خانه » چهره ها » اصغر علیمردانی – تاریخ سخنگو

اصغر علیمردانی – تاریخ سخنگو

علی‌اکبر لبافی، اردیبهشت ۱۳۹۴

از یک هفته قبل برای روز دوشنبه ۳۱ فروردین قرار گذاشته شد. من به خاطر عمل جراحی نمی‌توانستم همراه آنان باشم. اما تغییر روز قرار به اول اردیبهشت سبب شد من هم هرچند دشوار، اما همراه آنان باشم. همراهانی مهربان. برادران جان‌‌نثاری (فرزندان برومند شادروان جواد مدر) و جناب آقای محمدرضا جان‌نثاری که زحمت هماهنگی را کشیده بود. دقایقی از ساعت ۶ گذشته بود که به منزل حاج اصغر رسیدیم. او با عصای واکر ایستاده بود و یک به یک با ما روبوسی کرد.

hajasghar1بلند، شمرده و با متانت سخن می‌گفت. شاد و با انرژی بود. از حافظه بی‌نظیر او شنیده بودم. بنابراین وقتی فهمیدم او مرا شناخته و نام پدرم را برد تعجب نکردم. اما وقتی نام کوچک مرا و شغل مرا گفت دیگر نتوانستم بر این حافظه بی‌نظیر احسن نگویم. تازه دانستم چرا وقتی جویای نام ساکنان محله شاهُن شدم مرا توصیه کردند از حاج اصغر بپرسم. وقتی از دیگران جویای نام محله‌های شاهُن بودم باز نام این مرد بزرگ را شنیدم.

حسرت دیدار این مرد در دلم مانده بود. این‌که دانسته‌هایش را قبل از آن‌که فراموش شوند به رشته تحریر درآورم. اما وقتی دانستم یکی از منابع اصلی گردآورندگان مطالب کتاب فرهنگ و گویش برگجهان حاج اصغر علیمردانی است، آسوده‌تر شدم و به این گمان که آنچه حاج اصغر می‌داند اکنون در این کتاب محفوظ گردیده است، خود را دلداری می‌دادم. ولی در گفتگوی با او دانستم این‌گونه نیست. او دریایی از دانش و تاریخ برگجون است که تاکنون تنها چند کاسه از آن را دیگران مستند کرده‌اند. هرچه از این دریا برداشته شود، باز همچنان مانده‌ها بی‌شمار است. او تاریخ زنده‌ی روستاست. تاریخی سخنگو.

سواد حاج اصغر، سابقه کارهایش، فرزند کدخدای ده بودن، علاقمندی‌اش به روستا، سن زیاد او و بیش از همه حافظه ویژه‌اش سبب شده‌اند که او گوهر یگانه‌ای باشد، برای منظور و اهدافی که گردانندگان سایت برگجون برای خویش ترسیم کرده‌اند. بجز همه اینها خلوص عمل، چهره گشاده‌ی وی و خونگرمی همسرش و همراهی داماد بزرگوار وی همه و همه حاج اصغر علیمردانی را به نمونه منحصر به فردی بدل کرده است که اگر نبود حجب و حیا و نگرانی از رسیدن آزار به او، شایسته بود کسب و کار و زندگی رها سازم و روزها و ماهها در منزل ایشان اقامت کنم… او بگوید و من بنویسم. بنویسم و بنویسم …  کتاب تاریخ معاصر برگجون را با هفتاد من کاغذ. اما کاش این آرزو شدنی بود!

hajasghar2علی‌اصغر علیمردانی فرزند شادروانان حاج ربیع و دریه(رقیه) طوسی در سال ۱۳۰۷ دیده به جهان گشود. در سال ۱۳۱۰ که آحبیب پسرعموی مادرش کدخدا بود، برای او شناسنامه گرفتند. در شناسنامه تاریخ تولد او ۱۳۰۹ درج شد. ده سال بعد قند و شکر و چای کوپنی شده بود و قیمت قند به هرکیلو ۷۰ تومان رسید. وقتی برای تحویل کوپن قند و شکر به شناسنامه‌ها نیاز بود، متوجه می‌شوند نام فامیل علی‌اصغر علیمردانی را مامور ثبت به اشتباه پلویی درج کرده است.

شادروان حاج ربیع پدر حاج اصغر، پسر حاج علی علیمردانی در محله حاج علی شاهان سکونت داشتند. این محله با انشعاب کوچه‌ای از مقابل کوچه تکیه شاهان در محله علیمردانی‌ها یا محله شاهُن به طرف شمال جدا شده و به سمت باغارو و بنگاه کیله گته زمین می‌رود. در ابتدای کوچه محله‌سر حاج علی و درخت توت و حوض و آب‌انبار چشمه حاج علی قرار دارد.

شادروان دریّه طوسی مادر حاج اصغر، دختر حاج تقی از اهالی سرده بود. زمان صدور شناسنامه برای وی، او را رقیه نامیده و در اثر اشتباه ثبت، نام پدر او به عنوان نام فامیل درج گردید و شناسنامه او به نام رقیه حاج تقی به ثبت رسید. متاسفانه عکسی از این بانوی بزرگوار موجود نیست.

اصغر خردسال نزد شادروان ملاباجی (صدیقه اثباتی) به سوادآموزی پرداخت. یکی دو سالی سپری نشده بود که مدرسه مختلط خردسالان ملاباجی مورد مخالفت مرحوم حاج عیسی طوسی کدخدای وقت قرار گرفت. با فشار و پی‌گیری موضوع از سوی کدخدا، مرحوم کربلایی علی‌اصغر اثباتی موضوع جداسازی دانش‌آموزان دختر و پسر از یکدیگر را با دخترش فاطمه، یگانه معلم زن روستا، مطرح کرده، لاجرم پسران از جمله اصغر علیمردانی کلاس ملاباجی را ترک می‌کنند. اصغر یک سال هم نزد بزرگ آقا (اهل طالقان) در روستا سوادآموزی می‌کند.

آقای علیمردانی چند سالی بود که به سن سربازی رسیده بود. اما هر وقت از نظام وظیفه برای سرباز بگیری می‌آمدند، علی‌اصغر پلویی! را نمی‌یافتند. تا این‌که حدود سالهای ۲۷-۲۸ مش میرزا کدخدا شد. مش میرزا سواد نداشت و علی‌آقا حاج عزیز میرزای او بود. آن سال علی‌آقا و پسر عبدالحمید، اکبر خلیل (داداش اصغر اثباتی)، و جعفر خلیل پلویی را هم خبر کرده بودند. مش میرزا به عطاالله پسرش گفت برو  به حاج ربیع بگو علی‌اصغر پلویی پسر توست و باید به سربازی برود. اگر قبول نکرد بگو شناسنامه اصغر را نشان بده. حاج ربیع گفت اصغر پلویی پسر من است و فردا هم برای سربازی می‌رود.

hajasghar3

صبح فردا اصغر علیمردانی(پلویی) به گلندوک می‌رود. همراه احمد عقیل، اسماعیل حبیب، اسماعیل صفر، و تقی مسیب. قرار شد هر نفر ۲۰ تومان و در مجموع ۱۰۰ تومان بدهند تا یک سال معافی با عنوان صغرسن بگیرند. کارگر روزمزد آن زمان یکی ۱۵ زار (ریال) بود. حبیب قبول نمی‌کند و حاضر می‌شود پسرش اسماعیل به سربازی برود. اما در این موقع حسن عباس مش حیدر سر می‌رسد. چون دوباره ۵ نفر شدند، ۱۰۰ تومان را می‌دهند و برمی‌گردند. در این ارتباط عقیل چون پول نداشت از ربیع قرض می‌کند. می‌گویند همان شب برگشت مشمولان از گلندوک، خر مش میرزا همراه مالهایی بود که از لار زغال سنگ می‌آوردند. این خر زیر خانه‌ی حاج روستم به داخل رودخانه پرت شده و سقط می‌شود. آن خرها ۱۰۰ تومان می‌ارزیدند. البته خرهای دیگر ۶۰ تا ۷۰ تومان بودند.

مش میرزا ۳ سال کدخدا بود. بعد از او علی‌آقا قصد داشت کدخدا شود. حاج عیسی مخالف بود. گفت باید کاری کرد. با حاج ربیع صحبت می‌کند و او را راضی می‌کند که کاندیدای کدخداگری شود. همسر حاج ربیع البته مخالف بود. زیرا در دوره‌های قبل و هربار که حاج ربیع کدخدا شده بود، آنها بابت مخارج مجبور شده بودند یک قطعه زمین خود را بفروشند. زیرا حاج ربیع از مردم بابت کارهایش مزد نمی‌گرفت. اما او  به حرف زنش اهمیت نداده داوطلب می‌شود.

hajasghar4علیمردانی‌ها و شاهانی‌ها و اربابی‌های شاهان و روبارکی‌ها با ربیع بودند. از سرده، لبافی‌ها، طوسی‌ها و خانواده حاج‌آقا از پلویی‌ها با حاج ربیع بودند. باقی پلویی‌ها، پادهی‌ها و روباری‌ها با علی‌آقا بودند. از لبافی‌ها حاج حسن به احترام کل‌امان‌الله (بزرگ طایفه پلویی) ابتدا طرفدار علی‌آقا بود. اما مش خیرالله با او صحبت کرد و گفت تو با ما باش، جواب کل امان‌الله را اگر حرفی زد من می‌دهم. به نظر می‌رسید عده طرفدار ربیع بیشتر بود، اما علی‌آقا رفت و حکم کدخدایی گرفت. حاج ربیع اعتراض کرد و به کمک یاورخان حکم را عوض کرد. قرار شد سرشماری شود. در سرشماری وسعت املاک طرفداران احصا می‌شد. در این سرشماری طرفداران حاج ربیع برنده و حکم به نام او صادر شد.

این بار علی‌آقا شکایت می‌کند. علی آقا فردی باسواد بود و خط خوشی داشت. او پسر حاج عزیز بود. شادروان حاج عزیز داماد احمد سلطان (سروان) بود. در واقع مادر علی آقا دختر یک سروان دوره قاجار بود که در کوچه قجرها (آبشار) سکونت داشتند. برای رسیدگی به شکایت علی آقا بخشدار گفت دوباره سرشماری کنند. یاورخان به آقای ممتاز در وزارت کشور که همکلاسش بود و در لتیان املاکی داشت، توصیه می‌کند بخشدار لواسان به برگجونی‌ها بگوید اگر حاج ربیع برنده شود که حکم به نام اوست و تغییر نمی‌کند. اما اگر علی آقا برنده شد، موضوع کدخدایی او و حاج ربیع منتفی است و شخص دیگری باید کدخدا شود تا این اختلافها پایان پذیرد.

سرشماری جدید شروع شد. پدر زن علی آقا یعنی حاج محمدعلی کل غلامحسین مجاوری که ابتدا طرفدار حاج ربیع بود در سرشماری جدید از علی ‌آقا طرفداری کرد. به واسطه او روبارکی‌ها هم طرفدار علی‌آقا می‌شوند. مش اباذر کل‌بسین‌علی لبافی هم طرفدار علی‌آقا شد. و این چنین بود که در سرشماری آخر، علی آقا برنده می‌شود و انتخاب او و حاج ربیع برای کدخدایی منتفی شده و فرد دیگری باید انتخاب می‌شد.

از سوی اهالی، ابتدا حاج عبدالحمید شاهانی پیشنهاد شد. نپذیرفت. حاج محمدعلی مجاوری و پدرزن همین حاج علی‌آقا که فردی میانه‌رو بود پیشنهاد شد. او پذیرفت و کدخدا شد. همان سال حاج اصغر را دوباره برای سربازی خبر کرده بودند. حاج ربیع بلافاصله و قبل از دادن حکم حاج محمدعلی می‌رود و با پرداخت ۸۰ تومان معافی اصغر و پسرعموی او رمضان را می‌گیرد.

حاج اصغر در سال ۱۳۱۹ مغازه‌ای را در کنار چشمه گلخُنی از علی آقا پلویی (که شرح او در مقاله چوپانی و سلاخی آمده است) سالانه ۳ تومان اجاره کرد. بجز کالاهای عادی مغازه‌های آن روزهای روستا، او به تجارت شیر هم مشغول بود. به این ترتیب که از هداوندهای لار شیر خریده و به آقای رضا سعادت در شاه‌آباد تهران می‌فروخت. چارواداران شیفتی بخش لار- برگجون که آقایان علی‌محمد لبافی پسر حاج محمد، و آیت‌الله کوشکستانی پسر مش میرزا بودند، روزانه ۶۰۰ من شیر را از هداوندان لار تحویل گرفته ساعت ۱۰ صبح در برگجهان تحویل حاج اصغر می‌دادند. حاج اصغر شیرها را از داخل خیک وارد دیگ کرده، داخل چشمه حاج علی نگهداری می‌کرد. شیرهای برگجون هم برابر با روزانه ۳۰ من به آن اضافه شده، مجموع شیرها توسط چارواداران شیفتی بخش برگجون- تهران که آقایان حاج محمدهاشم پسر عبدل علیمردانی، و روح‌الله علیمردانی پسر غلامحسین بودند، هنگام اذان صبح روز بعد تحویل مغازه سعادت در شاه‌آباد تهران می‌شد.

حاج اصغر هر من شیر را از لار ۹ ریال و از برگجون ۱۰ ریال خریده و هر من شیر را به قیمت ۱۲ ریال به مغازه تهران می‌فروخت. مزد چارواداران لار هر من یک قران از سوی حاج اصغر پرداخت می‌شد. مزد چارواداران تهران را هم خریدار تهران پرداخت می‌کرد.

hajasghar5

حاج اصغر سال ۱۳۲۹ و در سن ۲۲ سالگی با خانم بی‌بی(نرگس) علیمردانی نوه عموی خود، یعنی دختر محمدعلی ازدواج می‌کند. مرحوم محمدعلی علیمردانی همان فردی است که ذکر آن در مقاله سفرسنگ آمده است. حاصل ازدواج حاج اصغر و خانم بی‌بی ۴ فرزند به نامهای علی، مریم، آسیه و زهراست. خانم بی‌بی علیمردانی در سال ۱۳۸۲ از دنیا می‌روند. پس از آن حاج اصغر با خانم آمنه گنابادی حاجی‌آبادی اهل تربت حیدریه ازدواج می‌کند.

حاج اصغر سال ۱۳۳۰ به تهران مهاجرت کرده، مدتی به ساخت گاری اسب در میدان شوش مشغول می‌گردد. سپس همین کار را در پامنار با صفر فیض‌الله ادامه می‌دهد. پس از آن مدتی نیز در میدان ژاله با کل غلامحسین رجبلی‌کرد گاراژ زغال فروشی داشت تا این‌که پسر عمویش مش صفر قنبر او را به بانک می‌برد. او در بانکهای بیمه بازرگانان، عمران، و بیمه ایران کار می‌کند. بیشترین سابقه کار او در بانک اخیر بود که پس از انقلاب و ادغام با ۱۰ بانک دیگر به بانک ملت تبدیل شد. وی در نهایت پس از ۳۰ سال خدمت در سال ۱۳۶۳ در بانک ملت بازنشسته می‌شود.

hajasghar6

حاج اصغر در بدو ورود به تهران در سال ۱۳۳۰ به خانه آسیه (دختر دایی نصرت خود) که همسر علی‌بابا غلامعلی بود و در خیابان کرمان سکونت داشتند می‌رود. یک سال بعد به منزل استاد محمدحسن همسر دخترعموی خود مقابل بیمارستان بهادری می‌رود. استاد محمدحسن سبب می‌شود که حاج اصغر صاحب خانه شود. با حمایت فکری استاد محمدحسن، و فروش ۱۰۰۰ متر زمین ایلیاس مادر حاج اصغر به علیجان طوسی، ۱۵۰۰ تومان وجه نقد حاصل می‌گردد که با آن خانه‌ای به متراژ ۱۲۵ مترمربع در سلیمانیه، زیر مسجد یاسین به قرار متری ۲۳ تومان قولنامه می‌کنند. سرمایه حاج اصغر و برادرش و فروش تبریزی توسط پدرش کفاف باقیمانده مبلغ خرید خانه را نمی‌کند و باقیمانده را از علیرضا طوسی فرزند عبدالعظیم قرض می‌کنند. حاج اصغر در سال ۱۳۸۲ به تهرانپارس رفته و اکنون در محدوده بلوار پروین سکونت دارد. جایی که از همراهان سایت برگجون و نویسندگان کتاب فرهنگ و گویش برگجهان به گرمی پذیرایی شد.

با آرزوی سلامتی حاج اصغر علیمردانی – تاریخ سخنگوی برگجهان – و تشکر از همراهان که زحمت هماهنگی دیدار و گرفتن عکسها و ارسال آنها را برعهده داشتند.

 

 

 

 

۲ دیدگاه

  1. با درود بر دوست گرامی ،مطالب گفته شده توسط حاج آقا علیمردانی با قلم رسای شما به قدری زیبا ،برجسته و با لطافت طبع نگاشته شده است که اینجانب را به وجد آورده و بخاطر آنکه مطالب را به صورت گزارش ونه مصاحبه به رشته تحریر در آورده اید ،کمال تشکر و قدر دانی را مینمایم .

  2. بسیار عالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *