خانه » مطالب آزاد » شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش سوم

شاهنامه از افسانه تا تاریخ – بخش سوم

محمدتقی اثباتی، مردادماه ۹۵

در بخش قبل خواندیم که چگونه ضحاک به کمک ابلیس پدر خود مرداس را کشت و جایش را گرفت. فردی که با بوسه‌ی ابلیس برشانه‌هایش دو مار روییدند که از مغز جوانان تغذیه می‌کردند. چگونه دوران جمشید به تباهی کشید و ضحاک بر تخت پادشاهی نشست و در دوران دراز حکومتش چه بر سر کشور آورد. اما او در خواب فریدون جوانی را دیده بود که تخت پادشاهی‌اش را تهدید می‌کند و اکنون ادامه‌ی داستان:

داستان ضحّاک با کاوه‌ی آهنگر

چنان بود که روز و شب نام فریدون بر لب‌های ضحاک بود و بدان بُرز و بالا از بیم نشیب و فرو افتادن دلش از او پر نهیب بود و بدین سبب برای درمان نگرانی خویش اندیشه‌ای ساز کرد.

روزی بر تخت عاج نشسته و تازه فیروزه‌تاجی بر سر نهاده از هر کشور مهتران را بخواند تا در پادشاهی پشت راست کند.  

shahname3-1

انجمن آراسته شد و  او  با مؤبدان پرهنر گفت ای بخردان مرا در نهانی دشمنی است که بر شما روشن است. این دشمن به‌سال اندک و به‌دانش بزرگ است و گوی سرفرازی از دلیران ستُرگ برده است.  موبد بزرگ نزد انجمن گوان (دلیران و پهلوانان) و بزرگان گفت: دشمن گر چه خوار و خُرد است او را نادان نباید شمرد.

ضحّاک گفت: دشمن را خوار نمی‌شمارم، لیکن ازگردش روزگار بیم دارم. دیگر این‌که لشگری بیش از این خواهم، هم ازمردم و هم از دیو و پری. باید بر این کار هم‌داستان بود که من از آن ناشکیبم، اکنون باید محضری نبشت که سپهبد جز تخم نیکی نکشت. سخن جز به نیکی و راستی نگوید و از دادگری کم نگذارد.

در آن محضر اژدها، ناگزیر برنا و  پیر گواهی نبشتند. هم آنگاه از درگاه شاه خروشیدن مرد دادخواهی برآمد. مرد ستم‌دیده را نزد او فرا خواندند و نزدیک نامدارانش بنشاندند، مهتر با رویی دِژَم به او گفت:

برگوی ازکه ستم دیدی؟

خروشید و ازگفتِ شاه دست بر سر زد که منم کاوه‌ی دادخواه. داد من را بده که دوان اینجا آمدم و روانم از تو در رنج است. اگرکار تو داد دادن است بر مقدار تو بیفزاید، ولی هر دم  بر دلم بیشتر  نیشتر می‌زنی. اگر سر ستم با من نداری، دست بردن به جان پسرم از چه روست؟

مرا بود هجده پسر در جهان /  از ایشان یکی مانده است این زمان
shahname3-2

ببخشای بر من یکی در نگر / که سوزان شود هر زمانم جگر

شها، من چه کردم یکی بازگوی /  وگر بی‌گناهم  بهانه مجوی

به حال من ای تاج‌ور در نگر /  نیفزای برخویشتن درد سر

مرا روزگار این‌چنین کوژ کرد /  دلی بی‌امید و سری پر ز درد

جوانی نماندست و فرزند نیست  /   به گیتی چو فرزند پیوند نیست

ستم را میان و کرانه  بود /  هم ایدون ستم را بهانه بود

بهانه چه داری تو بر من  بیار / که بر من سگالی بَدِ روزگار

(ایدون = این چنین)

 

گفت مردی آهنگر و  بی‌زیانم ولی از شاه پیوسته برسرم آتش بارد. باید بدین داستان داوری شود که تو شاهی یا اژدهاپیکر. اگر هفت کشور توراست، چرا رنج و سختی آن همه برای ماست. برای من باید حساب کرد و الگو کرد تا جهان درشگفت ماند که چرا مارهای تو را مغز فرزندان من باید خوراک باشد.

سپهبد بگفتار او بنگرید و گوش فراداد و از سخنانی که شنید به شگفت آمد. فرزندش را بدو بازدادند و یاری و پیوند او را خواستند. شاه به او گفت که نزد بزرگان آرام گیرد چون بزرگان آن گونه که شاه گفته بود خط دادند، پادشاه به او گفت که درآن محضرگواه باشد.

چون کاوه نوشته گواه را برخواند، سوی پیران کشور برخروشید که ای پایمردان دیو که دل از ترس کیهان خدیو (خداوند ) بریده‌اید و همگی روی سوی دوزخ نهاده‌اید و دل به گفتار بی‌پایه‌ی او نهاده‌اید. من بدین محضر گواه نخواهم بود و هرگز از پادشاه نیز اندیشه‌ای ندارم.

خروشید و برجست لرزان ز جای /  بدرّید و  بسپرد محضر به پای

گرانمایه فرزند در پیش اوی /  از ایوان برون شد خروشان به کوی

که ای نامور شهریار زمین /  مهان شاه را خواندند آفرین

زچرخ فلک بر سرت باد  سرد /  نیارد گذشتن به روز نبرد

چرا پیش تو کاوه‌ی خام‌گوی  /   بسان همالان کند سرخ روی

همی محضر ما به پیمان تو  /   بدرّد بپیچد ز فرمان تو؟

سر و دل پر از کینه کرد و برفت /  تو گفتی که عهد فریدون گرفت

ندیدیم ما کار از این زشت‌تر  /  بماندیم خیره بدین کار در

کِیِ نامور پاسخ آورد زود  /  که از من شگفتی بباید شنود:

چون کاوه به درگاه دررسید، دو گوش من آواز او را ناگفته شنید. گفتی میان من و او در ایوان کوهی از آهن سر برآورد و هم ایدون که او دست بر سر زد، تو گفتی مرا در دل شکست آمده است. نمی‌دانم درآینده چه روی خواهد داد که کس از راز س‍پهر آگاه نیست.

چون کاوه از درگاه شاه بیرون رفت، مردمِ کوی و برزن و بازارگاه بر او گرد آمدند. کاوه همچنان می‌خروشید و فریاد می‌زد و جهان را سراسر سوی داد می‌خواند و از آن چرم که آهنگران برای جلوگیری از زخم آتش و بُرنده روی زانوی خود می‌انداختند، بر سر نیزه کرد و همانگاه از بازار چون گرد برخاست وگفت:

کسی کو هوای فریدون کند /  سر از بند ضحآک بیرون کند

یکایک به نزد فریدون  شویم /  بدان سایه‌ی فرّ او  بغنَویم

بپویید کاین مهتر اهریمن است  /  جهان آفرین را بدل دشمن است

بدان بی‌بها ناسزاوار پوست  /   پدید آمد آوای دشمن زدوست

shahname3-3کاوه از پیش می‌رفت و سپاهی نه چندان کم  بر او انجمن شد. او خود می‌دانست فریدون کجاست و سر اندر کشید و راست بسوی او رفت و به درگاه سالار نو رسید. چون از دور او را دیدند فریاد و غو برخاست. چون فریدون کی(کیانی) آن پوست را بر نیزه دید، اختری نیک پی‌افکند و آن را به فال نیک گرفت. آن را به دیبای روم  بیاراست و  بر و  پیکر و روی آن را به زر، نگار انداخت و آن را درفش کاویانی خواندند.

از آن پس هر شاهی که برتخت نشست و کلاه شاهی بر سر نهاد بر آن چرم بی‌بهای آهنگران، گوهرهای تازه برآویخت و از دیبای ارزشمند و پرنیان زینت داد و بدین‌گونه اختر کاویان شد. به گونه‌ای که در شب تاریک چون خورشید می‌درخشید و دل جهانی از آن پر امید شد. جهان بدین‌گونه نیز چندی بگشت که در نهان خود بودنی‌ها داشت.

فریدون چوگیتی بر آنگونه دید / جهان پیش ضحّاک وارونه دید

سوی مادرآمد کمر بر میان /   به سر برنهاده کلاه کیانshahname3-4

که من رفتنی‌ام سوی کارزار / تو را جز نیایش مباد ایچ کار

زگیتی جهان آفرین برتر است  /  بدو زن به هرنیک و بد هردو دست

فرو ریخت آب از مژه مادرش /  همی‌خواند با خون دل داورش

به یزدان همی‌گفت زنهار من  /   سپردم تو را ای جهاندار من

بگردان ز جانش نهیب بَدان  /   بپرداز گیتی ز نابخردان

فریدون سبک ساز رفتن گرفت  /  سخن را زهرکس نهفتن گرفت

فریدون دو برادر داشت که هر دو از او به سال بزرگتر بودند. یکی کیانوش نام و دیگری برمایه (برمایه نام گاوی بود که فریدون به شیر او پرورش یافت).

shahname3-5

فریدون نزد برادران سخن برگشاد و گفت زندگی خرّمی داشته باشید و شاد که گردون جز به بهی نمی‌گردد و تخت و کلاه به ما باز خواهد گشت. داننده‌ آهنگران را بیاورید تا گرزی گران برای ما بسازند. با گشودن لب هر دو بشتافتند و راه بازار آهنگران در پیش گرفتند و از آن پیشه هرکس که نامجوی بود به سوی فریدون روی نهادند.

جهانجوی بی‌درنگ پرگار برگرفت و پیکره‌ی گرز را بدیشان نمود و برخاک نگاری چون سرگاومیش کشید. آهنگران دست به کار ساختن گرز شدند و چون ساخته شد آن را پبش جهانجوی بردند. گرزی که چون خورشید می‌درخشید. گرز  پسندش آمد و جامه و سیم و زر به سازندگان بخشید و بسیار نیز امیدوارشان کرد و نوید مهتری داد. گفت اگر اژدها را زیر خاک کنم شما را سر از گرد و خاک بشویم و جهان را همه سوی داد آورم. چون از دادار یاد کنم، شما را پایه بهتری دهم و به آهنگران و پیشه‌ی آنان مهتری دهم.

 

رفتن فریدون به جنگ ضحّاک  

فریدون در روزی نیک‌اختر در خرداد روز، سپاه فراهم آورده، دو برادرش کیانوش و برمایه درکنار او منزل به منزل پیش می‌روند تا کین پدر را از ضحّاک بستانند. در راه به جایی می‌رسند که منزلگاه یزدان‌پرستان است. پیشوای آنان نزد فریدون آمده راز و رمز گشودن بندها را به او می‌آموزد. چون می‌داند که او شاه خواهد شد خوان می‌گسترند و پس از خوردن غذا تدارک خواب و آرامش می‌بینند.

دو برادر فریدون، ناباورانه قصد جان او را کرده به کوه برمی‌شوند و سنگی از کوه کنده به سوی مکانی که برادر درخواب بود می‌غلتانند و با این کار برادر را کشته می‌پندارند. امّا به‌فرمان یزدان غرّش سنگ، خفته را بیدارکرده به افسون، سنگ بر جای باز ایستاده ذرّه‌ای نمی‌جنبد. فریدون درمی‌یابد که این کار ایزدی است و ماجرا را به روی برادرها نمی‌آورد. بامداد به راه می‌افتند و کاوه‌ی آهنگر با درفشی که از چرم ساخته جلودار سپاه می‌شود تا به اروندرود می‌رسند.

از زورق‌داران، زورق و کشتی می‌خواهند تا لشگریان را به آن‌سوی رود برند. امّا نگهبان رود می‌گوید به فرمان ضحّاک برای گذر از رود اجازه و مهر او لازم است. فریدون خشمگین شده اسب خویش را به آب می‌زند و همراهان نیز در پی او همین کار را کرده به‌سلامت از رود می‌گذرند. و آن‌سوی آب به بیت‌المقدّس می‌رسند.

(البتّه منظور پرستشگاهی است، نه بیت‌المقدّس فلسطین) و آنجا را به زبان پهلوانی یا پهلوی گَنگ‌دژ خواندند.

shahname3-7

به‌تازی کنون خانه‌ی پاک خوان /   برآورده ایوان ضحّاک دان

فریدون و همراهان به شهر درآمدند و کاخی نیکو یافتند.

بدانِست کان خانه‌ی اژدهاست  /  که جای بزرگیّ و فرّ و بهاست

به‌یارانش گفت آن‌که ازتیره خاک  /   برآرد چنین جا بلند از مغاک

بترسم همی زان‌که با او جهان /  یکی راز دارد مگر در نهان

همان به که ما را بدین جای جنگ /  شتابیدن آید بجای درنگ

بگفت و به گرز گران دست برد /  عنان باره‌ی  تیزتک را سپرد

کس از روزبانان به در  برنماند  /   فریدون جهان آفرین را بخواند

به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ /   جهان ناسپرده جوان سترگ

(منظور ازمصراع دوّم بیت بالا این است که جوان کم سال بزرگ‌مردی شده است)

طلسمی که ضحّاک سازیده بود  /  سرش بآسمان برفرازیده بود

فریدون زبالا فرود آورید  /  که آن جز به‌نام جهاندار دید

یکی  گرزه‌ی گاوپیکر  سرش  /  زدی هرکه آمد همی در برش

وز آن جادوان کاندر ایوان بدند  /  همه نامور نرّه دیوان  بدند

سرانشان به گرز گران کرد پست /    نشست از بر گاه جادو پرست

فریدون برتخت ضحّاک پای می‌نهد و نشانی از خود ضحّاک نمی‌یابد. دختران جمشید را که به‌دست ضحّاک گرفتار آمده بودند، رهایی می‌بخشد و آنها از ستم‌هایی که  بر ایشان شده بود، حکایت می‌کنند و به فریدون می‌گویند کسی جز تو چنین جسارتی نداشت که به ایوان ضحّاک نزدیک شود. فریدون می‌گوید بخت و تخت جاودان به کسی نمی‌ماند. من پور آبتین هستم. همان ناموری که ضحّاک او را گرفت و تباه کرد. ارنواز که  سخنان فریدون را شنید، گفت:  پس تو همان کسی هستی که هوش(مرگ) ضحّاک بر دست تو است. پس ما راز زندگی او را برتو روشن خواهیم کرد.

بدان که او به جادو به هندوستان شده است. چون پیشگویان به او گفته‌اندکه فریدون به زندگی تو پایان می‌دهد پیوسته در بیم است و خون دد و دام و حیوان و انسان را می‌ریزد و از کشوری به کشوری دیگر می‌رود و اکنون هنگام بازآمدنش فرا رسیده است.
shahname3-8

دلش زان زده فال پرآتش است  /  هم آن زندگانی براو ناخوش است

همی خون دام و دد و  مرد و زن  /   بریزد  کند در یکی  آبزن

مگر کو سر و تن بشوید  به‌خون  /   شود فال اخترشناسان نگون

همان نیز زان مارها بردو کفت /  به رنج دراز است  مانده شگفت

(درکتاب شاهنامه همواره فردوسی کتف را کفت  آورده است )

از این کشور آید به دیگرشود  /  ز رنج دو مار سیه نغنَوَد

بیامد کنون گاه باز آمدنش  /  که جایی نباشد فراز آمدنش

گشاد آن نگار جگرخسته راز  /    نهاده بدو گوش گردن فراز

( امروزه ما واژه خسته را بیشتر برابر با کم‌توان به‌کار می‌بریم که درست نیست و  برابر آن زخمی است. زخمی که از آن خون بریزد. البتّه در شعر بیشتر درست به‌کار رفته است:  

“گربه ناگاه ازکمین برجست   /   گلوی جوجه را بدندان  خست”)

انتخاب تصاویر توسط مدیران سایت و با جستجو در اینترنت صورت گرفته است.

یک دیدگاه

  1. با سلام و عرض ارادت خدمت آقای اثباتی
    در این روزمرگی ها و اخبار و مطالب خشک و خشن و در این دنیای دود و ماشین و سرعت شهر و شهرنشینی، وقتی نوشته های شما و اشعار و داستان های شاهنامه را می خوانم خستگی از تنم می رود و به آرامشی می رسم که گویی خود را همراه قهرمانان داستان در آن تاریخ و آن فضا احساس می کنم. پند و اندرزهایی هم که در لابلای اشعار وجود دارند هنوز تازگی دارند و گاهی حس می شود که فردوسی آن را برای امروز ایران سروده است.
    سپاسگزارم و منتظر بخشهای بعدی داستان خواهم بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *