خانه » چهره ها » علیجان مقدس و نیم قرن مغازه داری

علیجان مقدس و نیم قرن مغازه داری

علی اکبر لبافی، ۱۷ فروردین ۱۳۹۰

از وقتی که آب‌نبات‌چوبی را شناختم با علیجان مقدس آشنا بودم. نه تنها کودکانی که آب‌نبات می‌خریدند، جوانانی که دزدکی سیگار اشنو می‌کشیدند و پیرمردانی که گیوه‌های پاره را‌‌ رها کرده گالش نمره هشت می‌خریدند و دخترانی که سرمه و سفیدآب می‌خریدند و زنانی که دسترنج صبحگاهی خود را که انبوهی بود از گل سرخ به فروش می‌رساندند، همه و همه علیجان مقدس را می‌شناسند. امروز هم افرادی که کنسرو لوبیا و کارت شارژ تلفن و ژیلت و سیگار لایت می‌خرند، او را پشت پیشخوان مغازه می‌بینند. علیجان سر‌شناس‌ترین فرد طایفه مقدس و مقیم روستاست که حدود نیم‌قرن به کار مغازه‌داری مشغول است. مغازه او اکنون در حاشیه رودخانه و مرکز محله روبار و در غرب پل شاهان، پای پله‌های تل‌حموم است.

a-moghadas1علیجان در سال ۱۳۱۴ متولد شد. او فرزند محمد حسین و حدیقه است. چهار فرزند شامل دو دختر و دو پسر حاصل ازدواج حاجی علیجان مقدس با خانم لیلا علیمردانی است. وی دختر مرحوم حاجی علی‌اصغر علیمردانی است.

علیجان می‌گوید: کمی سواد دارم. تا چهار کلاس بیشتر نخوانده‌ام. برگجهان در زمان مدرسه رفتن ما تا چهار کلاس بیشتر نداشت. او گفت: مهندس بشیر(ملک نیا) همکلاسی من بود. آقانوری (نورالدین محسنیان) و حاج اسماعیل (لبافی) و تیمور حاج عیسا(طوسی) و کمال نامی از اثباتی‌ها با من همکلاس بودند. ما در مدرسه دولتی پشت حمام سرده درس می‌خواندیم. پیش آقای یاسایی. آن خدابیامرز مرد بسیار شریفی بود.

گفتم حاجی یادم هست وقتی بچه بودم هنوز مغازه ربیع شِخ ممد(محمد اثباتی) و صفرعلی (اثباتی) برقرار بود. اما برای بعضی کالا‌ها مثل گالش و نفت و چیزهای دیگری به مغازه شما می‌آمدیم. یادم نیست بجز این‌ها بقالی دیگری در روستا باشد. آیا در شاهان یا روبار مغازه دیگری نبود؟

گفت: بجز این‌ها که در سرده گفتید، در شاهان حاجی‌اصغر و حاجی علی‌اصغر (علیمردانی) هم مدتی مغازه داشتند. مدتی هم حیدر شاهانی فرزند محمد در محله شاهان مغازه داشت. بجز این‌ها مدت زیادتری هم خدابیامرز احمد مشهدی محمود(کوشکستانی) در پاده مغازه داشت که مربوط به بعد از انقلاب می‌شود. مغازهٔ من ابتدا در شرق پل بود و مدتی هم زیر خانه‌مان بود. بعدا به اینجا آمدم.

البته بجز این‌ها که حاجی نام برد، مغازه‌های دیگری در روستا دایر شده است. پیش از همه پسر مرحوم حاج عابدین کوشکستانی در مسیر جاده دشتا‌ها و پس از آن محمد طوسی زیر تکیه سرده و محسن علیمردانی زیر امامزاده به مغازه‌داری مشغول شده‌اند.

حاجی، شما مدتهاست که نمایندگی انحصاری فروش نفت را در روستا دارید. آیا از ابتدا هم این نمایندگی منحصر به شما بود؟

راست:برفَرون، چپ: وسایل فروش نفت
راست:برفَرون، چپ: وسایل فروش نفت

نه پسر حاجی. نفت را اول دفعه حاج علی‌اصغر در دکان ایستگاه پاده می‌فروخت. من هم با او شریک بودم. دو سال بعد شراکت ما به‌هم خورد و حاج علی‌اصغر تنهایی نفت را می‌فروخت. فروش نفت مدتی هم دست مرحوم حسن شیخ‌ممد (محمد مجاوری) بود. بعد از آن این مغازه را حاج موسی خرید و از آن زمان من با حاج موسی شریک شدم و به این مغازه آمده‌ام که تا حالا این شراکت ادامه دارد.

حاجی، مدت خیلی زیادی بود که تنها مغازه‌داران روستا شما و مرحوم حاج احمد کوشکستانی بودید. به ویژه زمانی که جمعیت روستا بیشتر بود و ارزاق عمومی و مایحتاج اصلی مردم کوپنی بود و فروش گل‌سرخ هم رونق داشت. آیا اتفاق افتاده بود که شما با هم رقابت کنید و سعی کنید فروش طرف مقابل را از سکه بیاندازید؟ من گاهی می‌شنیدم که مردم می‌گفتند فلانی می‌گوید به شما فلان جنس را نمی‌دهم. مثلا می‌گوید اجناس کوپنی‌تان را بروید از کسی بخرید که به او گل‌سرخ‌تان را می‌فروشید!

آقای مقدس گفتند: اصلا اینطور نبوده. من هیچ‌وقت از این حرف‌ها نزده‌ام و برایم مهم نبوده که افراد به کدام مغازه می‌روند. هر کس از من چیزی می‌خواست به او می‌فروختم.

پرسیدم: حاجی اجناس مغازه را از کجا می‌خرید. آیا شده مثلا از افجه یا گلندوک خرید کنید؟ آن‌ها را چطوری به روستا می‌آورید؟

گفتند: نه. من از‌‌ همان اول تا حالا مستقیما از بازار تهران خرید کرده‌ام. الان هم گاهی وقت‌ها خودم می‌روم بازار تهران و خرید می‌کنم. البته الان که وسیله زیاد است. اما قدیم با ماشین عزت حاج‌امیر اجناس را از سرچشمه می‌آوردم. گاهی هم با اتوبوس واحد یا ماشین متفرقه می‌آوردم افجه یا سینک و بعد با الاغ می‌آمدیم برگجهان.

گفتم گل‌سرخ را کجا می‌فروختید و چطور حمل می‌کردید؟

گفتند: سخت‌ترین کار من زمان گل‌سرخ بود. هر روز صبح زود حدود یک تن گل را که روز پیش مردم می‌آوردند مغازه و زنم آن‌ها را می‌گرفت، با ماشین عزت می‌بردم سرچشمه. چهار راه مولوی سوار ماشین کاشان می‌شدم و گل‌ها را می‌بردم قمصر. ظهر قمصر بودم و ناهار می‌خوردم و برمی‌گشتم. غروب می‌رسیدم افجه. پیاده می‌آمدم برگجهان. ساعت ۱۲ شب می‌خوابیدم و صبح زود دوباره باید می‌رفتم قمصر کاشان. کار سخت و خسته کننده‌ای بود.

راست: عصای حاجی، چپ: حوض آب پشت مغازه
راست: عصای حاجی، چپ: حوض آب پشت مغازه

راجع به کار و فعالیت ایشان پیش از مغازه‌داری پرسیدم که گفتند برای مرحوم محمد همایون کار می‌کردند. در آن سال‌ها آقای همایون مشغول احداث جاده برگجهان بودند و آقای مقدس را که سوادی هم داشت به سرپرستی بعضی کار‌ها گماشته بودند.

علیجان گفت: شش ماه در نارون اقامت داشتم. به همت محمد خان جاده نارون بالا آمد و به انباج رفت. با تعجب پرسیدم یعنی جاده افجه و انباج را هم محمد خان کشید؟

گفت: نه. پیش از آن هم جاده بود ولی خراب بود. سربالایی نارون خیلی تند بود. محمد خان پل نارون را بالا آورد و سربالایی را کم کرد و همه جور وسیله توانست از سربالایی بالا برود.

علیجان ادامه داد: دو سال هم در افجه بودم. آن زمان محمدخان پل و جاده افجه را می‌ساخت. در این مدت من با نارونی‌ها و افجه‌ای‌ها و انباجی‌ها آشنا شدم. دعوای پلگدین بعد از این بود که برای من هم سخت بود. چون همین آشناهای من حالا طرف دعوای برگجونی‌ها بودند.

گفتگو که به اینجا رسید من از فرصت استفاده کردم و درباره دعوای پلگدین پرسیدم. مدتی است که درباره این موضوع تحقیق می‌کنم تا مطلبی هم در این باره بنویسم. به این ترتیب، این بخش از گفتگو را از مصاحبه حذف کردم تا در فرصتی دیگر خدمت خوانندگان سایت ارایه دهم.

اما در این گفتگوی مفصل بود که احساس کردم با حاجی علیجان خودمانی شده‌ام. این بود که به او گفتم: حاجی یک سوال شخصی دارم. نمی‌دانم ناراحت می‌شوید یا نه! اگر اجازه می‌دهید بپرسم. گفت بپرس. گفتم اینکه به شما لقب شِنبِل داده‌اند ناراحت هستید؟ اگر کسی شما را علیجان شنبل صدا کند عصبانی می‌شوید؟ گفت اصلا و ابدا.

باید برای خوانندگان محترم یادآوری کنم همانطور که در مقاله «اسم و رسم برگجونی» شرح داده‌ام افراد را در برگجهان با نام کوچک فرد و پدرش می‌شناسند. مثلا می‌گویند علیجان مش‌عبدالله. یعنی علیجان فرزند عبدالله و نمی‌گفتند علیجان طوسی. گاهی البته به افراد لقب داده می‌شد ولقب جایگزین نام پدر فرد می‌شد. مثلا می‌گفتند علیجان شنبل و نمی‌گفتند علیجان محمد حسین. به همین علت کمتر افرادی حاج علیجان مقدس را به نام پدرش می‌شناسند و بیشتر او را با لقبش می‌شناسند. علیجان دیگری هم در روستا هست که به علیجان ابرقو معروف بود و من نمی‌دانم ابرقو بیانگر چیست؟

لقب حاج علیجان به واسطه مشکلی است که درپایشان هست. یک پای این بزرگوار از پای دیگرشان کمی کوتاه‌تر است. مشکلی که در چند نفر دیگر از اهالی روستا هم وجود داشت. اما این لقب صرفا به حاج علیجان داده شد.

گفتم حاجی مشکل پای شما مادرزادی بود یا بعدا اتفاق افتاده است؟

گفت مادرزادی بود. اما چند سال قبل هم تصادفی کردم که در اثر تصادف همین پایم شکست و مشکلم چند برابر شد تا جایی که الان باید با دو عصا زیر بغل راه بروم.

پرسیدم آیا شما اکنون بزرگ خاندان مقدس هستید که پاسخ دادند افراد مسن‌تر از او در طایفه هستند. البته کمی فکر کردند و نام آقای صفر مقدس فرزند نصرالله را آوردند. بلافاصله هم گفتند حتی برادرشان عباس آقا از ایشان بزرگ‌تر است.

پرسیدم چرا نام فامیل طایفه شما مقدس است؟ آیا مانند مجاوری‌ها ارتباطی با امامزاده دارید؟

آقای مقدس از ارتباط طایفه‌شان با امامزاده اظهار بی‌اطلاعی کردند و ادامه دادند: طایفه ما خیلی ریشه‌دار و قدیمی است. حتی از شما لبافی‌ها قدیمی‌تر است. ما در طایفه‌مان افراد خیلی باسواد داشتیم. مثل کل‌تقی، ابوالمحمد، حاج حسین، عباسقلی. یکی از این بزرگان حتی با اجنه ارتباط داشت. جن‌گیر بود. آن وقت‌ها در برگجهان جن بیشتر از حالا‌ها بود. یکی از این بزرگان هم کتاب جوهری و قرآن خطی داشت. وصیت کرد که این‌ها را نگهداریم. الان این‌ها پیش برادرم است.

حاجی می‌دانید که برگجهان ده طایفه اصلی دارد که یکی از آن‌ها طایفه مقدس است. اما تاکنون کسی راجع به این طایفه در سایت مطلبی درج نکرده است. شما می‌دانید این طایفه چند شاخه دارد و آیا می‌توانید شجره نامه‌ای از افراد این طایفه فراهم کنید؟

شرح طایفه مقدس در یک برگ توسط حاج علیجان مقدس
شرح طایفه مقدس در یک برگ توسط حاج علیجان مقدس

آقای مقدس گفت اتفاقا چند وقت پیش این نوهٔ داداشت (۱) هم همین چیز‌ها را از من خواست. به چند نفری سفارش کردم فقط همین صفحه را به من داده‌اند (۲). طایفه مقدس تا جایی که یادم می‌آید سه شاخه دارد: یکی شاخه مرحوم ابوالمحمد که از اجداد خود من هستند. دیگری شاخه‌ای که مربوط به خانواده حاج احمدعلی که پدر مرحوم کر(کربلایی) رحمت می‌شود و آخری هم شاخه مربوط به خانواده حاج اسدالله مشهدی محمد است.

از حاج علیجان پرسیدم آیا هیچیک از وسایل قدیمی مغازه را اکنون دارید؟

گفتند: همه را دور ریختیم.

در مغازه حاج علیجان، پشت پیشخوان دری هست که مغازه بقالی را به محل استقرار مخزن نفت متصل می‌کند. این در، شیشه‌ای دارد که تمام پشت آن با عکسهای بریده شده از اعلامیه درگذشتگان روستا پر شده است. این شیشه اکنون تابلوی مردگان است؛ تابلوی بدون شرحی که نظر هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کند. برای من که هریک از این عکس‌ها چهره‌ای آشناست، اما این تابلو حرفهای دیگری هم دارد. گویی رباعیات خیام را می‌خوانم و آیهٔ فاعتبروا را. افراد کوچک و بزرگی از حیث سن و اعتبار و ثروت و مقام و ایمان و سواد که اکنون همگان چهره‌شان مثل هم بر کاغذی نقش بسته و پشت شیشه‌ای آویزان است و پیکرشان آرمیده و پیوسته به خاک گورستان.

پشت و روی تابلوی مردگان، مغازه حاج علیجان مقدس
پشت و روی تابلوی مردگان، مغازه حاج علیجان مقدس

این در را باز کردم و وارد فضای فروش نفت شدم. مخزن گالوانیزه نفت و پارچ‌ها و پیمانه‌های نفت همچنان پابرجا بود. حوض آبی که شرشر خفیفی را به گوش می‌رساند. فضایی با دیوارهای تاریک وسیاه که تک لامپ صد وات هرگز قادر نبود و نیست آنرا روشن کند و هنوزهم که هنوز است سایه پشت مخزن را ترسناک جلوه می‌دهد. این نم و نفت و بوهای آن‌ها و این فضا مرا کشاند و رساند به خاطراتی دور دست که دو پیت حلبی را با درهایی که هیچ وقت درست چفت نمی‌شد! با دو گوال بزه مویی(۳) و چاروایی که پیتهای پر از نفت را هِلک و هِلک از پله‌های تل‌حموم بالا می‌برد تا برساند به سرده. جایی که حالا از ته گوال نفت چکه می‌کرد و پالان خر را آن‌چنان آغشته به نفت که تا پاییز بوی نفت می‌داد.

وقتی غرق در این فضای تاریک و بویناک بودم، برفرونی(۴) شکسته را دیدم و دانستم در کنجهایی از روستا هنوز چیزهایی هست که با من حرف می‌زنند و خاطراتی هستند که هنوز زنده‌اند. مثل حاج علیجان که خداوند زنده و سرزنده‌اش نگهدارد.

a-moghadas5

 (۱) محمود فیض آبادی

 (۲) یک صفحه مطلب با خط درشت که گفتند باید پیش خودشان بماند و من از روی آن عکس گرفتم. امیدوارم در اولین فرصت این مطلب را برای درج در بخش طایفه مقدس ارسال کنم.

 (۳) جوال بافته شده از موی بز

 (۴) برفروب، برای آگاهی از معنای سایر کلمات تیره به فرهنگ لغت مراجعه شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *