خانه » برگجونی ها » شیـخ‌علـی خراسانـی و خـاندان طوسـی (بخش آخر)

شیـخ‌علـی خراسانـی و خـاندان طوسـی (بخش آخر)

تیمور طوسی، دی ماه ۹۵

بخش نخست این مقاله پیش از این به آگاهی شما خوانندگان عزیز رسیده است.

۱-۱-۲-۱٫فرزندان آنبیِ باشی

حاج یحیی: فرزند ارشد کربلائی آنبی پس از گذراندن دوران طفولیت و جوانی به کار کشاورزی مشغول شد. در برگیجهان ازدواج کرد، منتها با درآمد بسیار ناچیز. لذا برای زندگی بهتر در تکاپوی کار بهتر و بیرون آمدن از ده بود. همزمان با این مسائل جاده‌ی تهران چالوس ساخته می‌شد. مهندس ضرغامی یکی از ضرغامی‌های کلات لواسان از مسئولین رده بالای احداث جاده فوق بود. با وساطت پدر حاج یحیی که با پدر مهندس ضرغامی آشنا بود، حاج یحیی نیز در این جاده مشغول کار شد. پس از مدتی با خانواده عازم تهران شد. در کوچه‌ی آبشار خیابان ری، در مغازه‌ی عطاری آقای دفتری مشغول به کار شد. زمانی که گذشت در اداره‌ی فرهنگ حومه‌ی وزارت فرهنگ (نام قدیمی وزارت آموزش و پرورش) به صورت خدمتگزاری استخدام و به خار ورامین رفت

یک سال بعد به گلندوک مرکز لواسانات که در آن زمان ده کوچکی بود، منتقل شد و چند سالی در آنجا ماند. در این اثنا زمینی با برادر خود خرید و خانه‌ای ساخت و به تلاش افتاد که به تهران منتقل شود، ولی موفق نمی‌شد تا آن‌که اتفاق جالبی افتاد.

لازم به توضیح است که این حقیر نیز کلاس ششم ابتدایی را در گلندوک در منزل حاج یحیی پسر عموی پدرم بودم و تحصیل می‌کردم.

یحیی که بعدها به مکه مشرف شد و حاج یحیی نام گرفت مردی بسیار آرام، متواضع، ساده و متین بود. او بعدازظهرها به قهوه‌خانه می‌رفت و دو تا چائی می‌خورد. این عادت را تا زمانی که توان داشت بیرون برود ادامه داد.

اما اتفاق جالب:

حاج یحیی طبق معمول روی صندلی قهوه‌خانه مقابل پنجره، رو به خیابان نشسته بود. قهوه‌خانه خلوت بود. میز بغلی او یک آدم با شخصیت بالا، جنتلمن و شیک‌پوش نشسته بود. مرد شیک‌پوش کم‌کم صندلی خود را به صندلی حاج یحیی نزدیک و سخن را به این صورت آغاز کرد.

–         آقا شما اهل اینجا هستید؟

–         حاج یحیی: خیر من فقط در اینجا کار می‌کنم.

–         مرد شیک پوش: اما من امروز کاری داشتم به اتوبوس نرسیدم. ناچارم امشب در قهوه‌خانه بخوابم و بسیار ناراحتم تا حالا در عمرم قهوه‌خانه نخوابیده‌ام.

–         حاج یحیی: همانطور که گفتم اهل اینجا نیستم. فقط یک اتاق محقر در اختیار دارم. اگر برای شما امکان دارد به منزل من بیا و شب را با من باش.

–         مردشیک پوش: مزاحم شما نمی‌شوم؟

–         حاج یحیی: نه مزاحم من نیستی. خیلی هم خوشحال هستم که شما مهمان من هستید. مهمان حبیب خداست. فقط اگر بتوانی در اتاق محقری شب را به صبح برسانی.

–         مرد شیک پوش: هر چه هست بهتر از قهوه‌خانه است.

دونفری به راه افتاده و به منزل رفتند. تا پاسی از شب صحبت می‌کردند. از هر دری تا این‌که مرد شیک پوش گفت: شما اهل کجا هستید؟

–         حاج یحیی: اهل برگیجهان لواسان.

–         دوست داری به برگیجهان منتقل شوی و در مدرسه آنجا کار کنی؟

–         حاج یحیی: خیر چون در آنجا پسر عمویم کار می کند (حاج علی‌جان طوسی) و به یک نفر بیشتر احتیاج ندارند.

–         دوست داری به تهران منتقل شوی؟

–         حاج یحیی: خیلی هم دلم می‌خواهد اما موفق نمی‌شوم.

–         اگر روزی به تهران منتقل شوی مایل هستی در کدام ناحیه کار کنی؟

–         حاج یحیی: ناحیه ۵ (منطقه ۱۴ امروزی) چون در این قسمت خانه‌ای دارم.

–         کدام مدرسه نزدیک به خانه‌ات می‌باشد.

–         حاج یحیی: نزدیک‌ترین مدرسه به خانه‌ام در تهران دبستان قریب است.

و باز صحبت‌های دیگری به میان آمد، تا این‌که خوابیدند و صبح مرد شهری خداحافظی کرد و رهسپار تهران شد.

هنوز یک هفته نشده بود که ابلاغ انتقال حاج یحیی را برای دبستان قریب در ناحیه (۵) گرفت. بعدها حاج یحیی فهمید که همان مرد شیک‌پوش یکی از مسئولین رده بالای وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش) می باشد.

او زندگی را با قناعت سپری کرد تا این‌که بازنشسته شد و در سن۸۰ سالگی دنیا را وداع گفت.

tus18

یوسف: او پسر دوم کربلائی نبی بود، چون دیگران دوران کودکی را در ده پشت سرگذاشت. جوان شد اما تن به کار نمی‌داد. تنبلی برایش بهتر از کار کردن بود. مانند «حسن تنبل قصه‌های کودکان». گاهی هم در کشاورزی به پدر و برادر کمک می‌کرد. آن را هم رها نمود و در ژاندارمری استخدام شد. در این گیرودار با زنی ازدواج کرد و از این ازدواج دارای پسری شد و او که هر کاری برایش مشکل بود ژاندارم و ژاندارمری را نیز ترک کرد.

زن که نیاز به تامین زندگی داشت از او طلاق گرفت و با پسرش جداگانه مشغول زندگی شد. مدتی گذشت زن با مرد دیگری ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. پسر که در خانه‌ی مادر بود، بزرگ شد و در جوانی روانی شد و دیگر هیچ‌کس از چگونگی زنده یا مرگ او اطلاعی ندارد. مادر نیز سرانجام مرد و ثروت او که یک خانه بود به دخترش رسید.

یوسف گاهی در مبل‌سازی کار می‌کرد و عادت داشت پایان روز هرچه مزد گرفته بود همان شب با خریدن غذا و میوه خرج کند و زمانی هم که سر کار نمی‌رفت هیچ پولی نداشت، به‌طوری که غذای او را برادرش می‌داد.

مقدار ناچیزی زمین در ده داشت که هیچ وقت مدعی آن نبود و برادر نیز یک اتاق کوچک از خانه‌اش در تهران در اختیار او گذاشته بود تا شب را بخوابد. یوسف هم سرانجام بیمار شد و چند روزی توسط برادرزاده‌های خود در بیمارستان امام‌حسین بستری شد و در همان جا از دنیا رفت.

مهدی: پسر سوم کربلائی نبی نیز در تهران با قناعت زندگی می‌کرد تا آنکه پسرش بزرگ شد و به کار مشغول شد و دیگر نگذاشت پدرش کار کند. و اکنون (۲۷/۷/۷۷) هر دو در قید حیاتند و انشاءالله خداوند سالیان سال به ایشان سلامتی عنایت فرماید.

tus19

۱-۱-۳-۱٫فرزندان آحبیبِ باشی

جهانگیر: همانطور که در صفحات قبل گفتیم، حبیب‌اله خان پسرسوم محمد صادق (باشی) خود دارای سه دختر و یک پسر بود. پدر خیلی برای آینده‌ی پسر آرزو داشت و همین که جهانگیر ۱۷ یا ۱۸ ساله شد برایش زن گرفت، دختر حاج جده را.

جهانگیر از دختر حاج جده صاحب پسری شد بنام امیرارسلان (جهانسوز). اما دختر حاج جده خیلی زود از دنیا رفت و حبیب‌اله‌خان سرپرستی نوه‌ی خود را به‌عهده گرفت که امروزه بعضی‌ها فکر می‌کنند جهانسوز پسر حبیب‌اله خان است. در صورتی‌که نوه‌ی او می‌باشد. جهانگیر کارمند وزارت دارائی شد و در تهران با دختری اهل قزوین که ساکن تهران بود، ازدواج کرد و از او صاحب دو پسر و یک دختر شد. این خانم نیز پس از مدتی بیمار شد و جهانگیر برای ادامه‌ی زندگی و نگهداری از همسر بیمار با دختر مشهدی میرزا به‌عنوان همسر سوم ازدواج کرد. همسر بیمار در اثر همان بیماری درگذشت و هم اکنون با همسر سومش که از او دارای دو پسر و یک دختر شد، زندگی می‌کند.

tus20

tus21

tus22

 

۱-۱-۴-۱٫فرزندان محمد ابراهیمِ باشی

محمدابراهیم‌خان فرزند چهارم مرحوم محمدصادق(باشی) بود. او سه پسر و سه دختر داشت. پسر بزرگش هوشنگ کارمند مخابرات بوده و در حال حاضر در کرج زندگی می‌کند و بازنشسته است. پسر سوم – حاجی- که در اوج جوانی معتاد شده بود و تمام خانواده در جهت نجات او تلاش می کردند؛ برایش همسری گرفتند و صاحب یک دختر نیز شد. اما پس از جدا شدن از همسرش در زمان حیات پدر و مادر جان خود را در راه اعتیاد از دست داد. تنها بازمانده‌ی او توسط پدربزرگ و مادربزرگ رشد کرد و بزرگ شد.

tus23

tus24

 

۱-۲-۱٫پسران حاج تقی فرزند حسین شیخ‌علی

پسران حاج تقی برعکس پدر هیچ کدام موفقیتی کسب نکردند. مقدار زیادی از ثروت پدر را فروختند از جمله آن خانه‌ی خیابان ایران (عین الدوله) را. به هر حال من چیزی از آن‌ها برای نوشتن ندارم.

tus25tus26tus27tus28tus29tus30

tus31tus32tus33tus34

 tus35

۱-۳-۱٫فرزندان ربیع فرزند حسین شیخ‌علی

ربیع چهار پسر و سه دختر داشت. فرزند بزرگ ربیع، عبداله نام داشت که او به اتفاق سه پسرش نه تنها زندگی و ملک‌های خود را اداره می‌کرد، بلکه زندگی برادر خود رستم را که بچه نداشت و ثروتمند بود هم اداره می‌کرد.

تقدیر هم در زندگی نقش مهمی دارد، چرا که چهار پسر ربیع به ترتیب عبداله اول، رستم دوم، اسداله سوم، احمد چهارم هر کدام برای خود کار می‌کردند. رستم که ثروت زیادی داشت چون از داشتن اولاد محروم بود می‌باید از ثروت او کسانی نگهداری کنند که این قرعه به نام سه پسر عبداله افتاد. فرزندان اسداله و احمد که از دور نظاره‌گر صحنه بودند، نگران که چرا آنها در اطراف ثروت عمو پرسه نمی‌زنند. اما یک نور امیدی در پنهان برای خود داشتند که می‌پنداشتند چون عبداله فرزند ارشد است و پیرمرد شده قبل از سه برادر می‌میرد. بعد رستم که حاجی رستم بود می‌میرد و ثروت او به دو برادر کوچکتر (اسداله و احمد) می‌رسد. ولی تقدیر رقم دیگری زد. اسداله قبل از سه برادر از دنیا رفت و فرزندانش دندان طمع از مال عمو کندند. بعد از چند سال احمد نیز از دنیا رفت. حاجی رستم و عبداله همچنان در قید حیات بودند. دوباره نور امیدی در دل فرزندان اسداله و احمد بوجود آمد که حالا اگر عبداله زودتر از رستم بمیرد، ارث رستم به تمام برادرزاده‌ها می‌رسد. ولی برخلاف انتظار رستم هم مرد و همه‌ی ثروت او به عبداله رسید. یعنی همان‌هایی که از اول این ثروت را در اختیار داشتند. جالب‌تر اینکه همسر حاجی رستم که او نیز زنی ثروتمند بود به ازدواج پسر کوچک عبداله به‌عنوان همسر دوم در آمد. یعنی نه فقط ثروت حاج رستم سهم پسران عبداله شد، بلکه همسر او هم سهمیه همان خانواده شد.

tus36tus37tus38tus39.tus40tus41tus42tus43

tus44

 

۱-۴-۱٫پسران نقی فرزند حسین شیخ‌علی

دو پسر نقی که هر دو از مال دنیا بهره‌ای نداشتند و با فقر زندگی می‌کردند هر کدام بازماندگانی به شرح زیر داشتند. حسن اولین فرزند جعفر در تظاهرات مردمی در ۱۲ محرم (۱۵ خرداد ) سال ۱۳۴۲ درخیابان مجاهدین روبروی بیمارستان شفا به شهادت رسید.

tus45

tus46tus47tus48

 

۱-۵-۱٫فرزندان زکی فرزند حسین شیخ‌علی

دو پسر بودند، یکی محمدباقر که در تهران با کارگری زندگی می‌کرد و دیگری ابوالقاسم که تا پایان عمر در ده با کار کشاورزی زندگی را پشت سرگذاشت. البته ناگفته نماند کسانی که در اثر مشکلات مالی راهی تهران می‌شدند به این امید که در تهران زندگی بهتری را داشته باشند، دست به این کار می‌زدند و در حال حاضر نیز چنین فرهنگ و طرز فکری بر گروهی از مردم حاکم است.

tus52.

tus49.

tus50.

 tus51.

۱-۶-۱٫پسران محمد فرزند حسین شیخ‌علی

پسران محمد هر سه در تهران با کشاورزی در منطقه‌ی دولاب زندگی می‌کردند و به آنها لقب کوهی داده بودند.

tus53

 tus54

برای بزرگتر دیدن نمودارها و تصاویر، روی آن کلیک کنید.

tus55

 

یک دیدگاه

  1. با تشکر از آقای وحید کوشکستانی که خطایی را در بخش خانواده مرحوم ابوالقاسم متذکر شدند. این تصحیح تغییراتی را در تصاویر و نمودارهای خانواده ابوالقاسم و عبداله طوسی پدید آورد. لذا تصاویر قبلی حذف و تصاویر جدید جایگزین شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *