خانه » ادبیات » خاله سوسکه

خاله سوسکه

ارمغان اثباتی، اردیبهشت ۹۶

فکر می‌کنم قصه‌ی خاله سوسکه را همه شنیده باشیم.

هر چند مطمئنم این قصه، بومی برگجهان نیست، اما چون قصه‌ای بود که پدر هنگام خواب و گاه پیش از وقت خواب با حوصله و با شوق برایم تعریف می‌کرد بهتر دیدم آن را به یاد پدر و صد البته به خاطر برگ‌جهان ثبت کنم. ” تا که قبول افتد و که در نظر آید”.

خاله سوسکه‌ای که از پدرم شنیده‌ام شاخصه‌هایی اندک از لهجه و گویش برگجهانی را به‌ویژه در تکه‌های نظم‌گونه‌اش دارد که نشان می‌دهد برگجهانی‌ها هم این قصه را برای فرزندانشان نقل می‌کرده‌اند.

در جستجوهایی که برای یافتن ریشه‌های این داستان انجام دادم با نکته‌های جالب توجهی روبرو شدم. مثلا این که گفته می‌شود این “متل” یکی از تکراری‌ترین عناوین کتاب کودک در ایران است؛ موضوعی که دور از ذهن به نظر نمی‌رسد، هر چند به نظر نگارنده نمونه‌ها و بازخوانی‌های موفق از این داستان قدیمی انگشت شمارند.

شخصا به غیر از خاله سوسکه‌ای که پدرم برایم می‌گفت و “شهر قصه”ی معروف بیژن مفید، بهترین خاله سوسکه‌ای که خوانده‌ام خاله سوسکه به روایت مهدی صبحی است که در کتاب ” قصه‌های صبحی”  آمده است. روایت صبحی آن‌قدر شیرین و نمایشی و زیباست که حتی دلم می‌خواست روایت پدر را جعل کنم و بخش‌هایی از قصه‌ی صبحی را در آن بگنجانم. اما در نهایت بهتر دیدم قصه‌ی پدر را  برای سایت برگ‌جهان بگذارم و جعلیاتم را برای روایت‌های شفاهی که خاصیت و جاذبه ادبیات شفاهی است.

خاله سوسکه طبعاً‌ قصه‌ای بسیار قدیمی است و سینه به سینه نقل شده، اما روایتی که اغلب ما آن را در دنیای امروز می‌شنویم – همان طور که هانا ناصرزاده در مقاله “خاله سوسکه که بود و چه کرد” به آن اشاره می‌کند – خیلی قدیمی نیست و “مربوط به دوره‌ی قاجار و مقارن ورود تنباکو به ایران”  است. چرا که در روایت فعلی، “کشیدن قلیان بلور” نشانه‌ی رفاه و اشرافیت” بوده‌است. آن جا که خاله سوسکه امیدوار است شوهر کند و به آرامشی برسد که بتواند قلیون بلور بکشد.

در خاله سوسکه‌ای که خواهید خواند و روایت پدرم مرحوم علی‌اکبر اثباتی فرزند آحسنعلی است، از قلیون بلور و چادری از جنس پوست پیاز  و کفشی از پوست سنجد و این چیزها خبری نیست.

من هم همان نسخه برگجهانی را تا حدی که حافظه‌ام یاری می‌کند برایتان نقل می‌کنم. به این امید که اگر شما نیز این قصه را از زبان مادران و پدران برگجهانی شنیده‌اید از آن لذت ببرید و کاستی‌هایش را یادآوری کنید.

موضوع تبعیض جنسیتی پنهان در این داستان و برداشت‌های سینمایی از خاله سوسکه به خصوص دیالوگ بی‌نظیر شخصیت‌های فیلم گبه، ساخته‌ی محسن مخملباف، با اشاره و کنایه به خاله سوسکه از موارد جالب دیگری بودند که در جستجوها به آن برخوردم. پرداختن به آن‌ها در این مجال نمی‌گنجد. اما خواننده‌ی کنجکاو را دعوت می‌کنم با جستجویی ساده در اینترنت درباره‌ی آن بیشتر بداند.

و این هم قصه‌ی خاله سوسکه:

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک خاله سوسکه‌ای بود که با پدر پیر و بیمارش زندگی می‌کرد. یک روز پدر به خاله سوسکه می‌گوید: “ببین دخترم من دیگه پیر و زمین‌گیر شدم. تو باید شوهر کنی. بری دنبال بختت. یک مَش‌رمضونی هست توی همدون که از دخترای ریزه میزه خوشش می‌آد. برو زنش بشو!”

خلاصه خاله سوسکه راه می‌افتد. چادرش را  سرش می‌کند و کفشش را  می‌پوشد و می‌رود که شوهر پیدا کند!

 توی بازار، بقال خاله سوسکه را می‌بیند و از او می‌پرسد: “خاله سوسکه کجا می‌ری؟”

خاله سوسکه جواب می‌دهد: “می‌روم بر همدون، شو کنم بر رمضون. آردِ قربیلچه کنم؛ روغنِ پستوچه کنم؛ نون گندم بخورم؛ منّت بابا نکشم.”

بقاله می‌گوید: “خاله سوسکه زن من می‌شی؟”

خاله سوسکه جواب می‌دهد: “اگه من زنت بشم، وصله‌ی تنت بشم، یک روزی دعوامون بشه، منو با چی می‌زنی؟”

بقاله می‌گوید: “با همین سنگ ترازو می‌زنم.”

خاله سوسکه جیغ می‌زند و می‌گوید: “نه! نه! نه! زنت نمی‌شم، اگه بشم کشته می‌شم.”

خاله سوسکه می‌رود و می‌رود تا می‌رسد به دکان قصابی.

قصاب می‌گوید: “خاله سوسکه کجا می‌ری؟”

خاله سوسکه می‌گوید: “می‌روم بر همدون، شو کنم بر رمضون. آردِ قربیلچه کنم؛ روغنِ پستوچه کنم؛ نون گندم بخورم ؛ منت بابا نکشم.”

قصابه می‌گوید: “خاله سوسکه زن من می‌شی؟”

خاله سوسکه می‌گوید: “اگه من زنت بشم؛ وصله‌ی تنت بشم؛ یک روزی دعوامون بشه، منو با چی می‌زنی؟”

قصاب جواب می‌دهد: “با همین ساطور می‌زنم.”

خاله سوسکه می‌گوید: “نه! نه! نه! زنت نمی‌شم، اگه بشم کشته می‌شم.”

خلاصه خاله سوسکه می‌رود و می‌رود تا می‌رسد به آقا موشه.

موشه تا خاله سوسکه را می‌بیند یک دل نه صد دل عاشقش می‌شود و می‌گوید: “خاله سوسکه کجا می‌ری؟”

خاله سوسکه می‌گوید: “می‌روم بر همدون، شو کنم بر رمضون. آردِ قربیلچه کنم؛ روغنِ پستوچه کنم؛ نون گندم بخورم؛ منت بابا نکشم.”

آقا موشه  می‌گوید: “خاله سوسکه زن من می‌شی؟”

خاله سوسکه می‌گوید: “اگه من زنت بشم، وصله‌ی تنت بشم، یک روزی دعوامون بشه، منو با چی می‌زنی؟”

موشه می‌گوید: “با همین دُم نرم و نازکم.”

خاله سوسکه آقا موشه را می‌پسندد و با آقا موشه عروسی می‌کند.

یک روز خاله سوسکه رفته بود لب رودخانه لباس بشوید که می‌افتد توی آب. آقا موشه می‌آید و نجاتش می‌دهد.

خاله سوسکه سخت مریض شده بود و کمرش چاییده بود. آقا موشه هم داشت برای خاله سوسکه آش می‌پخت. رفت سر دیگ تا سبزی و شلغم توی آش بریزد. خاله سوسکه هر چی صبر کرد دید آقا موشه برنگشت. دلش شور افتاد. هر چی گفت: “آقا موشه! آقا موشه!” آقا موشه جواب نداد.

بلند شد و با آن حال خرابش رفت سر دیگ آش که چشمتان روز بد نبیند. دید شوهرش افتاده توی دیگ آش و سوخته و مرده.

خاله سوسکه دیگه هیچ چی نفهمید.

زن‌ها آمدند و به دادش رسیدند. خاله سوسکه مدام می‌زد توی سرش و گریه می‌کرد و می‌گفت: ” قربون اون کشک و پشم دزدیدنت ای آقا موشه! اوهو اوهو …  قربون اون کشک و پشم آوردنت ای آقا موشه! اوهو اوهو…”

آقا موشه مُرد و خاله سوسکه هم تنها شد.

قصه‌ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

قصه‌ی ما تلخ بود، اما عشق خاله سوسکه و آقا موشه جاودانه شد.

ماخذ دو تصویر پایانی: ویکیپدیا

۴ دیدگاه

  1. با سلام
    پوشیده نیست که همواره مدیران وبگاه برگجون از حضور و راهنمایی‌های سرکار خانم اثباتی بهره برده‌اند، اما حضور ایشان به عنوان نویسنده‌ی مقالات این وبگاه موضوعی تازه است که موجب دلگرمی و افتخار ماست. اگر چه توجه و عنایت ایشان از روی محبت و لطفی است که به وبگاه روستای خود دارند، ولی خوشبختانه به نظر می‌رسد تجربه‌ی بیش از ۳ سال گذشته‌ی ما در حدی مثبت بوده است که نظر ادیب و نویسنده‌ای همچون ایشان را به خود معطوف نموده است. امیدواریم ایشان باز هم لطف خود را از این وبگاه دریغ نکنند.
    سرکارخانم اثباتی، ضمن تشکر دوباره از زحمتی که کشیدید و ما را مفتخَر نمودید؛ از اینکه به دلیل تراکم مطالب نتوانستیم مطلب ارسالی شما را در روز پدر منتشر کنیم پوزش می‌خواهیم. ضمن آرزوی آمرزش و آرامش برای روح پدرتان، برای مادرتان آرزوی تندرستی داریم.

  2. سلام
    قصه ای پر رمز و راز و دوست داشتنی
    عمو عزیزم و پدر گرامی وقتی این قصه را برای ما تعریف می کردند یک نمایشنامه بود بسیار زیبا و جالب
    خاله سوسکه قصه ما از سرده چادر سر می کرد و کفش می پوشید و راه می افتاد
    که در تمام طول داستان اسم های مغازه های محلی گفته می شد
    و آخر داستان به رودخونه روبار می رسید و اون اتفاق
    و وقتی خاله سوسکه آقا موشه رو
    توی دیگ می بینه اون جا بود که قصه قصه می شد و راوی قصه همه را به هیجان می آورد
    قصه ای دوست داشتنی و پر از رمز و راز
    ممنون از خانم ارمغان

  3. خواهر عزیزم چه حیف که قبل از نوشتن این قصه با شما مشورت نکردم. باید بیایم سروقتت خواهر دوست داشتنی تا خاله سوسکه بابا و عمو را درست ثبت کنیم. خدواند بیامرزتشان….
    و ممنون از مدیران سایت که همیشه لطف دارند و نوشته خیلی خیلی معمولی من را با محبت منتشر کردند. صمیمانه از زحماتی که برای ارتقای فرهنگ و جایگاه روستای اجدادیمان می کشند سپاسگزارم.

  4. دیشب با آقای محمد اثباتی درباره خیلی چیزها حرف ‌زدیم. از جمله شادروان علی‌اکبر اثباتی. او گفت پسرعمه علی‌اکبر بسیار مهربان و مردم‌دوست و به ویژه فامیل‌دوست بود. او به قدری امین رییس دانشکده ادبیات بود که گاهی نقش مشاور او را داشت. وقایع جالبی هم از اتفاقات بین این دو برایمان تعریف کردند. و افزودند ایشان امین دانشجویان بودند. از پول دادن قرضی روزانه بین آنها تا رد و بدل کردن جزوات و امانات گرفته تا اینکه دانشجویان به او در ادامه تحصیل کمک می‌کردند. محمدآقا گفت که پسرعمه هر وقت مراسم یا برنامه‌ای مثل اجرای تئاتر یا نمایش فیلم در دانشکده بود مرا خبر می‌کرد. یکی از تئاترها که اسمش “پرحرف” بود، چنان در یاد و خاطر محمدآقا مانده بود که برای ما تعریف کرد.
    محمدتقی از شوخ‌طبعی پسرعمه‌اش گفت…. که یک روز پسرعمه یک سطل آلبالو از شیرون چیده بود و آورده بود خانه. سطل آلبالو را جلوی درخت کوچک آلبالو تازه کاشته در باغچه جلوی خانه گرفت و رو به درخت گفت: ببین جان! این آلبالوها رو مادرت فرستاده. گفت به تو بگویم که باید از اینها بار بدهی! بیکار ننشین.
    وقتی اینها را پسر آشیخ محمدعلی برایم می‌گفت، گفتم در پس آن چهره‌ی کاملا جدی و (به زعم من) عبوس علی‌اکبر آحسین‌علی، چه دنیایی از مهر و لطافت بود. تازه توانستم تناقضی که در ذهنم وجود داشت پیش خود حل و هضم کنم. اینکه چطور ممکن است چنین فردی(آن هم با جنسیت مرد) قصه‌ی خاله سوسکه را که پر است از لطایف و مهربانی زنانه، این چنین تعریف کند.
    روحش شاد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *