خانه » برگجونی ها » شیـخ‌علـی خراسانـی و خـاندان طوسـی(بخش نخست)

شیـخ‌علـی خراسانـی و خـاندان طوسـی(بخش نخست)

تیمور طوسی، دی ماه ۹۵

این حقیر «تیمور» هستم، فرزند عیسی که او فرزند حسین و حسین فرزند محمد‌صادق و محمد‌صادق نیز پسر حسین و نوه شیخ علی خراسانی می‌باشد.

دوران کودکی را در ده برگیجهان لواسان پشت سر گذاشتم و پس از آنکه برای اولین بار در ده توسط وزارت فرهنگ دبستان دایر شد، جزو اولین دانش آموزان قدم به مدرسه گذاشته و باز جزو تعداد قلیلی از دانش آموزان بودم که در سال اول کلاس اول و دوم را با موفقیت گذراندم و چون در آن زمان دبستان ده، فقط تا کلاس پنجم داشت، بدین جهت برای گذراندن کلاس ششم ابتدایی به روستای گلندوک- مرکز بخش لواسانات – رفتم و با ساکن شدن در منزل پسر عموی پدرم، حاج یحیی طوسی که او نیز خود در آنجا ساکن بود و کار می‌کرد، به تحصیل ادامه دادم. سال بعد برای دوران دبیرستان روانه‌ی تهران شدم. با آنکه تحصیلات یک نفر دیپلم در اقیانوس بیکران علم حتی قطره‌ی ناچیزی به‌حساب نمی‌آید، با این وجود اولین فرد فامیل بودم که به اخذ دیپلم نائل آمدم و شاید بیش از سه نفر نبودیم که جزو اولین دیپلمه‌های روستای خود بودیم: مرحوم سرهنگ حاج کاظم شاهانی و کمال اثباتی و اینجانب آن سه نفر هستیم. نتیجتا در خردادماه ۱۳۳۹ دیپلم گرفته و شهریور همان سال با دختر دوم حاج یحیی طوسی ازدواج کردم.

مهر ۳۹ برگ تکفل نظام وظیفه گرفته و آبان ۳۹ با سمت آموزگاری روانه‌ی روستای برگیجهان شدم. لازم بذکر است به علت طرز فکری که در آن روزها بر خانواده‌ی ما حکم‌فرما بود و با توجه به اینکه من می‌توانستم در ادارات پول‌سازتری مانند شرکت نفت، بانک‌ها، وزارت امور خارجه، سازمان برنامه استخدام شوم؛ اما به سراغ وزارت فرهنگ که بعدها به وزارت آموزش و پرورش تغییر نام یافت رفتم تا به سِمت آموزگاری استخدام شده و روانه‌ی این روستا گردم. این سرنوشت کاریم بود که سر از وزارتخانه‌ای درآوردم که در آن روز و امروز و فردا یکی از فقیرترین وزارتخانه‌ها می‌باشد و این انتخاب بزرگترین اشتباه من بود.

اما نوشتن و یا به نوشتن روی آوردن چیزی بود که از زمان تحصیل به آن می‌اندیشیدم. گاهی داستان‌های تخیلی را در قالب انشاء به تحریر در می‌آوردم تا آنکه در سال‌های ۳۹ و ۴۰ و ۴۱ یکی از آن داستان‌های تخیلی را که حدود ۴۵۰ صفحه بود، نوشتم و برای چاپ آن به این در و آن در زدم.

ابتدا این داستان را توسط دامادمان حاج نوراله لبافی که در استخدام دانشکده ادبیات بود، نزد استادی فرستادم. او مطالعه کرده و پسندید. اما گفت چون نویسنده هنوز به‌عنوان یک نویسنده معروف نیست، چاپخانه این نوشته را چاپ نمی‌کند و می‌بایست با سرمایه‌ی خود دست به چاپ این اثر بزند. اما متاسفانه به‌علت مشکلات مالی بدون چاپ ماند و بعد از سال ۴۲ یکی از دوستان روحانی که چند روز در ده مهمان ما بود به نام حاج محمود مجتهد ساوه‌ای نوشته را مطالعه کرده و برای چاپ به تهران آورد که دیگر از نتیجه‌ی اقدام وی خبری نشد. تا آنکه دو سال قبل حاج محمود مجتهد دار فانی را وداع گفت و شاید وارثانش آن نوشته را به‌عنوان کاغذ باطله‌ای در سطل آشغال ریختند.

در کنار این طرز فکر همیشه به دنبال این مسئله بودم که چرا به ما فامیل طوسی می‌گویند و گاهی هم فامیل شیخ‌علی. این فکر مرا وادار کرد تا از هر مطلبی پرس و جو کنم. سرانجام متوجه شدم کربلایی نبی عموی پدرم و پدربزرگ همسرم کاملا مسائل را می‌داند و آنچه در صفحات بعد به تحریر در می‌آورم نقل قولی است از مرحوم کربلایی نبی که سال‌ها در ذهن خود حفظ کرده‌ام و چون این آگاهی منحصر به‌فرد بود، سعی کردم بنویسم تا بعد از من به فراموشی سپرده نشود و آیندگان نیز از آن آگاهی یابند.

البته بعضی از اقوام و خویشان نیز اصرار بر نوشتن آن داشتند. از جمله برادرم آقای قاسم طوسی و آقای حجت‌اله فرزند مرحوم ناصر.

در پایان این نکته را باید یادآوری کنم که اگر مسائلی نوشته می‌شود که بعضی‌ها برایشان آشکارا است خرده نگیرند. چرا که برای نسل‌های آینده نیز نوشته می شود. همچنین چون نویسنده نیستم و مهارت آن را ندارم هر کجا که از نظر دستوری اشتباهی بود، مرا ببخشید و این هدیه‌ای است به اقوام و نسل‌های آینده آن‌ها.

به تاریخ ۲۱ بهمن ۱۳۷۵ مطابق اول شوال ۱۴۱۷ هجری قمری حاجی تیمور طوسی

 

شیخ علی که بود؟

اوایل حکومت قاجار بر ایران بود، با ولایات و استانها و شهرها و روستاها، با مردمش و فرهنگ مردم آن زمان. به خراسان می‌رویم سری به مشهد مقدس می‌زنیم. به زیارت حضرت علی ابن موسی الرضا، به اطراف مشهد، به طوس جایگاهی که زمانی ستاره‌ی خراسان بود و شخصیت‌های برجسته‌ای را تحویل جامعه داد، مانند: خواجه نظام‌الملک طوسی، خواجه نصیرالدین طوسی، فردوسی طوسی… اما مسئله‌ای که برای ما روشن نیست این است که آیا در آن زمانِ مورد نظر، طوس مثل حالا یک قصبه‌ی کوچک بود یا مثل گذشته شهری بزرگ که در این مورد می‌بایست به اساتید فن مراجعه کرد.

در بین خانواده‌ی ساکن در طوس، خانواده‌ی موردنظر ما که هیچ اطلاعی از تعداد افراد و خصوصیات آن‌ها نداریم، پسری زندگی می‌کرد که ملبس به لباس روحانی بود و علی نام داشت. از این رو به شیخ‌علی معروف شده بود. میان علی و پدرش به علت نامعلومی اختلاف پیش آمد و علی خانه‌ی پدر را بدون مقصد مشخص ترک کرد. شیخ‌علی از این روستا به آن روستا یا از این شهر به آن شهر مسافرت می‌کرد. در مسیر راه با پول ناچیزی که از رفتن به منبر به‌دست می‌آورد، نانی می‌خورد و امروز را به فردا می‌رساند. سرانجام این دربدری و سرگردانی به روستای برگیجهان لواسان رسید.

برگیجهان که در فرهنگ عامیانه به برگیجان معروف است در ۴۰ کیلومتری شمال‌شرقی تهران در ارتفاعات سلسله جبال البرز و در بخش لواسانات قرار دارد.

برگیجهان چون کاسه در دامنه‌ی چند کوه مرتفع با هوای بسیار لطیف و آب فراوان در قالب یک روستا جلوه‌گری می‌کند که از مغرب با ده افجه و سینک و از جنوب با ده نیکنامده و از شرق با ده لواسان‌بزرگ و از شمال با مراتع لار و ارتفاعات بلند البرز همسایه است.

در این روستا نیز مانند تمام مناطق کوهستانی انواع و اقسام میوه و محصول به‌دست می‌آید. در گذشته نیز کشت گندم و جو و یونجه و غیره مرسوم بوده و اکنون تمام به صورت باغ درآمده است که از مهمترین میوه‌های آن گیلاس، آلبالو، سیب، گردو را می‌توان نام برد و گلابی، زردآلو، هلو، انگور و ازگیل در رده‌های پایین‌ترند.

زبان آن‌ها فارسی محلی است که بعضی کلمات آن در شاهنامه فردوسی نیز دیده می‌شود، مانند کلمه کَش که به بغل گفته می‌شود.

همه‌ی افراد آن شیعه‌ی اثنی‌عشری هستند. حتی یک خانواده هم جدا از این دین و مذهب وجود ندارد.

ده مذکور بوسیله‌ی یک رودخانه به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می‌شود و توسط یک پل به هم متصل است. قسمت غربی شامل محله‌هایی به نام سرده، پاده، روبارک و قسمت شرقی با محله‌های شاهان و روبار آقانوری.

در گذشته جمعیت این روستا خیلی بیشتر از حالا بوده و در حال حاضر به‌علت مهاجرت مردم به تهران خانواده‌های بسیار کمی از دَه طایفه در روستا ساکن هستند. ده فامیل یا ده طایفه که هفت طایفه: پلوی، اثباتی، لبافی، طوسی، جان‌نثاری، کوشکستانی و مجاوری در قسمت غربی می‌باشند. سه طایفه: مقدس، علیمردانی، شاهانی در قسمت شرقی ده ساکن هستند.

از خصوصیات این ده یک حمام یک حسینیه و سه مسجد در قسمت غربی و یک حسینیه و یک حمام و یک مسجد در قسمت شرقی و یک امامزاده به نام امامزاده اسماعیل نیز در قسمت غربی قرار دارد.

در گذشته که مردم بسیاری از داشتن سواد محروم بودند برای جبران این کمبود از یک روحانی یا یک مرد مذهبی باسواد که به ملای ده معروف بود، نگهداری می‌کردند و شیخ‌علی وقتی به این روستا رسید مردم از او خواستند تا برای همیشه در ده بماند که او نیز پذیرفت. لذا شیخ‌علی به عنوان روحانی و ملای ده در مراسم ازدواج خطبه‌ی عقد می‌خواند و در مراسم عزاداری قرآن تلاوت می‌کرد و چون زمان دادوستد و معامله می‌رسید، اسناد و قرارداد و نامه‌های لازم را می‌نوشت. این مسئله نیز قابل توضیح است که پس از مدتی از طرف پدرش پرسان پرسان به سراغش آمدند تا او را به خراسان و به خانواده‌ی پدری بازگردانند که شیخ علی نپذیرفت. شیخ علی پس از مدتی ازدواج کرد.

 

فرزندان شیخ‌علی

البته تاریخ ازدواج یا همسر شیخ‌علی که از کدام فامیل بود، بر نویسنده معلوم نیست. فقط آنچه مشخص است ثمره‌ی ازدواج او یک دختر و سه پسر می‌باشد که پسرانش حسین، رضا، ابراهیم نام داشتند.

لازم است بگویم آنچه درباره‌ی خانواده‌ی شیخ‌علی و طایفه طوسی در این ورق‌پاره به تحریر در می‌آورم دو قسمت است. قسمت اول درباره‌ی قبل از تولد و دوران طفولیتم می‌باشد و قسمت دوم آنچه را که خود دیده‌ام. البته قسمت اول را از قول کربلایی نبی که بارها برایم تعریف کرده به تحریر می‌آورم و کمتر کسی همه مطالب را به یاد دارد:

tus1

الف.حسین: کشاورزی را دنبال کرد و با داشتن شش پسر چون زمین نداشت بکارد و برداشت کند، زندگی را با فقر و تهیدستی پشت سر می‌گذاشت تا آن‌که ربیع یکی از شش پسر حسین به‌دنبال کار به شمیران آن روز مهاجرت کرد و بیشتر عمر خود را در این محل با کارگری و تلاش پشت سرگذشت. در نتیجه توانست سرمایه‌ای تهیه کند و در برگیجهان مقداری زمین خریداری کرده خود جزو زمین‌داران و ثروتمندان آن روز گردد.

دو پسر دیگر حسین به نام‌های محمدصادق و تقی جهت کار راهی لاهیجان استان گیلان شدند که در این مورد نیاز به توضیح بیشتری است.

tus2

ب.رضا: یکی از سه پسر شیخ‌علی فردی باسواد و اهل مطالعه بوده که معروف به ملارضا شده بود. آنچه از او نقل شده می‌گویند: کتابی مطالعه می‌کرد که برمبنای نوشته‌هایش به مردم می‌گفت روزی می‌رسد که شهرها به یکدیگر نزدیک می‌شوند و انسان‌ها پرواز می‌کنند. مردم پس از شنیدن می‌خندیدند و او را مسخره می‌کردند یا متهم به دیوانگی می‌نمودند. در صورتی که امروزه به حقانیت گفته‌هایش پی برده‌اند. یعنی فاصله‌ی آن روز روستای برگیجان تا تهران ده ساعت بود و امروزه آن را با ماشین در حدود یک ساعت طی می‌کنند و یا انسان‌ها با هواپیما در اوج آسمان‌ها پرواز می‌کنند. این کتاب بعدها به دست ربیع یکی از برادرزاده‌های رضا افتاد و آنچه را در بالا گفته شد، از ربیع نیز نقل می‌کردند. رضا دو پسر به نام‌های احمد و علی داشت.

tus3

tus4

ج.ابراهیم: در جوانی برگیجهان و لواسان را ترک گفت و به تهران آمد. هیچ‌کس دیگر از او یا فرزندان او اطلاعی ندارد. دو پسر دیگر در کنار پدر مانده، بزرگ شده، ازدواج کرده، هر کدام صاحب فرزند شدند و فامیل شیخ علی را تشکیل دادند. حسین فرزند ارشد شیخ‌علی دارای شش پسر و یک دختر شد که گویا این دختر به خانواده اثباتی رفت و شوهری از آن فامیل سرنوشتش را رقم زد.

۱٫فرزندان حسین

حسین فرزند شیخ‌علی دارای ۶ پسر و یک دختر بود. محمدصادق و تقی داستان مفصل‌تری دارند که قبل از پرداختن به آن مقدمه زیر را بیان می‌کنم.

در آن روزها دو برادر در رأس حکومت لاهیجان بودند که به آن‌ها والی می‌گفتند. یکی فضل‌اله خان والی و یکی عبداله‌خان والی و این که کدام یک اول و کدام یک دوم قدرت را به‌دست داشت یا هم زمان هر کدام در محلی بر اریکه قدرت تکیه زده بودند، یا احیانا یکی مرد شماره یک و دیگری مرد شماره دو بوده بر نویسنده معلوم نیست و نمی‌دانم به چه دلیل این دو برادر در برگیجهان مقدار زیادی زمین داشتند. هر سال تعدادی از جوانان روستا یا بهتر بگویم بیکاره‌های روستا به لاهیجان می‌رفتند و در دستگاه این دو برادر کارگری می‌کردند. آقای کربلایی حسین‌علی از فامیل لبافی به‌عنوان «مباشر» یا «سرکارگر» افراد را با خود به لاهیجان می‌برد و خود نیز سرپرستی این کارگرها را برعهده داشت. لذا محمدصادق و تقی به دنبال کار خود را به کربلایی حسین‌علی معرفی و جزو این گروه روانه‌ی لاهیجان شدند. ناگفته نماند در دستگاه برادران والی عنوان پست کربلایی حسین‌علی آبدارباشی بود که ایشان یا هر کس دیگر وقتی این پست را اداره می‌کرد به او «آبدارباش» می‌گفتند. (آبدارباشی یعنی سرپرست کارگرها).

 حالا مشخص نیست سال اول یا سال دوم یا سال‌های بعد بود که روزی کربلایی حسین‌علی از حاکم تقاضای مرخصی کرد تا به برگیجهان برگردد و از خانواده‌اش دیداری به‌عمل بیاورد یا به کارهای شخصی‌اش سروسامانی دهد. لذا به این فکر که محمدصادق از دیگران در گروه خود با سیاست‌تر و مدیرتر می‌باشد به‌عنوان جانشین موقت خود به حاکم معرفی نمود که تا زمان برگشت، کارها و وظایف او را رتق و فتق کند. این مرخصی هم برای کربلایی حسین‌علی هم برای محمدصادق سرنوشت ساز بود. چرا که محمدصادق در مدتی که موقتا مسئوولیتی به عهده داشت چنان لیاقت و کاردانی از خود نشان داد که برای همیشه در این پست ابقا شد و لقب آبدارباش را از کربلایی حسبن‌علی گرفتند و به محمدصادق دادند. جالب آن‌که تا زمانی که محمدصادق در لاهیجان کار می‌کرد عنوان آبدارباش را با خود یدک داشت و همین‌که به برگیجهان آمد کلمه آبدار نیز از عنوان او حذف شد و محمدصادق به‌نام «باشی» معروف گشت. امروزه هم خیلی از افراد نمی‌دانند باشی همان محمدصادق است. لذا از این به بعد هر کجا نام محمدصادق گفته شد، یعنی باشی و هر کجا نام باشی برده شد، یعنی محمدصادق.

۱-۱٫محمدصادق (باشی)

قبل از آن‌که سرگذشت باشی فرزند حسین را درحدی که می‌دانم بیان کنم می‌بایست به مطلبی اشاره نمایم. در زمانی که مورد بحث ما است چون هنوز ماشینی نبود و برای سفر به کربلا و نجف به‌صورت کاروانی اقدام می‌شد، این مسافرت ماه‌ها طول می‌کشید. بنابراین در توان هر کسی نبود که به زیارت مرقد امام حسین (ع) و سایر شهدا در کربلا، و مرقد مولای متقیان علی (ع) در نجف اشرف نائل آید. گروه اندکی از ثروتمندان که توان آن را داشتند ماه‌ها در مسافرت هزینه‌های سنگینی را تقبل کنند، موفق به این مسافرت و زیارت می‌شدند. به کسی کربلایی می‌گفتند که به کربلا مسافرت کرده و توان مالی‌اش از خیلی از حاجی‌ها و حاجیه خانم‌های امروزی بیشتر بود. پس به هر کسی که کربلایی گفته می‌شد گویای ثروت و تمکن مالی او بود. دوم این‌که در آن روزها در اطراف ایستگاه فعلی برگیجهان که «پاده» می‌گفتند دو برادر ثروتمند و با قدرت زندگی می‌کردند که این دو برادر از پدر جدا و از مادر یکی بودند. یکی بنام کربلایی‌محمدعلی از فامیل جان‌نثاری و یکی کربلایی‌حسن از فامیل کوشکستانی که هر یک به طور مساوی هفت پسر و یک دختر داشتند. خواهر این دو برادر که با کربلایی حسن از پدر و مادر یکی بود، کربلایی سکینه نام داشت. وی اولین همسر محمدصادق بود.

چندی بعد محمدصادق با دختر کریم از فامیل اثباتی ازدواج کرد. یعنی صاحب دو همسر شد که البته از این زن بچه‌دار نشد و هنگامی که در لاهیجان با تقی برادر خود مشغول کار بود، هر کدام از آن دیار نیز زنی انتخاب کردند که برای باشی زن سوم و برای تقی زن دوم بشمار می‌آمد.

هرگز مشخص نیست اما شاید این دو زن خواهر هم بودند و در برگیجهان به زن رشتی معروف شدند. مردم به آنها می‌گفتند «زن رشتی باشی» یا «زن رشتی تقی». گویا این دو زن مال و منالی داشتند. زیرا در روزی‌که به برگیجهان آمدند، کاروانی از قاطر اسباب و اثاثیه آن‌ها را حمل می‌کرد. در همین ایام بنا به دلایل نامعلومی برادران والی تصمیم گرفتند املاک خود را برگیجهان بفروشند و این ماموریت را به باشی و برادرش واگذار کردند. این دو برادر یعنی باشی و تقی کلیه املاک برادران والی را خود خریدند و یکباره جزو ثروتمندترین افراد روستا شدند.

همان‌طور که همه می‌دانند پرآب‌ترین نهر برگیجهان نهر دشتها است و با خرید زمین‌های فضل‌اله‌خان و عبداله‌خان دو بیست و چهار ساعت آب نهر مذکور به باشی و برادرش تعلق داشت که این خود دلیل ثروت این برادران می‌باشد. امروزه هم روزک پنجم دشتها به‌نام روزک باشی و روزک هشتم هم به‌نام روزک باشی بالاباغ باقی مانده است.

باشی دیگر آن کارگر دیروز نبود، بلکه ارباب و مالک ثروتمند آن روز برگیجهان به حساب می‌آمد. در زمین بزرگی یک خانه بزرگ در شان و مقام خود بنا نهاد. ساختمان دو طبقه‌ای با اتاق‌های بسیار که به یکدیگر راه داشت. برای سرستون‌ها، درب‌ها، و پنجره‌ها از مازندران نجار آورد. آن‌ها مدت شش ماه در برگیجهان کار می‌کردند که تعدادی از آن ستون‌ها و درب و پنجره‌ها هنوز هم باقی مانده و با این‌که امروزه بیش از ده نفر بر قسمت‌هایی از آن خانه‌ی بزرگ مالکیت دارند، باز به‌نام حیاط باشی معروف است.

tus5

باشی مردی باکفایت، باسیاست، و بادرایت در کارها بود. با مردم معاشرت می‌کرد. اکثر اوقات در منزلش افراد سرشناسی مهمان بودند که داستان کوتاه زیر دلیل بر این مدعاست.

روزی در کوچه، جلوی درب منزل روی ریشه‌ی درخت توت نشسته بود- خیلی از افراد ده که هم اکنون (۱۸/۳/۷۶) در قید حیات هستند آن درخت بزرگ توت و ریشه قطورش را به یاد دارند. – متوجه شد در حدود صد سرباز با یک سروان که فرمانده آنها بود، سوار بر اسب در حین ماموریتی از میان ده عبور می‌کردند. چون فرمانده به مقابل باشی رسید، باشی او را شناخت. بلافاصله دهنه‌ی اسب سروان را گرفته و آشنایی خود را اعلام نمود، سپس تعارف کرد. این دعوت از طرف سروان برای صرف ناهار پذیرفته شد. باشی به کارگرهایش دستور داد به هر سربازی یک نان و یک تکه پنیر بدهند و برای هر اسب یک بند علف مهیا کنند و خود با سروان به منزل رفتند.

آنهایی‌که در ده زندگی کرده‌اند، می‌دانند بدون پیش‌بینی قبلی، آماده بودن صد نان و صد تکه پنیر چه اندازه امکانات صاحب آن را نشان می‌دهد.

ثروتمند شدن باشی و تقی که به حاج تقی نیز معروف گشت، و همچنین ربیع؛ و ازدیاد جمعیت آنان مثل برادران و برادرزاده‌ها و تشکیل یک فامیل یا به عبارت دیگر تشکیل یک طایفه، حسادت دیگر طوایف را برانگیخت که در نتیجه تخم اختلاف و دودستگی با مردم ده بذرافشانی شد. تا آن‌که بهانه‌ای به‌وجود آمد.

هنوز اوایل دوره قاجار بود و ارتش به آن شکلی که امروزه می بینیم وجود نداشت اما برای امنیت دربار قاجار و کشور ایران از هر روستا و از هر فامیلی یک سرباز به سربازخانه آن روز اعزام می‌شد. البته این خدمت زمان مشخصی نداشت و هزینه‌ی سرباز و خانواده‌اش را دیگر افراد فامیل برعهده داشتند. لذا طبق معمول همه‌ی فامیل‌های روستا سرباز روانه می‌کردند، به‌جز این فامیل که به طایفه شیخ علی معروف بود. این در حالی بود که طایفه شیخ‌علی هم امکانات مالی داشت و هم نیروی جوان. این مسئله زمینه‌ی اعتراضی را برای دیگران بوجود آورد. این که شما هم یک طایفه هستید، هم ثروت دارید و هم جوان، شما هم می‌بایست سرباز بدهید که البته حق هم چنین بود.

و اما این طایفه «که ما از بازمانده‌های آن هستیم» نمی‌پذیرفتند و با یک جمله‌ی ساده که ما خوش‌نشین هستیم، امروز اینجا و روز دیگر جای دیگر از مسئله می‌گذشتند. این گونه مسائل و حسادت‌ها دست به‌دست هم دادند و نزاع‌ها و دعواها را شکل دادند که شاید به شکل ضعیفی همچنان باقیمانده است[سال ۱۳۷۶]. بالاخره نتیجه‌ی دعواهای آن روز چنین شد که طایفه شیخ‌علی با یک طایفه دیگر به نام شیخ‌عباس (فامیل مجاوری امروز) عقد دوستی و مودت ببندند. با این شرط که سرباز را طایفه شیخ عباس بدهد و هزینه آن را طایفه شیخ علی بپردازد.

جالب است یکی از این دعواها را بازگو کنم. وقتی دو طرف به‌هم می‌ریختند، چوب‌ها بالا می‌رفت، سنگ‌ها فرو می‌ریخت. دست تقدیر یکی از سنگ‌ها بر سر آمحمد از طایفه اثباتی که هرگز در دعوا نبود خورد و سرش شکست.

مجروح را به منزل بردند. بلافاصله اعلام شد که حال مجروح وخیم است. اما این‌که سنگ از کجا آمد و چه کسی آن را پرتاب کرد، هنوز معلوم نشده است. بالاخره مرد مجروح پس از چهار پنج روز درگذشت.

لازم است قبل از آنکه به شرح حال فرزندان باشی بپردازیم، در رابطه با این زد و خورد مساله‌ای را عنوان کنم. یکی از پسران باشی بنام حبیب‌اله، فردی جاه طلب و مغرور و مدعی خان که به او حبیب‌اله‌خان نیز می‌گفتند، وقتی سنگ به سر آمحمد خورد و همه از خود پرسیدند کار چه کسی بوده، دوست یا دشمن؟ حبیب‌اله خان برای کسب شهرت ادعا کرد سنگ را من زده‌ام و همین اعترافِ قتل آمحمد، به دامن باشی چسبید. از طرفی یکی دیگر از پسران باشی مردی بود آرام، متدین و دور از جنجال‌های پدر و خانواده. او تا زمانی که آمحمد در بستر بیماری بود، شب هنگام مخفیانه و از روی پشت بام‌ها به عیادتش می‌رفت و از او دلجویی می‌نمود. اما سرانجام آمحمد مرد و دیگران این قتل را به باشی نسبت دادند و بر وسعت آن دامن زدند. به طوری‌که باشی مجبور شد به خانواده‌ی آمحمد چهار کلاه نمدی پر از سکه‌های رایج آن روز خون بها بپردازد.

باشی از فرط غضب و ناراحتی وقتی چهار کلاه خون بها را پرداخت، این قضیه را پیش کشید که من این جسد را خریده‌ام و می‌خواهم او را به درخت آویزان کنم و بسوزانم و از دفن جسد جلوگیری به‌عمل آورد تا آن‌که با خواهش و التماس تعدادی از ریش‌سفیدان ده، وی از گفته‌اش منصرف شد و جسد آمحمد به خاک سپرده شد.

tus6

۱-۲٫حاجی تقی

درباره‌ی باشی (محمد صادق) آنچه می‌دانستم کم و بیش گفتم. اما تقی پسر دوم حسین که در کنار برادرش باشی مدتی از عمر خود را در لاهیجان گذرانده بود و او نیز زنی از لاهیجان به‌عنوان همسر دوم برگزیده بود، چون از نظر اعتقادات مذهبی از باشی جلوتر بود، رنج راه طولانی مکه را تقبل کرد و به زیارت خانه‌ی خدا نایل گشت و به حاجی تقی معروف شد.

وی در خیابان ایران (عین‌الدوله سابق) خانه‌ی بزرگی در مقابل خانه‌ی عین‌الدوله صدراعظم زمان قاجار خریداری کرد. پدرم که نوه‌ی دختری حاج تقی بود برایم نقل کرد گاهی که به تهران می‌آمدیم به این خانه و به دیدار پدربزرگ می‌رفتیم و چون کودک بودم برای سرگرمی ساعت‌ها در پشت پنجره می‌نشستم و کالسکه‌هایی را که به خانه عین‌الدوله رفت و آمد می‌کردند، تماشا می‌کردم. البته این خانه پس از مرگ حاج تقی فروخته شد.

۱-۳٫ربیع

ربیع برادر دیگر و فرزند سوم حسین نیز برای تامین زندگی به روستاهای شمیران رفت و در این مسیر تلاش زیادی کرد تا توانست سرمایه‌ای اندوخته کند و املاک زیادی را در برگیجهان تهیه نماید. او نیز جزو ثروتمندان برگیجهان شد. گویا در هزینه‌ها بیش از حد مراعات می‌کرد یا بهتر بگویم مقداری خسیس بود.

داستان کوتاه زیر دلیل بر این ادعا می‌باشد. لازم است بدانید طبق فرهنگ عامیانه روستا گاهی به عمو (عم) نیز می‌گفتند که عمو ربیع به عم‌ربیع معروف شده بود.

این آقای ثروتمند برای تهیه نکردن روغن چراغ قبل از مغرب شام می‌خورد و چون اذان می‌گفتند نماز خوانده و می‌خوابید. این عمل برای آیندگان روستا ضرب‌المثل شد. چرا که به هر کس که زود بخوابد می‌گویند تو عم‌ربیع هستی که زود می‌خوابی و یا این‌که می‌گویند طرف عم‌ربیع می‌باشد.

۱-۴٫و ۱-۵٫ و ۱-۶٫نقی، محمدزکی، محمد

فرزندان دیگر حسین یعنی سه برادر به نام‌های نقی، زکی و محمد چندان ترقی نکردند و از زندگی آن‌ها نکته‌ی قابل توجهی در دست نیست، شاید هم فقیر بودند. لذا مانند اکثر انسان‌ها زندگی را با سختی و مشقت و یا به هر شکل ممکن گذراندند تا این‌که عمرشان به پایان آمد و دنیا را به فرزندان و آیندگان واگذار کردند.

 

فرزندان محمدصادق (باشی)

قبل از آنکه شرح حالی از حسین فرزند ارشد محمدصادق (باشی) را در حد اطلاعات و امکاناتم بیان کنم لازم می‌دانم موضوعی را به اطلاع برسانم.

در گذشته که اسم فامیلی بوجود نیامده بود افراد را با عناوین مختلفی می‌نامیدند. مثلا کسی‌که به مکه مشرف شده بود با کلمه حاجی که امروزه هم مرسوم است و کسانی که به کربلا رفته بودند کربلایی یا آنان‌که به مشهد می‌رفتند را مشهدی لقب می‌دادند. این دو لقب اخیر امروزه کمتر شده و به فراموشی سپرده می‌شود.

اما در کنار آنچه گفته شد حرف «آ» که مخفف کلمه آقا می‌باشد اغلب به گروه خاصی اطلاق می‌شد که از منزلت بالایی برخوردار بودند. به‌عنوان مثال: حسین (آحسین)، حبیب (آحبیب)، نبی (آنبی)، عیسی (آعیسی)، اما حسین یا آحسین.

۱-۱-۱٫حسین یا آحسین فرزند باشی

اگر به‌خاطر داشته باشید باشی زندگی شلوغ و پر سروصدایی را پشت سر گذاشت و در منطقه هم بسیار معروف گشت، که خلاصه‌ی بسیار ناچیزی از آن را به اطلاع رساندم. اما برعکس او حسین بسیار آرام، متواضع، کم‌حرف و گوشه‌گیر بود. در مجالس ده شرکت نمی‌کرد و با مردم آن‌طور که باید معاشرت نداشت. به دنبال زندگی آرام و ساده‌ی خویش بود. یا مشغول کشاورزی بود و یا استراحت در منزل و گاهی هم در کوچه روی ریشه‌ی درخت توت تنومندی می‌نشست. بسیار کم سخن می‌گفت، ولی هر چه می‌گفت با ارزش و گران‌بها بود. امروزه هم هر یک از نوادگان او حرفی بزنند که برای جمع جالب باشد می گویند از سخنان آحسین است و گاهی هم حرف‌هایش را ضرب‌المثل قرار می‌دهند.

مثلا در همه جای دنیا داد و ستد و معامله به صورت نسیه مرسوم و متداول است، به همین شکل در برگیجهان نیز معمول بود. گاهی مردم با آحسین داد و ستد می‌کردند. از او گاو، گوسفند، بره، گندم و جو و چیزهای دیگر می‌خریدند. خریدار می‌گفت: آحسین یا دایی و یا عمو، من این بره‌ای را که خریده‌ام می‌برم و فردا صبح یا دو روز دیگر پولش را برایت می‌آورم. آحسین لبخندی می‌زد و می‌گفت: “نمی‌شود هر دو پیش شما باشد. یکی پهلوی شما یکی هم نزد من باشد. اگر پول نزد شما است پس بره پیش من باشد، و اگر قرار است بره را با خود ببری، پس باید پول آن نزد من باشد.” امروزه این سخن ضرب المثل است.

آحسین وقتی تصمیم به ازدواج گرفت با یکی از دخترهای حاج تقی – عموی خود- به نام سلطنت وصلت می‌کند (سلطنت از همسر رشتی حاج تقی بود). خداوند یک پسر و یک دختر به این خانواده عطا می‌فرماید که سلطنت بیمار می‌شود و حالش رو به وخامت می‌رود تا این‌که بستری می‌گردد.

آحسین ناچار برای نگهداری از دو بچه‌ی خود و پرستاری از زن بیمار با دختر عموی دیگرش که زبیده نام داشت (دختر نقی)، ازدواج کرد. از ازدواج دوم نیز صاحب پنج فرزند، سه پسر و دو دختر شد. زبیده مدتی هم از سلطنت بیمار مراقبت می‌کرد، هم از دو فرزند او و هم از بچه‌های خود و شوهرش. سرانجام زمانی که پسر سلطنت نه ساله و دخترش هفت ساله بود، این زن بیمار که گویا سرطان داشت درگذشت.

آحسین که بقیه‌ی عمر خود را با زبیده سپری کرد، اهل مسافرت و زیارت نبود و در موقع خرج خیلی سختگیری می‌کرد. عیسی پسر بزرگش زمانی با خرج خود پدر و زن پدر را برای زیارت به قم برد که من هم (نویسنده) همراه آن‌ها بودم. البته ده سالی بیش نداشتم.

آحسین فقط  ۶۳ تابستان از عمرش گذشت که دار فانی را وداع گفت.

tus7

tus8

۱-۱-۲٫نبی یا آنبی فرزند باشی:

پسر دوم محمدصادق (باشی) نبی یا آنبی پس از گذراندن دوران طفولیت و سوادآموزی در حد مکتب آن روز، دوران جوانی و زندگی را آغاز کرد. زندگی آنبی دو مرحله دارد. در مرحله‌ی جوانی به دور از اعتقادات مذهبی و بدون پای‌بندی به رسوم و سنت‌های زمان خود بود. یک انسان لاابالی که اوقات او را بیشتر مجالس عروسی و پایکوبی پر می‌کرد.

در مرحله دوم چند سالی که از جوانی او گذشت تحولی فکری در او پدید آمد و او با ۱۸۰ درجه چرخش مردی شد متدین، صادق و پرهیزکار که تمام اوقات بیکاری خود را با خواندن قرآن و دعا می‌گذراند. ثمره‌ی این تلاش‌ها این بود که هنگام پیری بینایی خود را از دست داد و باز از حفظ به خواندن دعا و قرآن مشغول بود.

وی مدتی با عطاری و دوره‌گردی اموراتش را می‌گذراند. به اندوختن مال دنیا توجهی نداشت. در همان حدی که بتواند زندگی خود و خانواده‌اش را در کمترین سطح تامین کند، بسنده می‌کرد. مدتی نیز با پسرعموی خود حاجی رستم در برگیجهان مغازه عطاری دایر کردند. آنبی به خاطر سختی‌های زندگی و مشکلات دیگر خیلی زود شکسته شد و در اواخر جوانی چون مردی سالخورده به نظر می‌رسید.

گویند روزی برای باشی مهمانی از کجور مازندران رسید. طبق معمولِ همه‌ی خانواده‌ها، باشی با مهمان در اتاق مهمانی نشسته بودند و از هر دری سخن می‌گفتند. آنبی به‌عنوان پسر خانواده برای مهمان و پدرش آب، غذا، چای و قلیان می‌برد. مهمان رو به باشی کرده و گفت: من خجالت می‌کشم که ابوی چای و قلیان می‌آورد. باشی لبخندی زده و گفت که او پدر من نیست پسرم می‌باشد.

آنبی در زمان حیاتش به کربلا مشرف شد و توفیق زیارت مرقد امام حسین (ع) نصیب او گشت و ملقب به کربلایی نبی شد. در زمان او دو واقعه‌ی مهم در برگیجهان رخ داد.

واقعه اول: در برگیجهان چند روز متوالی زلزله شد، البته نه چندان شدید. مردم از ترس جانشان به صحرا پناه می‌بردند. تعریف می‌کنند که در اثر زلزله مرتب از کوه‌ها سنگ فرو می‌ریخت. همه در اضطراب و دلهره به‌سر می‌بردند. ده خالی از جمعیت بود. فقط کربلایی نبی بود که تنها در همان خانه‌ی خشت و گلی زندگی می‌کرد و می‌گفت اگر خداوند بخواهد در همین خانه هم مرا حفظ خواهد کرد.

گرنگهدار من آنست که من می دانم   /   شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد

واقعه دوم: در آن زمان‌ها بیماری وبا در ده شایع گردید و خیلی از مردم در آن سال مردند. آنان وحشت‌زده و سراسیمه در صحراها زندگی می‌کردند و کمتر به دیدن یکدیگر می‌رفتند. از بیماران یا عیادت نمی‌کردند و یا موفق به عیادت نمی‌شدند. چون در زمان کوتاهی بیمار شده و می‌مردند و دیگر کسی وقت عیادت از آن‌ها را نداشت. مردم از شستن مرده‌ها و به خاک سپردن آن‌ها امتناع می‌کردند.

تنها تعدادی از افراد بسیار متدین که وظیفه‌ی شرعی خود می‌دانستند در کفن و دفن مرده‌ها تلاش می‌کردند.

آنبی به عیادت بیماران می‌رفت و در کفن و دفن مرده‌ها تلاش می‌کرد، بدون این‌که کمترین نگرانی داشته باشد. سرانجام او نیز به بیماری وبا مبتلا شد. همان‌طور که می‌دانید اسهال و استفراغ از علائم این بیماری است.

او داستان بیماری خود را چنین تعریف می‌کرد: “من دیگر مطمئن بودم بزودی می‌میرم، ولی هراسی نداشتم. پایان زندگی همین است. دو سه روزی به بیماری وبا مبتلا بودم. همه چیز را تمام شده می‌دیدم و در انتظار مرگ بودم. اما خداوند نظر دیگری داشت و سلامت خود را باز یافتم.” او قصص قرآن را خوب می‌دانست و همان‌طور که گفتم در اواخر عمر نابینا شد. اما بیشتر دعاها را از حفظ و در اوقات فراغت می‌خواند، مخصوصا دعای سحر ماه مبارک رمضان را. چون من (نویسنده) در آن زمان کودک بودم، همین‌که به سراغش می‌رفتم، یکی از قصه‌های قرآن را برایم تعریف می ‌رد که هنوز آنها را به یاد دارم.

هنوز ماجرای زندگی کربلایی نبی تمام نشده است؛ اما چرا از موضوع جدا شدم؟ قسمتی را که هم اکنون می‌نویسم مقارن ساعت ۳۰/۷ بعدازظهر روز شنبه مورخ ۱۷/۹/۷۵ است. صبح امروز به ما اطلاع دادند یکی از دختران کربلایی نبی به‌نام مرضیه که مدتها با پسرش عبدالله در گلندوک مرکز لواسانات زندگی می‌کرد پس از یک بیماری طولانی دارفانی را وداع گفت. لذا من و همسرم که برادر‌زاده‌ی این مرحومه می‌باشد، به اتفاق پسرم ایرج به برگیجهان رفتیم و پس از دفن و خواندن فاتحه به گلندوک – خانه‌ی شیخ عبداله- برای عرض تسلیت رفته و بیش از دو ساعت نیست که به خانه برگشته‌ایم.

در حاشیه این را هم باید بگویم که معلوم نیست شاید این نوشته‌ها در آینده مقداری از فضای سطل آشغال را پر کند و یا شاید فردا و فرداها حتی صد سال بعد، افرادی از این دودمان آن را مورد مطالعه قرار دهند. پس اگر مطلبی به نظرم می‌رسد و آن را بیان می‌کنم انشاءالله که بر من خرده نگیرند.

مرضیه (دختر کربلائی نبی) با مردی به نام رمضان ازدواج کرد که ثمره این وصلت چهار دختر و یک پسر بود به نام عبدالله. عبدالله فردی است بسیار متدین، با خدا و با ایمان، متواضع، قانع و زحمتکش با ریش بسیار بلند که همه به او می‌گویند او پدربزرگ خود یعنی کربلایی نبی است. اما افسوس که قد متوسطی دارد، چرا که اگر قد بلندی داشت واقعا کربلایی نبی دوم می‌بود.

برگردیم به زندگی آنبی. گفتیم که او بسیار متدین بود و همیشه به آخرت فکر می‌کرد. تلاش معاش را در حدی انجام می‌داد که شکم خود و خانواده‌اش را سیر کند. او نسبت به وظیفه‌ای که در قبال پدر و مادرش داشت بسیار مقید بود و در اواخر عمر مادر از او نگهداری می‌کرد. شب هنگام طوری مواظب بود که وقتی که نیمه‌های شب مادرش از رختخواب بلند می‌شد و به حیاط می‌رفت بلافاصله او بلند می‌شد و مادر را تا دوباره به بستر برگردد، همراهی می‌کرد. در عوض دعای خیر مادر همیشه همراهش بود.

آنبی در اواخر عمر در کنار خانواده‌ی پسران خود زندگی می‌کرد. در زمستان بیشتر با مهدی پسر کوچکش در تهران بود و در تابستان در برگیجهان با حاج یحیی پسر بزرگش زندگی می‌کرد. او تا وقتی که توان داشت روزها به مجالس دعا و قرآن می‌رفت و یا در مساجد مشغول نماز و عبادت بود و آنگاه که در خانه بود اوقاتش را با ذکر و دعا می‌گذراند.

وی خواب‌های عجیب و غریب می‌دید. مثلا خواب دید افرادی با او صحبت می‌کنند. وقتی سوال کرد شما که هستید، گفتند ما اصحاب کهف هستیم.

یا در موارد دیگر در عالم رویا باغی به او نشان دادند و گفتند این باغ و خانه وسط آن از آن توست. شبی هم در خواب دید مرده و در قبرستان برگیجهان پای درخت چناری دفنش می‌کنند و چون بیدار شد وصیت کرد که پس از مرگش در صورت امکان او را در همان‌جا دفن کنند و چنین هم کردند. خدا رحمتش کند.

tus9

۱-۱-۳٫آحبیب (حبیب‌اله‌خان) فرزند باشی

سومین پسر باشی که به او آحبیب می‌گفتند مردی بلندقد بود، با صورتی تراشیده و سبیلی بلند که اگر بگویم در حد یک خان یا خان‌زاده جلوه می‌داد سخن به گزاف نگفته‌ام. چون او را پدری چون باشی بود که همه‌ی شمال می‌شناختندش و مادری که که در برگیجهان به خانم رشتی معروف بود، زنی ثروتمند از شهر زیبای لاهیجان.

واقعا از نظر قیافه و ابهتی که داشت خان بود. مخصوصا وقتی که کلاه‌ شاپو بر سر می‌گذاشت و سوار بر اسب خوش‌رنگ می‌شد و با غرور خاص خود حرکت می‌کرد. کمتر می‌خندید، محکم حرف می‌زد. به دیگران با صدای بلند دستور می‌داد. گاهی خشمگین و گاهی آرام بود. فقط یک ضعف داشت: شم اقتصادی او ضعیف بود. چرا که مجبور شد مقداری از سهمیه‌ی ثروت پدری را بفروشد و برای ادامه‌ی زندگی روانه‌ی تهران شود.

او با دختر ربیع یعنی با دختر عموی خود که (خانم جان) نام داشت ازدواج کرد و دارای یک پسر و سه دختر شد که در حال حاضر (۹/۹/۷۶) هر چهار نفر در قید حیاتند. ولی همسرش خیلی زود از دنیا رفت و او مجبور شد از ده لواسان‌بزرگ همسر دیگری اختیار کند که به علت نازا بودن حبیب‌الله‌خان دیگر بچه‌دار نشد.

من (نویسنده) از زمانی که به یاد دارم زن دوم او راه دیده‌ام و جالب این‌که همسر اول حبیب‌الله‌خان خانم‌جان نام داشت و زن دوم او خانم‌باجی.

آحبیب با آن‌که در تهران زندگی می‌کرد علاقه‌ی عجیبی به برگیجهان داشت. طوری‌که تمام پنجشنبه‌ها به برگیجهان می‌رفت و جمعه بعدازظهر بر می‌گشت. مسئله‌ی علاقه‌ی او از این موضوع آشکار می‌شد که پنجشنبه وقتی به ده می‌رسید بسیار خوشحال بود و با همه احوال‌پرسی می‌کرد. فرزندانش را جمع می‌کرد و برای شاد کردن آن‌ها کلمات طنز می‌گفت. اما چون ساعت ده صبح روز جمعه می‌شد که می‌دانست ساعت دو یا سه بعدازظهر باید به تهران باز گردد، قیافه‌اش درهم می‌رفت. بی‌جهت فریاد می‌زد و همه از کنارش می‌گریختند. دو یا سه بعدازظهر پیاده به طرف تهران حرکت می‌کرد و خود را به ده افجه یا سینک می‌رساند و بقیه‌ی راه را نیز با ماشینی می‌پیمود و تا پنجشنبه دیگر و بار دیگر.

موضوع دیگر: آحبیب اوایل سلطنت رضاشاه کدخدا بود. وقتی مامور برای دادن شناسنامه (در قدیم سجلد می‌گفتند) و عنوان فامیلی به برگیجهان آمد، طبق معمول به خانه‌ی کدخدا وارد شد و در وقت مناسب که مشغول دادن شناسنامه بود به کدخدا گفت برای شما چه فامیلی بنویسم؟

آحبیب گفت من و پسر عموهایم همه از نسل شیخ‌علی هستیم که از طوس خراسان آمده و فامیل ما را (طوسی) بنویسید. از آن زمان به ما هم فامیل طوسی می‌گفتند و هم فامیل شیخ‌علی.

سرانجام زمانی که بین هفتاد تا هشتاد سال از عمرش می‌گذشت، بیماری او را از پای در آورد. در حدود یک ماه در برگیجهان بستری بود و استراحت می‌کرد. یک ساعت قبل از مرگش که یکی از سه دامادش (حاج یعقوب پلوی) او را به حمام برده و پس از شستشو با کول به منزل می‌برد، من و پدر و مادرم از درب آشپزخانه که مشرف به خانه‌ی آنها بود این واقعه را نظاره می‌کردیم.

پدرم وقتی حبیب‌اله‌خان را که عمویش بود در آن حال دید، آهی کشید و گفت نگاه کنید از آن هیکل و از آن ابهت و مقام و منزلت، جز یک جسم نیمه‌جان که پاهایش روی کول دامادش تلوتلو می‌خورد، چیزی باقی نمانده است. یک ساعت بعد جهانسوز نوه‌ی پسری او آمد و گفت: آقاجان مرده و بالاخره یکی گفت آحبیب مرده، یکی گفت حبیب‌اله‌خان مرده، یکی گفت پسرباشی که گویا همان باشی است مرده، و مثل همه‌ی مردم پیمانه‌ی عمرش پر شد و دارفانی را وداع گفت.

tus10

۱-۱-۴٫محمدابراهیم فرزند باشی

محمدابراهیم نام چهارمین پسر باشی می‌باشد و از همسر رشتی باشی دومین پسر است.

tus11

 

۱-۱-۱-۱٫فرزندان آحسینِ باشی

tus12

عیسی و مولود: در حدود صد سال پیش (تاریخ حاضر ۱۳۷۶) یا پنج سال بیشتر و یا کمتر، عیسی اولین فرزند و اولین پسر از سلطنت – همسر اول آحسین – به دنیا آمد. سه سال بعد نیز مولود دومین فرزند و اولین دختر او به جمع خانواده پیوست. طولی نکشید که این دو فرزند در کنار مادر بیمارشان زندگی را سپری می‌کردند. مادر بیمار روزهای سختی را در پیش داشت و حالش هر روز بدتر از روز قبل بود تا این‌که از هر دو پا فلج شد. پدربزرگم برای نگهداری از بچه‌ها و اداره‌ی خانه ناچار با زبیده دختر نقی یعنی دختر عمویش ازدواج کرد.

به دلیل تفصیل شرح زندگی مرحوم آعیسی، مطالب مرتبط با ایشان در این قسمت حذف شده تا در مقاله‌ی جداگانه‌ای در بخش برگجونی‌های وبگاه در آینده منتشر گردد.(مدیران وبگاه برگجون).

tus13

tus14

محمود: فرزند سوم آحسین، از همسر دوم او یعنی زبیده بدنیا آمد. محمود پس از گذراندن طفولیت و رسیدن به جوانی توانست به چارواداری رفته و جای پدرم را بگیرد و به همین دلیل پدربزرگم برای پدرم زندگی جداگانه‌ای را فراهم نمود. محمود نیز مانند اکثر جوانان مدتی به چارواداری مشغول بود تا با دختری به نام شمسی یکی از عموزاده‌های خود ازدواج کرد و چون این خانم در تهران بزرگ شده بود مهاجرت شوهرش را به تهران تسریع کرد.

محمود به تهران آمد و در وزارت دارائی استخدام شد و چندی بعد به عنوان کار دوم در دفتر وکیل دادگستری مشغول به کار شد. محمود مردی متواضع، متین، کم‌حرف و باتدبیر و باسیاست بود و به همین دلیل دوستان و اقوامش برای او احترام خاصی قائل بودند.

tus15

داوود و ایوب: دو عموی دیگرم هستند که پس از گذشت دوران کودکی و نوجوانی و ازدواج هر دو توسط اخوی خود محمود در بانک ملی استخدام شدند و برای داشتن زندگی بهتر و استخدام روانه‌ی تهران شدند. هر دو با زندگی آرام و یکنواخت خو گرفته بودند. داوود در اواخر عمر با بیماری قند زندگی را بدرود گفت و ایوب در حال حاضر تاریخ ۲۵/۱۰/۷۵ در قید حیات می‌باشد.

tus16

tus17

شجره‌نامه‌ای که خواندید و بخش دوم آن را پس از این خواهید خواند، نمونه‌ی بی‌نظیری است که قریب به اتفاق تمام نسل یک طایفه برگجونی را ترسیم نموده است. با جستجویی که من داشته‌ام به طور قطع می‌گویم که هیچ طایفه‌ی دیگر برگجونی نخواهد توانست مشابه این شجره‌نامه را برای طایفه خود ارایه کند. به این ترتیب به جناب تیمور طوسی باید دست‌مریزاد گفت و به طایفه طوسی تبریک.
از امین طوسی فرزند کوچک و بزرگوار جناب تیمورخان نیز تشکر می‌کنم. زیرا، کار سخت و طاقت‌فرسای ترسیم چارت‌ها را به انجام رسانده‌اند. همچنین باید متذکر گردم که کار کوچکی نیز این حقیر انجام داده‌ام و آن استخراج تصاویر افراد خانواده طوسی از میان آرشیو وبگاه برگجون و همچنین آرشیو تلگرام برگجهان و دسته‌بندی آنها متناسب با خانواده‌ها بوده است. از این نظر آرشیو تلگرام برگجهان بسیار غنی بوده و لازم است از دست‌اندرکاران آن مجموعه نیز تشکر کرد. در شناسایی خانواده افراد آقای داود طوسی زحمت زیادی کشیدند.
درپایان از خوانندگان محترم تقاضا دارم برای تکمیل بخش‌های ناقص یا وجود اشتباه‌های احتمالی و تکمیل تصاویر و جایگزینی تصاویر با کیفیت بیشتر ما را یاری کنند.
با احترام- علی اکبر لبافی

۳ دیدگاه

  1. سعید جان نثاری

    جناب لبافی
    با سلام و خسته نباشید خدمت شما
    بسیار بسیار عالی بود.
    ای کاش می شد این شجره نامه به صورت کتاب دربیاد، کتابی باز که انشعابات و زیرشاخه های آن همچنان ثبت بشه.
    چه خوب که دیگر طایفه های بلگه جون هم همین کارو انجام بدن.
    باز هم از زحمت بسیاری که کشیدین تشکر می کنم.

  2. مجید جان نثاری

    به نام خدا
    عرض ادب و احترام خدمت یکی از فرهیختگان روستای دوست داشتنی من برگجهان؛
    جناب استاد حاج تیمور طوسی.
    بسیار لذت بردم از قلم شیوا و نگارش روان و دوست داشتنی شما.
    یقینا خیلی از فرزندان برگجهان و همچنین هم محله ای های خیابان پیروزی از کلاس های درس شما بهره مند بوده اند.
    حضور شما برای اهل فرهنگ و هنر مایه مباهات و افتخار می باشد.
    امیدوارم در کنار چاپ این شجره نامه در خصوص دوباره نویسی داستان دوران جوانی خود که فرمودید متاسفانه چاپ نشد، اقدام نمایید. گرچه خدمات ماندگار شما بر همه ی دوستان عیان و ماندگار می باشد.
    برایتان از درگاه خداوند متعال سلامتی و سربلندی آرزومندم.

  3. علی اکبر لبافی

    امروز تماسی از فرزند مرحوم هوشنگ طوسی داشتم که مطالب بیان شده درباره شادروان محمدابراهیم فرزند باشی را کذب محض دانسته و معتقد بودند این مطالب از روی بی اطلاعی یا غرض ورزی نوشته شده است. من ضمن حذف مطالب مذکور از این عزیز درخواست کردم شرح مختصر زندگی شادروانان محمدابراهیم و هوشنگ خان را برای آشنایی هم ولایتی ها و شناخت شخصیت واقعی این درگذشتگان برای درج در این سایت ارسال فرمایند.
    به نظر می رسد مهاجرت محمدابراهیم از روستا و موفقیت آنان در شهر و ورود به دستگاه دولتی از نگاه جامعه فقیر و سنتی آن دوران تعبیر به ناراستی و نادرستی شده است.
    هدف سایت برگجون اگرچه پاکسازی تاریخ بدی ها و زشتی های مردمان آن نیست ولی قطعا از درج مطالب نادرست پرهیز می کند.
    متاسفانه درگذشت نویسنده مقاله ارزشمند فوق سبب شده است نتوانیم در خصوص لغزش مطلب فوق از نویسنده استعلام نماییم ولی امیدوارم با ارایه اسناد مثبته از سوی خانواده محترم شادروان محمدابراهیم و معرفی شخصیت والای ایشان و فرزندشان، نسبت به جبران اشتباه پدید آمده برآییم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *