خانه » خاطرات » یاد‌ها وخاطره‌ها

یاد‌ها وخاطره‌ها

محمدتقی اثباتی، اردیبهشت ۱۳۹۴

فرار بزرگ

 نمی‌دانم کلاس سوم بودم یا چهارم، هیچ وقت از مدرسه جیم نشده بودم. tesbatiیکی از روز‌ها علی پسر مشهدی ایوب که با من همکلاسی بود گفت بیا امروز کلاس نرویم. پرسیدم چرا. درجواب گفت مشق ننوشتم، درس هم حاضر نکردم، این معلّم هم بدجوری کتک می‌زنه، اگر تو هم با من بیایی خیلی بهتر است. من بر سر دوراهی قرار گرفته بودم. نمی‌دانستم چه کنم. دوستی کار خودش را کرد. ما در یک فرصت طلایی دور از چشم آقای علیجان طوسی، نگهبانی که چون چشم الکترونیکی همه چیز را می‌دید و هر حرکتی را زیر نظر داشت، گریختیم و یک‌راست به کنار زمین آن‌ها نزدیک آسیاب سرده رفتیم. گردوها را هنوز نچیده بودند. علی در چشم بهم‌زدنی بالای درخت بود. گردوی خودشان بود. مقداری پایین ریخت من جمع کردم. علی با چاقو آن‌ها را مغز کرد. باهم خوردیم. به زنگ‌های تفریح مدرسه که بخوبی آنجا شنیده می‌شد، گوش می‌کردیم و می‌شمردیم. پیش از نواخته شدن زنگ آخر بسوی مدرسه تاختیم. در کوچه نزدیک مدرسه کنار یک در ایستادیم. وقتی زنگ خورد و همه برای رفتن به خانه شتاب داشتند، همراه بچَه‌ها شدیم و همه چیز بخوبی گذشت.

شاید پس از گذشت پنجاه سال از این رویداد، در دیداری که از ایران داشتم، می‌خواستم برای بچَه‌ها کفش بخرم. با حجَت طوسی فرزند ناصر که کفش‌فروشی داشت و به گمانم هنوز هم دارد، آشنا بودم. به سراغش رفتم. باهم چای خوردیم و گپ زدیم. به یاد علی و آن ماجرا افتادم. سراغش را گرفتم گفت همین نزدیکی او هم کفش‌فروشی دارد. نشانی داد و به دیدارش رفتم. زود همدیگر را شناختیم. خوش و بش کردیم و گپ زدیم. من ماجرای مدرسه و آن فرار بزرگ (به نظرخودم) را پیش کشیدم. گفثم تو هم آن را به یاد داری؟ علی کمی به فکر فرو رفت. بعد نگاهی به من انداخت و با لبخند پاسخ فیلسوفانه‌ای داد. گفت: تو چون فقط یکبار از مدرسه فرار کردی آن را به یاد داری! امَا من که هر روز جیم می‌شدم چطور آن‌ها را به یاد داشته باشم؟

yadokhatere1

ناکام

 پدرم زمین کوچک ارثی سهم خود را که به ملک نصرا‌لله شهرت داشت و بین نهر زیادآباد و رودخانه قرار دارد، با دشواری فراوان آباد کرده بود. سنگ بزرگ گوشه زمین را به کمک آتشکار منفجرکرده برداشته بودند. به یاد دارم با دشواری فراوان ذرَه ذرَه چال زدند و لایه لایه باروت و شن ریختند و فتیله بلندی جلو سوراخ گذاشتند و ما را به شیران بالا فرستادند. یکی هم در اطراف با صدای بلند چندی جار زد تا کسی در نزدیکی نباشد. من شیران بالا زیر درخت توت وقفی که بگمانم هنوز هم هست، ایستاده بودم. وقتی صدای مهیب انفجار بلند شد، فوَاره بسیار بلندی از سنگ‌پاره‌ها را دیدم که بعد چون آبشاری سرازیر شد.

 پس از چند سال پدرم آنجا را تبدیل به باغ کرد و درخت‌های سیب و گیلاس از نوعی که پرتبایی می‌گفتند کاشت و به ثمر رسید. یک سکّو مانند تخت هم در وسط باغ درست کرد که هم محلَ بازی بچَه‌ها بود و هم نمازخانه پدرم. درخت‌ها هنوز خیلی بلند نبودند. گیلاس و آلبالو رنگ گرفته بود. چون باغ و میوه در ده کم بود، برای بچَه‌ها به گمانم هوس انگیز بود. از غروب آفتاب تا یکی دو ساعت که مردم دست از کار کشیده راهی خانه شوند، من و پدر توی باغ می‌ماندیم. و نگهبانی می‌دادیم. توی باغ کنار رودخانه شب سرد بود. من چادرشب و پلاسی بر سر کشیده نشسته بودم و پدرم به نماز ایستاده بود. ناگاه در تاریکی دو نفر به‌شتاب از روی نهر زیادآباد پریدند و از پلَه‌هایی که پدرم با سنگ و خاک درست کرده بود، پایین آمدند. تا دست به شاخه اوَلین درخت گیلاس بردند پدرم سرنماز سرفه‌ای کرد. صحنه عکس‌العمل آن دو نفر هرگز فراموشم نمی‌شود. آن‌ها چنان دچار نگرانی و هیجان شده بودند که راه بازگشت از روی پلَه را گم کرده بودند. از کنار پلَه می‌خواستند خود را به لب نهر برسانند. دست به هر بوته و ترکه‌ای می‌زدند تا خود را بالا بکشند، کنده یا شکسته می‌شد. دو سه بار سر خوردند و پایین افتادند. من از خنده روده‌بر شده بودم. عاقبت خود را به لب نهر و راه رسانده دست خالی باز گشتند.

تک درختی به تنهایی چون باغ

yadokhatere2تک درخت سیبی در وسط زمین‌های شیران بالا بود و به گمانم هنوز هم هست. از نوع خوش‌طعم و خوش‌عطر شمیرانی. درثقسیم‌بندی این درخت و زمینش سهم عمَه‌ام شادروان ربابه همسر سید حسن میرشریف افجه‌ای بود. سرپرستی زمین و درخت سیب معروف آن را پدرم داشت. از سیب، سالی که بار داشت بخوبی مراقبت می‌کردیم و محصول را به افجه و صاحبش می‌رساندیم، از هنگام دندان‌گیر شدن تا رسیدن و چیدن آن، شب‌ها من و پدرم پای درخت می‌خوابیدیم. یک شب من خواب بودم، ناگهان با صدایی از خواب پریدم. دیدم پدر نشسته چوبی در دست دارد و آرام می‌خندد و دو نفر در حال فرارند. از نهر زیادآباد که پریدند و  بطرف رودخانه سرازیر شدند، من جسارت پیدا کردم و کلَی سنگ در تاریکی پشت سر آن‌ها بی‌هدف پرتاب کردم.

سال‌ها از این رویداد گذشت. تهران مدرسه می‌رفتم. پسر عمَه‌ام مرحوم عبَاس میدان کلانتری خشکشویی داشت. نزدیک عید چون مشتری زیاد بود، برای کمک و سرگرمی من تنها یا با پسر عمَه افجه‌ای خودم بعد از مدرسه به این کارگاه می‌رفتیم و لباسهای آماده را شماره گذاری و ردیف می‌کردیم. حبیب شاهانی ماشین کار آنجا بود. یک شب در حال کارکردن، داستان و خاطره‌ای را با آب و تاب تعریف کرد.

گفث: خیلی سال پیش یک شب من و دوستم در بالانجو آبیاری می‌کردیم. نصف شب هوس کردیم از تک درخت سیب شما چندتا دونه سیب بچینیم و هنگام آبیاری بخوریم. آهسته خودمان را به درخت رساندیم. دیدیم دو نفر پای درخت خوابیده‌اند. من دقَت کردم دیدم هر دو خوشِ خوابند. با احتیاط دست به شاخه بردم دو تا سیب که چیدم ناگهان چوبی توی کمرم روی کپنک صدا کرد. خوب شد که هم کپنک داشتم و هم بابات من را نشناخت. اگرنه خیلی باعث خجالت می‌شد. ما از نهر که پریدیم و خواستیم بطرف رودخانه سرازیر شویم، دیدیم رگبار سنگ است که فرو می‌ریزد. زیر سنگ بزرگ و درختی پناه گرفتیم. نشستیم تا رگبار فرونشست. نمی‌دانم بابات این سنگ‌ها را ازکجا آورده بود و چطوری به این خوبی پرت می‌کرد. خندیدم. گفتم بابام سنگ پرت نمی‌کرد. آن سنگ‌ها را من پرت می‌کردم. گفت عجب اگر ما را کشته بودی چی؟

خوش‌خواب

یک سال سیب عمَه افجه‌ای را چیده و در صندوق‌های متعدَد بسته‌بندی کرده بودیم. شب من و بابا و پسرعمَه‌ام -صاحب سیب- شام خورده پای درخت خوابیده بودیم تا صبح از ده الاغ آورده صندوق‌ها را به ایستگاه برسانیم و با ماشین به افجه منتقل نماییم.

صبح زود، پدرم من و پسر عمَه‌ام ابوالقاسم را بیدار کرد. به ابوالقاسم گفت ما می‌رویم ده الاغ بگیریم. صبحانه هم می‌آوریم. تو مواظب صندوق‌ها باش. با تاکید دوبار پرسید: دایی جان بیداری؟ ابوالقاسم گفت: آره دایی بیدارم. من و بابام رفتیم ده. از همسایه‌ها دو تا الاغ گرفتیم، نان و پنیر هم برداشتیم و روانه شدیم. رفت و برگشت ما شاید یکساعت و نیم شد.

yadokhatere3به اوّل زمین‌های شیران که رسیدیم از دور دیدیم یکی از صندوق‌های سیب لب نهر زیادآباد است. قدم‌ها را تند کردیم دیدیم یک صندوق هم جلو‌تر است. حیران شدیم. با شتاب بیشتر پیش رفتیم دیدیم دو تا هم جلوتر، کنار زمین همسایه است و بقیَه در گوشه و کنار. خود را بالای سر پسر عمّه رساندیم. دیدیم غرق درخواب ناز است و دکوراسیون اطراف دگرگون شده است.

سماور آب گرم داشت، اما آتش آن با آب خاموش شده بود، قوری به شاخه درخت آویخته، استکان‌ها وارونه و کاسه گوشت کوبیده که از شام مانده بود، خالی بود.

صندوق‌ها را با زحمت از اطراف جمع‌آوری کردیم، هیچ چیز کم و کسر نبود. پسر عمّه را بیدار کردیم، ماجرا را گفتیم و کلَی خندیدیم.

از این ماجرا هم سال‌ها گذشت. من تهران مدرسه می‌رفتم و با بچّه‌های محلِ دلگشا آشنا و دوست شده بودم. روزی برای هم خاطره تعریف می‌کردیم، یکی از بچَه‌ها به نام علی یافتیان که پدرش اهل نیکنام‌ده بود و مادرش از خانواده‌های شاهانی برگجهان، آغاز داستان کرد. گفت فلان سال صبح زود من و چند تا از بچَه‌ها (که نام برد) صبح زود از شیرون رد می‌شدیم دیدیم سیب‌های آن درخت بزرگه که می‌گفتند مال شما است چیده شده توی صندوق است. گفتیم برویم چندتا سیب پادرختی برداریم توی راه بخوریم. آهسته آهسته جلو رفتیم. دیدیم مثل اینکه کسی آنجا خوابیده می‌خواستیم برگردیم. ولی گفتیم از کنار مرز به راه خودمان ادامه می‌دهیم. خوب که نگاه کردیم دیدیم یک پسر بچَه است. یواش صدایش زدیم دیدیم خوشِ خواب است. بلندتر صدا زدیم، از جا تکان نخورد. مقداری سیب جمع کردیم. داشتیم راه می‌افتادیم که یکی از بچَه‌ها گفت ما باید جوری نشان دهیم که آمدیم و نگهبان خواب بود.

شیرینکاری‌های خودشان را با آب و تاب تعریف کردند و خندیدیم. بعد به آن‌ها گفتم آن جوان که خوابیده بود با آن خواب سبک پسر عمّه من بود. من و بابام هم شب آنجا خوابیده بودیم، صبح رفته بودیم برای بردن سیب‌ها به ایستگاه از ده الاغ بیاریم. علی گفت وقتی دیدیم خواب نگهبان آنقدر سنگین است می‌خواستیم خودش را هم ببریم لب نهر بخوابانیم ولی گفتیم شاید بترسد و فکر کند جن این کار‌ها را کرده است!

۴ دیدگاه

  1. بسیار زیبا بود. ان تک درخت سیب واقعا معرکه بود. شوخی های نوجوانان عصر قبل بسیار طبیعی تَر بود. 🙂

  2. با سلام و ارادت خدمت جناب آقای محمد اثباتی
    همکاری جنابعالی از بدو تاسیس این سایت موجب افتخار و دلگرمی بود و تداوم این همکاری سبب تنوع و غنای هرچه بیشتر سایت می باشد. از جنابعالی بار دیگر تشکر نموده و همواره چشم به راه فرستادن مطالب جدید و خواندنی شما هستیم.

  3. ضمن سلام و تشکر خدمت جناب آقای محمدتقی اثباتی
    عرض کنم جمله فیلسوفانه علی آقا بسیار متین و شنیدنی بود.
    اما در توضیح بیشتر درخصوص یادداشت جناب آقای اسی اثباتی عزیز باید عرض کنم فضای اجتماعی روستای برگجهان در قدیم قابل مقایسه با فضای فعلی تهران یا حتی برگجهان نبود. فضایی نسبتا خشک به دلیل مشکلات زیاد زندگی و کار سخت و مداوم کشاورزی و باغداری بود و کمتر فرصت و مجال شوخی پیش می آمد و احترام کوچکترها به بزرگترها و به ویژه شان فردی مانند آشیخ محمدعلی درحدی بود که کمتر کسی به خود اجازه شوخی به بزرگترها آن هم از نوع بزرگواری چون محمدعلی می داد. از این منظر و با درک شرایط ویژه اجتماعی آن روزگار، شوخی هایی که جناب محمدتقی اثباتی برشمرده اند، جزو وقایع خاص و نادری است که می تواند از همان نوع جمله فیلسوفانه علی آقا قلمداد گردد.
    اکنون که شوخی باب هر روز و هر ساعت زندگی ماست و حتی تجاوز ماموران رسمی یک کشور به نوجوانان ما با شوخی و خنده سپری می شود شاید درک عمیق تاثیر شوخی هایی که جناب اثباتی بیان کرده اند دشوار باشد.

  4. باسلام ،برای نشان دادن ارزش کار شما در امر خاطره نویسی ،ضروریست بیان نمایم که کاری شریف وبا ارزش است که به این وسیله احساسات خود را به مخاطب انتقال میدهید. سادگی ،صمیمیت ،برجسته سازی ،زیبایی و تأثیر گذاری از عواملی است که در بیان خاطرات شما مشهود میباشد. برای شماسلامتی و موفقیت هر جه بیشتر را آرزومندم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *