خانه » ادبیات » طنز و نکته(۴)

طنز و نکته(۴)

محمد اثباتی، فروردین ۹۶

قوچ و چادر

ما یک قوچ دست‌آموز داشتیم ( و درست‌تر است بگویم من داشتم) که نمی‌دانم چرا به چادر حسّاسیّت داشت و گاه دوست داشت به خانم‌ها حمله کند.

یک روز بچّه‌های عمو و عمّه و خواهر /  برادر‌های خودم و من پای درخت گردو جمع بودیم. برّه یا قوچ هم سرگرم چریدن بود.

بچّه‌ها از من خواستند بالای درخت گردو رفته گردو بریزم. برّه کم‌کم داخل زمین عمّه‌ام که لوبیا کاشته شده بود، رفت. من که بالای درخت بودم، بچّه‌ها هم ترسیدند برّه را از داخل زمین عمه بیرون کنند.

پدرم سر رسید. به بچه‌ها گفت: چرا برّه را از زمین مردم (عمّه) بیرون نمی‌کنید؟ گفتند: ما می‌ترسیم. پدر گفت: مگر برّه ترس دارد؟ بعد به خواهر / برادرها گفت: پس داداش کجا است؟ گفتند: بالای درخت گردو. پدر به سُراغ برّه رفت.

نزدیک برّه که رسید، برّه برگشت و با سر به کمر بابا – که خم شده بود تا ترکه‌ی کوچکی از روی زمین بردارد – کوبید و او را نقشِ زمین کرد. به گمان من برّه قبای بلند و تیره رنگ پدر به چشمش چادر آمده باشد. بابا بالاخره برّه را از زمین عمه بیرون کرد.

غیر از من که بالای درخت بودم، تمام بچّه‌ها به اطراف گریختند تا وانمود کنند که این صحنه را ندیده‌اند!

من هم که از بالای درخت شاهد این صحنه بودم با تمام نیرو خنده‌ام را قورت دادم.

جای نالِش و جای مالِش

مجلس ترحیمی به مناسبت درگذشت خانمی از همسایگان در مسجد سردِه، کنارخانه‌مان (همین مسجد امروزی) برپا بود. مردها در صحن مسجد نشسته بودند و خانم‌ها در نیم بالکنِ بالا، پشت پرده.  پدرم به این مناسبت پیرامون سجایای آن مرحوم (مرحومه) صحبت می‌کرد. عدّه‌ای از دخترها بلندبلند حرف می‌زدند و می‌خندیدند. پدرم به عنوان تذکر و توجّه گفت:

اینجا مسجد است و مجلس ترحیم. هر مکانی مخصوص کاری است. مسجد جای نماز و نالِش است (نالیدن و گریه زاری)، و حمّام جای مالِش (کیسه کشیدن و مشتمال).

انفجار خنده‌ی دخترها مسجد را پُر کرد و این گفتار البتّه در خفا بر سر زبان‌ها افتاد.

حسن عیسی‌خان و خر شیخ محمدعلی

حسن آقا کوشکستانی معروف به حسَنِ عیسی‌خان قد نسبتا کوتاهی داشت. (شنیدم که از دنیا رفته‌است. امیدوارم جاودان در بهشت باشد). وی بسیارخوش اخلاق و شوخ  بود. پدرم می‌گفت اجداد او هم سرزنده و خوش‌خو بودند. علیرضا برادرم تعریف کرد روزی اُلاغ ریزنقشِ سرشناسمان را از صحرا به خانه می‌بردیم. به پاده که رسیدیم گروهی جلوی مسجد اجتماع کرده بودند، از جمله حسن آقا. او اُلاغ را که دید جلو دوید. دستهایش را به گردن اُلاغ حلقه کرد و بوسه‌ای به پیشانی حیوان زَد و گفت:

ناراحت نباش. من و تو دیَه اَز این بزرگ‌تر نَم‌گَردیم.

و خنده‌ی حضّار …

طهماسِ جوان و کربلایی علی‌اصغر

به روایت پدرم و شخصی دیگر، پدر بزرگم مرحوم کربلایی علی‌اصغر در اواخر دوران پیری عادت داشت روی سکّوی سنگی جلوی خانه می‌نشست و  با اشخاصی که می‌گذشتند سلام و علیک می‌کرد.

یک روز که پیش از برآمدن آفتاب آن‌جا نشسته بود، مش طهماسِ جوان که صبح زود به حمّام رفته بود بقچه به بغل راهی خانه بود. وقتی پدربزرگ را بر سکّو دید درجا ایستاد، چون از حمّام باز می‌گشت. رفتن سحرگاه به حمّام دلیل ویژه‌ای می‌توانست داشته باشد. شرم داشت با او روبرو شود. اوّل می‌خواست راه خود را عوض کند امّا با خود می‌گوید کار خلافی که انجام نداده‌ام، می‌روم و سلام غرّایی هم می‌کنم و می‌گذرم.

قدم‌های خود را تند می‌کند. ولی وقتی نزدیک پدربزرگ می‌رسد از دستپاچگی به‌جای سلام، بلند می‌گوید:  بسم اللّه الرّحمان الرّحیم!  پدربزرگ در پاسخ می‌گوید: علیک سلام.

و آن جوان به سرعت می‌گذرد.

یاد تمام رفتگان گرامی و جاوید

یک دیدگاه

  1. با سلام و تشکر از طنزهای زیبا و قشنگتون و قدردانی از اصلاح طنز مربوط به مشهدی طهماسب که حمام رفتن ایشان در صبح زود باعث اشتباهشون در سلام کردن شده بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *