خانه » برگجونی ها » زندگی‌نامه حاج علی‌بابا شاهانی(علی‌بابا رستم)

زندگی‌نامه حاج علی‌بابا شاهانی(علی‌بابا رستم)

احمد شاهانی، اسفند ۹۸

علی‌بابا شاهانی فرزند رستمعلی نوه‌ی اسماعیل‌کرد، و ام‌لیلا

در تاریخ سوم بهمن ۱۳۱۰ در روستای برگجهان، محله شاهان و محله‌سر اسماعیل‌کرد به دنیا آمد. مادر ام‌لیلا – بیگم‌جونی- همسر کل‌تقی و عروس حاج علی بود.

بیگم‌جونی از کل‌تقی صاحب دو فرزند به نام‌های مصیب و ماه‌بی‌بی شد که شوهرش فوت می‌نماید و پس از فوت شوهر، به کربلایی اکبر مجیدی لواسان بزرگی شوهر می‌کند.

کربلایی اکبر از همسر اول دو پسر و سه دختر داشت و پس از ازدواج با بیگم‌جونی خداوند دختری به نام ام‌لیلا به او عطا می‌نماید و ام‌لیلا دارای سه برادر و چهار خواهر بود. بعد از فوت کربلایی اکبر، بیگم‌جونی به اتفاق دختر خود به برگ‌جهان بر می‌گردد و در منزل پسر خود مصیب ساکن می‌شود.

ام‌لیلا در سن ۹ سالگی به نکاح رستمعلی اسماعیل‌کرد در می‌آید که حاصل این ازدواج دو پسر به نام‌های علی‌آقا و علی‌بابا و چهار دختر به نام‌های قمرسلطان، زهرا، زینب(شمیمه)، و زینت(آمنه) می‌شود.

کوچ از برگ‌جهان

رستمعلی با فرزندان خود رعیت میرزاحبیب همایون (اسلحه‌دار باشی) بود و پسر بزرگ (علی‌آقا) او بیشتر در زراعت و پسر کوچکتر (علی‌بابا) بیشتر در کار دامداری کمک حال پدر بودند.

در آن دوره باغ میوه در برگ‌جهان کم بود و تنها برخی از بزرگان ده از جمله میرزا حبیب دارای باغ میوه و سیب بودند. در فصل پاییز که سیب‌ها را از درخت می‌چیدند مدتی در هوای آزاد نگهداری می‌کردند و بعد به داخل انبار می‌بردند.

رعیت میرزا حبیب که در فصل پاییز سیب‌های باغ ارباب را چیده بودند در ایوان ساختمانِ معروف به نوساخت قرار می‌دهند که متاسفانه عده‌ای شبانه سیب‌ها را به سرقت می‌برند و همین موضوع باعث می‌شود که بین ارباب (میرزاحبیب) و رعیت (رستم) شکرآب شود و علی‌آقا با میرزا حبیب مشاجره نموده و املاک و اموال اربابی را تحویل و برای ادامه زندگی به تهران کوچ می‌کند.

علی‌بابا که به کار گله‌داری مشغول بود چند ماهی با یک نفر کارگری که داشتند (مرحوم رمضان علی‌محمد جمالیان از اهالی نیکنام ده) دام‌ها را اداره می‌نمایند و چون دامداری در آن موقع (دهه بیست) مشکلات خود را داشت و پشتیبانی خانواده را می‌طلبید و مهاجرت خانواده به تهران نگهداری دامداری را با سختی بسیار مواجه کرده بود، بدون مشورت با پدر و برادر گوسفندان را در گردنه گیریبه به فروش رسانده (میش با بره جفتی ۲۰ریال) و حدود ششصد تومان از فروش گوسفندان به دست آورده و عازم تهران می‌شود.

در آن زمان مش رستم در منزل حاج باقر قنبر(سیف محمدی) مستاجر بود و به واسطه همین ارتباط از طرف فرزندان حاج باقر، حاج علی‌بابا به داش علی معروف شد.

پدر و برادر از علی‌بابا سوال می‌کنند گوسفندان را چه کردی؟

علی‌بابا جواب می‌دهد که زیر لباسم هستند و کیسه (انبان) پول را تحویل می‌دهد.

سکونت در تهران

در آن موقع رستم پیر و از کار افتاده شده بود و به رسم آن موقع اداره خانواده با پسر بزرگتر بود. علی‌آقا آن زمان در مغازه آقای رشیدی -که ظروف کرایه بود- کار می‌کرد و چون قوی هیکل بود و طَبق‌کشی می‌کرد درآمد خوبی داشت. علی‌بابا نیز در مغازه رفیق قدیمی خود حاج طاهری (حاج قربان) فرزند حاج غلامعلی که اطوشویی داشت مشغول به کار می‌شود.

حاج باقر که انسان خیری بود و آشنایی به نام حاج رمضان دولابی داشت پادرمیانی می‌کند و زمینی را برای بچه‌های رستم در نظر می‌گیرد و شبانه با چراغ زنبوری به محله موتورآب که آن موقع اراضی کشاورزی بود می‌روند و زمین را می‌بینند و معامله می‌کنند. صاحب زمین شرط تحویل زمین را چیدن گندم آن و برداشت گندم قرار می‌دهد.

بچه‌های رستم پس از تحویل زمین و به کمک پسرعموهای خود پی زمین را در می‌آورند و ساختمانی در یک طبقه با سه اطاق تیرچوبی و زیرزمین و آب انبار می‌سازند و از منزل حاج باقر به خیابان حاج قربانی کوچه اورنگ نقل مکان می‌نمایند (حدود سال۱۳۳۲ تا سال ۱۳۳۴).

خاطره‌ی حاج علی‌بابا از کودتای سال۱۳۳۲

حاج‌علی‌بابا نقل می‌کرد: در میدان بهارستان ایستاده بودم که دیدم عده‌ای از سمت سرچشمه به سمت مجلس می‌آمدند و سگی را عینک زده و در طبق گذاشته بودند و شعار مرگ بر رزم‌آرا  و درود بر مصدق سر داده بودند و به سمت دروازه شمیران رفتند. چیزی نگذشت که همان عده و با همان سگ به سمت مجلس آمدند و شعار درود بر رزم‌آرا و مرگ بر مصدق می‌دادند و عده‌ای هم به منزل مصدق ریختند و منزل ایشان را غارت کردند…

مشاغل و ازدواج

در سال ۱۳۳۲ چند نفر از هم‌سن و سالان علی‌بابا خدمت زیر پرچم را طی می‌کردند، لیکن او به واسطه کفالت پدر معافیت موقت داشت (پیوست شماره۲).

…حاج علی‌بابا بعد از اشتغال در مشاغل مختلف به واسطه ارتباط با خانواده میرزاحبیب توسط یاورخان پسر میرزاحبیب در کارخانه ریسندگی چیت ری به عنوان کمک‌راننده‌ی نفت‌کش مشغول به خدمت می‌شود و رانندگی با ماشین سنگین و سواری‌های آن دوره از جمله فیات و اپل را فرامی‌گیرد و تا سال ۱۳۳۹ در کارخانه چیت ری خدمت می‌کند. یکی از خاطراتی که نقل می‌کرد این بود:

روزی به هنگام انتقال نفت سیاه از پالایشگاه ری به کارخانه، پاسگاه پلیس‌راه ماشین را متوقف می‌کند. راننده برای پاسخگویی وارد پاسگاه می‌شود و من پشت ماشین نشستم و نفت‌کش را به کارخانه بردم…

حاج علی‌بابا در سال۱۳۳۴ با دختر عباس مَندلی(محمدعلی) که همسایه دیوار به دیوار برگ‌جهان بودند نامزد بود و در این سال ازدواج می‌نماید. این ازدواج دوامی نداشت و از یکدیگر جدا می‌شوند و پس از آن توسط شوهر خواهرش- مش‌رحمان- به خواستگاری دختر حاج جواد مدابراهیم می‌روند که حاج جواد مخالفت می‌کند و مجددا توسط محمد محمد‌زکی دیگر شوهر خواهرش و توسط حاج غلامحسین رجبعلی و حاج مصطفی مدابراهیم وساطت شده و حاج جواد به احترام برادر و دایی‌اش دختر خود را به عقد حاج علی‌بابا در می‌آورد. حاج علی‌بابا در سال ۱۳۳۶ با دختر حاج جواد ازدواج  می‌نماید که حاصل این ازدواج دو پسر و دو دختر می‌باشد.

…در سال۱۳۳۹ با درخواست مرحوم حاج جواد و وساطت مرحوم حاج خیراله کربلایی‌حسن (باجناق حاج علی‌بابا) وی از کارخانه چیت ری استعفا داده (به جهت ساعت کاری بالا و اینکه صبح‌ها خیلی زود سر کار می‌رفت و شب‌ها دیر باز می‌گشت) و با دریافت توصیه به صورت روزمزد در آموزش و پرورش مشغول به خدمت می‌گردد.

حاج علی‌بابا از ۱۵ آذر ۱۳۳۹ تا تاریخ اول مرداد سال ۱۳۴۲ در دبستان صابر به عنوان خدمتگزار روزمزد خدمت می‌نماید و در ادامه تا اول آبان همان سال در دبستان‌های میثمی و ناصرخسرو خدمت روزمزدی وی ادامه می‌یابد و در کنار شغل اول، دکه یخ اجاره می‌نماید و بعد از ظهرها برای امرار معاش یخ فروشی می‌کند. درسال ۱۳۴۲ تبدیل عضویت شده وکارمند رسمی آموزش و پرورش شده و به عنوان سرایدار در دبستان ناصرخسرو واقع در خیابان ایران کوچه مظاهری مشغول می‌شود.

در طی این سالیان افراد بسیاری از اهالی برگ‌جهان در دبستان‌های صابر، میثمی و ناصرخسرو به عنوان دانش‌آموز مشغول به تحصیل بودند و خاطرات جالبی از آنها نقل می‌کرد.

یکی از این افراد جمشید موسی بود که بعدها باجناق حاج علی‌بابا شد. جمشید علاقه زیادی به کبوتر داشت و بدون اجازه به داخل شیروانی مدرسه می‌رفت و کبوتر می‌گرفت. یک  بار که حاج علی‌بابا می‌خواست جمشید را تنبیه نماید او خود را معرفی می‌نماید و می‌گوید من برگجونی هستم و از تنبیه خلاص شده و آزادی عمل هم پیدا می‌کند و در آخر سال که نمره نمی‌آورد، با وساطت حاج‌ علی‌بابا دبیر درس مورد نظر نمره قبولی جمشید را می‌دهد…

سرایداری در دبستان ناصرخسرو تا زمان انحلال دبستان در سال‌های حدود ۱۳۵۰ ادامه می‌یابد و بعد از انحلال دبستان در سال مذکور، به دبستان ایزدی در حوالی چهارراه سیروس منتقل می‌شود و بعد از یکی دو سال خانواده را به منزل خود در خیابان شیوا منتقل می‌نماید و به صورت خدمتگزار در دبستان ایزدی تا سال ۱۳۵۸ خدمت می‌نماید و بعد به دبستان شهید سربندی در میدان بهارستان منتقل و در سال ۱۳۶۱ از آموزش وپرورش باز نشسته می‌شود.

سایر فعالیتها

درفاصله سال‌های ۱۳۳۲ تا ۱۳۳۴ به اتفاق برادر و شوهر خواهر خود قربان امیدعلی اقدام به خرید زمین جیروا یا دوراه از مش اسدالهِ مش ممدِ روبار می‌نماید. چند سال بعد سهم مش قربان را به اتفاق برادر خریداری می‌نمایند و چند سالی گندم می‌کارند.

در حدود سال ۱۳۴۵ زمین‌های جیروا را از حالت زراعی به باغ سیب و گیلاس تغییر می‌دهند و روزهای آخر هفته به اتفاق حاج مصطفی و حاج جواد و حاج حسینقلی مدابراهیم خدا بیامرز و خیراله کربلایی حسن که به قول معروف در پایین‌َپی زمین داشتند، با ماشین نیکنام‌ده به سر زمین‌ها می‌رفتند و باغ‌داری می‌کردند و عصر جمعه به تهران مراجعت می‌کردند تا صبح شنبه در محل کار خود حاضر شوند.

(بخش عمده‌ای از زمین‌های مذکور پس از پیروزی انقلاب و احداث جاده پایین بدون دریافت وجهی در اختیار مسیر جاده قرار داده شد).

درتابستان سال ۱۳۳۹ پدر ایشان که دچار کهولت سن شده بود در برگ‌جهان سکته می‌نماید و قاصد به تهران می‌آید و پسران رستم را خبردار می‌کنند که مش رستم رو به قبله و رو به موت است و آنها از تهران لوازم و وسایل کفن و دفن و پذیرایی را تهیه می‌کنند و به برگ‌جهان می‌برند. لیکن مش رستم بعد از چند روز بهبود یافته و از بستر بیماری بر می‌خیزد و به قول خودش “برنج فوت خودش را می‌خورد”. اما در زمستان همان سال مش رستم در تهران فوت می‌نماید و در قبرستان امام زاده اهل علی (ع) که اکنون پارک شده است مدفون می‌گردد. ده سال بعد در سال ۱۳۴۹ ام‌لیلا مادر حاج علی‌بابا مرحوم و در مسجد ماشااله ابن بابویه به خاک سپرده می‌شود.

درتابستان سال ۱۳۵۷ حاج علی‌بابا و مشهدی علی‌آقا سهم پدری خود در محله شاهون را تقسیم می‌نمایند و در پاییز سال ۱۳۵۷ منزل قدیمی را تخریب و در بهار سال ۱۳۵۸  اقدام به ساخت دو ساختمان مجزا می‌نمایند.

پس از انقلاب تا غروب زندگی

حاج علی‌بابا در زمان شروع انقلاب اسلامی از فعالین در راهپیمایی‌ها بود و در زمان مراجعت امام به ایران مسیر تهران تا بهشت زهرا را پیاده طی نمود. با توجه به شروع جنگ تحمیلی و آشنایی با فن آشپزی در سال ۱۳۶۱ در آشپزخانه پادگان امام حسن علیه السلام-  که محل تجمع و اعزام نیروهای بسیج به جبهه بود- مشغول به خدمت می‌شود.

در بین سال‌های ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۷ چندین مرحله به عنوان بسیجی به جبهه‌ها اعزام می‌شود و در آشپزخانه قرارگاه‌های خاتم و کربلا اقدام به آشپزی برای رزمندگان اسلام می‌نماید. در فاصله سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ خدمت به خانواده شهدا را فراموش نمی‌کند و آشپزی مراسم شهدای محل را در مراسم تشییع و تدفین و…. عهده‌دار می‌شود.

پس از پایان جنگ تحمیلی بیشتر اوقات فراغت خود را در برگ‌جهان سپری می‌نماید. در سال ۱۳۷۲ به حج تمتع مشرف می‌شود و یکی از آرزوهای او برآورده می‌شود. در طول سال‌های زندگی یکی از یاوران هیات متوسلین به امام رضا علیه السلام که متعلق به شاهانی‌های مقیم تهران است را با عشق و ارادت عهده‌دار می‌شود.

قبل از تاسیس هیات متوسلین به امام رضا علیه السلام عضو پروپاقرص هیات عزاداران حسینی برگ‌جهانی‌های مقیم تهران بود و به صورت مرتب در جلسات شرکت می‌کرد. در زمان احداث حسینیه سید الشهدای برگ‌جهانی‌ها در تهران علاقه بسیاری از خود نشان می‌داد و تقریبا همه روزه در محل احداث حسینه حاضر بود. یکی از وابستگی‌های ایشان علاقه شدید به اهل بیت علیهم السلام بود و به هر شکل ممکن در روزهای تاسوعا و عاشورا خود را به برگ‌جهان و حسینیه شاهون می‌رساند. او در دوره جوانی به عنوان سینه‌زن و بعدها به عنوان پیشکسوت در جلوی دسته عزاداران حسینی حرکت می‌کرد و ذکر و نوحه اباعبداله الحسین علیه السلام را زمزمه می‌کرد.

در نهایت حاج علی‌بابا شاهانی در بیست تیر ۱۳۸۰ به دنبال یک دوره بیماری در بیمارستان بقیه‌الله عجل الله تعالی دار فانی را وداع گفت و بنا بر وصیت خود و عشق و علاقه‌ای که به برگ‌جهان داشت در قبرستان امام‌زاده اسماعیل (ع) مدفون گردید.

خداوند همه را قرین رحمت الهی نماید. ان شاالله.

۷ دیدگاه

  1. ضمن تقدیر و تشکر از آقای احمد شاهانی برای تهیه و ارسال این متن و اسناد مندرج در آن و تبریک برای قلم شیوا و شیرین ایشان امیدوارم این اقدام ایشان سرمشقی برای همه افراد برگجونی باشه تا آنها نیز نسبت به نوشتن درباره گذشته برگجون یا گذشته خانواده و ارسال اسناد خانگی که به مرور دارند از بین می روند اقدام کنند.
    همین چند صفحه مطلب نشان از سخت کوشی مردم روستا و زیربار زور نرفتن و تصمیمات بزرگ گرفتن و به یاری هم شتافتن و … است که با نگارش آنها می توانیم همین تاریخ کوتاه ولی پر از نشانه های بزرگی مردم روستایمان را به نسل های بعد منتقل کنیم.

  2. سلام، یعنی این مقاله ادعا میکنه که طایفه شاهانی اصالتی کرد دارن یا خیر ؟

  3. سلام و خسته نباشید لطفا مطلبی هم درباره تاریخچه طایفه شاهانی قرار بدید چون تقریبا درباره همه طوایف مطلب هست جز شاهانی ها، در این مورد با حاج حبیب الله شاهانی بزرگ خاندان شاهانی صحبت کنید، ۲۲۲۸—- شماره منزل ایشون هست

  4. جناب احمدرضای محترم. ضمن تشکر از اطلاع و تذکری که دادید چند نکته را خوب است مطرح کنیم:
    بهترین فرد برای نوشتن مقاله از تاریخچه هر طایفه یک نفر از همان طایفه است. مثل کاری که مرحوم تیمور طوسی برای طایفه طوسی کرد. باید تعجب کرد پس از ۱۵ سال فعالیت سایت برگجهان چرا هنوز یک شیرزن یا شیرمردی از طایفه شاهانی درباره این طایفه بزرگ مطلبی ننوشته است؟
    دوم این که مدیران سایت قصد دارند به مرور درباره همه طایفه ها مطلب بنویسند. تاکنون یکی از مدیران شجره نامه را دنبال کرده و دیگری خلقیات رو. اما وقتی این تحقیقات از دایره فامیل نویسندگان فراتر می رود کار تحقیق و شناسایی افراد و گفتگو با آنها سخت تر می شود. لذا این روند هر چه به طایفه دورتری رسیده است کندتر پیش رفته است. من طایفه لبافی را بسیار سریع جمع کردم چون خودم لبافی بودم ولی طایفه های دیگر زمان بر هست.
    سوم این که ما چندین مرتبه برای شرفیابی خدمت حاج حبیب شاهانی درخواست کردیم و به ویژه از طریق آقای حمید جان نثاری فرزند حاج جواد تلاش کردیم که ایشان وقت ملاقاتی به ما بدهند که هر بار ناموفق بودیم. اگر شما که احتمالا از طایفه شاهانی هستید این ارتباط را برقرار بفرمایید خوشحال خواهیم شد.

  5. سلام خدمت هم ولایتی عزیز برای تشکیل یک طایفه دو عامل مورد نیاز میباشد تا یک طایفه شکل گیرد : ۱- خویشاوندی خونی ویا سببی یعنی طایفه از یک سر شاخه شروع میشود به افراد زیر مجموعه منتهی میگردد مثل طایفه طوسی از یک سر شاخه بنام شیخ علی آغاز و سپس فرزندان و نوه ها و…ختم میگردد و یا طایفه علیمردانی. و یا ممکن است سببی باشد مثل خانواده میرزایی و عبداله کرد که به سبب اختیار گرفتن زبیده دختر عبداله کرد توسط میرزا در طایفه جان نثاری ۲- تشکیل طایفه به علت قرار گرفتن در یک محله مثل طایفه پلویی و اثباتی و… ‌
    حال می پردازیم به سوال شما که آیا طایفه شاهانی از کرد می باشند یا خیر؟ چهار برادر که از کردهای لار شیراز بودند در زمان کریمخان زند به علت مخالفت با وکیل الرعایا و به دستور کریمخان و پس از مصادره اموال و احشام آنها به سمت سلسله جبال البرز شرقی تبعید میشوند .عبداله کرد، اسماعیل کرد، باقر کرد، تقی کرد .تقی کرد به لواسان بزرگ و باقر به نیکنام ده میروند ولی دو برادر اسماعیل و عبداله به برگجهان می آیند و چون شغل آنها چوپانی بوده چوپان گله های برگجهان میشوند و چون در آن زمان گله زیاد بوده بنابراین یک برادر در آن سوی رودخانه و دیگری در پاده سکونت مینمایند یعنی عبداله کرد برادر دیگر اسماعیل کرد در انسوی رود خانه در محله شاهن ساکن میشوند و چون نزدیک به طایفه شاهانی بودند و با توجه به عامل دوم تشکیل طایفه یعنی هم محله بودن فامیلی شاهانی را انتخاب میکنند در صورتیکه هیچ خویشاوندی با طایفه شاهانی ندارند .

  6. سلام و درود بر حاج آقا شاهانی که چقدر مطالب را شیوا بیان کردید امیدوارم که ادامه داشته باشد و ما را بهره مند سازید. با تشکر

  7. سلام تشکر می نمایم از جناب آقای مجید جان نثاری دایی بنده که اینجانب را تشویق و ترغیب نمودند جهت یاداشت زندگی نامه پدرم مرحوم حاج علی بابا شاهانی و تمامی دست اند رکاران سایت که زمینه این موضوع را فراهم نمودند
    خسته نباشید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *