جمشید که اسیر ضحاک شده بودند و فریدون آنها را آزاد کرده به زنی می‌گیرد و دارای  سه پسر می‌شود و آنان را سَلم و تور و ایرج نام می‌نهد. پسران که به سنِّ جوانی رسیدند سه دختر شاه یمن را برای آنان به زنی می‌گیرد و سپس کشور زیر فرمان خود را بین پسران قسمت کرده هر یک شاه مستقل می‌شوند. پس از چندین سال سَلم و تور به پدر نامه می‌نویسند و ادّعا می‌کنند سرزمین را عادلانه بین سه برادر قسمت نکرده است و به پسر کوچک ایرج ایران را واگذار کرده و از توران زمین به آنان پادشاهی داده است. ایرج به پدر می‌گوید من مِهرِ برادران را می‌خواهم و از پادشاهی می‌گذرم و این نیّت و تصمیم را خود به آنان می گویم. با اینکه پدر مخالف این کار بود ایرج نزد برادران می‌رود و آنچه در دل دارد که گذشت از پادشاهی است به آنان می گوید. امّا برادران ناجوانمردانه او را می‌کشند و سرش را برای پدر می‌فرستند. دختر ایرج بزرگ می‌شود، ازدواج می‌کند و از این پیوند پسری به دنیا می‌آید که او را منوچهر نام می‌نهند. (منوچهر یعنی مینو چهره).

منوچهر بالنده و بزرگ می‌شود، لشگرآرایی کرده به کمک فریدون به جنگ سَلم و تور عموهای مادر خود می‌رود و هر دو را شکست داده از میان می‌برد و سرهایشان را برای فریدون می‌فرستد. پس از مرگ فریدون منوچهر بر تخت پادشاهی می‌نشیند. پس از کشته شدن سلم و تور کین‌ستانی آشکار و نهان در توران زمین که فرمانروایانش کشته شده بودند (بدست منوچهر) همواره زیرخاکستر بود و در این موقعیّت ویژه فرمانروای توران تشنه‌ی انتقام بود.)

از کار منوچهر و لشگرش و پهلوانان و کشورش بسی یاد کرد. سپس همه پهلوانان لشگرش را بخواند و بزرگان کشورش چون ارجاسب و گرسیوز و بارمان و کَلبادِ جنگی چون هژبر ژیان و سپهدار چون ویسه‌ی تیزچنگ که برسپاه پشنگ سالار بود و جهان‌پهلوان پورِخویش افراسیاب را بخواند و به نزدیک آمد و با شتاب سخن راند و از سَلم و تور گفت و یادآوری کرد که کین را زیر دامن نشاید نهفت. مغزِ سری که جوشیده نیست بر او چنین کار پوشیده نیست که ایرانیان با ما چه کردند و میان را یکسر به بدی بستند. اکنون می‌خواهم کینِ تورِ بزرگ را بستانم. همچنین کینِ شاهِ آزاده سَلمِ سِتُرگ را. اکنون روز تیزی و کین جُستن است و روزِ آن فرا رسیده است که رُخ را از خونِ دیده بشوییم و پاک کنیم. اکنون شما چه می‌گویید و چه پاسخ می‌دهید؟ می‌خواهم بدین کار رایِ فرّخ نهید. مغز افراسیاب از گُفتِ پدر بجوشید و در دلش شتاب راه یافت. کمر بسته و با دلی آگنده از کین گُشاده زبان پیش پدر شد.

که شایسته جنگِ شیران منم / هماوَرد سالار ایران منم

اگر زادشَم تیغ برداشتی / جهان را چنین خوار نگذاشتی

میان را ببستی به کین‌آوری / به ایران نکردی کسی سروری

کنون هرچه مانیده بود از نیا / زِکین جُستن و جنگ و از کیمیا

(کیمیا یعنی نیرنگ و زِبَردستی و اینجا نقشه‌های جنگی)

گُشادنش بر تیغِ تیزِ من است / گَهِ شورش و رستخیز من است

به مغز پشنگ اندر آمد شتاب / چو دید آن سُهی قَدِّ افراسیاب

بَر و بازویِ شیر و هم زورِ پیل / وَز او سایه افکنده بر چند میل

زبانش بِکِردارِ بُرّنده تیغ / چو دریا دل و کَف چو بارنده میغ

(دریادل یعنی نترس و خویشتن‌دار و بارنده‌میغ یعنی بخشنده و سخاوتمند. میغ یعنی ابر)

بفرمود تا برکِشد تیغِ جنگ / به ایران شود با سپاهِ پشنگ

سپهبد چو شایسته بیند پسر / سِزَد گَر برآرَد بخورشید سَر

پس از مرگ باشد مر او را بجای / همی نام او را بدارد بپای

چون این سخنان را بر زبان آورد از سراسر کشور لشگر خواست و سپاهی از نام‌آوران گِرد کرد دَرِ گنج‌خانه را بگشود و همه ساز و برگ جنگ سپاه را فراهم آورد. افراسیاب از پیش پشنگ با دلی پُرکینه و سری پُرشتاب بازگشت. چون کارهای جنگ ساخته شد اغریرَثِ راهنمای به کاخ آمد و با دلی پُراندیشه به پیش پدر شد.

(اغریرث پسر دیگر پشنگ و برادر افراسیاب است که از نظر آینده‌نگری و انسان‌دوستی و اکراه از جنگ و خونریری و انتقامجویی نقطه مقابل پدرش پشنگ و برادرش افراسیاب است).

بدو گفت کای کاردیده پدر / زِ ترکان به مردی برآورده سر

منوچهر از ایران اگر کم شدست / سپهبَد همی سامِ  نیرم شدست

چو کشواد و چون قارن رزم‌زن / جز این نامداران آن انجمن

تو دانی که بر تور و سَلمِ سِتُرگ / چه آمد از آن تیغ‌زن پیرگرگ

نیا زادشم شاهِ توران  سپاه / که  ترکَش همی سود بر چرخِ ماه

ازاین در سخن هیچ‌گونه نراند / به آرام برنامه‌ی کین نخواند

اگر ما نشوریم بهتر بُوَد / کز این شورش آشوبِ کشور بُود

پسر را چنین داد پاسخ پشنگ / که افراسیاب آن دلاور نهنگ

یکی نرّه شیر است روزِ شکار / یکی پیل جنگی گَهِ کارزار

نبیره که کین نیا را نجُست /  سزد گرنخوانی نژادش درست   (حلال زاده نیست)

 تو را نیز با او بباید شدن / به هر نیک و بد رای فرّخ زدن

چو از دامن ابر چین کم شود / بیابان زِ باران پُر از نم شود

(یعنی اگر ایران و لشگریانش نابود شوند مشکلات از میان می‌رود وخوشدلی به دست می‌آید)

چَراگاه اسبان شود کوه و دشت / گیاهان زِ یال یلان بر گذشت

جهان سبز گردد همی از خَوید / به هامون‌سرا پرده باید کشید

(خَوید که در شعر بیشتر خید خوانده می‌شود خوشه‌ی نارس گندم و جو و مانند آنهاست)

دل شاد بر سبزه و گُل برید / سپَه را سوی دشتِ آمُل برید

دهستان بکوبید در زیر نعل  / بتازید و از خون کنید آب لعل

شاه منوچهر از آن جایگاه سپاهی جنگجوی سوی تور روانه داشت. سپاهی چون ابرِسیاه نزد ما به این رزمگاه آمد شما هم بدین نشان از سرِ سرکِشان گَرد برآورید. تختگاه ایران بدو آراسته گشته و پشت و پناه سپاه ایرانیان او بود. اکنون که ایران از وجود او کم شد دیگر چه باک که دیگران به مشتی خاک نمی‌ارزند. (منظور شاه‌منوچهر است که به دیگر سرای رفته است)

زِ نوذر مرا دل پُراندیشه نیست / که نوذر جوان است و پُر پیشه نیست

بکوشید با قارنِ رزم زَن  / دگر گُرد گُشتاسب زان انجمن

مگر دست یابید در دشت کین / بر این دو سرافرازِ ایران زمین

روان نیاکان ما خوش کنید  / دلِ بدسِگالان پُر آتش کنید

چنین گفت با ناموَر نامجوی / که من خون زِ کین اندر آرم به جوی

(اینها گفتار و ادّعای افراسیاب است که به پدرش پشنگ می‌گوید)

آمدن افراسیاب به ایران زمین

چون بهار فرا رسید و دشت از سبزه و گیاه چون پرنیان شد، گُردان توران به جنگ میان بربستند. دگر روز چون آفتاب بردمید، در دل مردان کینه‌توز شتاب افتاد. از پشت پیل کوس جنگ کوفتند و جهان از گرد سپاه چون آبنوس تیره شد. سپاهی از ترکان و چین و از گُرزداران خاورزمین آمد به اندازه‌ای که آن را میان و کرانه نبود و در برابر بخت نوذر نیز جوانه و شکوفا نبود. چون لشگر به نزدیکی جیحون رسید به پورِ فریدون خبر رسید(منظور شاه نوذر است). چون نوذر از لشگر کینه‌خواه خبر یافت از همه پادشاهی سپاه فراخواند. کوس جنگ را کوفتند و لشگر را به هامون کشیدند و تمام سپاه را روانه‌ی جیحون کردند. سپاه و جهاندارشاه از کاخ بیرون شده رهسپار هامون گردیدند و روی به راه دهستان نهادند. در این رزم سپهدار قارن رزمجوی بود و شهنشاه نوذر پَسِ پُشت او و از این ماجرا جهانی پُر از گُفتگو بود. چون لشگر به دهستان رسید از گَردِ سپاه خورشید ناپدید شد. سراپرده نوذر شهریار را در دشت پیشِ حصار کشیدند.

در راه خبر یافتند که سام نریمان این جهان را بدرود گفته و به سرای دیگر شتافته است و زال او را در دخمه جای می‌دهد. افراسیاب از این رویداد سخت شادمان شد و دریافت که بخت از خواب بیدار شده است. از گَرد سواران جهان آن‌چنان شد که گفتی خورشید پنهان شده است. چون به پیش دهستان رسید سراپرده برکشید. سپاه از بسیاری قابل شمارش نبود. می‌توانی آن را چهارصد بار هزار تا بدانی. تو گفتی همه ریگ و شاخ درختان بجوش آمده و بیابان سراسر مور و ملخ شده است. همراه شاه نوذر صد و چهل هزار سوار جنگی بود. افراسیاب به لشگر نگاه کرد و هنگام خواب هیونی برافکند (قاصدی روانه کرد) و نامه‌ای نزد پدرش پشنگ فرستاد و مژده داد که بخت نیک جُستیم و به چنگ آمد. همه لشگر نوذر را اگر شمارش کنیم در برابر ما شکاری هستند که می‌توانیم آن را بشکنیم. دیگر اینکه سام در پیِ شهریار رفته و بدین کارزار نیاید. مرا در ایران‌زمین تنها بیم از او بود چون او نیست از ایران کین خواهیم جُست. ستایش از اینکه زال زر هم جنگ را پای و پر ندارد. همانا شَماساس در نیمروز با تاجِ گیتی‌فروز نشسته است.

به هرکار هنگام جستن  نکوست / زدن رای با مرد هشیار و دوست

چو کاهل شود مرد هنگام کار / از آن‌پس نیاید چنین روزگار

(شانس ازدست رفته دو باره باز نمی‌گردد)

هیون تکاور بر آورد پر /  بشد نزد سالار خورشید فَر     (نزد پشنگ)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *