خانه » خاطرات » شبی با مجید

شبی با مجید

علی اکبر لبافی، ۱۷ فروردین ۱۳۸۹

در کوچه‌ی گلشن سیزده – چهارده نوجوان و هم‌بازی بودیم. نه چندان شرور، نه چندان بی‌ادب. مثل همه. هرگاه یکی از ما نمازی می‌خواند و مسجد می‌رفت و توی کلاس بسیج شرکت می‌کرد، به شوخی به هم می‌گفتیم فلانی قصد داره اسم کوچه را عوض کنه! ما برای شهادت فقط بسیج را و حضور در جبهه را شرط لازم و کافی می‌دانستیم. اما آن چهارده نفر بعضی در سربازی و حتی از طریق بسیج جبهه رفتند ولی تا به امروز آن کوچه‌‌ همان گلشن است. نه از نوجوانان ونه از مردان وزنان کسی نام کوچه را تغییر نداد.

majid-farid3

در مدرسه راهنمایی و دبیرستان البته دوستان و همکلاسیانی داشتم که نام کوچه‌هایی را عوض کردند. حالا که فکر می‌کنم و در اخلاق و رفتار یک‌یک آن دوستانم می‌اندیشم و خاطراتشان را مرور می‌کنم متوجه می‌شوم فرقشان را با بچه‌های کوچه گلشن. آن‌ها اگرچه به ظاهر مثل همه بودند، ولی الان که جستجو می‌کنم خاطره بدی از آن‌ها ندارم. جز مهربانی، مردم‌داری، عشق و ادب یادگاری دیگر برجای نگذاشته‌اند. و این بسیار عجیب است. شهید شاطرعباس شاگرد دوم مدرسه راهنمایی کمال‌وجودی، شهید مرتضی طالبی شاگرد دوم کلاس و شاگرد سوم‌‌ همان مدرسه. شهید محمدحسینی بر‌ترین فوتبالیست دبیرستان شهید رجایی و شاگرد با نمرات خوب، یک به یک رفتند. جوانانی ممتاز در اخلاق و درس. در برگجهان هم من استثنایی را ندیدم. من شهیدان علیرضا پلویی، عبدالرضا اثباتی، احمد جان‌نثاری و کمال کوشکستانی را می‌شناختم. من هرچه بیشتر راجع به شهیدان می‌اندیشم، بیشتر متقاعد می‌شوم که پاکان را خدا نزد خود طلبید. او گلچین زبردستی است.

majid-farid1اما مجید فریدافشین با همه آن‌ها فرق داشت. او همکلاسی من نبود و رابطه‌اش را با درس و مشق خیلی در خاطر ندارم. او همسایه‌ی ما در برگجهان بود. اگرچه فامیلی دوری هم با ما داشتند، ولی دوستی یگانه پیوند ما بود. به واسطه مهربانی‌هایش و کمکهای بی‌دریغی که به من و برادرم می‌کرد، هرگاه که به برگجهان می‌آمدند بسیار خوشحال می‌شدیم. من این‌جا هیچ‌یک از کمکهای او و حتی نکات مثبت اخلاقی او را نمی‌خواهم بیان کنم. من خاطره شیرینی از او به یاد دارم که هیچ ربطی هم به شهادت او ندارد:

یکبار مجید فقط با پدرش (مرحوم کربلایی حسن که به اختصار کل‌بسن بیان می‌شد) به برگجون آمده بود. مادرش (دختر عمه مادرم) که ما عمه صدا می‌کردیم نیامده بود. آن‌ها منزلشان را تعمیر می‌کردند و دو نفر گچکار به برگجون آمده بودند و چون وسیله آمدوشد نبود شب‌ها همانجا شام می‌خوردند و می خوابیدند.

 حدود ساعت ۹ تا۱۰ شب بود. هنوز خوابم نبرده بود، ولی همچی بیدار هم نبودم. با صدای عبداله عبداله از جا برخاستم. پیش از من عبداله به ایوان رفته بود. صدای مجید را به سختی می‌شنیدم. می‌گفت زود با علی‌اکبر بیایید خانه‌ی ما. من با نگرانی و شتاب، بعد از عبداله به خانه‌شان رفتم. به در منزلشان رسیدم. مجید با اشاره گفت از در پایینی بروم. هنوز پشت در پایینی نرسیده بودم که عبداله از داخل در را باز کرد. تا داخل زیرزمین شدیم، مجید دیس برنجی را جلو ما گذاشت. لوبیا پلو بود. البته لوبیا پلوی مخصوص برگجون یا‌‌ همان ماشگ پلو. پلوی ساده مانند عدس پلو که بجای عدس در آن لوبیا سفید (و‌گاه چیتی) می‌ریختند.

هنوز فرصت نیافته بودیم بپرسیم ماجرا چیه که گفت: تند تند لوبیا‌ها را جدا کنید. چیزی نمانده بود که قلبمان از حلقوممان در بیاید که موضوع چیست، ولی تا اولین لوبیایی را که عبداله از توی دیس در آورد و توی بشقاب پهلوی آن انداخت متوجه ماجرا شدیم. انگار تیله‌ای سنگی روی بشقاب چینی افتاده است: ددلنگ… ددنگ… دنگ دنگ… صدای لوبیایی که می‌غلتید.

majid-farid2

مجید تعریف کرد که این غذا را چگونه درست کرده است. مقداری برنج و لوبیا را قاطی کرده و در آب ریخته تا پخته شوند. پس از آنکه برنج پخته است بدون توجه به لوبیا‌ها آن را آبکشی کرده و گذاشته تا دم بکشد. سفره را انداخته، ماست‌ها را گذاشته و برنج را در دیس کشیده است. او دوتا شانس آورد. یکی اینکه برنج را زیرزمین و دور از چشم مهمانان کشید و شانس دوم آنکه خیلی اتفاقی متوجه شد لوبیا‌ها مثل سنگ هستند و نپخته‌اند. در این لحظه سراسیمه ما را صدا می‌زند و ادامه‌ی داستان.

majid-farid4ما به سرعت نور لوبیا‌ها را از داخل برنج پخته شده و داغ جدا کردیم. البته قبل از خواب دستانمان را شسته بودیم (!؟). اگر امتحان کنید متوجه می‌شوید جدا کردن لوبیا همچی کار ساده‌ای هم نیست. برنج به انگشتان می‌چسبد. در اثر جابجا کردن برنج دانه‌ها به هم چسبیده، کته می‌شوند. به ویژه اگر برنج خوب هم پخت نشده باشد. مثل برنجی که مجید پخته بود. مجید خلاقیت به خرج داده بود و بجای لوبیا سفید لوبیا چیتی در برنج ریخته بود. این موضوع سبب شده بود با وجود جداسازی لوبیا‌ها، بعضی از دانه‌های برنج به قرمزی بزنند.

دیس برنج آماده شد. مجید آن را جلوی مهمانان گذاشت و برگشت. غذا شده بود پلوی ساده با ماست. آن هم پلویی وارفته، سرد و با دانه‌های برنج سرخگون. آن شب به خیر گذشت و ما ساعت ۱۱ خوشحال از اینکه کسی متوجه خرابکاری مجید نشده است به خواب رفته بودیم. فردا شب مجید تعریف کرد که گچکار‌ها و پدرش چگونه پی به اصل ماجرا برده و همه چیز را فهمیده بودند. علاوه بر همه‌ی شواهد، چند دانه‌ای از لوبیا‌ها داخل برنج‌ها مخفی شده و از چشم ما دور مانده بودند. همین لوبیا‌ها مثل سنگ رفته بودند زیر دندان مهمانان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *